Posted on ژوئن 25, 2009 by درویش
من به اتهام عضویت در گروه موحدین انقلابی در سال 64 دستگیر، زندانی، و پس از طی یکسال از محکومیتم با عفو مشروط آزاد و از شغل معلمی ام نیز اخراج شدم.
البته عضویتم در این گروه مخرب و تروریست صرفاً محدود می شد به آشنائی با شخصی بنام محمد که بعد ها و در زندان [...]
مربوط به موضوع های: آخوند, از هر دری, حکایت, شاید طنز | بیان دیدگاه »
Posted on ژوئن 21, 2009 by درویش
تنها اگر چشمی داشته باشید،خواهبد دید که خامنه ای آشکار تر از یزید بر ضد اسلام و حریت انسان خروج کرده.تنها چشمی می خواهد که ببیند،که پیروان حسین مظلومتر از او وبه دست سفاکتر از یزیدبه خاک و خون در می غلتند.آری، حسین در اقلیت بود، اما در جنگی برابر کشته شد. حسین نیز شمشیر داشت و [...]
مربوط به موضوع های: از هر دری, اسلام به زبان ساده, امروز, حکایت | بیان دیدگاه »
Posted on آگوست 30, 2008 by درویش
ایران : ما به دوستان فرانسوی گفته بودیم که نیازی به نشست مجدد نیست زیرا مشکلات و موانع قبلی همچنان وجود دارند.
انگلیس : حتماً توجه دارید که ما برای مهمانی و تفریح دور هم جمع نشده ایم. برای میمانی و رفت و آمد دوستانه ، باید اول مشکلات و اختلافات حل شده و گنار گذاشته [...]
مربوط به موضوع های: از هر دری, حکایت, شاید طنز | بر چسب ها: خاتمی, میکروفن, استراق سمع, ام پی تی, نطنز, انرژی هسته ای, اتمی | بیان دیدگاه »
Posted on آوریل 2, 2006 by درویش
تا وقتی ایران بودم، هر وقت تهران می رفتم سری هم به تجریش و چیزر میزدم و سر قبر پدرم ، در امام زاده چیزر( چیذر). سر راه ، یادم نمی رفت که به مغازه حسن آقا همسایه قدیمی و دوست پدرم نیز سری بزنم. مغازه اش سر کوچه اسدی قدیم و نزدیکای خیابان حکمته. [...]
مربوط به موضوع های: از هر دری, حکایت | بر چسب ها: چیذر, کروبی, اصلاح طلبان | بیان دیدگاه »
Posted on نوامبر 27, 2005 by درویش
احمق نمی دانست در شرایطی که همه مسلح به ژ3 و انواع سلاحها هستند، کلت کشیدن مانند ترسانیدن توپچی است از ترقه.آری، چند تا از سرباز ها و به خصوص یکیشان که منقضی 56 و بچه تهران بود ژ3 اش را مسلح کرد و رفت به همان سمت که سروان شیران نشان داده بود.بهر حال [...]
مربوط به موضوع های: حکایت | بر چسب ها: جبهه, دشمن اصلی | بیان دیدگاه »
Posted on اکتبر 27, 2005 by درویش
بعد از چند دقیقه انتظار و انجام کار های دفتری لازم، راهی دسته شناسائی شدیم.کیسه به کول و پیاده، وقتی از روی تپه ای که پشتش دسته شناسائی بود می گذشتم،درجه داری که آمده تا بود مرا به دسته برساند، به سرعت می دوید و به من هم می گفت که سریعتر بروم. اما من [...]
مربوط به موضوع های: حکایت | بر چسب ها: جبهه, دشمن, شناسائی | بیان دیدگاه »
Posted on آگوست 30, 2005 by درویش
وقتی از چادر بیرون می رفتم، سرگرد گفت :« برو پیش جیپ ». اما من همانجا پشت چادر ایستادم.سرهنگ ضمن دیکته کردن مطالب برای سروان همزمان بطور شفاهی برای سرگرد توضیح می داد.« همین امشب ببریدش . نباید با سربازای دیگه تماس بگیره.ـ
ـــــ راستی سرگرد ، با این هیکل گنده خجالت نکشیدی؟یک سرباز را بر [...]
مربوط به موضوع های: حکایت | بر چسب ها: انقلاب, جبهه, دشمن | بیان دیدگاه »
Posted on آگوست 22, 2005 by درویش
تازه در آموزش و پرورش استخدام شده بودم. حقوقی هم دریافت نمی کردم.طبق معمول روال کارهای اداری، اولین حقوق بعد از چهار ماه و یکجا پرداخت می شد.مثل امروز، از تمام یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلو متر مربع این مملکت هیچ چیزی نصیبم نشده بود. تنها امیدم به دریافت [...]
مربوط به موضوع های: حکایت | بر چسب ها: جبهه, دشمن | بیان دیدگاه »