رو به دشمن اصلی 4

احمق نمی دانست در شرایطی که همه مسلح به ژ3 و انواع سلاحها هستند، کلت کشیدن مانند ترسانیدن توپچی است از ترقه.
آری، چند تا از سرباز ها و به خصوص یکیشان که منقضی 56 و بچه تهران بود ژ3 اش را مسلح کرد و رفت به همان سمت که سروان شیران نشان داده بود.
بهر حال بعد بگو مگوی مختصری همه وسایل را بار کامیونها کردند و راهی خاکریز شدیم.از چند صد متری خاکریز همه پیاده شدیم.وسایل و تجهیزاتمان را نیز تخلیه کردیم و کامیونها برگشتند.باران هم شروع شد.به حدود دویست متری خاکریز که رسیدیم ، بهمراهی باران گلولهای خمپاره نیز باریدن گرفتند.در حول و حوش خاکریز و صد متر مانده به آن دیگر صدای جیک جیک گلوله های سلاح انفرادی عراقیها که به سوی ما شلیک می کردند نیز به گوش می رسید.وقتی از دور با سلاح سبک مانند کلاش یا ژ3 شلیک شود، هنگام عبور گلوله از بالای سر یا اطراف،بدون اینکه باجائی بر خورد کند صدائی مانند جیک جیک دارد که اگر شنیدی به آن معنی است که به تو اصابت نکرده و هنوز زنده ای.
با شتاب، همگی افتان و خیزان و خیس و خراب خود را به پشت خاکریز رسانیدیم. با رسیدن پشت خاکریز دیگر تمام نیروها و سلاحهای عراقی خبر دار و مشغول کار ما شده بودند.وقت و شانس یار ما بود که هیچگونه تلفاتی نداشتیم.فقط یادمه قلوه سنگ بزرگی از محل انفجار یکی از خمپاره ها به پشت کلاه اهنی استوار پرتاب شد و او را نقش زمین کرد. استوار بلند شد و با عصانیت به طرف من آمد و مشت محکمی به سینه من کوبید و با فحشی که در بین افراد دسته معمول بود مرا خطاب قرار داد که :
ـــــ فلان فلان شده ها شما(منظورش من و سرباز های منقض 56 بودیم) جلو بیافتید تا ما هم دنبالتان بر گردیم. اینجا تا صبح یکی زنده نمی مونه. ما کادری هستیم. برگردیم میگذارنمون کنار دیوار، اما با شما کاری نمی توانند بکنن.
    باران شدید شده بود.راهی جز بازگشت نبود. بدون سنگر و پناهگاه و بالباسهای خیس، گرسنه و فرسوده و زیر باران و باران گلوله و بدون بی سیم و هیچگونه وسایل ارتباطی, به فرض زنده ماندن معلوم نبود تا صبح  چگونه سر می کردیم جز اینکه دعا کنیم عراقیها بیایند و با اسارت نجاتمان دهند. گذشته از هر چیزی، ماندنمان جز برای خودمان هیچ خطر دیگری نداشت و جز شمردن گلوله های دشمن کاری از دستمان ساخته نبود.عراقیها در سیصد چهار صد متر ی خاکریز و در سنگر ها و استحکامات قوی خود که از ماهها پیش تهیه شده بود مستقر بودند.
دسته ما  تبعید گاه لشکر بیست و یک حمزه بود و همه پرسنل ان افراد بی کله و شجاعی بودند، در نهایت یک دو تا بی کله تر ها بلند شدند و با گفتن «رو به سو دشمن اصلی»جلو افتادند و دیگران هم بدنبالشان را افتادند. یکی یکی و دو تا دو تا افتان و خیزان عقب نشینی کردند تا اینکه خود را به تپه های مجاور رسانیدند و از تیر رس و دید مستقیم دشمن خارج شدند. اما من هنوز پشت خاکریز نشسته بودم  چرا که بنا به توصیه ستوان یوسفی باید حد اقل بهانه ای بدست نمی دادم، و دیگر اینکه می دانستم با رفتن افراد آتشبار دشمن فرو کش خواهد کرد و با ایمنی بیشتر ی بر خواهم گشت.
   میانه راه رسیده بودیم که با ماشین غذا بر خورد کردیم. یک کامیون کرکس بود که برایمان غذا می آورد.سوار شدیم و به محل سابق دسته بر گشتیم و به داخل سنگر های قبلیمان رفتیم. خیس و تر غذا را خوردیم .تر و خشکی کردیم و خوابیدیم. تنها شبی بود که هیچ کس نگهبانی نداد و تمام دسته خوابیدند. امن و امان و در پناه خدا.
هوا تازه روشن شده بود که با داد و بیداد سروان شیران و کامیونها بیدار شدیم.
سوار بر کامیونها در چند صد متری خاکریز خالیمان کردند. مانند روز قبل.این رفت بر گشت تا بر گشتن ستوان یوسفی ادامه داشت. صبح بسوی دشمن فرعی(عراقیها) و عصر به طرف دشمن اصلی یعنی به عقب باز می گشتیم. این «دشمن اصلی فرعی» اصطلاح بچه های دسته ما بود.منظور از« دشمن اصلی» فرماندهان و در یک تعبیر حکومت ایران بود و عراقی ها را دشمن ثانوی و فرعی بحساب می آوردند.آخر فرماندهان در بکشتن دادن ما تعجیل و جدیت بیشتر داشتند و فرستادن ما به پشت آن خاکریز، تحویل ما به دشمن بود و خاصیت دیگری نداشت.
خلاصه ستوان یوسفی بر گشت و ما همگی زنده مانده بودیم. لاجرم فرماندهان گردان و گروهان و احتمالاً تیپ و لشکر،طی توافقی با فرمانده دسته یعنی ستوان یوسفی قرار شد دسته در دامنه تپه ای که عمود بر آن خاکریز بود مستقر شود.(عکس زیر)
docu0449
…………………………………..

