بروایت از سایت ملک المتملقینِ(ابطحی)

۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۷

دختر 7 شوهره و اداره ی دنیا()

داشتم سایت گردی می کردم. سر و کارم افتاد به خواندن دستنوشته های یک کارمند سازمان ملل در سایت انتخاب که نوشته بود، بعضی از افغان ها برای اینکه بتوانند در ایران زندگی کنند و اقامت بگیرند باید زن شرعی و عقدی ایرانی داشته باشند. آدم های فقیر ایرانی دخترانشان را به این افغانی ها می فروشند. به روایت این کارمند سازمان ملل یک دختر 19 ساله ایرانی ساکن مشهد به فردی به نام غلام سخی فروخته شده بود، اما چون پولی را که باید به پدر دختر می داده، نداشته، 6 نفر دیگر را هم سهیم کرده و این دختر 19 ساله 7 شوهره شده است. این دختر از شدت ناراحتی به خانه پدرش می رود و پدرش او را طرد می کند که پول غلام سخی را ندارم که پس بدهم. خیلی دردآور بود. حتماً مسئولان هم آن را می خوانند و لابد اعتقاد دارند که آنها قبل از هر چیز مسئول وضع معیشتی مردم ایران هستند و نجات آنان از فقر مسئولیت اصلی آنان است نه اداره ی دنیا.
………………………………………………………
آقای ابطحی در زمان ریاست و صدارت مطلقه شما و رئیست، دختران 17 شوهره نیز وجود داشتند، شما نمیدیدید،که البته بصیرتش را نداشتید. در آنزمان شما نیز مانند فرزند خلفتان  (آقای احمدی نژاد) جهانی فکر می کردید و در تدارک راه اندازی گفتگوی تمدنها بودید، در حالیکه از بر قراری گفتگوی برادر های خودتان هم ناتوان بودید.
شما نیز به همان وقاحت آقای احمدی نژاد بودید و هم اکنون نیز. شما نیز به جای ریختن طرحی برای اینکه برادران با هم به گفتگوی دوستانه بنشینند، به فکر چاره اندیشی برای بیگانگان بودید و می خواستید گفتگوی تمدنها و جهانیان را اداره و رهبری کنید. نه شما چنان کاری کردید و نه این آقا توان و قصد انجام چنین کاری را دارد. اما مگر بلوف زدن و فریبکاری نیز انحصاری می باشد که شما چپ و راست به دیگران ایراد می گیرید؟!
به فرض محال اگر هم شما و این دوستتان(رئیس جمهور فعلی) خواهان و قادر به انجام چنین و چنان کاری می بودید. عقل سلیم حکم میکردکه از خود شروع کنید. خداوند نیز پیامبر راحکم می کند که ابتداء به دعوت و انذار نزدیکان و فامیل و قبیله خودش بپردازد . آیا شما توانسته اید و می توانید در کشور خودتان گفتگوی برادر ها راه بیاندازید؟! برادران هم خون ، هم خاک ،هم نژاد، هم زبان و فرهنگ، هم کیش و مشترک المنافعتان، کلامی به صلح و دوستی بر زبانشان جاری نیست و حتی در بین نمایندگان مجلستان اثری از گفتمان و گفتگو وجود ندارد.حال صحبت از راه اندازی و اداره گفتگوی تمدنها عجیب تر از اداره کردن خود دنیا نیست؟! و آیا طرح آن، به پر روئی و وقاحتی دو چندان احمدی نژاد نیاز ندارد؟!.
مسلماً بدلیل آخوند بودن، شما و آن رئیس سابق، از پر روئی بیشتری بر خوردار هستید که خواسته اید گفتمانی را پیشنهاد ،اداره و رهبری کنید که گفتگو کنندگان خیالی آن دارای زبان ، فرهنگ، دین و آئین، نژاد و سرزمینی متفاوتند و در موارد زیادی به جای اشتراک منافع، تضاد و گاهی تناقض منافع دارند. انصاف داشته باشید و بگوئید کدام یک نشدنی تر است؟ کار شما یا احمدی نژاد؟

