رو به دشمن اصلی 3(دسته شناسائی)

بعد از چند دقیقه انتظار و انجام کار های دفتری لازم، راهی دسته شناسائی شدیم.کیسه به کول و پیاده، وقتی از روی تپه ای که پشتش دسته شناسائی بود می گذشتم،درجه داری که آمده تا بود مرا به دسته برساند، به سرعت می دوید و به من هم می گفت که سریعتر بروم. اما من ، با اینکه اولین بار بود وارد جبهه می شدم، بی توجه به سرو صداها و انفجار خمپاره ها در پیرامون آن منطقه آرام آرام از شیب تپه پائین می رفتم. هر آن ممکن بود یکی از ان خمپاره ها در نزدیکی ما فرود آید، بخصوص که از روی تپه کاملاً در دید دشمن بودیم.اما من غرق در افکار، در حال قدم زدن بودن . در واقع به خوابی که از آن بیدار شده بودم فکر می کردم، جنگ ، دشمن ، وطن ، دفاع از میهن و سرزمین و انقلاب،و خلاصه همه آنهائی که دیگر تبدیل شده بود به تصورات واهی و زود گذر یک خواب یا رؤیا.دقیقاً می توانم بگویم که منظره جبهه و جنگ و انفجارها که از بالای تپه می توانست برای هر تازه واردی دیدنی و یا ترسناک باشد، اصلاً در من اثری نداشتند.گویا در ضمیر ناخودآگاه خود فهمیده بودم که دارم از خواب دیگری بیدار می شوم….جنگ ، وطن ، دشمن ،دفاع ، انقلاب ، اسلام ، خمینی ، ماه ، مشت ولگد و فحش خواهر و مادر ، همه مانند زیر نویس یک فیلم از جلو چشمانم رژه می رفتند و من بدون آنکه به فیلم توجهی داشته باشم ، از رژۀ آن زیر نویس سان می دیدم. خلاصه رسیدیم و جلوی چادر فرمانده دسته کیسه را بر زمین گذاشتم.بعد از گفتگوئی مختصر و ردوبدل وامضاء ورقه ای ، همراه من رفت و من همچنان ایستاده بودم. روبروی فرمانده دسته شناسائی، ســتوان دوم یوسفی. در حالیکه با یک نفر دیگر که ستوان وظیفه ای بود نشسته بودند و پتوئی را روی پای خود کشیده بودند، فرمانده دسته از من پرسید :« چکار کرده ای که آورده اندت اینجا؟ــــ یعنی چه ؟ــــ یعنی اینکه جرمت چیه که اومدی دسته شناسائی؟ــــ منقضی پنجاه و ششم . جرم دیگری ندارم.ــــ ببین پسر اینجا غیر من آدم حسابی نیست. همه اینها که تو این دسته هستند اراذل و اوباشند( شوخی می کرد).» استوار دومی که داخل چادر بود با اعتراضی دوستانه و توأم با درک شوخی فرمانده دسته گفت : « جناب سـروان حالا دیگه ماراهم …؟!ـــ آره، تو هم .غیر از من که داوطلبانه و به عشق دفاع از وطنم آمده ام تو این دسته ، بقیه هر کدومشون یک خراب کاری ای کرده اندکه اینجا فرستاده شده اند( در عین شوخی حقیقت را می گفت و همانطور هم بود). البه باید آدم خوبی باشی . چون همه اینای که اینجا اومده اند بچه های با حالی هستند.
ــــ همشون مثل من سفارش شده اند؟
ــــ که چی ؟!
ــــ که مرخصی نباید برود. تکون هم نخورد. و مواظب باشید که دست از پا خطا نکند.
ــــ ببین پسر ؛ از این تپه که پائین اومدی من فرمانده ام و کاه هم تو آخور اونای که تو میگی نمی کنم . از این ساعت هم تا تو مرخصی نروی هیچ کس را به مرخصی نمی فرستم.
( راست گفت و به حرفش هم عمل کرد)
در تمام مدتی که در جبهه ودر آن دسته بودم ستوان یوسفی را یک دوست و یک برادر بزرگتر از خودم حس می کردم، و این احساس نه به خاطر لطف و دوستی بی شائبۀ ایشان در حق من، که صرفاً به خاطر شخصیت و بزرگ منشی ایشان بود. ســتوان یوسفی هر صبح جمعه بچه هارا در جائی اطراف سنگر ها جمع می کرد و در مورد کار و امور دسته صحبت می کرد، که هر از گاهی توأم می شد با شوخی متقابل ایشان وسربازها.همه سرباز ها او را دوست داشتندو این یک چیز بی سابقه ایست در واحد های نظامی و ارتش.شوخی ها و رابطه نزدیک و صمیمانه ایشان با سرباز ها در حدّی بود که یکبار که ایشان از دزفول آمده بود، جند تائی کنسرو بادمجان خریده بود.یکی از سرباز ها که گویا اصفهانی (سرباز ترکی) بود ، کنسرو ها را از کنار چادر ســتوان چپو می کند.جمعه بعد وقتی ســتوان برای بچه ها صحبت می کرد ، گفت « بعضی ها اینقدر پر رو هستند که از سر بادمجان جناب سروان هم نمی گذرند.» و دزد بادمجان با جواب دادن به شوخی ستوان خود را لو داد و کلی خندیدیم. تپه ای که دسته ما در آن مستقر بود و تپه های اطراف حالتی نعل اسبی داشت . در دهانه آن نعل اسبی ، خاکریزی درست کرده بودند که در صورت بارندگی تمام آبها در پشت آن جمع می شد و حتی اگر باران شدید بود می توانست از خاکریز سر ریز شود. مدتی بود فرماندهان مافوق( گروهان و گردان و تیپ و لشکر) به ستوان یوسفی فشار می آوردند که دسته را در پشت آن خاکریز مستقر کند ،جائیکه در صورت بارندگی شدید ، بطور آنی می توانست همه دسته را در داخل سنگر ها زنده بگور کند. ولی ستوان امتناع و مقاومت می کرد.حتی یکروز که سرهنگ پور صدیق آمده بود به دسته ما ، در حالیکه در داخل سنگرمن بودند(عکس زیر) بحث خاکریز مذکور را می کردند. ستوان ضمن زدن آرنج به پهلوی من به سرهنگ گفت : « جناب سرهنگ این ک….ده بازی ها را برای من در نیارید. من وقتی اینجا باشم سربازها مثل بچه های منند. من بچه هاما تحویل دشمن نمی دهم. اگر می خواهید یکی دیگه را جای من بفرستید