docu0448

انفجار یکی دو خمپاره که از فاصله سیصد متری سنگر های فعلی و در صد متر خاکریز مذکور مشاهده می شود  از قصد و اراده جدی فرماندهان در به کشتن دادن ما حکایت می کند.آبرفتهای کوچک و پراکنده ای که هنوز پس ازتوقف باران، اندک جریان آبی در آنها مشهود است شیب و مسیر آب باران را مشخص می کند . در مسیر این آبرفتها که تعدادشان به گستردگی دشت وسیع مقابل و محصور بین تپه هاست نشان می دهد که در صورت بارندگی های فصلی و شدید آن منطقه، خاکریز را به صورت آب بندی در می آورد.تا اوخر فروردین سال 59 درسنگر هائی در دامنه این تپه مستقر بودیم. 

Advertisements

واکسیناسیون انقلاب 4 (کجروان مطیع می خواهند ، نه دوست)

این قصه قدیمی را یکبار دیگر و با نگارش شاید متفاوتی مرور می کنیم تا روش و دیدگاه ما در تحقیق و نتیجه گیری از وقایع روشنتر شود,که اگر مقبول افتاد، از شما نیز دعوت کنیم تا از این منظر هم نیم نگاهی داشته باشید به آنچه انقلاب نامیده شد.
…………………… 

مرد : پسر جان ، در راه الاغی را ندیدی ؟
پسر: همان الاغی که گندم و شیره بارش بود ؟
مرد : آری ، آری ، الاغ من است . گمش کرده ام . کجاست ؟
پسر : الاغت چشم چپش نا بینا نیست ؟
مرد : آری هموست. کجا آنرا دیدی ؟
پسر : یک پای سمت راستش نیز میلنگید ؟
مرد : آری هموست !ـ
پسر : گندم را در سمت راستش بار کرده بودی، و شیره را در سمت چپ . اینطور نیست؟
مرد : آری پسر جان ،مرا کشتی ، بگو الاغم کجاست ؟
پسر : اگر به شتاب بروی شاید به الاغت برسی. چون، دیری نیست که از اینجا گذسته است.اما من الاغ تو را ندیدم. یعنی اصلا الاغی ندیدم.
ـــــــــ مرد پسرک را به عنوان سارق الاغش کشان کشان به نزد کد خدا می برد .
کد خدا : پسرم تو نشانی های الاغ را از صاحبش بهتر می دانی ! چگونه می گوئی آنرا ندیده ای !؟ راستش را بگو، پاداشی خواهی گرفت . بهتر از دزدی است.
پسر : من در راه می رفتم در طول راه دید گندم بر زمین ریخته. فهمیدم بار الاغی که از راه می گذشته گندم بوده و از خورجین سوراخش بیرون ریخته . توجه ام را جلب کرد.دقت کردم دیدم در سمت چپ گندمها گه گاه قطره ای شیره بر زمین ریخته.فهمیدم گندمها در سمت راست الاغ بار بوده . از اینکه فقط علف های سمت راست خورده شده بود معلومم شد که چشم چپ آن الاغ کور بوده و یک پای سمت راستش نیز نفش بسیار کمی بر خاک راه بر جای گذاشته بود، فهمیدم یک پای سمت راستش لنگ بوده و یا درد می کرده. خوبش را بخواهید دست سمت راستش باید باشد . چونکه جای پای الاغ با جای دستش متفاوت است .
کدخدا : پسرم ، تا اینجا قبول ، اما تو اگر الاغ ندیدی بودی از کجا میدانستی که دیری نیست از راه عبور کرده ؟
پسر : آخر هنوز مورچه و حشره ای به دور گندم و شیره ها چمع نشده بود. معلوم بود الاغ بتازگی ازآن راه گذشته.
ـــــــــ صاحب الاغ پسرک را بوسید و گفت : اما با این اوصاف باورم نمی شود که تو ندانی الان الاغم کجاست.
پسر گفت : باید در روستای سمت راست بدنبالش بگردی. چون اگر چه الاغ است اما سعی ،می کند به سمتی برود که می بیند و می شناسد.و به چشم بینایش بیشتر اعتماد می کند.ـ

