رو به دشمن اصلی2(گردان 131)

وقتی از چادر بیرون می رفتم، سرگرد گفت :« برو پیش جیپ ». اما من همانجا پشت چادر ایستادم.سرهنگ ضمن دیکته کردن مطالب برای سروان همزمان بطور شفاهی برای سرگرد توضیح می داد.« همین امشب ببریدش . نباید با سربازای دیگه تماس بگیره.ـ

ـــــ راستی سرگرد ، با این هیکل گنده خجالت نکشیدی؟یک سرباز را بر داشتی اومدی اینجا.این وقت شب ، این همه راه؟ـ

ـــــ چیکارش باید می کردم؟

ــــــ با دو تا از درجه دارا یا افسرا ، اصلا خودت با ستوان می بردیدش پشت تپه توپه ها یک گولّه(گلوله) خرجش می کردی.ـ

ـــــ جناب سرهنگ همه سربازا در جریان بودند . تازه، اکثرشون همدیگر را از قبل می شناسند و یا همدوره سربازی بوده اند.ـ

ـــــ اینجا نوشته ام .خودت یا ستوان دنبالش تا اونجا می روید و شفاهاً از قول من سفارش می کنی .بگو بفرستندش دسته شناسائی .مطلقاً مرخصی بهش نمی دهند. بهشون بگو زیر نظرش داشته باشند، سرشا چرخوند یک گولّه ( گلوله ) حرومش کنند.باشه تا یک فکری براش بکنم.ـ»

    من تا کنون مواد مخدر و یا الکل مصرف نکرده ام . اما آنطور که در تعریف ها شنیده ام ، آدم دچار نوعی سرخوشی ، سر مستی و یا سبکبالی و شاید هم آرامش می شود.به قول بعضی ها داغ می شی، سبک می شی، می ری روی ابرها و هپروتی می شی. اگر اینطوری باشه ، وقتی از چادر بیرون رفتم من هم هینطور بودم. انگار که تمام مواد مخدر دنیا و همه مشروبات عالم را مصرف کرده بودم. اصلاً ناراحت نبودم . کتک ها و فحش ها آنقدر دلچسب بود و چنان اثری داشت که گویا داشتم پرواز می کردم. برای اینکه تمام ساده اندیشی هاو خوش باوری هایم باد هوا شده بود و در عوض، کلّی چیز یاد گرفته بودم .انقلاب و اسلام و شعار های پرت و پلا جایش را داده به بود به حقایقی که فهمیده بودم.البته نمی دانستم که آنها همه تازه مقدمه حقایق هستند . فقط فکر می کردم که به عناصر مشکوک و دست های مرموزی پی برده ام که اگر زنده بمانم و به حضور امام یا امامزاده ها برسم کارشون تمامه. تاپۀ همه را می اندازم روی آب . تشت این نامردای خیانت کار را از بام به پائین پرت می کنم. اگر امام یا امامزاده بفهمند چی شنیده ام و چه کتک هائی خورده ام منفجر خواهند شد.دل غافل، از همان پشت چادر داشتم نطق ها و اطلاعات و اخبارم را مرور و تنظیم می کردم که اگر رسیدم برای امام و امامزاده ها تعریف کنم.به همان سبک و شور حالی که خود را برای فرمانده لشکر آماده کرده بودم ـ

ساعت حدود دو نیمه شب بود که رسیدیم به محل واحد خودمان در سبزه آب. جیپ جلو سنگر  ایستاد. سرگرد گفت وسایلت را جمع کن و آماده باش تا بریم .از پله های سنگر که داخل زمین کنده شده بود رفتم پائین . بچه ها خواب بودند.با سرو صدای من که وسایلم را جمع می کردم ، مصطفی( بعداً نام فامیل و آدرس و محل کارش و تمام رفقای دیگر را خواهم گفت) بیدار شد. اومد پیش من و با حرص و ولع خاصّی و پشت سر هم سئوال می کرد:
ـــــ چی شد ؟ چیکار می کنی ؟ چرا کسیه ( کیسه انفرادی سربازی ) را جمع می کنی ؟ کجا رفتی ؟ چی، چرا؟ کی ،کجا؟.
