دستبوسی

اگر آقای احمدی نژاد ایران را به مدینه فاضله هم تبدیل می کرد، از نفرتی که به هنگام دستبوسی خامنه ای در من بوجود آورده بود اندکی نمی کاست ،اما وقتی دستبوسی بنی صدر را بیاد می آورم ، از احمدی نژاد بسادگی در می گذرم.
شاید چیزی منفور تر از دستبوسی وجود نداشته باشد.  شخصیتهای بر جسته انسانی و حتی افراد معمولی به هنگامی که کسی بخواهد دستشان را ببوسد ، بی اختیار دستشان می کشند.جائی نقل و روایت نشده که هیچکدام از پیامبران و ائمه اجازه دستبوسی به کسی داده باشند،بلکه آنچه از آنان شنیده شده است در ناپسندی این کار بوده است. مواردی هم وجود دارد که تأکید می شود بوسه بجز بر دست زنان نکوهیده و بسیار زشت است.
آما آنچه مسلم است اینکه بوسیدن دست حاکم اگر زن باشد باز استثنا و منفور داشته نشده است، اما بوسیدن دست مرد کاری بس زشت قلمداد شده ولو دست پیامبر باشد.
دنائت و پستی دستبوسان به همان درجه از نفرت انگیزی و انزجار است که ددمنشی صاحبان دستهای بوسیده شده.
از آنجا که مردم همیشه رفتار شخصیتهای بر جسته را به عنوان ملاک خوب و بد کارهای خود و دیگران مد نظر قرار می دهند،کسانی هم که بلحاظ اخلاقی دستبوسی را مردود می انگارند، بهنگام موضعگیری سیاسی، برای دفاع از دستبوسی و رذالت فرد مورد علاقه شان به مقام و منزلت صاحب دست بوسیده شده اشاره می کنند و یا اینکه آنرا با دستبوسی شخص دیگری مقایسه می کنند.مثلاً دستبوسی احمدی نژاد را با مصدق مقایسه می کنند. بنده در مقام دفاع از مصدق نیستم ، که تاریخ و زندگی و پایان کار مصدق مدافع او خواهند بود.اما اینکه مصدق دست ثریا همسر شاه را بوسید را ، یقیناً از معایب او به حساب نمی آید که او دست زنی را بوسیده و این عمل(بوسیدن دست زنان) بدون هیچگونه توضیح و حاشیه ای حد اقل مذموم و منفور شناخته نشده. اگر مصدق دست شاه را می بوسید یا بوسیده باشد، باز قابل دفاع می باشد، زیرا او شاه بود و نه از مکارم اخلاق حرف می زد ونه از دین و دیانت، کاری هم به اسلام و خدا نداشت و از مقدسات مردم نیز مایه نمی گذاشت.کار های شاه نیز ملاک عمل و زندگی مردم نبود و مصدق نیز بجز وجهه ملی اش و شعار دفاع از منافع و منابع مردم ایران حرف دیگری نمی زد، و یک لغزش از طرف او عامل گمراهی کسی نمی شد و مبنای هیچ بدعتی نیز نبود.اما دستبوسی از خمینی و خامنه ای به عنوان نمایندگان تام الاختیار خدابر زمین،نقض آشکاری است بر مبانی اخلاقی پیامبران و بخصوص در ضدیت با مکارم اخلاق پیامبر اسلام، که هدف از بعثتش را بر پا داشتن مکارم اخلاق عنوان می کرد.
آیا پیامبر و ائمه با آنهمه کرامات اجازه دادند که کسی دستشان را ببوسد؟ و آیا آنها دستبوسی را منفور نمی داشتند. حالا آیا باز جای بحث تأمل وجود دارد که یقین حاصل کنیم اینان شیطان و اهریمن را نیابت و نمایندگی می کرده اند نه امام و پیامبر را.
و بازامروز دستبوسی احمدی نژاد تا حدی قابل دفاع و توجیه میباشد زیرا دیگر او و خامنه ای سمبل و ملاک اسلام و مقدسات مردم نیستند. اینروز ها برای هر کسی روشن است که فساد اخلاقی بیداد می کند و از مبانی و مکارم اخلاق پیامبر خبری نیست و حکومت را ملاک معتقدات دینی خود نمی دانند. اما هنگامی که آقای بنی صدر روشنفکر ووو… دست خمینی را می بوسید مردم در حال و هوای اسلام ، حکومت عدل علی ،موکراسی و آزادی و رهائی بودند. آنروز اکثر مردم فکر می کردندتامدینه فاضله چند گام بیشتر فاصله ندارند.