Advertisements

اقتصاد مال حیوانات است

عثمان کشته شده است.و اینبار دزدان غیر حکومتى هستند که بیت المال را غارت مى کنند. تسویه حسابها و عقده گشائى ها ، حمله وتهاجم به غیر عرب ها و هرج و مرج، چنان مدینه را فرا گرفته که هیچ کس خود را در امان نمى بیند. حتـّى دزدان و فرصت طلبان و منافقین به یکبار احساس مى کنند که همه هستیشان تا نابودى کامل چند ساعتى بیش فاصله ندارد. بدون توافق وقرار ، بى بیان و سؤال، همه به سوئى مى شتابند ،به یک سو ، به یک جهت،
خانه على .
جز او کسى را نمى شناسند که مدینۀ در حال سقوط را نجات بخشد.
اگر کسى از بیرون به آن صحنه مى نگریست شک نمى برد که قصد جان صاحب آن خانه را دارند.
على بیرون مى آید.جمعیت هجوم مى برد ،او را در میان مى گیرند.
غریقى را مانستند که با خشونت ناجى خود را مى فشارد .
با فریاد و التماس ، خشونت و زارى، یک تمنـّا دارند .و آن چیزى نیست جز یک «تحمیل»! .
تحمیل سکاندارى کشتى اى، که کشتى نشستگان همه به شکستش مشغولند.
تحمیل چوپانى گلـّه اى که گوسفندانش بى او همه گُرگند .
تحمیل زمامدارى مدینه اى که بى او یــثرب مى شود.تحمیل انتخاب شدن و پذیرش رأى.
تحمیل خـــلافت.
و او نمى پذیرد
فرصتى است طلائى براى امتیاز گرفتن.
ناز کردن و گرانفروشى
و تحمیل هرچه بیشتر خواسته ها و عقاید.
فخر فروشى و منــّت گذارى.
و پیشروى هر چه بیشتر در میدان حریف.
جولان دادن و رجز خواندن.
به او نیاز دارند
و او خود مى داند.
که هر شرطى را مى پذیرند.
سخت ترینش را پیشنهاد مى کند .
یک شرط تنها.
ـــــ اگر من بیایم ، اموال نا مشروع را پس مى گیرم . ولو در کابین همسرانتان باشد.
تمــام

پس نماز چى ؟ روزه ، حج، جهاد ، عبادت ،نماز شب، غفیله ، نافله، تسبیح ، ذکر، دعا ، و حتـّى دعاى کمیل هم نــه ؟!
زبانم لال، یا عــلى! دهـــرى شده اى؟!
آرى، براى همه اسلام و توحید و خلافت یک شرط مى گذارد .
پس گرفتن اموال و در آمدهاى نا مشروع.
همین یک شرط تنها.
اما، اینکه اقتصاد است.
مگر اقتصاد مال خر نیست ؟!

فاعتــــــــــــــــبروا یا اولی الابصار

اقتصاد مال حیوانات است

عثمان کشته شده است.و اینبار دزدان غیر حکومتى هستند که بیت المال را غارت مى کنند. تسویه حسابها و عقده گشائى ها ، حمله وتهاجم به غیر عرب ها و هرج و مرج، چنان مدینه را فرا گرفته که هیچ کس خود را در امان نمى بیند. حتـّى دزدان و فرصت طلبان و منافقین به یکبار احساس مى کنند که همه هستیشان تا نابودى کامل چند ساعتى بیش فاصله ندارد. بدون توافق وقرار ، بى بیان و سؤال، همه به سوئى مى شتابند ،به یک سو ، به یک جهت،
خانه على .
جز او کسى را نمى شناسند که مدینۀ در حال سقوط را نجات بخشد.
اگر کسى از بیرون به آن صحنه مى نگریست شک نمى برد که قصد جان صاحب آن خانه را دارند.
على بیرون مى آید.جمعیت هجوم مى برد ،او را در میان مى گیرند.
غریقى را مانستند که با خشونت ناجى خود را مى فشارد .
با فریاد و التماس ، خشونت و زارى، یک تمنـّا دارند .و آن چیزى نیست جز یک «تحمیل»! .
تحمیل سکاندارى کشتى اى، که کشتى نشستگان همه به شکستش مشغولند.
تحمیل چوپانى گلـّه اى که گوسفندانش بى او همه گُرگند .
تحمیل زمامدارى مدینه اى که بى او یــثرب مى شود.تحمیل انتخاب شدن و پذیرش رأى.
تحمیل خـــلافت.
و او نمى پذیرد
فرصتى است طلائى براى امتیاز گرفتن.
ناز کردن و گرانفروشى
و تحمیل هرچه بیشتر خواسته ها و عقاید.
فخر فروشى و منــّت گذارى.
و پیشروى هر چه بیشتر در میدان حریف.
جولان دادن و رجز خواندن.
به او نیاز دارند
و او خود مى داند.
که هر شرطى را مى پذیرند.
سخت ترینش را پیشنهاد مى کند .
یک شرط تنها.
ـــــ اگر من بیایم ، اموال نا مشروع را پس مى گیرم . ولو در کابین همسرانتان باشد.
تمــام