من همچنان ساکت بودم و مشغول جمع کردن وسایلم و بستن کیسه.از سرو صدای مصطفی ، ذبیح الله ، اصغر و بقیه بچه ها نیز بیدار شدند. مصطفی در عین عصبانیت بدون اینکه شوخ طبعی خودش را فراموش کند ، یقه من را گرفت و گفت:
ـــــ حرف می زنی یا…؟ـ بگو ببینم ، کتک هم خوردی ؟ چیکارت کردند؟ چرا منگی؟ کتک خوردی  دِ حرف بزن!
    گفتم حالا کتک خورده باشم یا فحش یابگیر هر دو. می خواهی چیکار کنی؟ بدون اینکه بند پوتین هایش را درست ببندد با عجله شروع کرد از پله ها برود بالا. تقریباً نیم تنه اش از سنگر بیرون رفته بود که پایش را گرفتم . زور می زد بره بیرون و من هم می کشیدمش پائین.گفتم کجا؟ داد زد:  ول کن.
ـــــ میرم بچه ها را بیدار کنم . بذار برم خبرشون کنم.
ـــــ که چی ؟
ـــــ نمی ذاریم ببرندت.
ـــــ چه جوری ؟
ـــــ همه گردان خودمونیم
.( غیر بچه های اصفهان که اکثریت گردان را تشکیل می دادند، تعداد قابل توجهی هم بچه های شمال بودندکه همگی با هم و یکدست بودیم و دوست. صدو پنجاه نفری بودیم)
ـــــ هیچ کاری نمی توانید بکنید. یک بر چسب » مجاهدین خلق » می زنند و تموم. همون دیروز که با ستوان حرف می زدم می گفت : «مجاهدی؟! نه؟! حسابت را می رسم. فعلاً ضد انقلاب و طرفداران شاه هم که کم بیارند می چسبند به همین بر چسب ها . یا میگن مجاهد ، یا فدائی و کمونیست و … . تازه این ها هم که به کارشون نیاد از تبانی و شورش و لغو دستور و اصطلاحات نظامی به کار می برند ، آنهم موقع جنگ.
ـــــ پس یعنی هیچکاری نکنیم؟!
ـــــ چرا ، اگر یک وقتی به شهادت دادن شما احتیاج داشتم ، شهادت بدهید. حقیقت را بگوئید. آدرس و مشخصات همدیگر را هم که داریم.از جبهه هم که رفته باشیم همدیگر را می توانیم پیدا کنیم.
    صبح زود ستوان معاون سرگرد آمد بالای سنگر و مرا صدا زد. هنوز بیدار باش نزده بودند. گفت که بروم و اسلحه ام را از ستوان ( ستوان وظیفه ای که اسمش یادم نیست ) بگیرم. چادر افسران وظیفه نزدیک کانال آب بود. با رفتن من بیدار شدند. آن ستوان وظیفه وقتی دید دارم حرف های تندی می زنم اومد بیرون چادر و ضمن دادن اسلحه به من ، مرا از جلو چادر کنار کشید و با دست اشاره کرد که حرف نزنم و برویم دور تر از چادر.و بعد اضافه کرد :
ــــــ هیس. میرن به سرگرد می گن( منظورش ستوان وظیفه ای بود که وضع خوبی نداشت).
ـــــ اصلاً همه حرف ها را به خاطر همین می زنم . چون میدونم میره می گه . تازه این حرف ها مربوط به اونم می شه.
ـــــ بسه ، الان میان بیرون . اسلحه را بده به من. این برگه مرخصی را دیشب نوشتم . دوبار اومدم بهت بدم اما سرگرد نگهبان گذاشته بود بالا سنگرتون.
ــــ منظورت چیه؟
ــــ می خوان بفرستنت جلو. دسته شناسائی. گروهان ارکان. گردان 131.می کشنت و می گن شهید شد. کلاه آهنی را بده به من . این کلاه کار را بذار سرت و از پشت این کانال برو . دویست سیصد متر که رفتی ، می افتی رو جاده و می ری تا می رسی به پست بازرسی. برگه مرخصی را نشون بده و تا خبر دار نشده اند در رو. برو . برو . برو می گم. برو اگه کسی را داری و یا کسی را می شناسی خبر بده و بگو باهات چکار کردند. برو ، والا می کشنت .
ـــــ نه، می خواهم تا آخرش را بروم . می خواهم بروم و بقیه اش را هم بفهمم.نه ، خیلی ممنون .
