کج فهمی سـ (ف)(قـ)های اسلام 1 ( زن )

آنچه در طی بیست سه سال رسالت پیامبر پیرامون حقوق زن مطرح شده، صرفاً گام هائی درجهت تعدیل و تحدید نابرابری حقوقی زنان نسبت به مردان بوده است و نه تعیین آن. به بیان دیگر حرکتی به سوی محدود کردن نابرابری زنان بوده.البته فقهای اسلامی و مخالفین اسلام همواره در نفهمیدن این مطلب اتفاق نظر کامل داشته اند.

زن در قرن ششم میلادی و بویژه در جامعه قبایلی و نیمه وحشی عربستان، به عنوان مایملک شوهر یا صاحبش،کمتر تفاوتی با یک برده دارد. از آنجا که زن به لحاظ اقتصادی منشاء اثر و منبع در آمدی نبود و در جنگهای قبایلی، خود نقطه ضعفی بشمار می آمد، اتفاق می افتاد که برای شوهر و صاحبش ارزشی کمتر از یک برده داشته باشد. زیرا بردگان مرد علاوه بر اینکه در فعالیتهای اقتصادی منبع کار و در آمدی بودند، در جنگها نیز به کار می آمدند و در جنگ آوری، با مردان آزاد قبیله برابری می کردند و گاهاً برتری هائی نیز از خود نشان می دادند. در صورت اسارت بردگان یا کنیزان(زنان برده)، خانواده و قبیله صرفاً خود را متحمل زیان اقتصادی می انگاشت، اما اسارت زنان آزاد باعث شرمساری و سر افکندگی قبیله نیز می شد. لذا پیش می آمد که زن برای صاحبش ارزشی کمتر از بردگان و کنیزکان داشته باشد. صاحبی که به فراخور حال، گاهی شوهر است ، گاهی پدر و گاهی برادر و یا وارث خانواده و قبیله.

در حرکت اول، گامهای اولیه پیامبر در جهت اختصاص حق ارث، شهادت، دیه، و بعضی حقوق دیگر به زنان، چنان بلند و بلندپروازانه بوده است که جای شک نمی ماند که می بایست در گام دوم زنان به برابری مطلق با مردان برسند. آغاز حرکت پیامبر با چنان گامهای بلند و شایدبه لحاظ شرایط اجتماعی تند روانه، حکایت از وجود و لزوم گامهای بعدی می کند. گامهای بعدی ای که به لحاظ تئوری(قرآن) نیز ضرورتشان اثبات شده است.یقیناً محــمّد از تئوری اجتماعی و نفوذ شخصیـّـتی بسیار قوی و بالائی بر خوردار بوده که در چنان جامعه ای توانسته چنین گام بزرگ و بلند پروازانه ای بردارد و درحرکت اول، زنان را به نیمی از حقوقشان در زمینه ارث و حقوق دیگر برساند .

از زمان، جامعه و شرایطی صحبت می کنیم که وقتی از یکی از مردانش پرسیده می شد از مال دنیا چه دارد، اینطور جواب می داد : “ ده شتر، پنج زن، بیست گوسفند، جهار بز و… . حالا پیامبرمی خواهد این موجود که حتی بعد از شتر ها شمارش می شد را به برابری حقوقی برساند. آیا جامعه و صاحبان آن موجود - یعنی زن - پذیرای چنین حقی بودند؟ بدون رشدفکری، آماده سازی ذهنی جامعه و  آگاهی و باور زنان نسبت به حقوق انسانیشان ،چگونه ممکن است در جامعه ای نیمه وحشی که زنان در ردیف اموال و دارائی مردان شمارش می شدند، آنانرا یک شبه به برابری مطلق رسانید. آیامردان و مالکان این موجود می پذیرفتند و آمادگی قبول آنرا داشتند؟ بنابراین روشن است که پیامبر گام اول را بر داشته و به لحاظ شرایط و  توان کشش جامعه و باور ها اجتماعی، نمی توانسته در حرکت اول گام نهائی بردارد.

فقهای جاهل* و منتقدین اسلام متفقاً معتقدند که پیامبر می توانست و اگر لازم بود می بایست یکجا اعلام برابری می کرد. در اینجا مخالفین اسلام و منکرین مذهب ، با فقها هم نظر هستند که پیامبر می توانست و با فرض امکان معجزه و اراده خداوند، برای پیامبر این کار را عملی می دانند.این در حالیست که پیامبر حتی «باید نباید» های مسلم و قطعی دینش، یعنی حرام و حلالهای نهائی اسلام را نیز یکجا، خشک و بطور مکانیکی اعلام نکرد. مخالفین اسلام نیز بهمراه فقها، برای پیامبر معجز* قائل می شوند تا نظر خود را اثبات کنند. بر این مبنا فقیه و عالم اسلامی استدلال می کند که حقوق زن همین است که مطرح شده و درست است، زیرا حکم خدا و رسول است. مخالف هم بر مبنای همین استدلال ثابت می کند که زن در اسلام از حقوق برابر بر خوردار نیست. بنابراین می بینیم که کافر و مؤمن، معتقد و مخالف هر دو در فهمشان از اسلام اتفاق نظر دارند و هر دو به یک چیز متوسل می شوند. فقیه معتقد می گوید حق همین است چون اسلام گفته. منتقد مخالف نیز می گوید زن در اسلام از حقوق انسانی و برابر بر خوردار نیست، بر این مبنا استدلال می کند که اسلام نا حق است چون اینطور گفته. لذا عالم و فقیه اسلامی هردو در نفهمیدن ، بدفهمیدن وکج فهمیدن اسلام کاملاً یکسانند.

در همین اروپای امروز،تا چند دهه قبل زن از حق مالکیّت و رأی برخوردار نبود، و هنوز نیز آثار تحت سلطه و زیر دست مرد بودن را در تعویض نام خانوادگی اش پس از ازدواج مشاهده می کنیم . ولی محمـــّد در آن جامعه نیمه وحشی، پس از بیعت و رأی گرفتن از مردان، زنان را نیز به دادن رأی فرا خواند و از آنان نیز خواست با او بیعت کنند .

آیا اگر حزب سوسیالیست امروز فرانسه و یا هر حزب و سازمان و دولت های مترقی جهان امروز را به شبه جزیره قرن پنج و شش میلادی بفرستیم، جرأت چنین ریسکی را خواهند داشت؟!

همین امروز و در قرن بیست و یکم ، مردان یا زنان کارگر برای احقاق حقوقشان به مبارزه ای مرحله ای و سنگر به سنگر می پردازند. سندیکاهای کارگری، ده دقیقه کاستن از ساعت کار، یا امتیاز خوردن یک فنجان قهوه بین ساعات کار را گامی موفقیّت آمیز در جهت برابری و احقاق حقوقشان تلقی می کنند. حال باید دید به چه میزان از بی انصافی و پرت و پلا گوئی نیاز است تا از محمــّد انتظار داشته باشیم جامعه ای نیمه وحشی را، یک شبه به مساوات و دموکراسی پیشرفته ای برساند که امروز نیز نمونه اش را نداریم.

چنین انتظاری از اسلام و محــمد از آنجا ناشی می شود که مخالف و معتقد( مؤمن و کافر) ، اعم از عوام و خواص هردو،مذهب را یکسان می فهمند . هردو انتظار دارند که محــمد می بایست بدون توجه به شرایط عینی و توان پذیرش جامعه ، قانونی کامل ،شامل ،جامع و مانع را یکجا ارائه و اجرا می کرد.