بر خلاف بنده که دستبوسی را مذموم می انگارم، شخصی آنرا دوست می دارد و بنده را دعوت به خواندن مطلبی در سایت خویش کرده تا شاید به اشتباهم پی ببرم و البته بزرگانی را نیز که دستبوسی را مذمت کرده اند از اشتباهشان آگاه سازم. بنده نیز آن مطلب را در اینجا نقل می کنم تا نصب العین بنده باشد و کمتر اشتباه بکنم. نقل از سایت: http://ahmadinejadism.blogfa.com/post-12.aspx

سؤال: آیا براى فرد مسلمان جایز است دست دیگران را ببوسد یا به علامت تعظیم خم شود، البته خم شدن براى احترام و ابراز علاقه باشد، نه مثل تعظیم در مقابل عظمت خداوند؟
جواب: بوسیدن دست دیگران و خم شدن به نشانه تعظیم، بدون دلیل و جواز شرعى، کار درستى نیست، مگر در مورد پیامبر(ص) و اولیاى دین و علماى بزرگ.
امام صادق(ع) فرمود: «سر و دست کسى بوسیده نمى‏شود مگر رسول خدا(ص) و یا کسى که از او رسول گرامى اسلام اراده شود» (1) یعنى مى‏توان دست فرزندان پیامبر و علما و پیشوایان دین را به عنوان پیامبر و احترام به او بوسید.
از جمله آداب معاشرت که دین اسلام روى آن تأکید بسیارى کرده، مصافحه (دست دادن)، معانقه (یکدیگر را در آغوش کشیدن) و خم شدن در حدّ معقول است که به درجه تعظیم نرسد. شهید (ره) (یکى از علماى بزرگ قرون گذشته) فرمود: «جایز است بزرگداشت مؤمن به آن چه مقتضاى حال و زمان است، اگر چه سابقه‏اى نزد پیشینیان نداشته باشد، به خاطر دلالت عمومات (آیه و روایات)
خداونددر قرآن کریم فرموده است :
« ذلک و من یعظّم شعائر الله فانها من تقوى القلوب؛ آرى کسانى که شعایر خدا را بزرگ مى‏شمارند کارشان نشان پرهیزکارى دلهایشان باشد»(2)
نیز به فرموده پیامبر که: «کینه و حسد نورزید؛ پشت به هم نکنید؛ ارتباط را قطع نکنید و بندگان خدا باشید، در حالى که برادر هستید». به همین مناسبت جایز است ایستادن به عنوان احترام و خم شدن به مقدار لازم در مقابل مؤمن و مانند آن (3).
اگر کسى براى ورود مؤمنى از جایش برخیزد و در مقابل او کمى به عنوان احترام و تعظیم خم شود، ایرادى ندارد، به شرط آن که بدعتى نباشد و یا با نص صریح و سنت رویارویى نداشته باشد.
برخی از مراجع مى‏فرمایند: «بوسیدن دست پیامبر و اولیاى دین و نیز استاد فقه اشکالى ندارد»(4)، چون از آن براى تعظیم شعائر خدا استفاده مى‏شود».
پى‏نوشت‏ها:
1 – بحارالانوار، ج 73، ص 37، ح 35.
2 – حج (22) آیه 32.
3 – بحارالانوار، ج 73، ص 38.
4 – آیت الله مکارم شیرازى، استفتاءات جدید، ج 1
.

پیامبر دست پینه بسته کار گری را بوسید اما دست حکام و زور مداران را…؟!  (ادامه دارد)

 

Advertisements

واکسیناسیون انقلاب6(احزاب و گروههای سیاسی)