ـــــ پس اگر آدرس یا آشنائی داری به من بگو تا اگر رفتم مرخصی جهت احتیاط در جریانشون بذارم. اقلاً اگه نفله شدی معلوم بشه .
    مدتها بعد فهمیدم که رفته بود اصفهان و به برادر زنم خبر داده بود .خدایش بیامرزد. بعد ها فهمیدم که در بیرون جبهه و در جبهۀ خودش کشته شده بود. بیچاره خیلی نگران من بود. کلاه کار (کلاه معمولی سربازی) و برگه مرخصی تهیه کرده بود که من را نجات بدهد . اما من که تازه انگشت در خانۀ زنبور کرده بودم ، دوست داشتم ادامه بدهم و نیش بقیه زنبور ها را نیز امتحان بکنم.ژ ـ3 ام را گرفتم و خدا حافظی کردم. وقتی جلو سنگر رسیدم همه سرباز ها آماده شده بودند برای برنامه صبحگاه. کیسه ام را بر داشتم و رفتم نزدیک جیپ که منتظر من بود. دائی(دائی بزرگ ) اومد نزدیک جیپ.( در بین بچه های اصفهان که همدوره سربازی بودیم همه همدیگر را دائی صدا می زدیم و محمد رضا دائی بزرگمون بود ). محمود برادر بزرگترش هم بود. بقیه بچه ها هم اومدن. دائی بزرگ گفت :
ـــــ  می گم ها.
ــــ چی می گی دایئ؟
ــــ می گم که نمی ذاریم بری. یعنی نمی گذاریم ببرندت.
ــــ چه جوری ؟
ــــ همه بچه ها را می گم بیان . دور چیپ حلقه می زنیم و روی زمین می نشینیم .تکون هم نمی خوریم. هیچی نمی گیم. فقط یابو آب می دیم( یا بو آب دادن اصطلاح اصفهانی هاست و منظور بی توجهی به دیگران و اطراف است و بی خیالی .
ــــ نه دائی، دیشب به مصطفی اینا هم گفتم. برچسب می زنن و چهار تا چرت پرت دیگه.
ــــ پس می خواهی چیکار کنی؟
ــــ می رم ببینم چه خبره . فقط در جریان من باشید. اگر احتیاج داشتم خبرتون می کنم. می رم جلو.
    با همه خدا حافظی کردم و حرکت کردیم. من و ستوان و درجه داری که راننده جیپ بود. بعد ها فهمیدم که همون روز سرهنگ پور صدیق رفته بود به واحد ما در سبزه آب . بچه ها وقتی او را دوره می کنن و می گویند که دیشب فلانی ( من ) را کتک زده اید . آنطور که بچه ها تعریف می کردند،سرهنگ پور صدیق می رود روی جیپش می ایستد و می گوید« به ناموسم قسم کسی دست به او نزده». البته لازم به گفتن نیست که چنین افرادی به هیچ نظام ارزشی ای معتقد نیستند ، بنابر این ناموس برایشان مفهوم و اهمیّتی نخواهد داشت.
   رفتیم و رفتیم ، از پل کرخه هم گذشتیم و بعد از پیمودن پیچ خم های بیشمار تپه های منطقه دشت عباس ، جیپ ایستاد و از تپه ای بالا رفتیم تا رسیدیم جلو چادرفرمانده گردان. سرهنگ محمد جعفر خوشدل، سرگرد( نامش یادم نیست ) و سروان شیران فرمانده ارکان هم آنجا بودند.اینها اسامی ای هستند که بعداً فهمیدم. سروان شیران فرمانده گروهان ارکان گردان 131بود. می گفتند کتک مفصلی از بنی صدر و فرمانده نیروی زمینی وقت خورده بود . در روز حمله عراق در 23مهر 59 ،در حال فرار بوده که با بنی صدر و فرمانده نیروی زمینی ( نامش یادم نیست ) بر خورد می کند. همانجا درجه هایش را نیز می کنند. در حقیقت، سربازی از دسته ما ( دسته شناسائی ) که آن روز خودش در حال فرار بوده این قضیه را برای من نقل کرد.میگفت با بنی صدر و عده ای که همراهش بودند روبرو شدم. آمدند جلو مرا بگیرند. من هم گفتم فرمانده گروهانمون داره در می رّه .اونوقت جلو منا می گیرید؟. و بعد نشونی سروان شیران را که در حال فرار بوده به آنها می دهد.در قسمت بعدی شما را به دسته شناسائی گروهان ارکان گردان 131 از تیپ یک لشکر 21 حمزه خواهم برد. خواهم برد.در همسایگی گروهان تهمتن و ماجراهای خنده دارش.