مخالف، انتقاد می کند که چرا این کار انجام نشده ومثلاً در مورد امور و حقوق زنان به عنوان نیمی از جامعه انسانی ، می گوید که قوانین اسلام ناقص، نا مشخص و نتیجتآ تبعیض آمیز است و حق هم دارد. معتقد(آخوند و فقیه) نیز ادعا می کند آنچه آمده و اجرا شد از طرف خدا بوده، پس درست است و در نتیجه عادلانه خواهد بود ، این یکی نیز حق دارد. لذا منطبق بر برداشت و طرز فهمشان ازخدا و اسلام هردو حق را به جانب خود می دانند و درست هم می گویند ، گرچه در جایگاه موافق و مخالف یا مؤمن و کافر قرار دارند. امّا اینهاهردو به فرض صداقت داشتن، مانند لمس کنندگان فیل در تاریکی ( حکایت مثنوی ) هستند که بخشی از واقعیّت را دریافته و به همان اکتفاء کرده اند. لذا از حقیقت دور مانده اند. البته فرض را بر این قرار داده ایم که آنها براستی بدنبال کشف حقیقت باشند.

یک نمونه دیگر از کج فهمی و کج اندیشی فقها و علمای به اصطلاح اسلامی و همچنین منتقدین اسلام، باور و یا اعتراض به تعیین سن نـــه سالگی به عنوان سن تکلیف ، ازدواج و مسؤلیت پذیری دختران و نوعاً زنان می باشد، در حالیکه اعلام سن« نه سال » نیز گامی به جلو و در جهت محدود کردن بی بند باری مردان بوده و نه تعیین حدود. جنین های متولد نشده ای که به شرط دختر بودن بیعانه خرید و یا ازدواجشان  پرداخت می شد، بدینطریق نه سال مهلت می یافتند تا صرفاً از آسیب غیر قابل جبران به لحاظ شرایط رشد طبیعیشان در امان بمانند. فقیه کج فهم و منتقد نادان، این نه سال که گام اول برای محدود کردن مردان بوده است را، تعیین سن مجاز ازدواج در اسلام تعبیر کرده اند. پس از آن هر چه خواستند از این نه سال بیرون کشیدند، سن تکلیف، بلوغ جسمی و فکری، مسئولیت و مسئولیت پذیری. از آن سنگری که پیامبر قصد دفاع در برابر تجاوز به دختران داشت، گور دیگری ساختند و اطفال«هشت سال و یک روزه» فراوانی را پس سنگسار وشلاق و زندان، به سر نوشتی دچار کردند که دل دختران زنده بگور شده عصر جاهلیت  به حالشان کباب شود.

اصولاً پسران به لحاظ آزادی عمل و امنیت بیشتر و داشتن روابط آزاد اجتماعی در بیرون از چهار چوب خانواده، ازامکان آگاهی و رشد بیشتری نسبت به دختران برخورداربوده اند. بنابراین اگر سن نه سال را برای پسران به عنوان سن تکلیف فرض کنیم کمتر ظالمانه خواهد بود . اما بالعکس ،فقهای ما کسی را که جامعه و مذهب امکان رشد و آگاهی کمتری در اختیارش گذاشته ، زودتر و بیشتر مورد باز خواست و مسئولیت پذیری قرار داده وشش سال زودتر از پسران ( مرد ) از او انتظار عمل به تکلیف دارند. کسی که ( زن ) در زمان بلوغ کاملش از نصف حقوق یک مرد برخوردار است را، شش سال زود تر و در سن نه سالگی ( طفولیت ) مورد مؤاخذه و سئوال قرار می دهند و از او انتظار عمل به وظیفه و تکلیف دارند، همانگونه که از یک مرد بالغ. این در حالی است که مرد را موجودی کامل و ذاتاً عاقلتر قلمداد می کنند و زن را به فرض علاّمه دهر بودن باز زیر دست و تحت قیمومیّت مرد به حساب می آورند. اما این زن یا دختر که از اوانتظار می رود در زمان نه سالگی اش ودرطفولیت، مسئولیت اجتماعی یک مرد کامل و بالغ را به دوش بکشد ، در کهنسالی نیز، رأی ، نظر ، قضاوت و شهادتش پذیرفته نیست ولو افلاطون زمانش باشد . اما اگر در زمان نه سالگی و طفولیتش قصوری در عمل به تکلیف شرعی و اجتماعی اش داشته باشد ، باید شلاق بخورد ، سنگسار شود وو… .

این موجود در سن نه سالگی و طفولیت و در زیر و علیرغم فشار و تهدید پدر و برادر و خانواده و قبیله اش مجبور و مکلف است جدی ترین تصمیم زندگی اش را بگیرد و مسئول است همسر و شریک زندگی اش را نادیده انتخاب کند و از او انتظار می رود مجهز به علم لدنّی باشد ومرد ناشناسی که قرار است یک عمر با او زندگی کند را به طرفةالعینی و گاه از پشت پرده و با شناخت و بصیرت کامل انتخاب کند. امـّا چنین موجود خارق العاده وذکاوتمندی(بلحاظ توقعات فقها) حق تقاضای طلاق ندارد و در صورتی که شوهرش به طلاق اقدام کند ، او حق هیچ نظر و اعتراضی ندارد، زیرا او گناهکار است و می بایست بنا به آن علم لدّنی و فوق بشری خدادادی اش همان هنگام ازدواج و در سن نه سالگی و از پشت پرده می فهمید و تشخیص می داد که آن مرد وخواستگار امروز و یا شوهر فردایش، در آینده نا سازگار از آب در می آید. ولی آن فقیه ( بخوانید سفیه ) نمی گوید اگر می فهمید چه می توانست بکند؟!

به راستی اگر اینها قانون و اراده خداوند باشد، نباید شک کنیم که چنین خدای وارونه ای چگونه این جهان لایتناهی و کائنات را اداره می کند؟!

و نباید از این خدای نا عادل و از خودمان بپرسیم : چرا کسی که به اندازه نیمی( شش سال، 15∕6 ) از عمر همنوع مذکّرش زود تر به شناخت و مسئولیت و تکلیف نائل می شود ،در کهنسالی نیز حق نظر و انتخاب برابر ندارد؟!

و نباید پرسید چنین کسی که در نبوغ و بلوغ و رشد، بدین حـدّ از برتری نسبت به جنس مخالفش می باشد ( به لحاظ توقعی که از او داریم) ، چرا نباید ” قواّمین علی الرجال ” باشد ؟! بلکه بالعکس در عمل باید از نادان تر از خود و از نا مسئول تر از خود(مرد) اطاعت کند.

این نا فهمی فقیه و عالم ( بخوانید سفیه و جاهل ) اسلامی از آنجا سر چشمه می گیرد که پیامبر اسلام، باز گامی بلند در جهت محدود کردن تعدی به حقوق زن برداشت و دستور داد : ” قبل از نه سال با دختران ازدواج نکنید”.اما فقیه به این « ُنـه » چسبید و از درونش هر چه خواست بیرون کشید. این در حالی بود که در آن شرایط، روی جنین داخل شکم زنان بشرط دختر بودن قرعه خریداری و ازدواج می انداختند.و اصولاً محدودۀ سنی مطرح نبود. پدران و پدر بزرگان نمی توانستند با نواده و نبیرگان خود ازدواج کنند، امّا می توانستند نوادگان دختر دیگران را برای ازدواج خریداری کنند . دخترانی که شاید محکوم به زنده به گور شدن می شدند. اطفال دختری که بعد از بی نیازی از شیر مادر به خانه پدران و پدر بزرگان (به لحاظ نسبت سنّی) و شوهران آیندهشان می رفتند. این دیگر بستگی به تمایلات آن پدر بزرگ و پدر داشت که چه وقت تصمیم به ازدواج با آنان بگیرد، در سه چهار سالگی و یا شاید پنج.

در چنین اوضاع و احوالی پیامبر سن ازدواج را محدود کرد به ” نُه سال”. یعنی قبل از نه سالگی از ازدواج با دختران پرهیز شود. این گام، حد اقل محدودۀ کم خطربرای دختران( از نقطه نظرتغییرات فیزیکی و طبیعی زنانه) و حدّ اکثر محدودیت قابل پذیرش برای چنان جامعه و مردانی را پیشنهاد می کرد. یعنی مانند مورد ارث ، شهادت، و دیگر امور حقوق طبیعی زن، این مورد نیزفقط یک گام به جلو بوده در جهت تعدیل و تخفیف تعدّی به حقوق زن. گامی در جهت محدود کردن نابرابری ها، ونه تعیین حقوق و حدود . محدود کردن ظلم و نه معین کردن حق.