این عکس را پس از رفتن سرهنگ پور صدیق گرفتیم .از چپ براست،استوار دور بین بدست، من پشت تیر بار ژ 3، ستوان یوسفی با کلاه آهنی تور دار و در حال صحبت با تلفن صحرائی و نفر آخر هم سرباز وظیفه قاسمی ـ

: اما از ویژگیهای آن خاکریز و موقعیت و فوائد نظامی اش

الف_ حفاظت نیروهای عراقی از آبهائی که می توانست به سنگر هایشان سرازیر شودـ

ب _زنده به گور شدن آنی همه دسته در داخل سنگر های استراحت در صورت بارندگی شدید.( با توجه به موقعیت منطقه و بارانهای شدید فصلی.)ـ

ج _ در تیر رس ودید قرار دادن سربازان دسته ـ

د_اسارت دسته جمعی همه دسته در صورتی که دشمن خود را به پل کرخه می رسانید . ه_دسته در کنار و نه در مقابل دشمن قرار می گرفت و به راحتی می توانست دور زده و محاصره شود.این در حالی است که دشمن به پل کرخه متمایل بود و در صورت حمله ما هیچ میدان مانوری نداشتیم ـ

و_ تدارک غیر ممکن دسته و عدم امکان استفاده از لوازم موتوری.زیرا ازصد متری ورود به پشت خاکریز هر جنبنده ای کاملاً در دید و تیر مستقیم سلاح سبک و سنگین دشمن بودـ

ز_ به لحاظ استقرار و تحکیم مواضع از قبل ،دشمن در شرایط کاملاً بر تر و مسلط به منطقه بود و ما هیچ خطری برای آنان محسوب نمی شدیم ـ