جهان را می گویند آفریده گاری دارد؛ زیرا منظم است و همه اجزاء آن در یک رابطه منظم و قانونمند با هم در ارتباطند، و به قولی رابطه سازمانی ( ارگانیک ) دارند. بدین لحاظ آنرا دارای عقلی مدبّر ،گرداننده ای کاردان و جریانی هدفمند می دانند.
در راستای حزب زدائی در ایران و اقلاً از پس از واقعه بهمن پنجاه و هفت به این سو، چنان نظم و هماهنگی ای وجود داشته که اگر حتی جهان را فاقد عقلی مدبر و کار گردانی هدفمند فرض کنیم ،باز نمی شود پذیرفت که آنچه در ایران سه دهه اخیر گذشته فاقد یک کارگردان هدفمند بوده باشد.
به روشنی می توان دید که » ابر و باد ومه و خورشید و فلک «، در کار بوده اند و همه و همه، همچون اجزاء یک سناریو، یا اعضاء و قطعات یک ماشین، در یک رابطه سازمانی ( ارگانیک ) و همسو دست به دست هم داده اند تا ما را به جائی برسانند که امروز فلاکـتبارمان منزلی از منازل آن می باشد . در چنین حالتی نمی توان همۀ این  جریانات ، وقایع و عناصر مرتبط (گرچه گاه در ظاهر متضاد ) و منظم ،که سراسر آب به یک آسیاب ریخته اند را بدون کارگردانی مدبر فرض کنیم. همان کارگردان مدبری که طرح واکسیناسیون انقلاب را ریخته و دنبال می کند.
نمونه ای ازاین همکاری و همنوازی سازمانیِ اجزاء و اعضای سناریوی انقلاب در این سالها اینکه، همه و همه یک صدا و یکه تاز کوشیدند و تلاش کردند تا ، نه اینکه هر گونه تشکّل و انسجام حزبی و گروهی را نابود کنند، بلکه هر گونه فکر و دیدگاهی که بتواند منتهی به ایجاد گروه و سازمانی بشود را نیز از بین ببرند. یعنی حزب و سازمانهای سیاسی را در ُصَور وجودی بالقوه اش نیز نابود کنند و از آن فرا تر، نوعی بد بینی، ترس و دلهره و بیزاری از حزب و سازمان سیاسی در دل مردم ایجاد کنند و به بیان دیگر،همه در ها بر این پاشنه چرخیده اند که پادزهر یا واکسنی در رگ و خون جامعه تزریق کنند تادر مقابل اپیدمی وبیماری(به لحاظ ضد انقلاب) حزب و حزب گرائی مصونیت یابد زیرا، هیچ انقلاب و تحول اجتماعیی  در غیاب احزاب شکل نمی گیرد.در نتیجه چنانچه نارضایتی های اجتماعیِ ناشی از ظلم وخود کامگی خکومتها بخواهد به جنبش و اعتراضات اجتماعی تبدیل شود، قابل کنترل خواهند بود و به راحتی بتوسط حکومتها از مسیر طبیعی خود منحرف و به انفعال کشانیده می شوند.  نتیجتاًسکان انقلاب در دست و کنترل ضد انقلاب -یعنی حکومتها ضد مردمی و خودکامه- باقی خواهد ماند،زیرا در برابر مردم متفرق و حرکت های غیر سازمان یافته و رهبری نشده آنان، ضد انقلاب بصورت سازمان یافته عمل می کنند. سازمانی که در جایگاه یک دولت تمامی منابع و امکانات تبلیغاتی و اقتصادی را نیز در دست دارد و در صورت نیاز می تواند از نیروی سرکوب قوای نظامی اش نیز بهره ببرد.
وجود و حضور فعال احزاب و سازمانهای سیاسی اجتماعی و تشکل های صنفی، اصل و ضرورت مسلم و بدیهی هر جنبش و انقلابی است.بدون حضور احزاب هر حرکت سیاسی ای عقیم ، کور و بی نتیجه خواهد بود و چنانچه ظاهراً به موفقیتی نائل شود پیشاپیش باید دانست که دروغ و فریب بزرگی بیش نیست.
در جوامع حزبی نیز میزان موفقیت جنبشها و مطالبات مردمی به نسبت حضور فراگیر مردم در احزاب بستگی دارد.بنابراین برای واکسینه کردن جامعه بر ضد هر جنبش و حرکت آزادیخواهانه ای، نخست باید احزاب موجود را به حاشیه رانده و تا مرحله نابودی با آن مقابله شود.در تحقق این امر باید مردم را از احزاب و احزاب را از مردم دور کرد.در به حاشیه راندن احزاب و دور کردن مردم از احزاب و بالعکس در طی سه دهه اخیر  که البته موفقیّت چشمگری هم داشته اند، بروشنی می بینیم که ایران در دوران حکومت شاه و ایران دهه پنجاه و شصت بمراتب حزبی تر از امروز بود ومردم و جامعه بمراتب بیشتر از امروز اندیشه و تمایل جلب و جذب شدن به یک کانون ، حزب یا سازمان را داشتند . این حرکت رو به عقب دقیقاً عکس آن چیزی است که در یک روند طبیعی انتظار می رود. حقیقت این است که جامعه امروز کاملاً بر ضد حزب و سازمان و هر گونه جمعیّتی واکسینه شده.
در یک مبارزه، منطقی ترین استراتزی این است که ببینیم دشمن یا رقیب از چه سلاحی استفاده می کند و نسبت به چه سلاحی آسیب پذیر است و این دو حربه خیلی زود و ساده توسط دشمن مشخص می شوند. حساسیت بسیار شدید حکومت نسبت به احزاب و سازمانهای سیاسی اجتماعی چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد. حتی سندیکاهای کارگری و انجمنهای اسلامی هر چند کوچک اگر که توسط حکومت بنیانگذاری نشده باشد، کانون خطری خواهند بود. از زمان شاه که حزب رستاخیز را تشکیل داد تا خمینی و حزب الله  و تا به امروز دشمن هر روز دادش به هواست از ترس احزاب . به همین دلیل برای پیشگیری گاه خود به تشکیل حزب دست زده اند.خمینی از شاه نیز هشیار تر بود و همان حزبِ حزب اللهی خودشان(حزب جمهوری)را نیز منحل کردند.زیرا هم درس بدی بود برای دیگران و هم اینکه حکومتی که خود یک حزب است و تمام منابع اقتصادی نظامی ، مجلس و دیگر قوا به عنوان بازوهای تشکیلات مافیائیش عمل می کند چه نیازی به حزب دارد که سر مشق بدی برای دیگران باشد.لذا دشمن از چیزی نمی هراسد مگر از سلاح تشکل و اتحاد مردم. در یک کلام حزب. حزب نتها سلاحی است که دشمن در برابر ان آسیب پذیر است و حزب ضدائی تنها سلاحی است که دوام و بقای حکومتش را بیمه می کند. 