امروز فقها و مجتهدین اسلام ،حکومت اسلامی دلخواه خود را براه انداخته اند، دختران نه ساله را بابت تکلیف شرعیشان، تا حد سنگسار شدن در این جهان مسئول میدانند واز آنان در نه سالگی تا مرز به جهنم رفتن در آن جهان توقع انجام وظیفه دارند.اما این دختران تا سن پانزده سالگی حق رأی ندارند و امضائ آنها پس از هیجده سالگی نیز اعتبار قانونی برابر با مردان را ندارد. در این میان معلوم نیست که اینها عاقلترند یا خدا؟! که اگر قانون شرع جاری است ، چرا هیجده سال؟ و اگر قانون عرف حکم می کند ، پس از کدام حکومت اسلامی و شرعی سخن می گویند؟ این تناقض مسخره و کج فهمی ، و این یک بام و دو هوا عمل کردن به اصطلاح فقهای اسلامی ، چیزی است که برای مخالفین مذهب و متقدین اسلام بسیار دلپذیر است . زیرا آنان براحتی می توانند حکم ابطال صادر کنند، بدون اینکه به خود زحمت استدلال بدهند و بر هرکس روشن است که چنین اسلام ، مذهب و چنین احکامی مردود و غیر انسانی است.

خلایق هر چه لایق، هر چه لایق

تو می گوئی خلایق نیست لایق
جفائی را که خــود بنیان آن شد؟!

خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!
مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟!

ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخ
کجا بی رأیشان خندان توان شـــد

به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!
به شیطان رأی تا جنت مکان شد؟

در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاس
به رأی مصلحین بار گران شد

چنین سر شد که هر روباه مکار
ز سوراخش برون شیر ژیان شد

مکن شکوه ز دست دشمن دون
که این تیر از کمان ما روان شــد

کمـــــان خلق بود و تیر شیطان
که بر جان من و ماها نشان شد

خمینی خفته اندرکهف اعصار
به قیل و قال ما صاحبقران شد

بنی صدر و رجائی، شمر و خولی
به اذن خلق خـَر صاحب زمان شد

ز جهل ما سفیهی گشت رهبر
پس از آن شیرو آمد شهشهان شد

نه دیگر آبتینی و نه کاوه
کجا دیگر درفشی کاویان شد

فریدون بندی چاه دماوند
به سر ضحاک را تاج کیان شد

به قطره قطرۀ باران مــــــا بود
که بنیان کن چنان سیلی روان شد

خلایق را گنه باشد که گاهی
خلیج فارس خلیج تازیان شد

«خلایق هر چه لایق» باورت نیست؟!
در آنجا که جفا با مردمان شد(1)

نگو هادی نگو جانم کز این حرف
خلایق را سبب خواب گران شد

جفا حق است بر این خلق نالان
به خود کرده چه تدبیری گمان شد

خلایق هر چه لایق، هر چه لایق
بدوش خلق خَـر، بار خران شد

(1)این بیت به نقل از آقای هادی خرسندی است

از قدیم گفته اند« خلایق هر چه لایق » و  همین معنا در ادبیات مذهبی و مکاتب مختلف به انواع مختلف تکرار شده است.« الناس علی دین ملوکهم» نیز بیان دیگری از همین معناست. اما احزاب و شخصیتها، شاخ توی جیب مردم می گذارند و به هنگام بحث و دهن گرمی ها صحبت از بی گناهی و برائت مردم می کنند و طوری وا نمود می کنند که هرمصیبتی بر سر ما می آید گناه اجنه و از مابهتران بوده و ما، یعنی «خلایق» معصوم و بی گناهیم.

از شخصی چون آقای هادی خرسندی و توانائی منحصر بفردش در شعر بعید دانستم که بدلیل تنگی قافیه اینگونه سروده باشد.از لحاظ فکری و بینش اجتماعی سیاسی نیز ایشان را فردی قابل قبول می دانم. لذا این شعر گونه را در اعتراض و تذکر به یک بیت از شعر ایشان در «جمکران, سروده تازه و معالجه ایدز توسط حضرت مسیح!» سرودم .

آقای خامنه ای با صدای رسا و بلند اعلام میدارد:” شرکت در انتخابات تأئید حکومت است، تائید ولایت فقیه است.” این مسئله ای نیست که نیاز به استدلال و بحث داشته باشد. خوب، حالا آن بیست سی میلیونی که به خاتمی رأی دادند روا نیست که مکافاتش را پس بدهند؟ یعنی خربزه را مردم خوردند و شما توقع دارید اجنه پای لرزش بنشینند؟!

من به عنوان یکی از خلایق، از شخصی چون آقای خرسندی توقع دارم بیش و پیش از سیاستمداران و راکبان استر حکومت ، نیشترش را بر مردم فرو کند ، نه اینکه نازشان کرده و بی خیالشان کند که آری، شما خوبید ، حسنی بده. آقای هادی خرسندی ، شلاق خشم شعر و طنزتان را بر پشت مردم و خلایق بکوبید. پوست سیاستمداران کلفت تر از آن است که به نیشتر ظنز شما آزرده شود.

چاپلوسی بیجای مردم را بگذارید برای به اصطلاح طنز نویسانی که به هنگام انتخابات شکمشان را پاره می کنند تا مردم را به شرکت در اتنخابات تشویق کنند.

جسارت و تلخی کلامم را به شیرینی طنز هایتان ببخشید. توقع زیاده بنده نیز بخاطر ارادتی است که خدمتتان دارم.

عزت زیاد

پهن- 3(آیت الناس بروجردی)

وقتی شرح حال و زندگی و روزگار ما در بغل گوش شهری چون اصفهان آنطور بود، می توان حدث زد که در سیستان و بلوچستان و کردستان و روستاها و شهر های دیگر مردم چه وضعی داشتند.

وقتی ما، بچه هائی که قرار بود نسل آینده کشور و عبور کنندگان از دروازه های تمدن بزرگ باشیم، به جای آموزش و پرورشی که نداشتیم و  در دورانی از زندگی که بیشترین نیاز را به پرورش جسمی و فکری داشتیم، پای برهنه و با شکم گرسنه به هر سو میدویدیم که چند کیلو سرگین خر پیدا کنیم تا انرژی بخش شبهای سردمان باشد، شاهنشاهمان مشغول فروش نفت بود تا از آمریکا برایمان شیر خشک فاسد تاریخ گذشته و کرم زده خریداری کند، و نائب امام زمانمان آیت الناس بروجردی به جان شاهنشاه دعا می کردند تا آمریکا بی نفت، ما  بی شیر، و زمین بی حجت باقی نماند.
وقتی واقعگرایانه نکاه بکنیم می بینیم که برای ایشان، یعنی برای آقای بروجردی شاهنشاه حجت خدا در زمین بوده و نه مهدی موعود.  ایشان یعنی آقای بروجردی، از آنجا که مرجعیت امت مسلمان را بر عهده داشتند، نگرانیشان به حدی بود که به شاهنشاه توصیه می کردند پیاده و یا بااسب و درشکه سفر کند. زیرا مسافرت با طیاره و بالو خطر ناک بوده و ممکن بود خدای ناکرده موئی از سر ایشان کم شده و آمریکا بی نفت بماند. در نتیجه بلاد مسلمین در خطر می افتاد و هرج و مرج همه جا را فرا می گرفت و ممکن بود ملحدی دیگر چون مصدق سر بر آرد و جلو نفت را بگیرد، آنوقت دین و دنیامان بر باد می رفت و ممکن بود از نعمت همین سرگین خر هم محروم شویم. یعنی خسرالدنیا والآخره.