Advertisements

رو به دشمن اصلی 1(اعزام به جبهه)

   تازه در آموزش و پرورش استخدام شده بودم. حقوقی هم دریافت نمی کردم.طبق معمول روال کارهای اداری، اولین حقوق بعد از چهار ماه و یکجا پرداخت می شد.مثل امروز، از تمام یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلو متر مربع این مملکت هیچ چیزی نصیبم نشده بود. تنها امیدم به دریافت حقوق معلمی بود وآنهم از چهار ماه بعد.در خانه کوچکی مستأجر بودم.دو بچه داشتم ، یکی در گاهواره و دیگری در راه و وبال گردن مادرشان. در چنین وضعی شیپور جنگ را کم داشتم که آنهم به صدا در آمد. از آنجائی که » چو ایران نباشد تن من مباد «، همه مسؤلیت و تعهد خود به خانواده ام را رها کرده و به جبهه رفتم. در حالیکه شدیداً حضور من ضروری و حیاتی بود، خانواده ام را بی پناه و بی معاش رها کردم تا به امر مهم تری بپردازم. به دفاع و نجات کشورم در برابر دشمن متجاوز.در درونم اصلاً مطرح نبود که فراخوان سربازان سال 56شامل حالم می شود. احساس می کردم باید به دفاع از کشور ، خانواده و سرزمینی بپردازم که جز من کسی را ندارند. برایم وجوب عینی و کفائی قانع کننده نبود . خودم را تنها مدافع کشورم می دانستم و احساس می کردم در نبود من دشمن به پیش روی ادامه می دهد.این بود که کلاس و درس وخانواده و همه را رها کردم تا به جنگ دشمن بروم.تنها چند روزی تعلل و تاخیر داشتم تا با سربازان همدوره قبل و دوستان آنروز هم آهنگ کنیم و با همدیگر به جبهه برویم. به تهران پادگان قصر و از آنجا به واحدی در دزفول و سبزه آب منتقل شدیم .فرمانده آن واحد یک سرگرد ارتش به نام کیهانزاد واز اهالی کرمانشاه بود.ما که سربازان سابق و در آنزمان همگی شاغل و متأهل بودیم و خود در جریانات انقلاب نقش مستقیم و فعال داشتیم، هر گز نمی توانستیم بپذیریم که با ما بد رفتاری شود. ما دیگر جوانان و سربازان زمان شاه نبودیم .از آن گذشته به دفاع از کشورمان رفته بودیم . اما چند ماه مدت کمی بود که فضای حاکم بر فرماندهان عوض شده باشد.خلاصه یک روز هنگام کندن زمین برای سنگر و جانپناه با معاون آن سرگرد که «ستوان دومی»بود، بگو مگوئی داشتم و سر انجام کارمان به سرگرد کیهانزاد رسید.از آنجا که در مورد من غلوّ کرده بودند، سرگرد که می گفتند دست و بزن هم دارد از من حذر می کرد و تنها پس از رد و بدل شدن چند کلمه قرار شد مرا در اختیار تیپ بگذارد.بعد از ظهر مرا احضار کرد و نزدیک های غروب آفتاب بود که به نزد فرمانده مافوق که سرهنگی بود رفتیم .در راه با خود فکر می کردم که در اولین برخورد با فرمانده تیپ حساب همه را می رسم. اما ایشان بدلیل مسائل و مشکلاتی که در رابطه با انقلاب داشت از حرف زدن با من اجتناب می کرد و فقط به من گفت پسر جان من نه بحث سیاسی بلدم و نه حال حرف زدن دارم. بعد در جواب سرگرد کیهانزاده و با عصبانیت گفت : مگه چی شده؟ حالا می خواهی من چیکار کنم؟ و به طعنه ادامه داد : » ببرید اعدامش کنید.» ـــــ در پایان و در اثر اصرار سر گرد کیهانزاده ، ایشان با عصبانیت گفت : » به من مربوط نیست. ببریدش لشگر.»آفتاب تازه غروب کرده بود که به محل سنگر هایمان رسیدیم و سرگرد گفت غذا که خوردی حاضر باش برویم لشگر.