اگر عوامل مختلف از قبیل چند برابر شدن جمعیت ، سرعت و سهولت ارتباطات ( اینترنت و…) را مدّ نظر قرار دهیم ، کافی است مقایسه ای کوچک داشته باشیم تا مشخص شود امروز نسبت به سالهای پنچاه تا پنجاه و نه در چه موقعیتی قرار داریم .
در خانواده ها هستند کسانیکه از روی خیر اندیشی و نصیحت افراد فامیل و دوستان را از شرکت در فعالیّت سیاسی و احزاب مخالف حکومت نهی می کنند، مثلا می گویند: « آقا ول کن ،به زندگی ات برس، دست بر دار ، می گیرند ، می کشند ،رحم ندارند، بیچاره ات می کنند».ّ در زمان شاه چنین توصیه هائی را از طرفداران و عمال حکومت می شنیدیم  ولی امروز از مخالفین حکومت. یعنی شرایط چنان سخت و مخرب شده که از بعد از سالهای پنجاه و هفت و هشت همواره این مخالفین حکومت و هم عقیده ها بوده اند که همدیگر را دعوت به سکوت و سکون می کرده اند و توصیه به دوری از فعالیّت سیاسی و احزاب.
نکتۀ قابل تأمّل دیگر اینکه در تمام انقلابات و اعتراضات ضد حکومتی، وقتی پای افراد حزبی به زندان و باز جوئی کشیده می شد، احزاب و تشکیلات همیشه نگران بودند که مبادا افراد واعضای رده پائین نتوانند مقاومت کنند و باعث لو رفتن افراد رده بالاترشان بشوند و یا مجبور به اعتراف و اقرار های محیر العقول وخلاف واقع بشوند. امّا در ایران سالهای اخیر،بیشتر این افراد ردۀ بالاتر تشکیلاتی بودند که اقرارها و اعترافهایی محیرالعقول کردند و اکثراً این افراد ردۀ بالا بوده اند که تاب مقاومت نداشتندو افراد پائین تر از خود را به تیغ جلاد  سپردند و هر چه شجاعت ، شهامت ، مقاومت و فداکاری وجود داشته از جانب افراد پائین حزبی و هواداران ساده معمولی بوده.
در فراهم آوردن شرایطی مناسب برای حزب زدائی ، بیزاری و بیگانگی مردم از تشکل های سیاسی و به حاشیه رانده شدن و عقیم سازی احزاب ، بیشترین و مؤثرترین نقش را خود احزاب ایفا کرده اند و چنان به موقع و به جا رژیم ضد تشکیلات را یاری رسانده اند که غیرعلمی نخواهد بود اگر نتیجه بگیریم که احزاب و تشکیلات و سازمانهای سیاسی در سالهای اخیر، خود در گردونه آن » ماه و خورشید و فلک «چرخیده اند و به ارادۀ پیدا و نهان آن عقل کارگردان و مدبّری حرکت کرده اندکه سناریوی انقلاب را کارگردانی می کرده.اگرچه اسماً و در ظاهرمخالف حکومت خودکامه بوده اند ، امّا عملاً کتک خور فیلم بوده و نقش محوله را ایفاء می کرده اند و به کلام باز هم روشن تر اینکه بگوئیم تشکل ها و سازمانهای سیاسی مأموریت داشته اند که مردم را از حضور در صحنه سیاسی جامعه دور بدارند. جز این باشد، باید به معجزه و امداد های غیبی مورد ادعای حکومت اذعان کنیم ، زیرا چنین نظم ، هم آهنگی و همزمانی ای ، بی شباهت به معجزه نیست ، که هر وقت حکومت نیاز داشت اذهان توده مردم را نسبت به احزاب بد بین کند ، این نیاز بدون درنگ و به طرز معجزه آسائی توسط خود احزاب و گروهها بر آورده شد و بهانه سرکوب را بموقع بدست رژیم دادند، چنانچه اگر تاریخ سالهای اخیر را ورق بزنیم می بینیم که تشکّل های سیاسی اجتماعی سالهای اخیر لحظه ای حکومت را منتظر نگذاشته اند و به موقع بهانه و اسباب لازم را در اختیارش گذاشته اند .
.
سالهای دهه پنجاه تا سال پنجاه و نه و شصت ، اکثریت افراد جامعه و بویژه قشر تحصیلکرده آمادگی و انگیزه بسیار قوی ای برای پیوستن به حزب و تشکیلات سیاسی داشتند. احزاب و سازمانها به سادگی می توانستند همفکران خود در بین مردم را جلب و جذب کنند. حتی آمادگی ذهنی فراوانی وجود داشت که افراد همفکر دست به ایجاد کانونی بزنند، طوریکه محفل های دوستانه و خانوادگی و مذهبی در سالهای پنجاه و هشت و نـُه،خود نطفه بالقوه ای بودند برای ایجاد یک تشکل. هرکس وجود و موجودیت مفید خود را در پیوستن و تعلق خاطر داشتن به سازمانی می دانست.اغراق نخواهد بود که بگوئیم در اماکن فرهنگی و دانشگاهی به سادگی می شد بنیان یک تشکل را پایه ریزی کرد. جامعه آبستن ایجاد تشکلها بود.سازمانها، انجمنها وتشکیلات و محافل سیاسی موجود، تمام فضای دانشگاهی  کشور را پر کرده بودند. از آن میان سازمان مجاهدین حرف اول را می زد و کانون سیل مشتاقانی بود که به آن می پیوستند. و اما امروز!