حقیر می خواهد از خوانندگان این سلسله گفتار دعوت کند تا با چنین روشی به تحلیل وقایع پرداخته و به چشم بینایمان بیشتر اعتماد کنیم و به قدر آن پسربچه به آیات و پدیده های پیرامونمان توجه داشته باشیم و از صغری کبرای حوزه های جهل و گمراهی فاصله بگیریم ،و حقیقت، گمشده مان باشد، نه بهانه. آنوقت به سادگی روشنمان می شود که آنچه بر ما گذشت یک «ضــدّ» انقلاب بود . « سزارین انقلاب».و به گفتاری دیگر اینکه عمل پیشگیری انقلاب را انقلاب نشمرده و روشن شود که آنچه بر ما رفت، تزریق« واکسن انقلاب» بود که در آزمایشگاهی دور از مرزهایمان تهیه شده بود.واکسیناسیون انقلاب. 

در اینکه تا 22 بهمن 57 اکثریت قریب باتفاق مردم و گروه های سیاسی، همراه و همگام با به اصطلاح انقلاب بودند هیچ تردیدی وجود ندارد. همه مجلات و روزنامه ها با نشر و خبر رسانی همگام مردم حرکت می کردند و حتی روز نامه های دولتی و طرفدار حکومت شاه نیز عملا مشوق و محرک مردم بودند.رأِی بالای 80 یا 90 در صدی ای که به جمهوری اسلامی داده شد و همواره سردمداران حکومت به آن اشاره  کرده اند نیز قابل انکار نیست و همه حکایت از آن دارد که اکثریت قاطع مردم موافق و همراه انقلاب و جمهوری اسلامی بودند. اگر خیلی بخواهیم با تردید بر خورد کنیم ،  در یک بد بینی شدیدنتیجه بیش از ده در صد تغییر نمی کند.
حال باید بر رسی و تحقیق منطقی و منصفانه به عمل آید که چه شد و چرا پس از کمتر از چهار ماه،همه آن اکثریت مخالف شدند و در مقابل حکومت انقلاب قرار گرفتند. این یک ادعای کلامی نیست و حرف مخالفین انقلاب هم نیست. این آن چیزی است که خود خمینی صراحتا به آن اذعان و با قاطعیت تصریح می کند که تمام گروه ها ، احزاب و سازمانها به تقابل با انقلاب و حکومت بر خاسته اند. تـــــــــوجه کنیـــــد خود خمینی می گوید : 