پس نماز چى ؟ روزه ، حج، جهاد ، عبادت ،نماز شب، غفیله ، نافله، تسبیح ، ذکر، دعا ، و حتـّى دعاى کمیل هم نــه ؟!
زبانم لال، یا عــلى! دهـــرى شده اى؟!
آرى، براى همه اسلام و توحید و خلافت یک شرط مى گذارد .
پس گرفتن اموال و در آمدهاى نا مشروع.
همین یک شرط تنها.
اما، اینکه اقتصاد است.
مگر اقتصاد مال خر نیست ؟!

فاعتــــــــــــــــبروا یا اولی الابصار

با این وجه اشتراک «احمدی نژاد» همان خاتمی است

صبح زود مش رمضون سوار بر قاطرش داشت ميرفت شهر . راضى و خوشنود از قاطر قبراقش كه تازگى خريده بود آخرين پرچين هاى آبادى را پشت سر مى گذاشت كه به كاممد رسيد . با غرور وتبختُر از كاممّد پرسيد: كجا ؟
كاممّد گفت : شهر.
مش رمضون : سوار شو . منم مى رم شهر .
   كاممّد از خدا خواسته دست مش رمضون را گرفت و سوار قاطر شد .رفتند و رفتند تا به نزدیک های شهر رسیدند. ايستادند تاقبل از ورود به شهر استراحتى بكنند و گرد راه را بتکانند .كا ممّد مجبور بود به حرفهاى مش رمضون كه يك ريز از قاطرش تعريف مى كرد گوش كنه. سينه مش رمضون حسابى گرم شده بود .رو كرد به طرف قاطرش كه داشت پهن ( پهن : به كسر « پ » و « ه » و سكون « ن » ، گــُه يا مدفوع قاطر را گويند ) مى كرد و تحقير آميز به كاممّد گفت: «اگر پهن هاى قاطر را بخورى قاطر را مى دم براى خودت «. كاممّد هم بلند شد رفت نزديك و همه پهن هارا خورد و قاطر را صاحب شد . امّا موقع حركت نا مردى نكرد مش رمضون را پشت سر سوار كرد وتا شهر رسوند. شهر كه رسيدند هر كس دنبال كار خودش رفت . كاممد با قاطر نو رسيده ، و مش رمضونِ قاطر باخته با پاى پياده. بعد از ظهر ، كا ممّد خريدش را كرده بود وداشت بر مى گشت كه بر خورد به مش رمضون. شرط مروت نبود كه او را سوار نكند . قاطر را « هُش » كرد و گفت يا على ،وسايل را بگذار تو خورجين تا بريم . بين راه كاممد قضاى حاجتش گرفت . ايستادند. كاممّد رفت پشت يك تخته سنگ بزرگى كه آنجا بود وكارش را انجام داد. در بر گشت از پشت تخته سنگ در حاليكه بند تُنبانش ( تُنبان : به ضم « ت » همان شلوار است ، از نوع اصيلش ) را مى بست به مش رمضون گفت : دوست دارى پهن هاى قاطر را خودت بخورى و دوباره صاحبش بشى .
مش رمضون : فعلاً كه پهن مهن در كار نيست .
كا ممّد: همون پهن هاى صبحى را مى گم .
مش رمضون  : اونا را كه تو خوردى.
كاممّد  :  الان پشت اون تخته سنگ خالیش كردم .می تونی بری بخوریش و قاطرت را پس بگیری.، يعنى دو باره صاحبش بشى.
   مش رمضون رفت و پهن هاى كاممد را ، نه ، ببخشيد، پهن هاى صبح قاطرش را خورد و دو باره صاحب قاطر شد.
   رفتند و رفتند ، تا به آبادى رسيدند. همانجائيكه همديگر را ديده بودند. جاى اولشون .مش رمضون وسايل كاممد را از تو خورجين در آورد و بهش داد.اماّ تا اومد حركت كنه كاممّد گفت : صبر كن ببينم. تو قاطر دارى ؟
مش رمضون : بعله دارم .
كاممد : صبح هم قاطر داشتى ؟ درسته ؟
مش رمضون : درسته . قاطر خودمه.
كاممّد : قاطر مال من نيس ؟
مش رمضون : نه كه نيس . صبح هم قاطر نداشتى .
كاممّد  : يعنى مى خواهى بگى با صبحمون هیچ فرقى نداريم ؟
مش رمضون كه فكر مى كرد كا ممّد ادعائى دارد ، عصبانى شد و گفت :ببين اومدهايم درست جای اولمون . صبح تو پياده بودى حالا هم پياده اى . صبح قاطر نداشتى حالا هم ندارى . من صبح سواره بودم حالا هم هستم . صبح قاطر داشتم حالا هم دارم. كه چى ؟ ! مى خواهى چى بگى ؟! اومديم سر جا اولمون ،هيچ فرقى هم نكرده ايم .
كاممّد پرسيد :اگر فرقی نکرده ایم پس اين گـــُــه خوردناى اضافى برای چى بود ؟