وقتی خداوند می گوید ما «ذکر» را فرستادیم و خودمان آنرا حفظ خواهیم کرد «انانحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون»منظورش از ذکر  یعنی قرآن، یعنی اسلام ، یعنی  دین محمد. اما حضرت آیت الناس بروجردی حفظ قرآن، دین و امت اسلام را بسته به حیات و سلامت شاهنشاه آریامهر می داند. به همین خاطر به شاهنشاه می نویسد که برای حفظ جانش با هواپیما سفر نکند، زیرا ممکن است برای ایشان اتفاقی بیفتد و امت و مملکت اسلامی از دست بروند. البته شاید ایشان شاهنشاه را حجت خدا بر زمین می دانسته و اعتقادی به حضرت مهدی نداشته است.

وقتی حضرت آیت الناس بروجردی نگران جان شاهنشاه بود، ده ها و بلکه صد ها هزار طفل، کودک و نوجوان ایرانی در حال مرگ و جان کندن بودند، اما حیات و ممات آنها هیچ اثری بر اعتلا و بقای دین محمد نداشت، زیرا ایشان تنها نگران دین خدا  و شاه  «سایه خدا» بود

وقتی که من و کودکان بسیاری به جای پرورش و آموزش، با پای برهنه بر زمین های داغ و پر از خار می دویدیم تا سرگین خر پیدا کنیم، شاه به آمریکائیها نفت می دادتا شیرهایشان فاسد و اسلحه هایشان کاسد نماند.

 وقتی مادران باردار، اطفال متولد نشده، کودکان بیمار و گرسنه و پیران درمانده داشتند می مردند، پزشک نبود،  اگر هم بود بیمارستان نبود،  اگر هم بود راه و جاده نبود،  اگر هم بود وسیله و هزینه سفر نبود، اگر هم بود پول دارو و درمان نبود، هر چه هر جا بود یا نبود، ما می مردیم و کسی نگران جان ما نبود، فقط یکی بود که نگران جان کسی بود، آن هم نگران جان ما نبود، که جان جان شاه بود و این تنها مشکل دنیا و دینمان بود . مشکل دنیامان با حفظ شاه و مشکل دینمان با حیات مرجع تقلیدمان حل می شد، مرجع تقلیدمان در حوزه علمیه بود و حوزه علمیه خسته از روضه خوانی شب قبل، در خواب قیلوله.

 وقتی شاه نمی دانست پولهایش راچکار کند، فرانسه می دانست که باید آن را برای راه و جاده ، راه آهن، قطار و مترو خرج کند. آنروزها ما برای رسیدن به شهر صلوات می فرستادیم، وگرنه اتوبوس در پیچ خم راه  «مال رو»  واژگون می شد. نه یک بار که هزار بار .حساب کنید تعداد صلوات های ما را.

ادامه در بقچه پهن 4

پهن- قسمت دوم ( کرمی از آمریکا)

در حالیکه شاهنشاه آریامهر از رسیدن به در های تمدن بزرگ حرف می زد و در سخنرانیهایش از وضعیت مالی بسیار خوب کشورش داد سخن می داد، بچه های خرد سال زیادی بدنبال کشف و جمع آوری سرگین خر بودند تا شبهای سرد زمستان را بتوانند گرم و راحت بخوابند. اینکه بعضی از آن کودکان معصوم به دبستان هم می رفتند چیزی تجملی و استثنائی بود. گذشته از نبود امکانات آموزشی و مدرسه، خانواده آن کودکان قبل از هر چیز باید به فکر خورد و خوراک و زنده نگهداشتن کودکانشان می بودند. در روستائی در چند قدمی شهری چون اصفهان، فقر مالی و فرهنگی  چنان بی داد می کرد که مادر بزرگم همیشه نمونه یک بچه خوب را به کسی مثال می زد که قبل از طلوع آفتاب چند بار بقچۀ پهنش را خالی کرده باشد.  مادر بزرگم همیشه قبل از طلوع آفتاب به خانه ما می آمد. اگر می دید خوابیم، با این جملات ما را از خواب بیدار و سرزنش می کرد و در حالیکه هنوز هوا تاریک بود و آفتاب طلوع نکرده بود. میگفت :

” خورشید مغزی آسمونه ،  عارتون نمی شه(یعنی خجالت نمی کشید) هنوز خوابید! بچه های مردم این وقت روز سه بار بقچه پهنشون را خالی کرده اند.”

در شرایطی که شاهنشاه کلید منابع نفت را در اختیار بیگانگان گذاشته بود و خانه ها و ماشینهای اونور دنیا از نفت اهدائی ایشان گرم بود، بچه های روستای ما تمام هم غمشان این بود که کجا بدنبال سرگین خر بگردند تا زمستان را از سرما تلف نشوند.  بچه هائی که به جمع آوری پهن و سرگین می پرداختند همگی در سنینی بودند که باید به مدرسه می رفتند. از این میان کودکانی که به مدرسه می رفتند، مجبور بودند پس از تعطیلی دبستان  و کلاس درس با تلاش بیشتری به کشف و ضبط سرگین بپرداختند، والا ممکن بود از درس و مدرسه محروم شوند. یادم می آید پسر خاله ام که هم سن من بود به مدرسه نمی رفت، چون می بایست غیر از پهن و سرگین، برای گوسفندانشان هم علف جمع آوری کند. تازه پدرش معتقد بود رفتن مدرسه باعث انحراف و هرزه گی بچه ها می شود. البته این حرفها قبل از آنکه نشانۀ  فقر فرهنگی باشد ناشی از فقر مالی بود.

در حالیکه شاهنشاه آریامهر به اصفهان سفر می کردند و از داخل اتاقش در هتل شاه عباس دستور پرداخت وامهای میلیاردی بلا عوض و بی سود و مدت به دوستان فرانسوی اش را صادر می کرد، در دوازده کیلومتری آن هتل، ما در سر کلاس دعا می کردیم هر چه زودتر زنگ  بخورد تا چند لحطه ای بیرون از کلاس خود را در برابر آفتاب گرم کنیم.داخل کلاس وسیله گرم کننده ای وجود نداشت. فقط معلمها منقل آتشی برای خود تهیه می کردند که خود حکایتی بود. اشتباه نشود ،کلاس و مدرسه ای در کار نبود. هر سال خانۀ خشت و گلی و متروکه ای را برای مدرسه پیدا می کردند. آنهم تا کلاس سوم یا چهارم را بیشتر نداشت. همین سه چهار کلاس نیز هم در همدیگر ادغام می شدند، زیرا معلم به تعداد کلاسها نبود. به همین دلیل کلاس اول با دوم و کلاس سوم با چهارم ادغام می شدند. تازه هیچکدام از معلمها دیپلم نداشتند. مثلاً آقای علیمی که معلم کلاس ما(کلاس سوم) بود، گواهینامه ششم ابتدائی داشت.  حالا تصورش را بکنید طرز تدریس و کیفیت آموزش چگونه و در چه سطحی بوده. اکثر بچه ها با پای برهنه به سر کلاس ما آمدند. اگر کفشی در کار بود که با پاب برهنه بدنبال پهن نمی رفتیم. وقتی روستائی در بغل گوش شهری چون اصفهان چنین شرایطی داشت، معلوم است روستاهای دور تر و در شهرستانهای دیگر چه وضعی بوده. بنابراین به من ، آن پسرک کوچکی که سرگین خر جمع می کرد ، حق می دهید که چنان تصوری از تمدن بزرگ داشته باشد.

