بازگشت ضُــحاک

یاران خبر خبر

یاران به پا بهـوش

در چهره ای دگـر

باز آمده کـنون

ضحاک مار دوش

گـویم نشانه اش ؟

عـمّامه جای تاج

خر مهره ها بدست

نعلین کرده پا

آن دون چکمه پوش

پوشـیده یک عـبا

از بهر اختفاء

مـاران دوش را

هشــیار ای جوان

هشــیار و بر حـذر

گویم چه چاره کن ؟

از من تو میرسان

بر کاوه این خبر

کاینک دو باره باز

تکرار می کند

تاریخ این دیار

اهریمـنی پلید

پر مکر و حیله باز

گوئیـد کاوه را

بار دگر کـنون

اندر نجات خلق

بر گیرد آن درفـش

شورش بپا کـند

فــریاد ســر دهـد

بــرجمله خفـتگان

از خاک تا به عرش

بر داغ دیده ها

بر آبتین پیـر

آن بی پســر پدر

یاران خـبر خـبر

آن دیـو خـیره سـر

آن دشـمن بشـر

در چهـره ای دگر

بار دگـر شـده است

گـویم نشانه اش ؟

پـو شـیده یک رداء

بر پیـکر کریـه

بر شاخ زشـت خویـش

جُـل کهـنه ای سـیاه

تـا جـا زند سـفـیه

خود را یکی فـقـیه

گـو یـم چـه چاره کن ؟

همـراه ، ای رفیـق !

ای یار شب سـتـیز!

باید بـه صـبحـدم

بر کـوه بر شـویـم

تا قلـّۀ رفیـع

بالا رویـم و بَـر

تا قاف قـلـّه ها

تا آشـیان مـرغ

سـیمرغ مـرغها

از او طلب کـنیم

فـرزند سـام را

تـا رسـتمی دگر

بر ما دهـد نویـد

کـو( که او) دیـو و هفـت خوان

بـر دارد از میان

این شـام تـیره را

صبحی کـند سـپید

یاران خبر خبر

در غـیبت کـلیم

آن گـاو و سامری

بار دگر شـده است

گویم چه چاره کن ؟

منشـین به انتظار

دیگر مرا، تورا

نِی کـاوه ای بیـاید ودیگر نه رسـتمی

وز طور نیز نیاید کـلیم باز

تو خود کـلیم و کـاوۀ خود باش و

  رســتمی

ح درویش

Advertisements