امروز حتی در ذهنیت توده مردم حتی نامی آن احزاب سیاسی وجود ندارد.البته به سراغ هر کدام از سازمان ها و تشکیلات سیاسی داخل و خارج کشور که بروید خواهید دید که سخن از پایگاه و نفوذ گسترده خود در میان مردم می گویند، امّا در جامعه و دراذهان توده مردم چنان کم رنگ و بی اثرند که باید گفت وجود ندارند. البته اگر قشربسیار کوچکی از تحصیل کرده ها را حذف کنیم ، توده مردم حتی با نام آنان نیز آشنائی ندارندواز آن استعداد و پتانسیل تشکیلاتی نه اینکه چیزی باقی نمانده، بلکه آن چه هست بیزاری، بیگانگی، بدبینی و بی اعتمادی و از همه بد تر، عدم احساس نیاز توده  مردم است  به احزاب . در این پیشامد خود احزاب و گروه ها نقش اول را ایفا کرده اند. به جرأت می توان گفت که تمام فعالیتهای آنان در این راستا بوده و حتی قدمی در جهت بقا و دوام خود بر نداشته اند،و به بیان صریح کاری نکردند الا ریختن آب به آسیاب حکومت خود کامه. و هر چه از آنان سر زد حرکت آشکاری بود برای راندن توده مردم.بر این مدعا نیازی به استدلال و ارائه مدرک نیست که «آفتاب آمد دلیل آفتاب».
آیا می توان این عملکرد احزاب را یک اشتباه تلقی کرد؟ آیا می توان این همه هماهنگی در جهت خواست و اراده حکومت را ایفای نقش در سناریوی «واکسیناسیون انقلاب»تفسیر نکرد؟ جز این باشد باید اعتراف کنیم که امدادهای غیبی به کمک حکومت آمده و چشم بر تمامی ظلم و فساد حکومت ببندیم و به حقانیتش اقرار کنیم.
مجاهدین خلق در چه شرایطی هستند؟ آیا جز این است که فداکار ترینشان دارند زور می زنند تا جائی برای نفس کشیدن پیدا کنند؟برج عاج نشینانشان که حتی ریزش تشکیلاتی بیش از صفر در صد را نمی پذیرند. در حالیکه اگر دو در صد هوار داران سابقشان را داشتند دیگر نیازی نبود به در یوزگی نمایندگان و سناتور های کشور های امپریالیستی(بقول خودشان) بپردازند. حتی اگر در ذهنیت و خاطره مردم نامی ازآنها وجود داشت دنیا ، آمریکا و کشور های اروپائی هم رویشان حساب می کردند و نیازی نداشتند التماس کنند که نامشان را از لیست تروریستها خارج کنند. مگر تروریست بوده اند ؟ کدام ترور را انجام دادند؟آیا تروریست تر از جمهوری ضد اسلامی بوده اند؟ آنچه در ایران و بر ضد حکومت انجام دادند در برابر آنچه حکومت با ایشان کرد هیچ است.حال چه ربطی به آمریکا دارد که به یاری جمهوری اسلامی شتافته و اینان را تروریست قلمداد می کند.مجاهدین هر چه کردند، در ایران و در رابطه با حکومت ایران بود و اکثر قریب به اتفاق عملیات و یا ترور هایشان جنبه دفاعی یا تلافی جویانه داشته آنهم در چهار چوب ایران ، نه در آلمان، نه در میکونوس، نه در پاریس یا آرژانتین و… . باید این نکته را نیز مد نظر قرار داد که در زمان ترورها و درگیریهای  با حکومت، مجاهدین حائز اکثریتی قابل توجه و دارای پایگاهی عظیم در میان اقشار جامعه بودند و به عبارتی باید سرکوب مجاهدین را سرکوب مردم ایران  بحساب آورد.  آیا آمریکائیان می گویند که بنشین و ببین خمینی چگونه هزاران نفرتانرا ترور و اعدام می کند؟! آمریکا و کشور های تصمیم گیرنده سیاست جهانی در جهت حزب زدائی مردم ایران و امر واکسیناسیون جامعه ماگام بر می دارند نه برای آرامش و دموکراسی و حقوق انسانی مردم ایران. آیا آنهمه فداکاری و جانبازی مجاهدین برای رسیدن به جنین جایگاهی بود؟! تابر اجساد شکنجه شدگان و قربانیان بنشسته و به چانه زنی با فلان نماینده مجلس و کنگره بپردازند؟! اینجا دیگر صحبت از راندن مردم و هواداران نیست.دیگر صحبت از بیزار ساختن مردم از نام احزاب و فعالیت سیاسی نیست.در این مرحله صحبت از راندن و تاراندن اعضا و کادرهای تشکیلات است زیرا دیگر مردمی و هواداری برای فراری دادن وجود ندارد.
این نیز، نوع یا بخشی از «واکسیناسیون»است. یعنی میکروبهای ضعیف شده(احزاب نا کارآمد و …) پس از تزریق شرایطی را بوجود می آورند که بدن (جامعه) اجازه ورود به میکروب و عامل اصلی بیماری به درون خویش را نمی دهد، ودر بدو ورود توسط پادزهر تولید شده سرکوب خواهندشد. . بنابراین برای نابودی احزاب به چنین احزابی نیاز هست.همانطور که برای نابودی و مقابله با  میکروب وبا به میکروب وبا نیاز هست، منتها از نوع ضعیف شده اش. عیناً مانند تشکل های سیاسی ما. اینها هدفشان خلاف آن چیزی است که از ظاهر وجودشان بر داشت می شود.آخر نه اینکه واکسن یک بیماری حاوی میکروب همان بیماری می باشد. این انقلاب خود یک واکسیناسیون بود بر «ضد» انقلاب،و در این شبه انقلابی که در اثر تزریق این واکسن اتفاق افتاد، همه اجزاء نقش واکسیناسیونی خود را اجراء کرده اند و لا غیر.این چیزی است که ما در صدد آفتابی کردنش هستیم .واکسیناسیون انقلاب!
حال تکلیف دیگر احزاب و گروهها معلوم است.اگر مردم را حذف کنیم حزب و سازمان و تشکیلات چه معنائی خواهد داشت؟اگر منظور از مردم توده مردم باشد،آیا در کمال خوشبینی می توان ادعا کرد که دو درصد توده مردم حتی با نام این احزاب آشنائی داشته باشند؟! این نظر و دیدگاه در مورد احزاب و سازمانهائی مانند مجاهدین خلق ،حزب توده، فدائیان و… مطرح میباشد که خود را اپوزیسیون قلمداد می کرده اند و الا نهضت آزادیها و محفل های ملی مذهبی ، مجاهدین انقلاب و دیگر انجمنهای روضه خوانی و … که جای خود دارند و باید آنانرا احزاب حکومتی نامید.
