مگس را دیدید، شعرش را نیز بخوانید

تو به پشت میز سیما ،به سخن چو بر نشستی

مگسک خیال می کرد، تو بر خلا نشستی

تو نماد بهر تغییر، زنور سوی ظلمت

تو نماد بهر تغییر، ز اوج سوی پستی

مگسی به خشم اندر، ز تعفن کلامت

تو حیا نکردی آخر ، درآن خلا نبستی

بول عجب نمایشی بود و عجب حکایتی دوش

مگست پبام حق داد و تو کار می نبستی

تو نماد ننگ گشتی، بر قوم آریائی

تو نماد جمع نفرینی و لعنتی به هستی

تو نماد خار و خاشاکی و هیچ گل نبینی

به زباله دان چو خاشاک، به گند و بو نشستی

بنیوش پند اینک، تو زخر مگس که آمد

همه طیرهُ ابابیل، ز سوی ذات هستی

ز تو رو سفید گردید سکندر و تموچین

که نکرد قوم تاتار، چنین به اوج پستی

عجبم ز چشم تنگ و دهنی به این گشادی

نه عجب ز ماردوشی، که تو اش چو ناز شستی

تو یکی مترسکی زشت به دست دیو ظلمت

که به روز در نیائی، که شبی و شب پرستی

تو نماد فحش هائی، که نیارمش نوشتن

که نیم به آن وقاحت، که تو بوده ای و هستی.

يك پاسخ برايش بگذاريد