و اما بعداز مدتی یک روز عصر ســتوان مرا صدا کردو گفت:« گوش کن چی می گم . تا امروز مقاومت کردم و تا اینجا بودم نگذاشتم دسته را بفرستند جلو.اما برای اینکه شما را بفرستند پشت خاکریز، مرخصی من را جلو انداخته اند.می دونم بمحض رفتن من می آیند سراغتون.من هم امروز نروم مرخصی باید یک هفته دیگه بروم.نمی تونم که قید زن و بچه هایم را بزنم .فقط اگر آمدند و خواستند شمارا بفرستند جلو ، تو حق حرف زدن نداری . یادت باشه ، اگر صدات در بیاد ، با مسئله ای که قبلاً داشته ای ربطش می دهند و برات پرونده سازی می کنند و دادگاه صحرائی.حواست باشه تو یکی زر نزنی. خدا حافظ »ـ

دقیقاً تا ســتوان از پیچ تپۀ گذشت و از دید خارج شد، از طرف دیگر تپه وبالای سرمان سر کلّۀ سروان شیران و کامیونها پیدا شدـ

به همه گفت که تا چند دقیقه حاضر بشوند تا بروند پشت خاکریز.چند نفر از بچه های پنچاه و شیشی اعتراض کردند و سروان شیران بلافاصله کُلتش را مسلح کرد و گفت هر کس نمی خواد جلو بره بیاد اینطرف.آنها هم ژ 3 هایشان را متقابلاً مسلح کردند و رفتند همانطرف ایستادندـ

من هم نگاه می کردم . ادامه دارد

Advertisements

واکسیناسیون انقلاب2 (شریعتی و انقلاب)

واکسیناسیونشــریعتی :من با هر انقلاب زود رسی مخالفم. من تمام انقلاب های زود رس جهان را محکوم می کنم
  آیا اگر آنچه در ایران اتفاق افتاد را انقلاب فرض کنیم ، در زود رس بودنش هیچ شکی وجود دارد؟!