از دیگر مواردی که ثابت می کند غیر از حکومت، خود احزاب نیز در جهت حزب زدائی و دورکردن و بیزاری مردم  از تشکلهای سیاسی قدم بر داشته و بر می دارند اینکه بخش قابل توجهی و گاهاً تمامی فعالیتهای این احزاب صرف نفی و مبارزه با احزاب غیر خودی می شده است و غیر از خودشان دیگری را بر نمی تابیده اند، که این مسئله خود علت بارز نبود یک اپوزیسیون میباشد.
منطق حکم می کند که احزاب و گروهها در برابر حکومت سرکوبگر اختلاف نظر سلیقه هایشانرا کنار زده و در جهت منافع اساسیشان دست به اتحاد و تشکیل یک اپوزیسیون واحد و فراگیر بزنند،اما چنین امر ی هر گز صورت نگرفته است.چرا؟ زیرا هر کدام از این احزاب در رؤیای قبضه کردن حکومت و قدرت بسر می برده و از همینجا به فکر قلع و قمع و تار ومار کردن رقبای و مزاحمین آینده خود بوده است،چیزی که ثابت می کند خود این احزاب و گروهها نیز تعهد و پایبندی حتی اخلاقی نیز به دموکراسی ندارند و با حکومت خود کامه، در رقابتند ،نه در تضاد.اغلب همین تشکل ها حتی دموکراسی و آزادی درون حزبی نیز ندارند و در درون آنها بروشنی می توان بند و زندان و تبعید های حکومت خیالیشان را مشاهده کرد.« فلانی گرایش های مذهبی دارد. بهمانی نباید با پسر عمویش تماس بگیرد.پسر عمویش با توده ایها رابطه دارد.مواظب رضا باشید، خانواده اش خیلی مذهبی هستند.بهروز با سلطنت طلبها معامله و معاشرت دارد. فریدون را دیده اند که رفته بوده به میهمانی پسر خاله اش.پسر خاله اش عقاید چپی دارد. جمشید آدم قابل اعتمادی نیست.کتابهای شریعتی را می خواند.» این جملات را همه ما به کرات شنیده ام و می شنویم. از این اظهارات و گویندگانشان چه چیزی جز استبداد فکری تراوش می شود.اگر اینطور است شما چه مشکلی با حکومت دارید،بجز رقابت؟ مگر نه اینکه خمینی و حاکمان فعلی با شعار آزادی و استقلال و عدالت به جنگ شاه رفتند. مگر نه اینکه حکومت فعلی هم شعار تک حزبی سر می دهد؟ مگر نمی گویند حزب فقط حزب الله.از حزب الله نیز منظورشان خودشان می باشند.این در حالیست که حاکمان امروزی قبل از تسخیر حکومت و قدرت،گروههای دیگر را نفی نمی کردند و در شعار هایشان همه را به اتحاد فرا می خواندند، ولی شما ها در حالی غیر خودیهایتان را نفی می کنید که هنوز در ضعف و زبونی ، و در تبعید و فرار و زندان بسر می برید.همان به که مردم از وجود شما بی خبر یاشند وگرنه چون پستان مادر به این حکومت خواهندچسبید.
در یکی از روز های تابستان 63 یا 64 به صدای مجاهد گوش می کردم. گوینده رادیو مجاهد چنان حماسی و پر شور به دکتر شریعتی و گروهگ فلکزده موحدین حمله میکرد که یک آن فکر کردم مجاهدین حکومت را قبضه کرده اند و دیگر رادع و مانعی بر سراه ندارند الا شریعتی و بقول گوینده رادیو مجاهد« خروش نویسان …»(خروش یا خروش موحد نشریه کوچک موحدین بود که بصورت خیلی ابتدائی و مخفیانه منتشر می شد،و آنهم در بین افراد خودشان دست بدست می گشت) .به کجا می رویم؟! آیا رعایت حد اقل انصاف، اولویت و منطق اجازه می دهد که با وجود جمهوری ضد مردمی، ثانیه ای و یا کلامی را به ضدیت  با گروه کوچکی اختصاص بدهیم که خود زیر ضربه دشمن مشترکمان می باشد. در شرایط سالها شصت کدام ضرورت سازمان مجاهدین را وامیداشت که به دکتر شریعتی حمله کنند و یا حتی انتقاد(مسلماً شریعتی انتقاد هائی دارد) کوچکی را مطرح کنند و چه چیزی نصیبشان می شد؟! آیا در چنین شرایط و با چنین دیدگاهی می توان تصوری از یک اپوزیسیون داشت؟! مسلماً نــه. البته تمام به اصطلاح احزاب و گروهها معتقدند که اپوزیسیونی وجود دارد.زیرا آنان هر کدام خود را به تنهائی اپوزیسیون می خوانند که در حقیقت آنان هر کدام اپوزیسیونِ اپوزیسیون هستند.
واکسن سازان و قدرتهای تصمیم گیرنده جهانی خیلی خوب می دانند که حکومت ایران اپوزیسیونی ندارد و آنچه امروز خود را اپوزیسیون می نامد ،خود تضمینی است بر شکل نگرفتن آن.امروز و پس از سی سال، نبود یک اپوزیسیون،نبود سازمانها و احزاب سیاسی را دلالت می کند. اگر اپوزیسیونی هر چند ضعیف وجود می داشت کشور های مؤثر در سیاست جهانی مجبور می شدند به آن توجهی بکنند و حکومت ایران اینچنین یکه تازی نمی کرد.به همین دلیل نیز کشور های مطرح، کاه در آخور کسی نمی ریزند و منافع خود را در چانه زنی با حکومت میدانند، نه غیر. هر کس ادعا کند اپوزیسیونی وجود دارد، آگاهانه و یا از روی اشتباه مرتکب خطائی شده است که بوی خیانت از آن به مشام می رسد،زیرا ادعای وجود چیزی که وجو ندارد مانعی در راه پیدایش آن است . پیدایش چیزی که اولین ضرورت ما می باشد.

