نوشته شده در دسامبر 23, 2009 به وسیلهٔ درویش
داشتم می خواندم که حرامیان به خانه آقای منتظری و همچنین به محل عزادارن وی یورش برده اند و شعار می دادند که : این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده بی اختیار با آنان همراه شدم و رجز خوانی آنان را ادامه دادم که : این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده [...]
دستهبندیشده در: امروز، شاید طنز، شعر | برچسبها: لشکر، منتظری، بسیج، خامنه ای، رهبر، شیطان | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 10, 2009 به وسیلهٔ درویش
تو به پشت میز سیما ،به سخن چو بر نشستی مگسک خیال می کرد، تو بر خلا نشستی تو نماد بهر تغییر، زنور سوی ظلمت تو نماد بهر تغییر، ز اوج سوی پستی مگسی به خشم اندر، ز تعفن کلامت تو حیا نکردی آخر ، درآن خلا نبستی بول عجب نمایشی بود و عجب حکایتی [...]
دستهبندیشده در: امروز، شاید طنز، شعر | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئن 25, 2009 به وسیلهٔ درویش
من به اتهام عضویت در گروه موحدین انقلابی در سال 64 دستگیر، زندانی، و پس از طی یکسال از محکومیتم با عفو مشروط آزاد و از شغل معلمی ام نیز اخراج شدم. البته عضویتم در این گروه مخرب و تروریست صرفاً محدود می شد به آشنائی با شخصی بنام محمد که بعد ها و در [...]
دستهبندیشده در: آخوند، از هر دری، حکایت، شاید طنز | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئن 21, 2009 به وسیلهٔ درویش
به کاهدان گر زدی، به سال هشتادو چار، خلق کنار ایستاد، تو ماندی آن َببــُو فقط فلان دیدی و، هیچ ندیدی کدو؟ هیچ ندزدیده کس، چنانکه تو برده ای ، رهبر شیطان صفت ، ای تو بدتر از عدو تو آن یکی دیده ای، لیک ندیدی کدو هیچ ندیده کسی، دزد به این خیره گی، [...]
دستهبندیشده در: امروز، شاید طنز، شعر | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اوت 30, 2008 به وسیلهٔ درویش
ایران : ما به دوستان فرانسوی گفته بودیم که نیازی به نشست مجدد نیست زیرا مشکلات و موانع قبلی همچنان وجود دارند. انگلیس : حتماً توجه دارید که ما برای مهمانی و تفریح دور هم جمع نشده ایم. برای میمانی و رفت و آمد دوستانه ، باید اول مشکلات و اختلافات حل شده و گنار [...]
دستهبندیشده در: از هر دری، حکایت، شاید طنز | برچسبها: میکروفن، نطنز، ام پی تی، انرژی هسته ای، اتمی، استراق سمع، خاتمی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئن 1, 2008 به وسیلهٔ درویش
تو می گوئی خلایق نیست لایقجفائی را که خــود بنیان آن شد؟! خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟! ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخکجا بی رأیشان خندان توان شـــد به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!به شیطان رأی تا جنت مکان شد؟ در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاسبه رأی مصلحین بار گران [...]
دستهبندیشده در: شاید طنز، شعر | برچسبها: هادی خرسندی، خلایق، شعر، طنز | بیان دیدگاه »
نوشته شده در مه 14, 2008 به وسیلهٔ درویش
وقتی شرح حال و زندگی و روزگار ما در بغل گوش شهری چون اصفهان آنطور بود، می توان حدث زد که در سیستان و بلوچستان و کردستان و روستاها و شهر های دیگر مردم چه وضعی داشتند. وقتی ما، بچه هائی که قرار بود نسل آینده کشور و عبور کنندگان از دروازه های تمدن بزرگ [...]
دستهبندیشده در: شاید طنز | برچسبها: مرجع تقلید، بروجردی، شاه | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در مه 12, 2008 به وسیلهٔ درویش
در حالیکه شاهنشاه آریامهر از رسیدن به در های تمدن بزرگ حرف می زد و در سخنرانیهایش از وضعیت مالی بسیار خوب کشورش داد سخن می داد، بچه های خرد سال زیادی بدنبال کشف و جمع آوری سرگین خر بودند تا شبهای سرد زمستان را بتوانند گرم و راحت بخوابند. اینکه بعضی از آن کودکان [...]
دستهبندیشده در: شاید طنز | برچسبها: کرم، آمریکا، اصفهان، شیر | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در مه 11, 2008 به وسیلهٔ درویش
تقدیم به شاهزاده رضا پهلوی، به شهبانو فرح، به سلطنت طلبان و همه آخوندها و صد البته به تمام مصرف کنندگان نفت در اروپا و امریکا در سنین شش تا پانزده سالگی هر وقت الاغی را می دیدم که دارد پهن می کند، احساس می کردم در های تمدن بزرگ برویم گشوده شده [...]
دستهبندیشده در: شاید طنز | برچسبها: ولیعهد، انرژی اتمی، شاه، طنز | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 13, 2008 به وسیلهٔ درویش
صبح زود مش رمضون سوار بر قاطرش داشت ميرفت شهر . راضى و خوشنود از قاطر قبراقش كه تازگى خريده بود آخرين پرچين هاى آبادى را پشت سر مى گذاشت كه به كاممد رسيد . با غرور وتبختُر از كاممّد پرسيد: كجا ؟ كاممّد گفت : شهر. مش رمضون : سوار شو . منم مى [...]
دستهبندیشده در: شاید طنز | برچسبها: احمدی نژاد، خاتمی، طنز | بیان دیدگاه »