بایـــد تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم.
« تمام» به معنی همه و همه یعنی اکثریت . بنابر این نیاز به توضیح و تفسیر ندارد و هر کس می تواند بفهمد که تمام احزاب و تمام جبهه ها مخالف حکومت شده اند .این حرف خمینی است و درست هم هست. اگر همه احزاب ، جبهه ها ، روزنامه و نشریات مخالف حکومت نبودند چه دلیل و نیازی به تعطیلی آنها ؟همان احزاب و جبهه هائی که چند صباحی پیش ستون و محورو یاور انقلاب بودند پس از چند ماه مخالف آن شدند. اگر حکومت با مخالفت وتقابلی از اکثزیت روبرو نشده بود چه مفهومی می توانست داشته باشد که بگویند فقط یک حزب و آن هم حزب من.
در اینجا اگر استدلال وادعا شود که گروه ها و احزاب و جبهه ها ، تمام روزنامه ها و مجلات ، و تمام قلم ها و قلم بدستان از قبل نیت پاک نداشته و بدنبال فرصت طلبی بوده اند و انقلاب (باصطلاح) را به خاطر امیال خودشان همراهی می کرده اند ،آنوقت باید قبول کرد که اصل انقلاب و حرکت مردم چیزی بی ریشه و نا اصل، و هر کس دنبال چیزی بوده که حالا با تدوام مثلا انقلاب همخوانی ندارد.و باید قبول کرد که منهای فرصت طلبی خمینی از احساسات مردم، از همان آغاز، اکثریت مردم مخالف نهضتی بودند که نظام شده بود. لذا برای دیکتاتوری که اکثریتی را در برابر دارد راهی نمی ماند جز اینکه بگوید : یك حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفين، حزبی که من تشکیل می دهم و حزبی که من توصیه می کنم. یعنی حزبی حق فعالیت دارد که من برای تأئید خودم راه انداخته ام و والسلام.
اصولا « حزب فقط حزب الله » با صراحت و مفهومی که خمینی گفت، با تمام نصوص قرآن مغایرت دارد ، و ایشان با قلع و قمع مخالفین؛زمینه را چنان خالی کرد که بتواند اقلیت نا چیز خود را در غیاب مردم، اکثریت جا بزند.
در جای دیگر طوری از تعطیلی تمام مجلات و نشریات فاسد حرف می زند که معلوم می شود روز نامه ها و مجلات و نشریات نیز همان جایگاه احزاب را دارند و همه فاسدند ، یعنی موافق نیستند.
ما بر آنیم این واقعیت را تحلیل کنیم که چرا همه آنچه که با انقلاب بود ،بلافاصله بر انقلاب شد، که بهتر است بگوئیم ، بر نظام و بر حکومت . حکومت و نظامی که خود را همان انقلاب قلمداد می کرد و می کند. باید دید چرا انقلاب تمام یارانش را چند صباحی بعد از دست داد؟. یا به عبارتی چرا نتوانست طرفدارانش را پس از به قدرت رسیدن حفظ کند و به قول رهبرش ،همه فاسد و لازم الاعدام و واجب التوقیف شدند؟.واگرمخالفین حائز چنین اکثریتی نبودند چرا خمینی اینطور وحشت زده و با استیصال حرف می زند؟. چرااینگونه از علی مایه می گذارد تا بتواند قتل عام راه بیاندازد؟ آخر برای اقناع اذهان شیعه علی، نمی تواند از دیگر صحابه و مهاجرین و انصار مثال بیاورد. به همین خاطر تمام هفتصد نفر قبیله بنی قریظه( که البته هشتصد نفر بوده اند) را به تیغ علی میسپارد .ودیگران را محروم می کند ،حال بگذریم که این موضوع غیر از سوء استفاده و فرصت طلبی خمینی ،بی اطلاعی او از تاریخ اسلام را نیز میرساند.