   این حکایت بی اختیار مرا بیاد حکومت ایران می اندازد و  مسئولین آن.
همه دیدم و شنيدم كه آ قاى احمدى نژاد می گفت كه مى خواهد انقلاب را به همه جهان صادر كند . ميخواهد با فقر و محروميّت مبارزه كند . مى خواهد دست غارت گران بيت المال قطع كند ونفت وثروت ملّى مردم را در اختيار مردم قرار دهد .مى خواهد اشراف و رانت خواران را سر جايشان بنشاند و نفت بياورد سر سفره مردم ( همانجائى كه خمينى مى گفت )و مى خواهد حكومت اسلامى بوجود بياورد.و خلاصه همه قولهای خمینی را تجدید کرد بجز مجانی کردن آب و برق و اتوبوس.
با خود گفتم : پس اين بيست و شش هفت سال اين همه امام و حكومت و مجلس و انقلاب چه كار ميكردند ؟ با اين حساب اگر عقب نرفته باشیم ، مثل اين كه سر جا اولمونيم . پس تا حالا چى؟ هیچ فرقی نکرده ایم…يعنى درست سر جای اول.
اين موضوع را با ظريفى در ميان گذاشتم . گفت : ببين خاتمى كه اومد و آنهائى كه با خاتمى اومدن و خاتمى را آوردند مى گفتند كه مى خواهند مردمسالارى و حكومت قانون را بوجود بياورند. حرف از آزادى ، آزادى بيان وقلم و انديشه مى زدند .از افشاى دست هاى آلوده به خون بيگناهان و ثروت به يغما رفته مردم دم مى زدند. از آزادى مطبوعات و…….و…..مى گفتند . اما پس از هشت سال خاتمى جاى اولشه، اصلاح طلب ها سر جاى اولشونن ،روز نامه ، زندانيان ، همه وهمه سر جاى اولشونند.و مردم فریب خور و خوش باور هم داخل خونه هاشونند. درست سر جای اول .عیناً مثل کاممد و مش رمضون.هیچ فرقی نکرده اند.تا اینجا هر چه گذشته «گـُه اضافی»خوردن بوده و بس.
__گفتم پس آقاى خاتمى هم ….!؟
حرفم را قطع كرد و گفت : بعله « گـــُـــــــــهِ اضافى » و اتّـــفاقاً وجه مشترك شاخص ايشان و جانشينش ،يعنى احمدى نژاد در همين است . و آقاى احمدى نژاد هم به حق ادامه دهنده راه ايشان هستند. و كارشان يكى است . همون « گــُــــهِ اضــافــى » خوردن.
نمی بینی ؟ از اون همه حرف و قول و قرار هیچ خبری نیست که نیست. همه را فراموش کرده و به جای اینکه ذرّه ای به فکر حرف ها و قول های انتخاباتی اش باشد ، یقۀ اسرائیل و فلسطین را چسبیده و باز
» گــُــــه اضافی «

