Posted on جولای 10, 2009 by درویش
تو به پشت میز سیما ،به سخن چو بر نشستی
مگسک خیال می کرد، تو بر خلا نشستی
تو نماد بهر تغییر، زنور سوی ظلمت
تو نماد بهر تغییر، ز اوج سوی پستی
مگسی به خشم اندر، ز تعفن کلامت
تو حیا نکردی آخر ، درآن خلا نبستی
بول عجب نمایشی بود و عجب حکایتی دوش
مگست [...]
مربوط به موضوع های: امروز, شاید طنز, شعر | بیان دیدگاه »
Posted on ژوئن 25, 2009 by درویش
من به اتهام عضویت در گروه موحدین انقلابی در سال 64 دستگیر، زندانی، و پس از طی یکسال از محکومیتم با عفو مشروط آزاد و از شغل معلمی ام نیز اخراج شدم.
البته عضویتم در این گروه مخرب و تروریست صرفاً محدود می شد به آشنائی با شخصی بنام محمد که بعد ها و در زندان [...]
مربوط به موضوع های: آخوند, از هر دری, حکایت, شاید طنز | بیان دیدگاه »
Posted on ژوئن 21, 2009 by درویش
به کاهدان گر زدی،
به سال هشتادو چار،
خلق کنار ایستاد،
تو ماندی آن َببــُو
فقط فلان دیدی و، هیچ ندیدی کدو؟
هیچ ندزدیده کس،
چنانکه تو برده ای ،
رهبر شیطان صفت ،
ای تو بدتر از عدو
تو آن یکی دیده ای، لیک ندیدی کدو
هیچ ندیده کسی،
دزد به این خیره گی،
خیره سری را حدی است،
سارق بی آبرو
تو آن یکی دیده ای، لیک [...]
مربوط به موضوع های: امروز, شاید طنز, شعر | بیان دیدگاه »
Posted on آگوست 30, 2008 by درویش
ایران : ما به دوستان فرانسوی گفته بودیم که نیازی به نشست مجدد نیست زیرا مشکلات و موانع قبلی همچنان وجود دارند.
انگلیس : حتماً توجه دارید که ما برای مهمانی و تفریح دور هم جمع نشده ایم. برای میمانی و رفت و آمد دوستانه ، باید اول مشکلات و اختلافات حل شده و گنار گذاشته [...]
مربوط به موضوع های: از هر دری, حکایت, شاید طنز | بر چسب ها: میکروفن, نطنز, ام پی تی, انرژی هسته ای, اتمی, استراق سمع, خاتمی | بیان دیدگاه »
Posted on ژوئن 1, 2008 by درویش
تو می گوئی خلایق نیست لایقجفائی را که خــود بنیان آن شد؟!
خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟!
ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخکجا بی رأیشان خندان توان شـــد
به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!به شیطان رأی تا جنت مکان شد؟
در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاسبه رأی مصلحین بار گران شد
چنین سر شد که [...]
مربوط به موضوع های: شاید طنز, شعر | بر چسب ها: هادی خرسندی, خلایق, شعر, طنز | بیان دیدگاه »
Posted on می 14, 2008 by درویش
وقتی شرح حال و زندگی و روزگار ما در بغل گوش شهری چون اصفهان آنطور بود، می توان حدث زد که در سیستان و بلوچستان و کردستان و روستاها و شهر های دیگر مردم چه وضعی داشتند.
وقتی ما، بچه هائی که قرار بود نسل آینده کشور و عبور کنندگان از دروازه های تمدن بزرگ باشیم، [...]
مربوط به موضوع های: شاید طنز | بر چسب ها: مرجع تقلید, بروجردی, شاه | 1 دیدگاه »
Posted on می 12, 2008 by درویش
در حالیکه شاهنشاه آریامهر از رسیدن به در های تمدن بزرگ حرف می زد و در سخنرانیهایش از وضعیت مالی بسیار خوب کشورش داد سخن می داد، بچه های خرد سال زیادی بدنبال کشف و جمع آوری سرگین خر بودند تا شبهای سرد زمستان را بتوانند گرم و راحت بخوابند. اینکه بعضی از آن کودکان [...]
مربوط به موضوع های: شاید طنز | بر چسب ها: کرم, آمریکا, اصفهان, شیر | 1 دیدگاه »
Posted on می 11, 2008 by درویش
تقدیم به شاهزاده رضا پهلوی، به شهبانو فرح، به سلطنت طلبان و همه آخوندها و صد البته به تمام مصرف کنندگان نفت در اروپا و امریکا
در سنین شش تا پانزده سالگی هر وقت الاغی را می دیدم که دارد پهن می کند، احساس می کردم در های تمدن بزرگ برویم گشوده شده است واز [...]
مربوط به موضوع های: شاید طنز | بر چسب ها: ولیعهد, انرژی اتمی, شاه, طنز | بیان دیدگاه »
Posted on آوریل 13, 2008 by درویش
صبح زود مش رمضون سوار بر قاطرش داشت ميرفت شهر . راضى و خوشنود از قاطر قبراقش كه تازگى خريده بود آخرين پرچين هاى آبادى را پشت سر مى گذاشت كه به كاممد رسيد . با غرور وتبختُر از كاممّد پرسيد: كجا ؟
كاممّد گفت : شهر.
مش رمضون : سوار شو . منم مى رم شهر [...]
مربوط به موضوع های: شاید طنز | بر چسب ها: احمدی نژاد, خاتمی, طنز | بیان دیدگاه »
Posted on دسامبر 17, 2006 by درویش
دهم محرم بود .تعزيه به حساس ترين قسمت خود رسيده بود. تجسّمى غم انگيز از عصر عاشورا . ياران امام حسين همه كشته شده بودند .فرياد استغاثه امام به گوش مى رسيد: هل من ناصــــــر يَنصُـــر نى؟ هل مِن مُُعين يُعينَنى؟بناگهان شيرى غرّان به ميدان آمد. قبل از هر چيز جهت عرض ادب ورخصت جنگ [...]
مربوط به موضوع های: شاید طنز | بر چسب ها: اصلاح طلبان, تعزیه, شیر | بیان دیدگاه »