این  ملت چگونه مردمی هستند که علیرغم مخالفت و سر کوب، از درونشان فقط و فقط روز نامه و مجلات فاسد نشر یافته و هر چه حزب و جبهه تشکیل داده اند به مخالفت با انقلاب خمینی بر خواسته؟! چرا با وجود تمام تشویق و حمایتها و کمکهای مالی حکومت ،آنقدر نشریات هدایتگر و احزاب طرفدار خمینی نا چیزند که ایشان صراحتاً مخالفین را با پیشوند  «اکثریت»و«تمام» توصیف و تحدید می کند.مگر نه اینکه احزاب و نشریات لزوماً بر خاسته از توده مردم می باشد!.بنابراین جای بحث و شک وجود ندارد که آن «تمام»ی که خمینی بکار می برد ،صفت و حرف تعریف اکثریت مردمی بوده که مخالف شده ودر برابر او ایستاده بودند.
اگر بخواهیم با زبان آمار ارقام نیز حرف بزنیم باز سخن و ادعای خمینی تأئید می شود.زیرا لزوماً آمار  طرفداران حکومتش در طرف دیگر معادله احزاب و نشریات موافق  رقم می خورد . حال تعداد احزاب ،سازمانها،نشریات و رونامه های قلع و قمع شده را بر تعداد نشریات و سازمانها موافق تقسیم کنید تا معلوم شود که خمینی در کاربرد کلمه «تمام و اکثر» اشتباه نکرده و حق داشته است در برابر چنان اکثریت مخالفی دچار چنان استیصالی بشود.
آیا ازدل این اکثریت قاطع مسلمان حامی حکومت عدل علی ،نباید هزار روزنامه بیرون آمده باشد . در حالیکه اقلیت محدود و فاسد فقط بیش از صد و اندی نشریه توقیف شده دارند. آیا شکی باقی می ماند که این نظام، بیست و هفت سال اکثریتی را به بند کشیده، تا اقلیتش را به جای اکثریت جا بزند؟!
آیا این چرخش شدید و فرا گیر بر ضد نمایندگی انقلاب، و چنان مخالفت شدید از طرف تمام گروه ها و نشریات و نویسندگان ،نشانه آن نبوده که اکثریت بازی خورده مردم و سیاسیون و گروه ها و نویسندگان فهمیده بودند که در کشتی ای که بنام انقلاب سوار شده بودند دارد به مقصدی دیگر می رود.

آیا خروج تنهای خمینی از هواپیما و ورود بدون هیچ یک از همراهان و اصحابش به فرودگاه، نشانه ای روشن وآشکار از این نیست ، که او تنها سرنشین و سکاندار کشتی بود که از مقصد آن خبر داشت ، و در این میان دیگران را مورد سوء استفاده قرار داده بوده !؟ این سکاندار فریبکار کارش که تمام شد برای ادامه راه، دوستان و حامیانش را مانعی بزرگ بر سر راه خود می دید . لذا از آنجا به بعد فرصت طلبان بودن  که او را همراهی می کرد. زیرا یاران به هنگام تدارک سفر از مقصد و مأوای دیگری گفته بودند واز سر منزلی دیگر. پس کارش که تمام شد ، همان کاری را کرد که کرد.
اولین نخست وزیر، اولین دولت ،اولین سخنگوی دولت ، اولین رئیس جمهور ، اولین معاون و نایب،و قائم مقامش و اولین حامی و راهنمایش در دیار غربت صادق قطب زاده و وووو …و به چه سر نوشتی دچار شدند؟؟. حتی اولین فرزندش مصطفی ،قربانی دسیسه واکسیناسیونی شد که در دست ساخت بود . او کشته شد چون به مراودات و تماسهای پدرش با اشخاصی خاص مشکوک شده بود.او ،مصطفی خمینی، به یکی از نزدیکانش در نجف می گوید: «گهگاه کسانی به دیدن پدرم می آیند و پدرم در هنگام حضور آنان مرا به اندرون راه نمی دهد.قیافه آنان به غربی ها خیلی بیشتر شباهت دارد . مشخصاً ایرانی و عرب نیستند.نمی دانم چه می خواهند و با پدرم چه کار دارند.و نمی دانم چرا پدرم مرا از بودن در جمعشان منع می کند«.چند روز بعد از آن شک و کنکاش، الطاف خفیه الهی شامل حال مصطفی شده و کشته می شود.
آیا اگر این قرار مسلم را بپذیریم که خطر اصلی برای شاه و حکومتش خمینی بود و  نه مصطفی واگر بنا به ادعای خود خمینی بپذیریم که این خمینی بوده که بیرق مخالفت با دول غربی و حامی شاه را بر می افراشته،آنوقت باید پرسید که چرا شاه و یا حامیان غربی اش به جای ترور پرچمدار و رهبری به اصطلاح اپوزیسیون ،فرد دیگری را حذف می کند که اهمیت چندانی نداشته! در حالیکه ترور و قتل خمینی سالخورده بمراتب آسانتر از کشتن مصطفای جوان می بود و ارزش بمراتب بیشتر نیز می داشت! آیا ساواک یا سازمان سیا و…آن دشمن هفت خط نیرنگباز و آن اژدهای هفت سر ، به آن درجه از بلاهت و نادانی بوده که سختی بیشتر و مزد کمتر را انتخاب کند؟! شاید بعضی از معجزه سخن به میان آورند. من نیز همین اعتقاد را دارم. معجزه.
آری ،معجزه  واکسیناسیون.
آری مصطفی فرزندش،یاران غار و حامیان و آنهائی که خمینی راازسرگردانی کشور های خلیج و کویت و امارات به فرانسه راهنمائی کردند ومیزبانش شدند، و آنان که او را به تریبون خبری جهان رسانیدند، قطب زاده ،بازرگان ، و… همه و همه رفتند و باید می رفتند.زیرا دیگر به وجودشان نیازی نبود .آری کجروان مطیع می خواهند، نــه دوست!
فــاعــتبروا یا اولی الالباب.

