نوشته شده در دسامبر 23, 2009 به وسیلهٔ درویش
داشتم می خواندم که حرامیان به خانه آقای منتظری و همچنین به محل عزادارن وی یورش برده اند و شعار می دادند که : این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده بی اختیار با آنان همراه شدم و رجز خوانی آنان را ادامه دادم که : این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده [...]
دستهبندیشده در: امروز، شاید طنز، شعر | برچسبها: لشکر، منتظری، بسیج، خامنه ای، رهبر، شیطان | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 10, 2009 به وسیلهٔ درویش
تو به پشت میز سیما ،به سخن چو بر نشستی مگسک خیال می کرد، تو بر خلا نشستی تو نماد بهر تغییر، زنور سوی ظلمت تو نماد بهر تغییر، ز اوج سوی پستی مگسی به خشم اندر، ز تعفن کلامت تو حیا نکردی آخر ، درآن خلا نبستی بول عجب نمایشی بود و عجب حکایتی [...]
دستهبندیشده در: امروز، شاید طنز، شعر | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئن 21, 2009 به وسیلهٔ درویش
به کاهدان گر زدی، به سال هشتادو چار، خلق کنار ایستاد، تو ماندی آن َببــُو فقط فلان دیدی و، هیچ ندیدی کدو؟ هیچ ندزدیده کس، چنانکه تو برده ای ، رهبر شیطان صفت ، ای تو بدتر از عدو تو آن یکی دیده ای، لیک ندیدی کدو هیچ ندیده کسی، دزد به این خیره گی، [...]
دستهبندیشده در: امروز، شاید طنز، شعر | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئن 14, 2009 به وسیلهٔ درویش
نصیحت به مأمورانی که نان مردم می خورند و خدمت دشمن می کنند. به مأمورانی که خود را معذور می پندارند و در برابر مردم غیر مسلح و بی دفاع احساس قدرت می کنند. یادتان می آید گو همین دیشب بود که چه سان میلرزید پیش چشمان همه هموطنان خود تبرّی می جست ز شهنشاه، [...]
دستهبندیشده در: شعر | برچسبها: هشدار، انتخابات، احمدی نژاد، خامنه ای، سرکوب | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 4, 2008 به وسیلهٔ درویش
در گویش روزمره مردم، شیطان همان ابلیس فرض شده ،لذا کلمه «ابلیس» نیز «شیطان» را به ذهن متبادر می کند. به این شعر توجه کنید: شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد خود را برای ســـــــجده آدم رضا نکرد شــــــــــــــــیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز آن سجده را بر آدم و این [...]
دستهبندیشده در: شعر | برچسبها: تسلیم، شیطان، ابلیس، شعر، طغیان | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 4, 2008 به وسیلهٔ درویش
در گویش روزمره مردم، شیطان همان ابلیس فرض شده ،لذا کلمه «ابلیس» نیز «شیطان» را به ذهن متبادر می کند. به این شعر توجه کنید: شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد خود را برای ســـــــجده آدم رضا نکرد شــــــــــــــــیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز آن سجده را بر آدم و این [...]
دستهبندیشده در: شعر | برچسبها: تسلیم، شیطان، ابلیس، شعر، طغیان | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در اوت 24, 2008 به وسیلهٔ درویش
خدایا سایه ات کوتاه باد از سرکه از سنگینی این سایهدیگر راست کِی گردد کمرکِی آب راحت از گلو پائین رود ما راچه سر آسود بر بالینکدامین خواب در چشمان تر نشکستکدامین شام تار ما سحر شدکی براین شب بامداد آیدخدایاطاقت بیداد دیگر نیستکوته سایه ات از سردمی بر ما ترحم کنخدایامن نمی دانم کجائیدر [...]
دستهبندیشده در: شعر | برچسبها: خدا، رهبر، رائد، سایه، سایه خدا، شعر، ظل الله | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 17, 2008 به وسیلهٔ درویش
الا یا ایّها السّــاقی دگر بس کن مــده جامـــــــی که دردم را نه درمان است از این خمر شیطانی ، از آه ســــوختــه دل کــــودک محـــزون بی بابا نه نافه بوی خوش دارد نه دیگر می به مینائی ، مرآن حافظ که یکسرازمی و معشوق وساغرگفت کجـــــا دانـســت حــال ما بدین ایـام ظلـمــــــانی ، شب [...]
دستهبندیشده در: شعر | برچسبها: حافظ، شعر | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئن 1, 2008 به وسیلهٔ درویش
تو می گوئی خلایق نیست لایقجفائی را که خــود بنیان آن شد؟! خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟! ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخکجا بی رأیشان خندان توان شـــد به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!به شیطان رأی تا جنت مکان شد؟ در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاسبه رأی مصلحین بار گران [...]
دستهبندیشده در: شاید طنز، شعر | برچسبها: هادی خرسندی، خلایق، شعر، طنز | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 6, 2008 به وسیلهٔ درویش
روزگاری به فرنگمیگذشتم ز رهی، رهگذریروسـتا ، دهکده ایکوچه باغیشهریمن در آن شهر غریبراه گم کرده بُـدمواله و سرگردانمانده بودم در راهو نبود هم سخنیهمزبان ، همدل و یا همراهیکه زبانش فهممیا زبانم فهمدتا که راهم پرسمبنماید راهمناگهان از پس یک کوچه باغغار غار دو کلاغبشـنیدم که یکی می پرسـیدحال و احوال از آن دیگر [...]
دستهبندیشده در: شعر | برچسبها: فرنگ، انسان، زاغ | بیان دیدگاه »