در  یکی دو سال از آن سالها، بعضی از مشاورین خوش فکر و انسان دوست شاهنشاه او را راهنمائی کرده بودند که اندکی از پولهای اضافی  که خودش می گفت نمی داند چگونه خرج کند را، جهت تغذیه کودکان دبستانی خرج کنند. این بود که صبحها و گاهی هم در بین دو زنگ بچه ها را به صف می کردن تا لیوانی از شیر اهدائی اعلیحضرت را نوش جان کنند. دیگ بزرگی که محتوی بیست یا سی لیتر آب بود را روی اجاقی می گذاشتند و وقتی آب گرم می شد یک قوطی یک کیلوئی از شیر های اعلیحضرت را خرجش می کردند. تقریباً می شد گفت که آب دیگ کمی سفید و شیری رنگ می شد. بچه ها لیوان بدست می رفتند و پس از گرفتن شیر آنرا با چند حبه قند که از خانه هایشان آورده بودند می خوردند. سوء تفاهم نشود، یکوقت بیاد اجاق گاز و این حرفها نیفتید. اجاقی که گفتم شامل چند قطعه خشت بود که به فاصله از هم قرار می دادند و دیگ آب روی آن قرار می گرفت.بعد زیر دیگ را با چوب و هیزم و گاهی هم با پهن آتش می زدند تا گرم شود. ضمناً به خاطر داشته باشید که  بچه های پا برهنه در صف شیر، به سرمای منفی چهار و پنج درجه زمستان   اهمیتی نمی دادند، یعنی حسش نمی کردند. چون در صف نوشیدن شیر داغ ایستاده بودند.

اگر آن اتفاق نیفتاده بود من هر گز به حقیقت پی نمی بردم. یک روز وقتی ملا قاسم ، مستخدم مدرسه در قوطی شیر را باز کرد، من نزدیک دیگ و نفر اول صف ایستاده بودم. آره، تا در قوطی را باز کرد یک کرم گوشتالو و بزرگی روی شیر ها غلت می خورد. ملا فحشی به آن کرم داد و شیر ها را داخل دیگ ریخت. من هم نوبت اولی صف را و لیوان آب سفید را ندیده گرفتم و رفتم. قیافه آن کرم که چنبره زده بود و چنین رنگ و شکلی ؟  پیدا کرده بود همیشه مانند علامت سئوال جلو چشمم بود تا اینکه  بعد ها  فهمیدم که آن کرم از کجا آمده بود. آن کرم از آمریکا آمده بود. شیر خشکهای آمریکائیها به پایان تاریخ مصرفشان رسیده بوده و چون در آمریکا قابل مصرف نیوده و میبایست بدریا می ریختند، حس انساندوستیشان گل می کند و روغن ریخته را نذر نه، بلکه به امامزاده فروخته بودند. ما در کشور آنقدر کمبود شیر داریم که به خشک کردن و ذخیره  یا  انبار کردن و کرم افتادن نمی رسد. تحقیق هم که کردم اخبار و اطلاعات دقیق آنزمان تأئید کمکهای بشر دوستانه آمریکائیها بود در فرستادن آن شیرها. البته بابت آن شیرهای خوش طعم مقداری نفت سیاه برده بودند.

ادامه در قسمت سوم

پـهــن(سرگین)

تقدیم به شاهزاده رضا پهلوی، به شهبانو فرح، به سلطنت طلبان و همه آخوندها و صد البته به تمام مصرف کنندگان نفت در اروپا و امریکا

 

  در سنین شش تا پانزده سالگی هر وقت الاغی را می دیدم که دارد پهن می کند، احساس می کردم در های تمدن بزرگ برویم گشوده شده است واز شادی و شعف خود را در بهشت موعوداحساس می کردم . از تمدن بزرگ شاه و بهشت و حورالعین آخوندها تصوری نداشتم. تنها می دانستنم از یک سرمنزل خوب، از یک مکان موعود یا از شرایط خیلی لذتبخشی صحبت می کنند که چنان شرایط یا مکان و موقعیتی برای من تنها هنگامی فراهم می شد که می دیدم خری دارد پهن می کند.(پهن، به کسر«پ» و «ه»  سرگین و مدفوع الاغ ، اسب یا قاطر را گویند.)قصد شوخی ندارم.

در کشوری که دومین ذخائر نفت و سوخت جهان را دارا بود، « پهن» سوخت و گرما بخش خانه اکثر مردم روستای ما بود. آنهم روستائی در دوازده کیلومتری شهر اصفهان و دومین شهر بزرگ ایران. شهری که سالها پایتخت ایران بوده و همیشه خیلی از شهر های تاریخی بزرگ و باقدمت جهان زور زده اند که خود را خواهر خوانده و همتراز و مشابه آن قلمداد کنند.

در دوازده کیلومتری، و با پای پیاده، در دوساعتی چنین شهری، من و خیلی از بچه های همسن و همکلاسیم، پس از برگشتن از دبستان به چیزی فکر نمی کردیم جز رفتن بسوی دروازهای تمدن بزرگ شاهنشاه آریامهر  و وارد شدن به بهشت موعود آخوندها . آری، همگی می رفتیم به جستجوی« پهن »یا«سرگین» خر. در خارج از روستا، در کوچه ها، در مزارع و هر کجا که ممکن بود محل عبور و گذر الاغی بوده باشد می گشتیم تا  اگر آن الاغ در مسیر خود ریده باشد، سهم خود را از آن بر گیریم و از ذخائر سوخت  و انرژی سرزمین آبا و اجدادیمان بی بهره نمانیم و زمستان گرمی داشته باشیم .

در حالیکه فرانسویها و انگلیسی ها دور دنیا و در سوراخ سمبه های سر زمین ما بدنبال کشف منابع انرژی می گردیدند، نمی شد که ما بی کار بنشینیم و از انرژی فراوانی که در چند قدمی خودمان بود بی بهره بمانیم. برای اینکه ما هم مانند آنها زمستان گرمی داشته باشیم، همه جا را بدنبال کشف انرژی می گشتیم، با چشمان تیز و کنجکاو. اگر گاهی اتفاق می افتاد به پهن های آفتاب کرده خرمنکوبها نیز دستبردی می زدیم. آخر شرط مروت نبود که آنها به اندازه آمریکا انرژی ذخیره کنند و ما بی بهره باشیم. البته به خاطرش حاضر به دعوا  یا قتل و کودتا نبودیم. خلاصه همه جا را می گشتیم، جایجای مزارع و  وجب به وجب زمین های درو شده گندم را، و البته با پای برهنه. پای برهنه راه رفتن روی زمین گندمی که با داس درو شده باشد را فقط کسانی می فهمند که تجربه داشته باشند.  خار مغیلان و سیم خار دارد به گردش نمی رسند. آدم را از هر انرژی ای متنفر می کنه، حتی انرژی احمدی نژادی.

در آنزمان نه شاهنشاه آریامهر و شهبانو و نه ژنرال دوگل هیچکدام تصوری از راه رفتن با پای برهنه آنهم  روی زمین داغ  درو شده نداشتند، بنابراین امروز در این مورد با ولیعهد عزیز و آقای سارکزی حرفی نمی زنم ، آخر شرط مروت هم نیست. چونکه با آقای سارکزی هم نمک شده ام و رئیس جمهورمون هم هست، ممکنه دلخور بشه و از فرانسه بیرونم کنه. اونوقت مجبورم بر گردم ایران . می گویندکه یک شاه دیگه اومده و شرایط پهن جمع کردن خیلی دشوار تر از قدیما شده. به ولیعهد هم کاری ندارم، آخه اونهم مثل خودم از دست آخوند ها فرار کرده. ممکنه دلخور بشه و این دوزار پولی که از پهن های باباش مونده زهر مارش بشه. ببخشید منظورم پول انرژی بود. نفت را می گم . آخر من نفت و انرژی را با پهن قاطی می کنم و اینروزها هم هر وقت از انرژی اتمی صحبت می شه بی اختیار یاد پهن می افتم ، شاید فکر کنید شوخی می کنم و یا خدای ناکرده قصد اهانت دارم، ولی اینطور نیست ،حتی اون اول ها هر وقت در اخبار و سرو صداها می شنیدم که آقای احمدی نژاد می خواهد انرژی اتمی درست کند، فکر می کردم می خواهد سرگین بکند . …

ادامه دارد.