النــّاس علی دین ملوکهم و اصلاح طلبان علی دین کـــرّوبی

 

تا وقتی ایران بودم، هر وقت تهران می رفتم سری هم به تجریش و چیزر میزدم و سر قبر پدرم ، در امام زاده چیزر( چیذر). سر راه ، یادم نمی رفت که به مغازه حسن آقا همسایه قدیمی و دوست پدرم نیز سری بزنم. مغازه اش سر کوچه اسدی قدیم و نزدیکای خیابان حکمته. اسم جدیدش را نمی دونم.
به عنوان مشتری وارد می شدم، تقاضای چیزی میکردم که ربطی به کار آن مغازه نداشت. بعد از مقداری بد قلقی، مغازه دار دوزاریش می افتاد و می گفت: » توئی حسن ؟ چطوری ؟ از اینورا؟»
و من هم جواب می دادم : اومدم سری به بابام بزنم.

آن روز طبق معمول حرف از قدیمای محلّه خیابان حکمت می زدیم ، که با آمدن کسی بداخل مغازه وقفه ای ایجاد شد . با خروج آن مشتری ، و فحشی که حسن آقا زیر زبونی بدرقه آن آقا کرد، بحث ما هم عوض شد. گفتم چی شد عمو حسن ؟
گفت: نشناختیش؟
ــــ  نه . کی بود ؟

ــــ دکتر لاهوتی بود .
ــــ  نمی شناسمش.

ــــ پسر آخوند لاهوتیه دیگه، داماد رفسنجانی.
خلاصه از آقای لاهوتی شروع شد تا اینکه رسید به کرّوبی. تا شروع کرد از کروبی حرف بزنه ، من نوبت را گرفتم . از روابط و سر و سرّ آقای کرّوبی با زن خلبان مفقود الاثری که از نزدیک می شناسمشان حرف می زدم که، نا گهان بی اختیار غرّید و گفت :« این پدر سگ چه علاقه ای به زن خلبانها داره ؟!
ــــ گفتم یعنی چه ؟!
جواب داد : چند سال پیش تو همین محله این نزدیکیها بود که شبانه به بهانه بنیاد شهید و این حرف ها رفته بود سراغ زن یک خلبان شهید. فامیل های آن خانم که خانواده خیلی محترمی هم هستند، مشکوک می شن و مرتیکه را حالشا جا می آرن. عمامه اش را بعد از اونکه فرار کرده بود براش بردند .خیلی با احساس و عصبانیّت تعریف می کرد.
گفتم عمو حسن حرص نخور .
گفت: چی می گی ؟! من این مردک را سالهاس می شناسم . همسایه بوده ایم . تو همین محل . از زمان بابات.تو یادت نمیاد.  اون وقتا  پنج شیش سالت بود. تو مسجد سر تپه قیطریه روضه می خوند.