بر خلاف آنچه که مغرض ها و دوستان نا آگاه شریعتی به او نسبت میدهند،آنچه از شریعتی شنیده شده ودر آثار و گفته هایش موجود است،مخالفت صریح و علنی و مستدلّ ایشان است با هر انقلاب زود رس.او انقلاب قبل از آگاهی توده ها و فراهم شدن شرایط دموکراسی را فاجعه می دانست ، و ادعا می کرد که در صورت وقوع چنان انقلابی ،چه بسا جامعه سالها به عقب تر از آنچه هست سقوط کند وهشدار میداد که در صورت وقوع چنان انقلابی باز این دشمنان مرد مند که بهره برداری می کنند وما امروز می بینیم که چنین شد .
شریعتی از دیدگاه جامعه شناسی و شناخت انسان، دشمن را یک واقعیّت موجود در ذات انسان و جامعه می دانست و معتقد بودکه قبل از پالایش و غربال انسانها در یک روند آگاهی بخش ، دشمن در شکل و شمایلی جدید و فریبنده باز بر سر نوشت جامعه حاکم می شود. او تاج یا عمامه را دشمن بحساب نمی آورد ، بلکه دشمن را جهلی می دانست که به فراخور ویژگی جامعه ، روزی با تاج ظاهر می شود و روز دگر با عمّامه. و بسته به سوابق فرهنگی تاریخی هر ملّتی ،یکجا در پوشش شاه خود می نماید و جای دگر در خرقه شیخ و گاهی هر دو. آنچه مسلّم است هردو زائیده جهلند و بقای خود را نیز با ناآگاهی توده ها بیمه میکنند .ـ
شـــــریعتی : علت اصلی پریشانی ها نه استبداد است، نه استعمار و نه استثمار. اینها همه معلولند، علت دو تا ست : اول استحمار ، دوم هم استحمار «م آ 4 ص 309»
حماقت و کج فهمی ویژه ای لازم است تا شریعتی را حامی و هم فکر و موافق چنین انقلابی دانست که در زود رس بودنش جای هیچ بحثی نیست.
آنچه شاید لازم با شد در مورد شریعتی تکرار گردد و از درون آثارش قابل دستیابی نباشد، ویژگی مقام و موقعیّت ایشان است در بین اقشار حاضردرصحنه سیاسی مذهبی و روشنفکری آن زمان و پایگاه عظیم و بلا منازع ایشان در بین دانشگاهیان. و دیگراینکه در آن برهه، اکثر روشنفکران مذهبی و رو حانیون، ارتقاء خوددر جوّ روشنفکری و سیاسی موجود آنزمانرا ، پیرامون شریعتی جستجو می کردند.ـ
برای نشان دادن مو قعیّت شریعتی در آن دوران کا فی است یکبار به یکی از گفتگو های خصوصی او با آقایان مطهری ،حجازی و خامنه ای گوش کنید و ببینید که آقای خامنه ای رهبر معظم انقلاب چگونه در حضور شریعتی کرنش می کند و جمله و حرف خود را با «همانطور که آقای دکتر فرمودند» شروع می کند، و با وجود شریعتی ،حضور مطهری را آشکارا کمرنگ می بیند. بگذریم که پس از به قدرت رسیدن و در زمان ریاست جمهوریش و در جواب سئوال طلاب، او را به تاریخ می سپارد.و یا اینکه سازمان مجاهدین خلق گله مند بودند که چرا شریعتی مستقیما به تائید آنها نمی پردازدـ
با توجه به جایگاه شریعتی در بین نیروهای سیاسی مذهبی و جضور فراگیرش در فضای دانشجوئی آن دوران،هیچکس نمی توانست تصوری از یک جنبش سیاسی و اجتماعی بدون تأثیر و حضور مستقیم او راداشته باشد.حتی امروزخیلی ها او را نقد می کنند زیرا معتقدند او موتور محرک این به اصطلاح انقلاب بوده و نتیجه می گیرندکه گناه تمام بلائی که به سرمان آمده بر گردن شریعتی است.تا مدتها پس از رویدادی که انقلابش نامیدند نیز همه سعی در بهره برداری از پتانسیل های او را داشتند و در تمام این سالها علیرغم اینکه حکومت همواره شریعتی را خطری جدی برای سلطة استحماریش میدانسته، در مواقع حساس تلاش کرده است تا از شخصیت ایشان در تأئید و قوام حکومت خویش سوء استفاده کند.
همه اینها در این راستا مطرح می شود که بدانیم با حیات و حضور شریعتی در فضای سیاسی ایران آنزمان ، چنین واقعه ای ( انقلاب) و بخصوص علیرغم دیدگاه او هر گز امکان وقوع نمی یافت . اما حذف فیزیکی او به همان آسانی ای که اتفّاق افتاد ، چیزی نبود که اجازه دهند وجود او مانعی بر سر راه اجرای طرح ( واکسیناسیون) کودتا گران ایجاد کند.
آیا با فرض زنده بودن چنین فردی و مواضع روشنش در مورد انقلاب و جامعه می توان آنقدر بی انصاف بود که او را همراه و مؤید چنین به اصطلاح انقلابی قلمداد کرد؟
و آیا با حضور او در صحنه سیاسی، اجتماعی و مذهبی آن زمان ، و با توجه به پایگاه و موضع گیریهایش ، میتوان تصوّری از یگ انقلاب فراگیر داشت که او را در مقابل داشته باشد؟ مسلما نه .با اینکه شریعتی در قید حیات نبوده و حضور نداشته، بسیاری او را موتور محرکه و بانی این به اصطلاح انقلاب میدانند . حال چگونه می شدچنین انقلابی علیرغم مخالفت او صورت بگیرد ؟!؟