در قسمت دوم http://vasabaha.wordpress.com/2008/05/12/kerm/

بهانه گیری از هادی خرسندی

محمدکاظم کاظمی

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد‌شد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد‌شد

و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌
**
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
***
چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌ منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آن‌چه اینجا بود
قیام‌بستن و الله‌اکبرم آنجاست‌

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

***
شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بوته‌ی مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌

اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد
و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد

اگرچه متّهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

در بین اشعار تمام شاعران فارسی گوی، این تنها شعری است که هر دَم مرا به خواندن و دو باره خواندن می خواند.ممکن است کسی مسلمان نباشد. ممکن است فردی اساساً با دین ودیانت مخالف باشد. اما این ربطی به زیبائی و روح زلال این شعر ندارد. شاعر این شعر دارد به زبان و فرهنگ قومی حرف می زند که علی، ابن ملجم و محراب،اقامه و اذان و نماز ووو… قسمت عمده فرهنگ و زندگیشان را شامل می شود.حالا آیا اگر من یک از ارامنه ایران باشم
در خواندن و زیبا خواندن این شعر تفاوتی با دیگران خواهم داشت؟! چرا که در از تکه های مذهبی اسلام و شیعه استفاده شده است. اصلاً می دانید خیلی از ارامنه اصفهان «والله» و  «به حضرت عباس» و امثالهم تکیه کلام روزانه شان می باشد و خیلی هم جدی آنها را بر زبان می آورند و حتی قسم حضرت عباس هموطنان ارمنیمان جدی تر از مسلمانان شیعه است طوری که دیگر لازم نیست دنبال دُم هیچ خروسی بگردیم. بنابراین زبان این شعر و فرهنگ شاعرش مربوط به ساکنین و بومیان منطقه خاصی از کره خاک می باشد ، نه مذهبی یا گرایشی خاص و ما وقتی آنرا می خوانیم لزومی ندارد موضعگیری کنیم و از مخالفت با دیدگاه های سراینده آن حرف بزنیم.
هر کس در هر کجای این کره خاک و وابسته به هر فرقه و گروه، اگر بتواند زبان فارسی بخواند و نسبت به فرهنگ قومی و مخاطبین شاعر آگاهی داشته باشد، بدون هیچ اما و اگری به زیبائی این شعر اذعان می کند و بس.اما من نمی دانم چرا آقای خرسندی به هنگام نقل این شعر  اینطور می گوید: “و با اينکه جاهائي هست که مثل او فکر نميکنم“. چه ضرورتی دارد به چگونه فکر کردن خودمان اشاره کنیم؟ مگر «چگونه فکر کردن» شاعر می تواند منتهی به نادیده گرفتن واقعیت های قومی و فرهنگی اش بشود و در بیان احساس و نظراتش از قالب ها، عبارات و تمثیل های نا مأنوس استفاده کند؟ شاید بشود، اما آنوقت مخاطب شاعر اجنه و از ما بهتران خواهند بود و نه مردم و همنوعانش. این شعر می تواند بنوعی زبان حال افغانهائی باشد که بعد از سالیان از ایران اخراج می شوند. خوب ، شاعر می خواهدبیان زبان حال چنین کسانی باشد.فارغ از اعتقاداتش ، به نظر شمایک شاعر افغان برای بیان حرف و احساسش وبرای ارتباط با همزبانهایش باید از کدام استعاره،تشبیه، عبارت و سوژه ای بهتر و گویا تر از اینها بهره ببرد؟

خداوند در قرآن می گوید که ما پیامبران را به زبان قومشان فرستادیم. در اینجا منظور از زبان، گویش و زبان تکلم نیست، زیرا روشن است که پیامبر عرب زبان نمی تواند برای فارسی زبانان صحبت کند. زبان، در اینجا به معنی فرهنگ و سطح فهم و رشد فکری افراد یک جامعه است.

روزانه پیش می آید که وقتی کسی حرف روشنی را نمی پذیرد، می گوئیم : ” من زبان این آدم را نمی فهمم.- یکی را بفرستید که زبان او را بفهمد. - به چه زبانی بهت بگویم. - این شخص هیچ زبانی را نمی فهمد”. این جملات ممکن است در چهار چوب افراد یک خانواده یا در جمعی از دوستان رد بدل شود، بنابراین آشکار است که منظور از زبان ، زبان فارسی، انگلیسی ،عربی ووو …نیست. در سرایش این شعر نیز، فارغ از اعتقادات شخصی اش، شاعر به زبان قومش، هموطنان، هم دردان، هم فرهنگ ها و هم نژادهایش حرف می زند. اگر کسی خارج از دایره زبان ، قوم ، فرهنگ و نژاد شاعر ، بخواهد این شعر یا هر قطعه ادبی دیگر را فهم کند، ناگزیر است که از زندان وابستگیها خارج شود و از فراز بام انسانیت به مفاهیم و استعاره ها بنگرد و نه از درون چهارچوب بسته اعتقادات فردی و طبقاتی، و همچنین خارج از تعصبات مذهبی و گرایشهای فکری. باید دانست که مخالفت با مذهب نیز خود نوعی مذهب است و تعصبهای خاص خود را دارد.
بنده به لحاظ سیاسی و بینش اجتماعی ممکن است نه با سعدی موافق باشم، نه با حافظ و مولوی. اما لزومی نمی بینم که موقع خواندن  یا نقل یکی از اشعارشان، جمله  “و با اينکه جاهائي هست که مثل او فکر نميکنم” را تکرار کنم . به عنوان یک مسلمان معتقد بار ها جملاتی از مارکس ، لنین وخیلی از فلاسفه و دانشمندان ماتریالیست را در تأئید و اثبات نظراتم نقل می کنم در حالیکه اینان مذهبی و مسلمان نبوده اند. آیا لازم است به همفکری و یا نا همفکری خود اشاره کنم؟ اصولاً مگر می شود همه یک جور فکر کنند.آیا انتظار «یک جور فکر کردن» خود نوعی تعصب و بستگی فکری نیست؟ پیامبر اسلام وقتی توصیه کرد که « اطلب العلم ولو بالسین» علم بیاموزید حتی اگر در چین باشد، خیلی خوب می دانست که در چین مسلمان پیدا نمی شود. او اشاره ای به تفاوت و اختلاف یا تغایر فکری با منبع دانش نکرد. لذا اگر مارکس رابطه ای اقتصادی را به لحاظ علمی تحقیق و تبیین کرده باشد، پیامبر منِ مسلمان را از بکار گیری آن منع که نکرده هیچ، بلکه توصیه به آموختن آن کرده و هر گز نگفته که  به هنگام نقل قول یا استفاده از آن مورد علمی، به بی دینی آن منبع علمی اشاره باید کرد.

باید به زیبائی، به هنر و به شعر و… عالمانه نگاه کنیم نه متعصبانه. که زیبائی را زیبا ببینیم ولو منشاء آن، در بعضی جا ها مثل ما فکر نکند یا بر فکر، مذهب و مرام ما نباشد. همانگونه که من زیبائی شعر خرسندی را می بینم.

منکرین خدا زور می زنند که ثابت کنند انسان اشرف مخلوقات نیست

از دیر باز فلاسفه و متفکران علوم انسانی و جامعه، در این فکر بودن که انسان چیست و وجه تمایز او با دیگر حیوانات کدام است.در این راستا کوشیدند تا معنی یا تعریف جامعی از انسان ارائه کنند که بتواند شاخص تفاوت او با دیگر حیوانات باشد.

گفتند انسان حیوانی «ابزار ساز» است. بعد ها معلوم شد که بعضی حیوانات دیگر هم ابزار می سازند.