واکسیناسیون انقلاب 3 (پلکان خالی)

آن بالا ایستاده اند ـ

منتظر تخلیه رهبرشان توسط خلبان فرانسوی ـ

از آن همه دوست و همراه و یار غار ،هیچکس او را همراهی نمی کندـ

دستی پیدا و نهان و شاید یک انتخاب و اتفاق طبیعی و معجزه گر صحنه ای آفریده تا معلوم شود او نیز مثل خلفش محمدر رضا پهلوی توسط اجانب به ایران آورده شده ـ

تنها این خلبان فرانسوی است که افتخار همراهی خمینی را دارد،و نه حتی پسرش ـ

خلبانی که در یک سفر، اندک تفاوتی با یک راننده اتوبوس دارد، و آنهم تفاوتی کمّی. زیرا ما در ایران راننده های اتوبوس بمراتب تحصیلکرده تر از آن خلبان فرانسوی داریم ـ

اینطور که قرار گرفته اند خمینی بعد از خلبان فرانسوی پای بر خاک ایران می گذارد ـ

پسرش از پشت سر و با نگرانی نگاه می کند که پدرش را چگونه تحویل می دهند ـ

اگر تمام فلاسفه عالم جمع شوند، بر این صحنه از نمایش توضیحی نخواهند داشت.نه توضیحی اخلاقی و نه اجتماعی و نه اینکه این می توان آنرا حاکی از احترام دانست ـ

جز اینکه تصور شود که کسی را به جائی می برند ـ

همانگونه که شاه را پس از کودتای 28 مرداد ـ

…………………………………………………………………………..
وقتی خمینی از پلکان هواپیمای فرانسوی پائین می آمد، تا زمانی که پایش زمین فرودگاه را لمس کرد پلکان در پشت سرش خالی بود. اثری از دوستان، نزدیکان و افراد حمایت کننده اش نبود. آنان که پایه و ارکان حکومت و شورای انقلابش بودند، همراهیش نمی کردند و در این نمایش، پیام مرموزی نهفته بود که حکایت از ابتر بودن او می کرد و پیشاپیش،ماهیت آنچه انقلاب نامیده می شد و رهبرش را به  تصویر می کشید. گویا اراده ای نا پیدا بار دیگر بلاهت روشنفکران و سیاسیون مارا می آزمود و برخمان می کشید. همان اراده ای که تصویر خمینی را در ماه اسلاید کرد،بلاهت مردمی که باور می کردند و نخبگانی که دم بر نمی آوردند را می سنجید تا نسبت به طول مدت تأثیر پادزهر تزریق شده به پیکر جامعه استحمار زده اطمینان حاصل کند.تزریق پادزهر انقلاب یا واکسیناسیونی که انقلابش می پنداشتند.