اگر ملاک و میزان تشخیص ما، سوء استفاده فرصت طلبان و دشمنان است ، باید دید از میان فلاسفه ، مصلحین ، پیامبران و انقلابیون، کدامیک را می شناسیم که مورد سوء استفاده قرار نگرفته باشند !؟ آیا مسیح، موسی و محمد ، پوشش و توجیه تمام جنایات تاریخ نبوده اند !؟ آیا مارکس باتئوریهایش ،ولنین با استراتژی و انقلابش می خواستند به آنجائی برسند که استالین رسید !؟ آیا آنهمه جنایت را باید به حساب مارکسیسم لنینیسم و کمونیسم نوشت !؟ آیا چه چیزی بیش از دموکراسی مورد سوء استفاده قرار گرفته !؟
درحقیقت شریعتی چون چوبی بود ،زیر چرخ این انقلاب. انقلابی که قرار بود کودتای بیست و هشت مرداد را در فاز جدیدش ادامه دهد ـ
شریعتی سدّی عظیم بود بر گرد آوری پتانسیل با ارزش و نیرومند جویبارهای زلالی که با حضوراو به بستر طبیعیشان رهبری می شدندـ
و شریعتی را شکستند تا آن چرخ ویران گر به حرکت در آید و استخوان آن خلق در حال جان گرفتن را بار دیگربا خاک یکسان کندـ
و سدّی بود که از میانش بر داشتند تا از حاصل تجمع آن جویبار های زلال، سیلی بنیان کن بر خانمان این خلق براه اندازند.
یک سال و نیم ، شایدحتّی برای تهیه یک فیلم سینمائی مدت کمی باشد، .
و حد اقل زمان ممکن برای صحنه سازی انقلابی که طبیعی جلوه کند.
یک سال و نیم پس از مرگ شریعتی همه چیز به خوبی پیشرفته بود.
شاه تعویض شده بود.
مردم وانقلابیون و روشنفکران راضی و خشنود که پیروز شده بودند.
و چنان مغرور از انقلاب سهل الحصولشان. که هوس کردند انقلاب تولید کرده و به همه جهان صادر کنند.
دقیقا ازفردای مرگ شریعتی بود که صدای قروچ قروچ چرخ انقلاب و هو هوی هجوم آن سیل بنیان کن بگوش می رسید. دیگر نه مانع و رادعی در پیش پای آن چرخ بود ونه سدّی در جلو سیل، که شریعتی حذف شده بود.
و همه حسرت می خوردند که :» کاش شریعتی زنده بود و می دید ، جایش خالی«.
و نمی دانستند جای خالی اوست، که رضایت دروغین آنها را به ارمغان آورده.
حتّی آنان که دست های کودتا گران و بر نامه ریزان گوادلوپ و… را از نزدیک دیده بودند ، فریب خوردند ویا تجاهل کردند.
و  شخصیّتی چون طالقانی که دستهای مأموران آمریکائی را از نزدیک دیده بود ، و از زد و بند ها و قول و قرار های ژنرال هایزر…و…با اعضای شورای باصطلاح انقلاب باخبر بود و خود ملاقات با هایزر را نپذیرفته بود ، بعد ها فریب خورد و یا بروی خود نیاورد که دستی در کار بوده وقرار گذاشت فکر کند که انقلابی در کار بوده ، مردمی و رهبری و اسلامی…. و از تمام سرمایه صداقت و درستی و محبوبیتی که در نزد توده ها داشت هزینه کرد و مایه گذاشت تا از خمینی امام امت و ملائکه بسازد .و با وجود اینکه صدای نعلین استبداد را می شنید و اعلام می کرد، خود به آن نعلین پینه می زد. در نماز جمعه به جوجه کمونیستها حمله می کرد و امام خمینی اش را پشت تانک می نشاند و می گفت :» من هم وقتی دلم تنگ می شود به پیش امام می روم«. اما شریعتی کسی نبود که چنین فریبی بخورد و هر گز چنین حرفهای خیانتبار از دهانش خارج نمی شد.
براستی آیا شریعتی اولین و تنها » ضــّد » چنین انقلابی نبود !؟
آیا حذف شریعتی شرط اول و لازم برای اجرای واکسیناسیون انقلاب نبود؟
آیا براستی می شود باورکرد که شاه و ساواک قاتل شریعتی باشند !؟
و آیا با فرض چنین احتمالی ، شاه مرگ محتوم خود و حکومتش را به جلو نینداخت!؟
دلایل منطقی آشکاری به ما می گوید که شریعتی نمی توانسته بدست و به خواست حکومت شاه کشته شده باشد و حتی فارغ از مسائل سیاسی و دریک تحقیق قضائی ساده، اول باید دید چه کسانی و چه جریانی از مرگ او بهره می بردند، همانطور که از به آتش کشیدن سینما رکس آبادان، این انقلاب سازان بودند که بهره مند شدند. در آن شرایط که همه جا در آتش می سوخت، حکومت شاه نمی توانست به آتشی دامن زده باشد که خود در آن می سوخت.ساده اندیشی است که فکر کنیم ساواک و حکومت شاه با بر افروختن آتشی دیگر قصد داشته اند انتقام بگیرند و با این کار می خواسته اند شورش را سر کوب کند، که این کار خود چیزی جز تشدید آشوب نمی بود و در آن برهه فقط آرامش و نظم بقای او را تضمین می کرد و بس.
این خمینی و جریان «واکسیناسیون انقلاب» و انقلاب سازان بودند که از آتش سوزیها و آشوبها بهره می بردند.و اینها بودند که به بلوا و آتش افروزی نیاز داشتند. شاهد کلام اینکه وقتی در پاریس به خمینی می گویند شاه قبول کرده اصلاحات و مطالبات سیاسی مورد نظرشمارا بپذیرد،در جواب می گوید : « اگر اوضاع آرام شد و مردم به خانه هایشان رفتند ،بعداً نمی توانیم آنها را دو باره به خیابانها بکشانیم«.بنا بر این حتی اگر جریان آتش سوزی سینما رکس بر ملا نشده بود، باز هم نمی شد پذیرفت که سینما رکس را شاه به آتش کشیده باشد.