عده ای انسان را حیوان ناطق نامیدند. باز  معلومشان شد که خیلی ، یا اکثر حیوانات حرف می زنند و چه بسا زبان دقیق و پیشرفته تری را برای ارتباط با همنوعانشان داشته باشند.

کسانی هم انسان را حیوانی اجتماعی قلمداد کردند، که می دانیم خیلی از حیوانات و جانوران از انسان هم اجتماعی ترند، در حالیکه در جامعه ای مثل ایران انسانها را از اجتماع، ارتباط و باهم بودن بر حذر می دارند.

می گویند افلاطون معتقد بود که انسان حیوانی است «سیاسی».  اینهم که خیلی از انسانها آشکارا اعلام می کنند که : ” من  سیاسی نیستم. من کاربی به سیاست ندارم”.حکومتها هم که آدم سیاسی را قبول ندارند.

در قرون اخیر بعضی متفکرین، انسان را حیوان اقتصادی دانستند.اقتصاد را هم که خمینی اعلام کرد مربوط به حیوانات است.

خوب ، حالا بگوئید ببینم ، از انسانیت چه چیزی برایمان مانده؟ و اصولاً چه فرقی با حیوانات داریم؟ و اشرف مخلوقات بودنمان در چیست؟

و نهایت اینکه خداوند برای چی و چرا گفت: “فتبارک الله احسن الخالقین”؟!

بروایت از سایت ملک المتملقینِ(ابطحی)

۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۷

دختر 7 شوهره و اداره ی دنیا()

داشتم سایت گردی می کردم. سر و کارم افتاد به خواندن دستنوشته های یک کارمند سازمان ملل در سایت انتخاب که نوشته بود، بعضی از افغان ها برای اینکه بتوانند در ایران زندگی کنند و اقامت بگیرند باید زن شرعی و عقدی ایرانی داشته باشند. آدم های فقیر ایرانی دخترانشان را به این افغانی ها می فروشند. به روایت این کارمند سازمان ملل یک دختر 19 ساله ایرانی ساکن مشهد به فردی به نام غلام سخی فروخته شده بود، اما چون پولی را که باید به پدر دختر می داده، نداشته، 6 نفر دیگر را هم سهیم کرده و این دختر 19 ساله 7 شوهره شده است. این دختر از شدت ناراحتی به خانه پدرش می رود و پدرش او را طرد می کند که پول غلام سخی را ندارم که پس بدهم. خیلی دردآور بود. حتماً مسئولان هم آن را می خوانند و لابد اعتقاد دارند که آنها قبل از هر چیز مسئول وضع معیشتی مردم ایران هستند و نجات آنان از فقر مسئولیت اصلی آنان است نه اداره ی دنیا.
………………………………………………………
آقای ابطحی در زمان ریاست و صدارت مطلقه شما و رئیست، دختران 17 شوهره نیز وجود داشتند، شما نمیدیدید،که البته بصیرتش را نداشتید. در آنزمان شما نیز مانند فرزند خلفتان  (آقای احمدی نژاد) جهانی فکر می کردید و در تدارک راه اندازی گفتگوی تمدنها بودید، در حالیکه از بر قراری گفتگوی برادر های خودتان هم ناتوان بودید.
شما نیز به همان وقاحت آقای احمدی نژاد بودید و هم اکنون نیز. شما نیز به جای ریختن طرحی برای اینکه برادران با هم به گفتگوی دوستانه بنشینند، به فکر چاره اندیشی برای بیگانگان بودید و می خواستید گفتگوی تمدنها و جهانیان را اداره و رهبری کنید. نه شما چنان کاری کردید و نه این آقا توان و قصد انجام چنین کاری را دارد. اما مگر بلوف زدن و فریبکاری نیز انحصاری می باشد که شما چپ و راست به دیگران ایراد می گیرید؟!
به فرض محال اگر هم شما و این دوستتان(رئیس جمهور فعلی) خواهان و قادر به انجام چنین و چنان کاری می بودید. عقل سلیم حکم میکردکه از خود شروع کنید. خداوند نیز پیامبر راحکم می کند که ابتداء به دعوت و انذار نزدیکان و فامیل و قبیله خودش بپردازد . آیا شما توانسته اید و می توانید در کشور خودتان گفتگوی برادر ها راه بیاندازید؟! برادران هم خون ، هم خاک ،هم نژاد، هم زبان و فرهنگ، هم کیش و مشترک المنافعتان، کلامی به صلح و دوستی بر زبانشان جاری نیست و حتی در بین نمایندگان مجلستان اثری از گفتمان و گفتگو وجود ندارد.حال صحبت از راه اندازی و اداره گفتگوی تمدنها عجیب تر از اداره کردن خود دنیا نیست؟! و آیا طرح آن، به پر روئی و وقاحتی دو چندان احمدی نژاد نیاز ندارد؟!.
مسلماً بدلیل آخوند بودن، شما و آن رئیس سابق، از پر روئی بیشتری بر خوردار هستید که خواسته اید گفتمانی را پیشنهاد ،اداره و رهبری کنید که گفتگو کنندگان خیالی آن دارای زبان ، فرهنگ، دین و آئین، نژاد و سرزمینی متفاوتند و در موارد زیادی به جای اشتراک منافع، تضاد و گاهی تناقض منافع دارند. انصاف داشته باشید و بگوئید کدام یک نشدنی تر است؟ کار شما یا احمدی نژاد؟

اقتصاد مال حیوانات است

اما امام علی براى همه اسلام و توحيد و خلافت فقط یک يك شرط مى گذارد .اقتصاد، تنها یک شرط،
پس گرفتن اموال و در آمدهاى نا مشروع. فقط يك شرط.
اقتصاد .
همان اقتصادی که خمینی می گفت مال حیوانات است.
………………………………………………………………..

عثمان كشته شده است.و اينبار دزدان غير حكومتى هستند كه بيت المال را غارت مى كنند. تسويه حسابها و عقده گشائى ها ، حمله وتهاجم به غير عرب ها و هرج و مرج، چنان مدينه را فرا گرفته كه هيچ كس خود را در امان نمى بيند. حتـّى دزدان و فرصت طلبان و منافقين به يكبار احساس مى كنند كه همه هستيشان تا نابودى كامل چند ساعتى بيش فاصله ندارد. بدون توافق وقرار ، بى بيان و سؤال، همه به سوئى مى شتابند ،به يك سو ، به يك جهت،
خانه على .
جز او كسى را نمى شناسند كه مدينۀ در حال سقوط را نجات بخشد.
اگر كسى از بيرون به آن صحنه مى نگريست شك نمى برد كه قصد جان صاحب آن خانه را دارند.
على بيرون مى آيد.جمعيت هجوم مى برد ،او را در ميان مى گيرند.
غريقى را مانستند كه با خشونت ناجى خود را مى فشارد .
با فرياد و التماس ، خشونت و زارى، يك تمنـّا دارند .و آن چيزى نيست جز يك «تحميل»! .
تحميل سكاندارى كشتى اى، كه كشتى نشستگان همه به شكستش مشغولند.
تحميل چوپانى گلـّه اى كه گوسفندانش بى او همه گُرگند .
تحميل زمامدارى مدينه اى كه بى او يــثرب مى شود.تحميل انتخاب شدن و پذيرش رأى.
تحميل خـــلافت.
و او نمى پذيرد
فرصتى است طلائى براى امتياز گرفتن.
ناز كردن و گرانفروشى
و تحميل هرچه بيشتر خواسته ها و عقايد.
فخر فروشى و منــّت گذارى.
و پيشروى هر چه بيشتر در ميدان حريف.
جولان دادن و رجز خواندن.
به او نياز دارند
و او خود مى داند.
كه هر شرطى را مى پذيرند.
سخت ترينش را پيشنهاد مى كند .
يك شرط تنها.
شرط اقتصــــاد.
ـــــ اگر من بيايم ، اموال نا مشروع را پس مى گيرم . ولو در كابين همسرانتان باشد.
تمــام
پس نماز چى ؟  روزه ، حج، جهاد ، عبادت ،نماز شب،غفيله ، نافله، تسبيح ، ذكر، دعا ، و حتـّى دعاى كميل هم نــه ؟!
زبانم لال، يا عــلى! دهـــرى شده اى؟!
آرى، براى همه اسلام و توحيد و خلافت يك شرط مى گذارد .
پس گرفتن اموال و در آمدهاى نا مشروع. فقط يك شرط.
اقتصاد .
همان « اقتصاد » كه خمينى گفت:” اقتصاد مـال حيوانات است “.
مقــــايـســــه كنــيد
فاعتــــــــــــــــبروا یا اولی الابصار