ساعت ده نیم شب بود که حرکت کردیم. سرگرد کیهانزاده ، ستوان معاونش و من . در راه ، پیش خودم نطق های پیش و پس از دستورو حرف هایم را را مرور می کردم. با خود می گفتم : « کی می تواند جواب مرا بدهد . بهر حال افراد و فرماندهان رده بالا انقلابی تر و اقلاً منطقی ترند.فقط برسم آنجا حساب همه را می رسم .هنوز از مادر زائیده نشده آنکه بتواند با من بحث کنددور روز قبل از آن، فرمانده لشکرمان( بیست و یک حمزه ) یه دیدار خمینی در قم رفته بود، و این نیز خود دلیل مهمی بود که من فکر کنم افراد رده بالا منطقی تر و به انقلاب نزدیکترند، زیرا از فیلتر های بیشتری گذشته اند.ساعت دوازده شب بود که رسیدیم. بعد از معطلی زیاد و عبور از بازرسی های متعدد و پیچ و خم تپه ها، جیپ توقف کرد. سرگرد گفت همین جا بایست و خودشان به طرف چادر فرمانده لشکر رفتند.در تاریکی آرام آرام رفتم تا به پشت چادر رسیدم.صداهای داخل چادر کاملاً شنیده می شد:
ــــ تو با این هیکل گنده ایستادی تا یک سرباز هر چی می خواد بگه؟( منظورش سرگرد کیهانزاده بود که قدی خیلی بلند و هیکلی درشت داشت) .خجالت نمی کشی به خاطر یک سرباز بلند شدی این همه راه اومده ای؟
ــــ جناب سرهنگ پنجاه و شیشیه.
ــــ بچه کجاس؟
ــــ اصفهان.
     با شنیدن« اصفهان » مثل اینکه مار نیشش زده باشد ، با غرش و خشمی که عقده و عصبانیت درونی اش را عیان می کرد . فریاد زد « اصفهان ن ن ن؟!!
ــــ خواهرش را ….. . این اصفهانیهای خواهر مادر ……ده … بودند که الله و اکبر الله و اکبر کردند و مملکت را خراب کردند. برو بیارش تو.»
    به سرعت خودم را رساندم نزدیک جیپ و منتظر ایستادم. دیگر تمام حرف ها و نطق هائی که آماده کرده بودم از کله ام پرید.حرفی برای گفتن نمانده بود. همه انقلاب مثل برقی از کله ام پرید.فقط خودم را برای فحش و کتک خوردن آماده می کردم. بعد از یک دقیقه ای سرگرد بود که در تاریکی جلو می آمد و صدا زد « بیا بریم ».بعد از رسیدن به درب چادر فرماندهی ، سرگرد با زدن دست به کتف من اشاره کرد که بروم داخل . داخل شدم و با چسباندن پا و احترام نظامی کاملاً حرفه ای، مثل مجسمه و بی روح ایستادم.داخل چادر جز سرهنگ( بعد ها فهمیدم ایشان سرهنگ پور صدیق و اهل شمال می باشد) و یک سروان کس دیگری نبود . ستوان و سرگرد کیهانزاده نیز دوطرف من و کمی عقب تر ایستاده بودند. هنوز دستم به حالت احترام نظامی بالا و کنار لبه کلاهم بود که سرهنگ مانند یک ببر خونین یا گراز خشمگین و تیر خورده جلومن ایستاد و با سؤالی معترضه فریاد زد:« ارتش خیانت کاره؟!!! هان؟!!!( نمی دانم چرا این سؤال را می پرسید. چون حرفی از ارتش و این چیز ها نبود ).
ــــــ ارتش خیانت کاره یا شما خواهر ….ته ها؟!!! شما مادر……….نده ها بودید الله اکبر الله اکبر کردید و ریدید تو مملکت. شما اصفانیهای پدر سگ ریختید تو خیابون و کشور را خراب کردید. چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد؟ جواب بده . چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد؟ با توام. جواب بده پدر سگ.