قرار بود سکان این به اصطلاح انقلاب بدست کسانی سپرده شود که جریان کوتای بیست هشت مرداد را در فاز جدیدش به پیش ببرند و شاه دیگر کارائی لازم را نداشت و مهرة مطلوبی نبود.و در این راستا شریعتی مانع بزرگ و تعیین کننده ای بود و شواهد و قرائن منطقی فراوانی وجود دارد که اثبات می کند شریعتی بدست جریانی کشته شد که طرح واکسیناسیون انقلاب را پی می ریخت.
شریعتی بلحاظ ساواک و حکومت شاه با مخفیکاری تمام از ایران خارج شد.در حالیکه خطر از جانب دیگری او را نشانه گرفته بود.چراغ سبز خط سیر و آدرس شریعتی از جانب دیگری چشمک می زد.از جاییکه او فکر می کرد نیازی به پنهانکاری ندارد.از طرف دوستان(ظاهراً) بسیار نزدیکش که بیشترین میراث واکسیناسیون انقلاب نصیبشان شد.
البته با فرض تسلط کامل شاه بر ساواک و ارتش، باز هم باید در نظر داشت که او فردی دست نشانده بود و این نیروهای موازی و زیر مجموعه سازمان سیا در ساواک بودندکه حرف اول را می زدند و شاه به فرض تصمیم به تدبیر عاقلانه در جهت حفظ خویش ، باز گریزی نداشت که مبتنی بر گزارشات فیلتر شده و مصلحت اندیشی افراد به ظاهر تحت امرش عمل کند، چرا که حکام مستبد و دیکتاتور بدلیل فاصله گرفتن از توده مردم خود بنوعی اسیر و زندانی دربان و پرده دار و متملقین خویش می شوند،لذا اوامرشان در صورتی اجرا می شود که اطرافیانشان را خوش بیاید.این همان واقعیتی است که امروز در مورد آقای خامنه ای نیز صدق می کند و در مورد خمینی نیز چنین بود،کما اینکه معاون, فقیه عالیقدر و قائم مقامش یعنی حضرت آیت الناس منتظری نیز اذعان میدارد که مجبور بود به توصیه حاجب و دربان خمینی عمل کند و مطابق صلاحدید آنها با خمینی حرف بزند و به قول احمد خمینی « رعایت حال آقا را بکند». والا از دیدار و ملاقات محروم می شد.بنا براین اگر شاه حقیقتاً قول می داد و اراده می کردکه رعایت حقوق بشر را بکند،و حتی اگر قول می داد بدون اجازه حوزه علمیه قم و خمینی آب هم نخورد،و اگر قول می داد که خود را وقف اسلام و مسلمین بکند، باز قادر به انجام آن نبود چونکه نه ابزارش را داشت ونه قدرتش را.زیرا مشاورین و اطرافیان حکام مستبد فقط جهت آوردن«سر»بجای «کلاه» فرمانبردارند,و این تنها دلیل ورود شان به جرگه مریدان حکومتی است والا تاریخ نام افراد بسیاری را ثبت کرده است که چون حاضر نبودند مرتکب ظلم و بیدادی بشوند، حتی به قیمت آوارگیشان حاضر نشده اند با مستبدین زمانشان همکاری کنند.
  اگر واقعه بهمن  پنجاه و هفت را «انقلاب» بنامیم، شریعتی بزرگترین مانع و مخالف بالقوه و بالفعل چنین انقلابی بود که در صورت زنده ماندنش چنین واقعه ای هر گز امکان وقوع نمی یافت.آنان که گناه این شبه انقلاب(واکسیناسیون انقلاب) بر گردن شریعتی می اندازند باید بدانند و تجاهل نکنندکه شریعتی مانند پدری بود که پس از مرگ، ثروت و حاصل عمرش  را در جهت خلاف آرمان و خواست او هزینه کرده باشند.