با این وجه اشتراک «احمدی نژاد» همان خاتمی است

صبح زود مش رمضون سوار بر قاطرش داشت ميرفت شهر . راضى و خوشنود از قاطر قبراقش كه تازگى خريده بود آخرين پرچين هاى آبادى را پشت سر مى گذاشت كه به كاممد رسيد . با غرور وتبختُر از كاممّد پرسيد: كجا ؟
كاممّد گفت : شهر.
مش رمضون : سوار شو . منم مى رم شهر .
   كاممّد از خدا خواسته دست مش رمضون را گرفت و سوار قاطر شد .رفتند و رفتند تا به نزدیک های شهر رسیدند. ايستادند تاقبل از ورود به شهر استراحتى بكنند و گرد راه را بتکانند .كا ممّد مجبور بود به حرفهاى مش رمضون كه يك ريز از قاطرش تعريف مى كرد گوش كنه. سينه مش رمضون حسابى گرم شده بود .رو كرد به طرف قاطرش كه داشت پهن ( پهن : به كسر « پ » و « ه » و سكون « ن » ، گــُه يا مدفوع قاطر را گويند ) مى كرد و تحقير آميز به كاممّد گفت: “اگر پهن هاى قاطر را بخورى قاطر را مى دم براى خودت “. كاممّد هم بلند شد رفت نزديك و همه پهن هارا خورد و قاطر را صاحب شد . امّا موقع حركت نا مردى نكرد مش رمضون را پشت سر سوار كرد وتا شهر رسوند. شهر كه رسيدند هر كس دنبال كار خودش رفت . كاممد با قاطر نو رسيده ، و مش رمضونِ قاطر باخته با پاى پياده. بعد از ظهر ، كا ممّد خريدش را كرده بود وداشت بر مى گشت كه بر خورد به مش رمضون. شرط مروت نبود كه او را سوار نكند . قاطر را « هُش » كرد و گفت يا على ،وسايل را بگذار تو خورجين تا بريم . بين راه كاممد قضاى حاجتش گرفت . ايستادند. كاممّد رفت پشت يك تخته سنگ بزرگى كه آنجا بود وكارش را انجام داد. در بر گشت از پشت تخته سنگ در حاليكه بند تُنبانش ( تُنبان : به ضم « ت » همان شلوار است ، از نوع اصيلش ) را مى بست به مش رمضون گفت : دوست دارى پهن هاى قاطر را خودت بخورى و دوباره صاحبش بشى .
مش رمضون : فعلاً كه پهن مهن در كار نيست .
كا ممّد: همون پهن هاى صبحى را مى گم .
مش رمضون  : اونا را كه تو خوردى.
كاممّد  :  الان پشت اون تخته سنگ خالیش كردم .می تونی بری بخوریش و قاطرت را پس بگیری.، يعنى دو باره صاحبش بشى.
   مش رمضون رفت و پهن هاى كاممد را ، نه ، ببخشيد، پهن هاى صبح قاطرش را خورد و دو باره صاحب قاطر شد.
   رفتند و رفتند ، تا به آبادى رسيدند. همانجائيكه همديگر را ديده بودند. جاى اولشون .مش رمضون وسايل كاممد را از تو خورجين در آورد و بهش داد.اماّ تا اومد حركت كنه كاممّد گفت : صبر كن ببينم. تو قاطر دارى ؟
مش رمضون : بعله دارم .
كاممد : صبح هم قاطر داشتى ؟ درسته ؟
مش رمضون : درسته . قاطر خودمه.
كاممّد : قاطر مال من نيس ؟
مش رمضون : نه كه نيس . صبح هم قاطر نداشتى .
كاممّد  : يعنى مى خواهى بگى با صبحمون هیچ فرقى نداريم ؟
مش رمضون كه فكر مى كرد كا ممّد ادعائى دارد ، عصبانى شد و گفت :ببين اومدهايم درست جای اولمون . صبح تو پياده بودى حالا هم پياده اى . صبح قاطر نداشتى حالا هم ندارى . من صبح سواره بودم حالا هم هستم . صبح قاطر داشتم حالا هم دارم. كه چى ؟ ! مى خواهى چى بگى ؟! اومديم سر جا اولمون ،هيچ فرقى هم نكرده ايم .
كاممّد پرسيد :اگر فرقی نکرده ایم پس اين گـــُــه خوردناى اضافى برای چى بود ؟

   این حکایت بی اختیار مرا بیاد حکومت ایران می اندازد و  مسئولین آن.
همه دیدم و شنيدم كه آ قاى احمدى نژاد می گفت كه مى خواهد انقلاب را به همه جهان صادر كند . ميخواهد با فقر و محروميّت مبارزه كند . مى خواهد دست غارت گران بيت المال قطع كند ونفت وثروت ملّى مردم را در اختيار مردم قرار دهد .مى خواهد اشراف و رانت خواران را سر جايشان بنشاند و نفت بياورد سر سفره مردم ( همانجائى كه خمينى مى گفت )و مى خواهد حكومت اسلامى بوجود بياورد.و خلاصه همه قولهای خمینی را تجدید کرد بجز مجانی کردن آب و برق و اتوبوس.
با خود گفتم : پس اين بيست و شش هفت سال اين همه امام و حكومت و مجلس و انقلاب چه كار ميكردند ؟ با اين حساب اگر عقب نرفته باشیم ، مثل اين كه سر جا اولمونيم . پس تا حالا چى؟ هیچ فرقی نکرده ایم…يعنى درست سر جای اول.
اين موضوع را با ظريفى در ميان گذاشتم . گفت : ببين خاتمى كه اومد و آنهائى كه با خاتمى اومدن و خاتمى را آوردند مى گفتند كه مى خواهند مردمسالارى و حكومت قانون را بوجود بياورند. حرف از آزادى ، آزادى بيان وقلم و انديشه مى زدند .از افشاى دست هاى آلوده به خون بيگناهان و ثروت به يغما رفته مردم دم مى زدند. از آزادى مطبوعات و…….و…..مى گفتند . اما پس از هشت سال خاتمى جاى اولشه، اصلاح طلب ها سر جاى اولشونن ،روز نامه ، زندانيان ، همه وهمه سر جاى اولشونند.و مردم فریب خور و خوش باور هم داخل خونه هاشونند. درست سر جای اول .عیناً مثل کاممد و مش رمضون.هیچ فرقی نکرده اند.تا اینجا هر چه گذشته «گـُه اضافی»خوردن بوده و بس.
__گفتم پس آقاى خاتمى هم ….!؟
حرفم را قطع كرد و گفت : بعله « گـــُـــــــــهِ اضافى » و اتّـــفاقاً وجه مشترك شاخص ايشان و جانشينش ،يعنى احمدى نژاد در همين است . و آقاى احمدى نژاد هم به حق ادامه دهنده راه ايشان هستند. و كارشان يكى است . همون « گــُــــهِ اضــافــى » خوردن.
نمی بینی ؟ از اون همه حرف و قول و قرار هیچ خبری نیست که نیست. همه را فراموش کرده و به جای اینکه ذرّه ای به فکر حرف ها و قول های انتخاباتی اش باشد ، یقۀ اسرائیل و فلسطین را چسبیده و باز
” گــُــــه اضافی “