    خلاصه بعد چندین بار تکرار و فریاد زدن همان سؤال تکراری، که «چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد»،در حالیکه روبروی من ایستاده بود ، انواع فحش های چارواداری وهمه سهم ملت انقلابی ایران را نثار من می کرد.با خود گفتم اگر از این کشورهیچ چیزی نصیبم نشده عوضش همه فحش های مملکت و سهم دیگرهموطنان را دارم تنها می خورم.باور کنید و خدا را شاهد می گیرم که قصد قصه نویسی و حتی قصد خوب نویسی هم ندارم. با تمام ترس و نگرانی ای که داشتم، برایم لحظاتی کمدی تراژیک بود، طوری که بعداً و در حالی که به زیر مشت لگد غلت می خوردم و سرم را تو سینه خود دزدیده بودم و روی زمین گولّه شده بودم ، چند بار خنده ام گرفت و سعی کردم خنده ام را پنهان کنم. یاد خمینی، انقلاب ،کره ماه، اسلام و شعارها می افتادم.در آن حال گاهی خودم را زیر نگاه دوستان و رفقای سربازم تصویر و تصور می کردم . با خود می گفتم اگر فیلم این لحظات را بتوانم داشته باشم حاضرم بابتش چهار ماه حقوق نگرفته ام از آموزش و پرورش را بپردازم( آخراین حقوق تنها دارائیم محسوب می شد و هر شب خوابش را می دیدیم).تمام چیزهائیکه می توانست به ذهنم خطور کند برایم خنده دار شده بودو گویا داشتم فیلم بازی می کرد
م.
ـــــ پدر ….ـه مادر …. ــه با تو ام! چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد؟
    فکر کردم تا جواب ندهم دست از سرم بر نمیدارد. با خودم گفتم بهتره یک چیزی بگم تا تمومش کنه.اما نمی دونم چرا اون جواب مسخره را دادم .شاید آن حالت کمدی وخنده دارباعث شد و شاید هم شوکه شده بودم که بی اختیار گفتم :» برای اینکه سرشون تو یک آخور بود».اصلاً نمی دونم چرا چنان جوابی دادم . گویا همینطوری از دهنم پرید. شاید هم برای این بود که جوابی داده باشم. با فحشی که داد(یادم نیست چی گفت) و مشتی که توی شکمم زد فهمیدم کار را خراب تر کردم. اما این تنها حرفی بود که آنجا از دهنم در آمد. دیگرهر چه بود آخ و اوخ مشت و لگدهائی بود که می خوردم.بعداز هفت هشت ده تائی مشت و لگد، فهمیدم اگر همینطوری مثل یک سیبل ثابت بایستم، به جای همه ملت ایران کتک خواهم خورد.از آنجائی که از فوتبال و وقت تلف کردن اطلاعاتی داشتم و در مورد باز جوئی و کتک خوردن و زندان هم کتابهائی خوانده بودم فهمیدم که چه کار بایدکرد.اینبار تا مشتی به شکمم زد با سرعت همان مشت خودم را به دیواره چادرپرت کردم و مثل خرخاکی افتادم روی زمین و گولّه شدم.هر بار که خودم را می انداختم روی زمین سرگرد مرا مانند جوجه و یکدسته بلند می کرد اما من پا نمی گرفتم .نیم ساعتی فحش و کتک خوردم . اما اطلاعات مفیدی که در فوتبال و از مطالعه کتابهای پلیسی ورمانهای سیاسی کسب کرده بودم ، باعث شد وقت زیادی تلف کرده و فقط به اندازه سهم مردم اصفهان کتک بخورم.جز سرهنگ پور صدیق کس دیگران با من کاری نداشتند. نه سرگرد، نه ستوان و نه آن سروان.فحش ها را هم سرهنگ تنها زحمتش را می کشید.سرگرد کیهانزاده و گاه گاهی دیگران فقط مرا بلند می کردند تا سیبل راحت تری برای سرهنگ باشم.خلاصه از بس پا نمی گرفتم و مانند بچه های قنداقی پایم را جمع می کردم سرگرد خسته شد و سرهنگ هم دیگر نمی توانست آرتیستی کتک بزنه تا اینکه سرهنگ خسته شد و به پشت میزش رفت و به آن سروان دستور داد که چیزی بنویسد. مرا نیز که چماله شده بودم از چادر بیرون فرستاد.