mttgys[1]
آنهائی که خمینی را ازسرگردانی کشور های خلیج و کویت و امارات به فرانسه راهنمائی کردند ومیزبانش شدند،در پلکان هواپیما اثری از آنها نبود . آیاآنها که او را به تریبون خبری جهان رساندند تا انقلابش را واقعی ترنمایش دهد نمی فهمیدند که ارزشی کمتر از خلبان فرانسوی دارند؟ و هنوز هم به فکر نیافتاده اند که چرا اجازه نداشتند افتخار همراهی رهبر خود را داشته باشند؟ و هنوز هم نمی خواهند معنای این پانتومیم را بفهمند و یا باور کنند که این نمایش ، سخنی ندارد و نداشت جز اینکه بفهماند، که این فرانسه است که به نمایندگی از طرف قدرت های استعماری و چپاولگر، انقلاب و رهبرش را توسط یک فرانسوی دون پایه به کشور ما صادر کرده است و آن طفیلی های پشت سر از همان داخل هواپیما تاریخ مصرفشان به سر رسیده بود، ولو چند صباحی وزیر و امیر، و یا حتی رئیس جمهور شدند.
آنهائی که در درون هواپیما ودر بالای پلکان ناظر تخلیه رهبرشان ماندند، احمق ترین این ملت بودند و خائن ترین باقی مانده اند.زیرا با وجود بی نهایتی از ادلّه و بیّنات ، توجیهی بر تجاهل خود نمتوانند داشته باشند ؛که هنوز هم اصرار بر وجود انقلابی مردمی و اسلامی دارند که رهبرش خمینی بوده. رجّاله ای مانند بنی صدر هنوز حرف از انقلاب اسلامی می زند و حاضر نیست دکان انقلاب اسلامی اش را تخته کند.لذا آنچه میماند و هست خیانت است و اصرار بر تداومش.و باز می خواهند اثبات کنند انقلابی در کار بوده و رهبری ای و انقلابیونی. وهنوز ترس و نگرانیشان انحراف و از دست رفتن انقلاب است.انقلابی که بالفطره،خود انحرافی ازمسیر طبیعی جنبش مردم ایران بود و هدفی جز به بیراهه کشاندن نیروها نداشت.اما آقایان هنوز نگرانند که نکند انقلاب (تعزیه)بهم بخورد .هنوز دنبال احیای آرمان های امامشان میباشند و زور میزنند به دروغ آرمان تخیلی ای برای او ترسیم کنند ،باشد که چند صباحی دیگر مردم ایران را در جاده گـــوادلوپ به پیش ببرند.ـ
این خیانت کاران که بعضاً نام حزب و سازمانی را هم یدک می کشند و  راه را بر هر حرکت و تشکلی سد کرده اند، درآرمانهای امامشان چه می جویند
جزآنچه خود خمینی صریحا اعلام میدارد :
« اگر ما از اول كه رژيم فاسد را شكستيم و اين سد بسيار فاسد را خراب كرديم به طور انقلابي عمل كرده بوديم و قلم تمام مطبوعات مزدور را شكسته بوديم و تمام مجلات فاسد را تعطيل كرده بوديم و رؤساي آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزبهاي فاسد را ممنوع اعلام كرده بوديم و رؤساي آنها را به جزاي خودشان رسانده بوديم، چوبه هاي دار در ميدانهاي بزرگ بر پا كرده بوديم و مفسدين وفاسدين را درو كرده بوديم اين زحمتها پيش نمي آمد. من از پيشگاه خداي متعال و ملت عزيز عذر مي خواهم[…]
دولت ما انقلابي نيست، ارتش ما انقلابي نيست، ژاندارمري ما انقلابي نيست، شهرباني ما انقلابي نيست پاسداران ما هم انقلابي نيستند، من هم انقلابي نيستم. اگر ما انقلابي بوديم اجازه نمي داديم اينها اظهار وجود كننند. تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم و يك حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفين تشكيل مي داديم و من توبه مي كنم از اين اشتباهي كه كردم و من اعلام مي كنم به اين قشرهاي فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاي خود ننشينند ما به طور انقلابي با آنها عمل مي كنيم. مولاي ما اميرالمؤمنين سلام الله عليه، مرد نمونهً عالم، آن انسان به تمام معنا، …در عبادت آنطور بود، در برابر مستكبرين و كساني كه توطئه مي كردند شمشير را مي كشيد و هفتصد نفر را در يك روز چنانكه نقل مي كنند از يهود بني قريظه كه نظير اسرائيليها بودند و شايد اينها از نسل انها باشند، از دم شمشير مي گذراند ما نمي خواهيم در ايران ، در دنياي اسلام و در خارج كشور، وجاهت پيدا كنيم ما مي خواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد. «اشدا علي الكفار و رحمابينهم». اين