زاغ

روزگاری به فرنگ
میگذشتم ز رهی، رهگذری
روسـتا ، دهکده ای
کوچه باغی
شهری
من در آن شهر غریب
راه گم کرده بُـدم
واله و سرگردان
مانده بودم در راه
و نبود هم سخنی
همزبان ، همدل و یا همراهی
که زبانش فهمم
یا زبانم فهمد
تا که راهم پرسم
بنماید راهم
ناگهان از پس یک کوچه باغ
غار غار دو کلاغ
بشـنیدم که یکی می پرسـید
حال و احوال از آن دیگر زاغ
من ز رفتن ماندم
ایسـتادم به تفکر لختی
که عجب!
این کلاغای فرنگ
با کلاغای دیار خودمان
همزبان می باشند
یک زبان می گویند
یک بیان می شنوند
و اگر جای من اینجا یک کلاغ آمده بود
از ده و شهر و بلاد خودمان
با کلاغای دگرگفتگو می کردند
راحت و آسوده
و نبُـد بیگانه
همزبان می بودند
همره و همدل و همدرد ، و همکاشانه
فهم هم می کردند
غارغار همگی
یک صدا ، یک آهنگ
بی تکلّف ، بی رنگ
یا فریب و نیرنگ
و نبود این همه شهر
کشور و کوه و هم دشت و دمن
بهرشان خانه تنگ
ونمی زد این یک
بر سر آن یک سنگ
نه تفنگی
نه فشنگ
کــاش انســان نبـُـدم
کــاش یک زاغ بـُـدم
تا بهر جا که سفـر می کردم
وطنم آنجا بود
با کلاغای دگر
بر سر شاخ درختای بلـند
می نشستیم و سر می دادیم
غار غاریّ وبنا می کردیم
لانه ای از خس و خاری که نبود
در تصرف بر افزون طلبان
یا که موروثی دنیا طلبان
همه خرسند بـُـدیم
به یکی لانه و بس
و نمی کرد خراب
خانه صلح و صفامان را کس
نه جفای شمشیر
نه فریب تکبیر
نه چماق تکفیر
نه ریای تسبیح
نه ردای تزویر
و نه پا در زنجیر
کــاش انسان نبـُـدم
کــاش یک زاغ بـُـدم
تا چو همراه سفر می کردیم
و کلاغ پیری
رائـد و رهبری جمله تقبّل میکرد
بهر این بود که پیش از دگران پر بکشد
راه بنماید و هم راه بَــَرد
خود نمی شد گرگی
کرکس و جُـغد و یا روباهی
همگی زاغ بُـدیم
همه یک زاغ بُـدیم
کــاش انسان نبُــدم
کــاش یک زاغ بُــدم
ح درویــش