دیگر فهمیدم که کتک خوردن تمام شده.حالا چی می نویسند و فردا چی می شود را به امید خدا. با خود گفتم اگر خواستند مراببرند قم پیش خمینی از سلفچگان به بعد باید خودم را چماله کنم و پا نگیرم.با وضعی که اینجا پیش فرمانده لشکر خمینی داشتم،در قم و پیش خود خمینی باید قبل از شروع بازی به وقت تلف کردن بپردازم والا فحش و کتک های تمام مردم دنیا نصیبم خواهد شد.البته پیش خمینی نبردند و بعد ها خودم با پای دراز پیش نمایندگان خمینی رفتم که بماند برای بعد و در قسمت دویم.

دست تقدیر

آيا ميدانيد چه بر سر رستم آمد ؟ رستم شاهنامه را نمى گويم . رستم فرخّزاد ، سردار سپاه حكومت ساسانيان را مى گويم.
هم او كه شجاعتها و دلاوريهاى رستم صفحات شاهنامه را بر صفحه واقعى روزگار رقم مي زد . فرمانده قدرتمند سپاه با عظمت ابر قدرت آن زمان؛ رستم ، هم او كه نامش لرزه بر پشت لشكر دشمن مى انداخت.رستم سمبل قدرت قشون حكومتى كه امپراطور روم در برابرش زانو ميزد . او كه درخشش مدال ونشان هاى فراوان بر سينه اش بيان افتخارات فراوانش در پاسدارى از آن تمدّن ديرين بود. پاسدار تاريخ و تمدّن با شكوه نژاد آريائى كه كوروش و داريوش را در پشت سر داشت و در پبش روى دنيائى از بزرگى و افتخار .
آرى، او يعنى رستم، با همه يال و كوپالش و باهمه مدال و نشان وافتخاراتش، در حاليكه از ترس در زير پالان خرى پنهان شده بود ، با ذلّت و زبونى خفّت بارى ،بدستِ عربِ بدوىِ گمنامى از سپاه عمر كشته شد و رهبر و پادشاهش يزدگرد نيز در زير پالان خر آسيابانی در مرو .
خفت و خوارى مطلق. نه افتخار مردن به هنگام نبرد و مبارزه با دشمن و نه حتّى شانس كشته شدن بدست جنگجوئى نامى از سپاه دشمن. از آنهمه شكوه و عظمت و قدرت ، و از آنهمه تاريخ و تمدّن وافتخار ، در جنگى كه به اضمحلال و شكست كاملش انجاميد ، هيچ حماسه وافتخارى، و هيچ نشانى بر جاى نماند جز دو پالان خر . يكى افتاده بر روى جسد بيجان ســــــردارش در قادسيّه و ديگرى افتاده بر پيكر عريان پادشاه و رهبرش در مرو، پالان خر آسيابان.
اگر ايرانى باشيد و از هنر مدعاى فردوسى اندكى در خونتان بجاى مانده باشد، و اگر مؤمن باشيد وحب الوطن ذرّه اى از ايمانتان، بايد بفهميد كه اين حكايت غمبار ترين رويداد و تلخترين طنز و تجربه تاريخ اين ديار است.
چرا چنين شد ؟ به قادسيّه و ميدان كار زار نرويد. بدنبال دلايل وعلل نظامى وسوق الجّيشى هم نگرديد كه به بيراهه مى افتيد. حكومتى قدرتمند ،نژادى بزرگ وبا تمدّنى كهن،در خانه خود ،بدون مضيقه تداركات جنگى و با ادوات جنگى بمراتب بيشتر وپيشرفته تراز دشمن،و با سپاهيان منظم وكارآزموده، با بر ترى در تعداد و مواضع جنگى ، از دشمنى غير متمدن وسپاهى نا منظم وفاقد هر گونه تداركات پشت جبهه،با ادوات جنگى نا چيز و بسيار ابتدا ئى شكست مى خورد. دشمنى كه روزهاى زيادى با پاى پياده وتوشه راهى ناچيز راه پيموده و از موطن خود فرسنگها دور است. براساس داده هاى نظامى يك نفر از سپاه عمر نمى بايست زنده به مدينه باز مى گشت.امّا در عوض، اين مردم ايران بودندكه قبل از هر چيز شكست را پذيرفتند بودند تا حاكمان ظالم را به سزاى اعمالشان رسانيده باشند.