دو سال بعد وقتی از سر قبر پدرم بر می گشتم باز سری به ایشان زدم. به شوخی خواستم عصبانی اش کنم و به یاد کرّوبی بیندازمش . گفتم عمو حسن ، از کروبی چه خبر؟
گفت: چی می گی عمو ؟ ! کرّوبی کیه ؟! این پدر سوخته ها هزار بار بد تر از کرّوبی هستند.
ـــــ کدام پدر سوخته ها ؟
ـــــ این هائی که این فاسق فاجر را رئیس خودشون کردند . این نماینده ها ی پدر سوخته که یعنی اصلاح طلبند . این ها که یعنی خوبند. ببین چقدر احمقند ، بعد از آن همه دروغ و دلنگ های خاتمی و فریب دادن مردم، ببین حالا مجلس دست کی افتاد !
ـــــ عمو حسن پدر سوخته و احمق آن هائی هستند که فریب خوردند، که رأی دادند، که این ها را به مجلس فرستادند .نماینده ها شاید پدر سوخته باشند و لی احمق نیستند ، خیلی هم خوب می دانند چکار می کنند . خودشون هم یک پایّه کرّوبی اند . فکر نکن نماینده ها احمقند . این مردمند که احمقند .
ـــــ بـعله ، خلایق هر چه لایق .
موقع خدا حافظی باز گفتم : عمو حسن حرص نخور که گفته اند » النّاس علی دین ملوکهم »
گفت: خلایق هر چه لایق  همینه دیگه.
خدا حافظی کردم و دیگر عمو حسن را ندیدم تا اینکه چند سالی بعد به او تلفن زدم . بعد از کلــّی احوالپرسی باز هم مرا نشناخت تا اینکه گفتم عمو حسن چه خبر از کــّروبی.
زد زیر خنده و گفت : حسن توئی؟ کجائی ؟ دیگه نمیائی اینورا.
ـــــ  عمو حسن دستم از دنیا کوتاهه. فرنگستونم.گفتم زنگ بزنم از کــّروبی خبری بگیرم.
ـــــ این آقا در تمام مدت همسایگی و هم محلـّی خیری برای ما نداشت ، امـّا دسّس( بزبان لری یعنی» دستش «) درد نکنه که باعث شده سراغی از ما بگیری.
ـــــ فعلاً خوب دور بر داشته و می خواد هر جوری شده حقشا بگیره.

ـــــ می دونی چیه ؟ این آقای کرّوبی با قهر و تهدید کردنش به تشکیل حزب و تلویزیون ماهواره ای ، مرا به یاد بچـّه پولدار لوسی انداخته که اون هم تو همین محل خودمون بود. پسره یکبار که تو خونه با خواست او مخالفت شده بود، ازسر لج ابروهایش را تراشیده بود و تا مدتها برای رفتن به مدرسه، برایش با مداد آرایش  ابرو درست می کردند. البته با اینکه هیچکس موافق کارای اون پسر نبود، کارش خیلی منطقی تر از این آقای کرّوبی بود ، زیرا با مخالفینش مخالف بود. امّا یکی نیست به این آقا بگوید تو با کی محالفی ؟ حزب و روزنامه و تلویزیون چی کار داره به شقیقه ؟! یکی نیست از این بابا بپرسد تو کاندیدای ریاست جمهوری بودی یا کاندیدای ریاست رادیو تلویزیون ؟! در ریاست جمهوری نا کام شدی ، چه ربطی به تلویزیون داره ؟! حضرت عباسی اگر ابرو ها یا ریشش را می تراشید منطقی تر نبود ؟! یکی پیدا نمی شود بپرسد تو با کی مخالفی که دست به این کار زده ای ؟! تو که با قانون اساسی و رهبر و همه آنچه در مملکت می گذرد موافق هستی . رهبر هم که هر چه در جریان انتخابات گذشت را صد در صد تأیید کرد . حالا که کارت گیر پیدا کرده ، گفته ای که تلویزیون تو پر بار تر از تلویزیون دولتی خواهد بود ، و البته منظورت پر بار تر در جهت حفظ و تحکیم نظام موجوده .خُب ، بگو تا مدیریّت تلویزیون دولتی و سر دبیری کیهان را به تو بدهند. چرا لـــُر بازی در آورده ای ؟ ( با عرض معذرت و ارادت خدمت دوستان و هموطنان لــُر عزیزم) . چیزی که خیلی عجیب است اینکه ،با کار منطقی آن پسر  هیچ کس موافق نبود، اما احمق های زیادی همراه و مؤید کارهای غیر منطقی آین آقا هستند. ببخشید ، مثل اینکه عجیب هم نیست، چون قرار شد احمق باشند .

قبل از خدا حافظی گفتم : عمو حسن ، خلایق هر چه لایق یک معنی دیگر هم داره ها!

جواب داد : می دونم. اصلاح طلبان علی دین کروبی.

خــــدا حافظ.