تــــوبه

خـدایا
من اگر جای تو بـودم
توبه می کردم
بدرگاه ملائک
زین نصیحت نا شنیدن
زین لجاجت
زین غرور و کِـبر
اندر خلقت شوم بشر
وزان بد تر
دمیدی روح خود در این لجن
انسانش نامیدی
امانت را بدستان خیانتبار او دادی
چه می گویم
خلیفه خواندیش
او را نیابت در زمین دادی
خداوندا تو علام الغیوبی
از چه این مغضوب را اشرف به مخلوقات نامیدی
تو گل را آفریدی
باغ و بلبل
نسترن
طوطی
کبوتر با همه آزادگی
قمری
پرستو
اسب را با آن نجابت
شیر را با آن صلابت
ای خداوند جمیل
ای دوستدار جمله زیبائی
چه کم بودت ؟
چه طرفی بستی از نقاشی این لکه زشتی که بر سیمای زیبای جهان کردی
خـــــدایا
من اگر جای تو بودم
می ستاندم باز از آدم امانت را
و بر موجود دیگر عرضه می کردم
به ماهیها
به دریا
یا که بر امواج
بر طوفان
به جنگل
بر درخت سرو می دادم
خلافت را به ببر و شیر می دادم
نه بر آدم
به شیر ار داده بودی
از شکارش اندکی می خورد و قانع بود
به ببر ار داده بودی باز بهتر بود
ستم بر آهوان می رفت و گرگان در امان بودند
به کفتار و به گرگ ار داده بودی باز بهتر بود
جفا را گوسفندی می کشید اما شغالان در امان بودند
و از ته مانده آن ببر یا کفتار و گرگ و شیر
موجودات دیگر بهره می بردند
نه بر آدم
که خود را نیز می درّد
امان از او ندارد نی خود و نی هیچ مخلوقی
درنده خوتر از گرگ است بر ابناء نوع خویش
روباهان به میدان فریب او را غلامانند
و از ابلیس بربوده است یکجا گوی شیطانی
پلشتیهاش اهریمن خجل کرده
خــدایامن اگر جای تو بودم
پاک می کردم
جهان زین مایه فسق و فجور و ظلم
زین بیداد گر
زین آفت هستی
خـــدایا
گر حسابیّ و کتابی هست در کارت
بیا قدری تأمل کن
تو رحمانی
رحیمی
عادلی
غفّار و وهـّابی
کریمی
قادری
خلّاق و آگاهی
ولی اینجا امین و جانشینی در زمین داری
که خود گفتی ظلوم است او
جهول و طاغی و یاغی
تو خود گفتی بخیل است او
خسیس و خائـِن و خاطی
خداوندا
خلاصم کن
بگو با اهرمن همداستان ، هم عهد و پیمانی
خـــــدایا
من اگر جای تو بودم
دل نمی بستم به یک موسی و ابراهیم
که گر خیری در آنها بود ، صد شرّ از پیش آمد
از آن معدود بی جان بُت که ابراهیم را زیر تبر آمد
هزاران بُت تراش و بُت پدید آمد
هزاران بُت پرست و بتکده
لات و هبل آمد
پس از موسی هزاران سامری آمد
به هر خیر کلیمت سالها شرّ و شرارت بر زمین بارید
و از عیسی نگو خود نیک می دانم
که او را رحمتی بود و سلامی
لیک اندر پی
بنام او هزاران دوزخ سوزان پدید آمد
بنام عیسی مصلوب بر مردم
صلیب مرگ بر پا شد
محمّد را نگو
هیهات
در ساعات قبل از مرگ
در اوج شکوه و عزّت و قدرت
کسی فرمان نبرد او را
چنان روی صلیب مرگ تیر آجین یاران شد
که عیسی اشک خون می ریخت بر حال فکار او
و امـــّا بــعد بر پا شد
هزاران مسجد و معبد
کلیسا و کنشت و دیر
تا بنیان کُند بیداد و ظلم و کین
و قتل و غارت و تزویر
دین بر دین
کرامت را نظر تنگی ، چپاول
دوستی را کینه
رحمت را شقاوت
قسط را غارتگری معنی کند
دین مظهر تخدیر و بر کفر و ستم توجیه
و تو دل خوش به نامی چند
ما دل خون بروی خاک
خـــــدایا
من اگر جای تو بودم
سایه ام کوتاه می کردم ز سر
این مردمان مانده در زنجیر
کز این سوزان و سنگین سایه ات ما را
نه خوابی بوده در چشم و
نه آبی خوش گلوئی را
نه راحت سر به بالین و
نه در زنجیر آسودیم آنی را
خــدایا
من اگر جای تو بودم
نــَــه
تو گر بودی به جای من چه می کردی
بجز عصیان
چو می دیدیکه کاخی سبزسر بر آسمان سائیده دیگر بار
و زیر گنبد آن کاخ
مریدانت به بـسم الله رنگین سفره ها بگشوده
در حلقوم می ریزند
رنگارنگ از مأکول و ازمشروب
والحمدی به سیری گفته و تکبیر گو سجـّاده بگشایند
تـا خرسند باشیّ و نبینی
آن گرسنه کودک محزون
که در کوخی نه چندان دور
سر بر خاک
بابا را به خواب خویش می بیند
که نان در دست می آید
خدایا گر تو جای من بــُدی
نـَــه
بــِِـه ، تو خود باشی و من خود را

ح درویــش                                                                                            

 