آخر آنروزگار نيز چون امروز فرمانروايان ستمگرى بر مردم خدائى ميكردند و روحانيون فريبكار اهرمن صفت ، اهورا مزدا را نمايندگى مى كردند و آئين زرتشت در دستشان ابزارى بود براى توجيه گفتار زشت وپنهان كردن كردار اهريمنانه اى كه از پندار پليدشان سر چشمه مى گرفت.
مردمى كه همه هستيشان در چنگال اهريمنان بود، و پادشاه و موبد چون اهريمنى دو سر ، اهورامزداى واحدشانرا نمايندگى ميكرد ، آن مردم چيزى براى از دست دادن نداشتند تا بخاطرش بدفاع بر خيزند. آنان نيزچون ايرانيان امروز از دشمن تصوّرى جز حاكمانِ زور گوىِ زر پرستِ تزوير گر نداشتند و در آن ديار خود را رهگذرانى بيش نمى ديدند. حال چه دخلى به آنان داشت كه سپاه و قشونى از كنارشان بگذرد. و چه بسا آزار احتماليشان از قشون خودى بيشتر نباشد. آن روز گار نيز چون امروز كسانى بر مقدّرات اين مردم ما حاكم شده بودند كه تاب شنيدن كلام و پيام را نداشتند . قلم مى شكستند ونامه ميدريدند ،و سفير را اگر نمى كشتند پيامش را جز پرخاش پاسخى نميدادند و جز برآمدگى رگهاى گردن استدلالي نداشتند.
از آن نامه كه در دربار خسرو پادشاه ايران پاره شد براى هراكليوس امپراطور روم و پادشاهان كشور هاى ديگر نيز فرستاده شده بود. و از آن سفير كه در دربار ايران با پرخاش و فرياد پذيرائى شد ، بدربار امپراطور روم و شاهان ديگر نيز رفته بود.امّا فقط در دربار ايران به سفير اهانت شد و تنها پادشاه ايران نامه را پاره كرد و دست تقدير و عدالت جواب آن بى حرمتى را در زير پالان خر پس داد.. در تلافي دريدن وحشيانه آن يك نامه، كتابها وكتابخانه ها به آتش كشيده شد . تاق با عظمت كسرى فرو ريخت و داغ خفت كبرايمان شد و از آن همه تاريخ و تمدن كهن وبا شكوه چيزى نماندجز تلّى از خاكستر و نژادى كه دو قرن سكوت وسرافكنده گى را تاوان داد . تاوانِ سكوتِ رضايت در برابر حکومتِ ستمگر، تاوانِ رأى دادن ، پذیرش و تحمل چنان حاكمان ابله .
ستم و اهریمن صفتی خسروان امروز ایران بیداد می کند و سرنوشت محتومشان چیزی جز آن که بر پیشینیانشان گذشت نخواهد بود، اما مردم ایران باید بدانند که تاوانش را آنان پس خواهند داد. مردم ایران باید بدانند که بیداد و نامردمی خسروانشان توجیه گر سکوتشان نمیباشد.باید بدانند که اگر با سکوتشان قادسیه دیگری را بپذیرند این خودشان هستند که تاوانش را می دهند، نه خاتمی و احمدی نژاد، و باید بدانند که اگر در برابر دشمنان سکوت کنند تا بدینروش از حاکمان ستمگر انتقام گیری کرده باشند، محکوم خواهند شد تا بار دیگر، قرنها سکوت و خواری را بپذیرند. همچنانکه گذشتگانشان دو قرن سکوت سر افکندگی را پذیرفتند.
باید دانست دشمنان ظاهری احمدی نژاد دشمنان راستین مردم ایرانند و احمدی نژادها تنها جاده صاف کن دشمنان ما می باشند. اگر امروز هر بی سر پائی برای مردم ایران دهندرگی می کند و تدارک قادسیه ای می بینند، بدلیل سکوت شماست در برابر خسروان زور گو و موبدان تزویر گر و زر پرست زمانتان می باشد.
اگر به پا نخیزیم و کاخ نشینان مدائن امروزمان را پایمال نکنیم، در قادسیه ای دیگر پایمال می شویم.

آرى، صلاح مملكت خويش خسروان دانند. امّا خسروان و سرداران بدانند كه هميشه پالان خر يافت مىِِ شود .
لقـــــــــــد کان فی قصصهم عـــــــبرة لاولی الالباب