توطئه گرها در كردستان و در غير آن در صف كفار هستند، با آنها بايد با شدت رفتار كرد. دولت بايد با شدت رفتار كند،ارتش بايد باشدت رفتار كند. ژندارمري بايد با شدت رفتار كند، اگر مسامحه كنند ما با خود همين مسامحه گرها با شدت رفتار مي كنيم … دادستان انقلاب موظف است تمام مجلاتي را كه برضد مسير ملت است و توطئه گر است توقيف كند و نويسدگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند، موظف است كساني را كه توطئه مي كنند و اسم حزب روي خودشان مي گذارند، رؤساي آنها را بخواهند وآنها را محاكمه كنند. فاسدها را سركوب كنيد. عذرها را كنار بگذاريد. برويد توطئه گرها را سركوب كنيد. دولت مسامحه نكند. ارتش مسامحه نكند. پاسداران مسامحه نكنند
» (كيهان27مرداد1358)
این است آرمان امام امت و رهبرشان و این است امیال دد منشانه کسی که اصلاح طلبان مفسد تأسف می خورند که چرا به فراموشی سپرده شده است و یا اینکه چرا انقلاب می رود که از آن فاصله بگیرد.و این است آنچه اصلاح طلبان فریبکار ،در حفظش  خود را محق تر از جناح مقابل می دانند.ـ
این است آنچه منتظری خائن هنوز دست از دفاعش بر نمی دارد، و تاریک فکران خائن به مردم می روند تا از این عامل جرائم امامزاده دیگری بسازند.این است تعزیه ای که آقایان می ترسند بر هم بخورد.ـ
حقیقت این است که این انقلاب(واکسیناسیون) ذرّه ای از آرمانها واهداف مورد نظر رهبری و طراحانش فاصله نگرفته و خیلی خوب به نتایج مطلوب سازندگانش نزدیک شده است.اما آقایان علیرغم اطلاع کامل از ماهیت ،و چگونه رقم خوردن انقلاب، بدلیل منافع ویا به خاطر شراکتشان در جرم، باز بر فریب افکار عمومی همت میگمارند . به عنوان نمونه، این آقای ابراهیم یزدی، با اطلاع و حضور نزدیکش در مسائل انقلاب و حشر و نشرش با خمینی، و اطلاع از تصمیمات قدرتها و مسائل پشت و پیش پرده و کنفرانس گوادلوپ، طوری حرف می زند که آدم شک نمی کندکه ایشان اگر مغز خر نخورده باشد ، یقینا باید ریشش به جائی بند باشد که هنوز نگران انحراف و بر هم خوردن انقلاب( تعزیه )می باشد. ـ
من از تمام کسانی که هنوز فکر می کنند انقلابی در کار بوده ، و مردمی بطور طبیعی و آگاهانه برای احقاق حقوق انسانی خویش براه افتادند و حکومت دلخواهشان را انتخاب کردند، می پرسم که: آیا اگر برگزیدگان خانواده ای با یک اتوبوس از سفر باز گردندند، بزرگ،پیر،عزیزویا پدر آن خانواده به هنگام مراجعت به خانه، چگونه و توسط چه کسانی همراهی می شود؟ اگر او را ناتوان از راه رفتن فرض کنیم، آیا او بوسیله کدام عضو خانواده ملازمت میشود؟آیا مهمترین و نزدیک ترین فرد آن خانواده افتخار چنین کاری را نخواهد داشت؟ و آیا افراد در انجام چنین کاری حتی به رقابت نمی پردازند؟د آیا هر کس سعی نخواهد کرد از دیگران سبقت بگیرد؟ یا اینکه همه رهایش می کنند تا راننده اتوبوس او را همراهی کند و بقیه در اتوبوس میمانند تا راننده اتوبوس آن شخص مثلا بسیار محترم را به تنهائی و تک و تنها پیاده کند،همانگونه که معمولا چمدانهای مسافران تخلیه می کند!؟
دلیل منطقی و بدون پرت و پلا گوئی آن چه می تواند باشد که حتی پسر و نزدیکترین و تنها عضوبر جسته خانواده اش اندکی عقبتر حرکت می کند، تا ببیند خلبان بیگانه چگونه پدرش را حمل می کند.
آیا این یک اتفاق خود بخودی بوده ؟ و اگر این نمایش را خوشبینانه دلیل احترام فوق العاده و سمبلیک بودن ماجرا تلقی کنیم ، در آن صورت نباید گفت که  آن همه سیاسیون ، یاران ، و کسانی که بال و پر پروازش بودند و ستون های حکومت و انقلابش، همه و همه و حتی فرزندش، ارزشی کمتر از یک خلبان بیگانه داشته اند!!؟ خلبان بیگانه ای که خواهد رفت ودیگر هرگز کاری با او و اطرافیانش نخواهد داشت.خلبان بیگانه ای که در یک سفر،شاید اندک تفاوتی هم با راننده یک اتوبوس ندارد که ما در ایران رانندگان اتوبوس فراوانی داریم که مدارج بالای دانشگاهی دارند.
فـــاعـــــــتبروا یا اولی الابصـــار