کمین

ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
تا ببینم که تو چون خواهی کرد
حکم ، در کارکسانی که بنام تو و پیغمبر و دین و ره تو
بند بردست خلایق زده
برپا زنجیر
بسته و یوغ اسارت به همه گردنها
لب هر اهل سخن دوخته با حکم رسول
و شکستند قلم تا به کلامی نکند یاد از حق
که پیامی نرسد منتظران را ز سحر
تا چپاول شده این قافله خفته به جهل
وا صباحا نکند بیدارش
بانک صوری نکند هشیارش
،ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
تا ببینم که چه سازی فرجام
کار آن بت شکنانی که به صد مکر و فریب
بشکستند بت و بتکده ویران کردند
و به شمشیر ریا بابک و مزدک کشتند
خود به پای بت ابلیس به خاک افتادند
خانه شان جایگه خدعه و کید و تزویر
خلق را ساجد و عابد خواهند
بر بت خویش کنون
ور نه با صوت اذان
و به بانگ تکبیر
با چماق تکفیر
می شکانند سری را که نیاید به رکوع،
ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
تا ببینم که چه تدبیر کنی
غم این خفـتۀ چند
این اسیران به بند
بندی اهرمن پستِ پلید
خفـتة مذهبِ ترس و تخدیر
آن یکی نام تو دارد بر لب
واین دگر ذکر تو گوید تسبیح
آن به گوشش یکسر
ذکر لالائی شیطان خوانده
واین دگر اندر خواب
بار این قافله یغما برده
همه با نام خدا
همه بر بســـم الله،
ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
تا ببینم که چه تفسیر کنی
این همه ظلم و ستم را که بر این خلق اسیر
سالیان است روا داشته ای
هر پیامی که رسولان ز سویت آوردند
همه بر دست شده بند و به پا ها زنجیر
به زبان تیغ
به لب مهر
دهان قفل
و جان را مهمیز
یوغ بر گردن و خون را تخدیر
چشم را سایه شومی شده هنگام نگاه
و در این وانفسا
همه شد زنگ ضلالت به ضمیر
یا محمـّـــــــد تو نگفتی به ستم دیر نپاید ُملکی ! ؟
پس چه سان این ستم و کفر شده بی پایان
ما بر این ظلم و ستم تا بکجا صبر کنیم
صبر که حدّی دارد
ای خــدا صبر ندارد حـدّی !؟،
ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
تا ببینم که چه سان می سوزی
ظالمان را به جهنم نــه
که بر دامن خاک
غاصبان را به قیامت نــه
که اینجا به مُغاک
زآتش سوخته دل کودک مظلوم یتیم
جانیان را در بند
قاتلان را به کمند
دیو ها در زنجیر
و ددان تیر آجین
ای خدا گر همه اینها تو بسوزی به جهان باک مدار
دین و راه و روش تو نشود بی رهرو
رهروان ره تو جمله به بند و زنجیر
و به زندان ستم بندی دیوان شبند
یا که آواره کوه و کمرند
و گرفتند بسی راه بیابان در پیش
خسته جان ، حال پریشان ، دل ریش
،ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
تا بفهمم که از این زندگی و هستی و غوغای حیات
تو چه حکمت داری
و عدالت چون است
قسط و میزان به کجا مدفون است
کی به کی مدیون است
تا به کِـی مرهون است
این ستم دیده جفا کش مخلوق
که اگر لقمه نانیش تو دادی به گلو پر خون است
بخت و اقبال چه وُ شانس و یا قدر و قضا
چیست آخرکه اگر هست
تفاوت نکند
عابد و مؤمن و زاهد با گبر
نا شکیبائی و کفران با صبر
ثروت و مکنت و دولت با فقر
غفلت و شهوت و بازی با درد
گاهواره با قبر
راه را رفتن و ماندن در راه
هیچ باشدشان فرق ؟
گر چنین است که صبر
زهر تلخی است به کام همه مردان صبور
و شهامت ندهد سود به به مردان جسور
عالم آگه و پیران فکور
وان جوان مخمور
یا که مست و هشیار
گر تفاوت نکند،
می گویم
ظلم با عدل یکی است
قاضی و حاکم و محکوم یکی است
عفت و عصمت و فحش و فحشاء
جهل و بی پروائی
بر علم و تقوا
همه خوبی بدها
همه شادی غم ها
یکسره بازی بیهوده و فرجام یکی است
و تو بر بازی و بازیچة عمر من و آن
به تما شا و تفـرّج بنشینی
که به هنگام حضور
از سر شانش و قضا و تقدیر
این به دوزخ بری و آن به بهشت !؟
حاش لله بپذیرم ز تو این حکمت زشت
،ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
تا بدانم که ترا
هست حرفیّ و حسابی یا نه
منطق و حکم و کتابی یا نه
جنت و دوزخ و ناری یا نه
من یشاء تو چه حکمی دارد
آن گنه کرده چه جرمی دارد
وین به ره رفته چه مزدی دارد
همة جرم و گناه و تقصیر
یا ثواب و تسبیح
و صلات و تکبیر
من یشاء تو نموده تدبیر
من چرا می سوزم ؟
تو چرا می سوزی ؟ ،
ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
گر چه می دانم تو
خود لبالمرصادی
لیک من خسته و در مانده از این صبر تو ام
بیم آنست که صبر تو شود جاویدان
این همه ظلم و ستم گو که ندارد پایان
ای خدا صبر ندارد حــدّی !؟
صبر حــدّی دارد
صبر حــدّی دارد

ح درویــش