پهن- 3(آیت الناس بروجردی)

وقتی شرح حال و زندگی و روزگار ما در بغل گوش شهری چون اصفهان آنطور بود، می توان حدث زد که در سیستان و بلوچستان و کردستان و روستاها و شهر های دیگر مردم چه وضعی داشتند.

وقتی ما، بچه هائی که قرار بود نسل آینده کشور و عبور کنندگان از دروازه های تمدن بزرگ باشیم، به جای آموزش و پرورشی که نداشتیم و  در دورانی از زندگی که بیشترین نیاز را به پرورش جسمی و فکری داشتیم، پای برهنه و با شکم گرسنه به هر سو میدویدیم که چند کیلو سرگین خر پیدا کنیم تا انرژی بخش شبهای سردمان باشد، شاهنشاهمان مشغول فروش نفت بود تا از آمریکا برایمان شیر خشک فاسد تاریخ گذشته و کرم زده خریداری کند، و نائب امام زمانمان آیت الناس بروجردی به جان شاهنشاه دعا می کردند تا آمریکا بی نفت، ما  بی شیر، و زمین بی حجت باقی نماند.
وقتی واقعگرایانه نکاه بکنیم می بینیم که برای ایشان، یعنی برای آقای بروجردی شاهنشاه حجت خدا در زمین بوده و نه مهدی موعود.  ایشان یعنی آقای بروجردی، از آنجا که مرجعیت امت مسلمان را بر عهده داشتند، نگرانیشان به حدی بود که به شاهنشاه توصیه می کردند پیاده و یا بااسب و درشکه سفر کند. زیرا مسافرت با طیاره و بالو خطر ناک بوده و ممکن بود خدای ناکرده موئی از سر ایشان کم شده و آمریکا بی نفت بماند. در نتیجه بلاد مسلمین در خطر می افتاد و هرج و مرج همه جا را فرا می گرفت و ممکن بود ملحدی دیگر چون مصدق سر بر آرد و جلو نفت را بگیرد، آنوقت دین و دنیامان بر باد می رفت و ممکن بود از نعمت همین سرگین خر هم محروم شویم. یعنی خسرالدنیا والآخره.

وقتی خداوند می گوید ما «ذکر» را فرستادیم و خودمان آنرا حفظ خواهیم کرد «انانحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون»منظورش از ذکر  یعنی قرآن، یعنی اسلام ، یعنی  دین محمد. اما حضرت آیت الناس بروجردی حفظ قرآن، دین و امت اسلام را بسته به حیات و سلامت شاهنشاه آریامهر می داند. به همین خاطر به شاهنشاه می نویسد که برای حفظ جانش با هواپیما سفر نکند، زیرا ممکن است برای ایشان اتفاقی بیفتد و امت و مملکت اسلامی از دست بروند. البته شاید ایشان شاهنشاه را حجت خدا بر زمین می دانسته و اعتقادی به حضرت مهدی نداشته است.

وقتی حضرت آیت الناس بروجردی نگران جان شاهنشاه بود، ده ها و بلکه صد ها هزار طفل، کودک و نوجوان ایرانی در حال مرگ و جان کندن بودند، اما حیات و ممات آنها هیچ اثری بر اعتلا و بقای دین محمد نداشت، زیرا ایشان تنها نگران دین خدا  و شاه  «سایه خدا» بود

وقتی که من و کودکان بسیاری به جای پرورش و آموزش، با پای برهنه بر زمین های داغ و پر از خار می دویدیم تا سرگین خر پیدا کنیم، شاه به آمریکائیها نفت می دادتا شیرهایشان فاسد و اسلحه هایشان کاسد نماند.

 وقتی مادران باردار، اطفال متولد نشده، کودکان بیمار و گرسنه و پیران درمانده داشتند می مردند، پزشک نبود،  اگر هم بود بیمارستان نبود،  اگر هم بود راه و جاده نبود،  اگر هم بود وسیله و هزینه سفر نبود، اگر هم بود پول دارو و درمان نبود، هر چه هر جا بود یا نبود، ما می مردیم و کسی نگران جان ما نبود، فقط یکی بود که نگران جان کسی بود، آن هم نگران جان ما نبود، که جان جان شاه بود و این تنها مشکل دنیا و دینمان بود . مشکل دنیامان با حفظ شاه و مشکل دینمان با حیات مرجع تقلیدمان حل می شد، مرجع تقلیدمان در حوزه علمیه بود و حوزه علمیه خسته از روضه خوانی شب قبل، در خواب قیلوله.

 وقتی شاه نمی دانست پولهایش راچکار کند، فرانسه می دانست که باید آن را برای راه و جاده ، راه آهن، قطار و مترو خرج کند. آنروزها ما برای رسیدن به شهر صلوات می فرستادیم، وگرنه اتوبوس در پیچ خم راه  «مال رو»  واژگون می شد. نه یک بار که هزار بار .حساب کنید تعداد صلوات های ما را.

ادامه در بقچه پهن 4

Advertisements

پهن- قسمت دوم ( کرمی از آمریکا)

در حالیکه شاهنشاه آریامهر از رسیدن به در های تمدن بزرگ حرف می زد و در سخنرانیهایش از وضعیت مالی بسیار خوب کشورش داد سخن می داد، بچه های خرد سال زیادی بدنبال کشف و جمع آوری سرگین خر بودند تا شبهای سرد زمستان را بتوانند گرم و راحت بخوابند. اینکه بعضی از آن کودکان معصوم به دبستان هم می رفتند چیزی تجملی و استثنائی بود. گذشته از نبود امکانات آموزشی و مدرسه، خانواده آن کودکان قبل از هر چیز باید به فکر خورد و خوراک و زنده نگهداشتن کودکانشان می بودند. در روستائی در چند قدمی شهری چون اصفهان، فقر مالی و فرهنگی  چنان بی داد می کرد که مادر بزرگم همیشه نمونه یک بچه خوب را به کسی مثال می زد که قبل از طلوع آفتاب چند بار بقچۀ پهنش را خالی کرده باشد.  مادر بزرگم همیشه قبل از طلوع آفتاب به خانه ما می آمد. اگر می دید خوابیم، با این جملات ما را از خواب بیدار و سرزنش می کرد و در حالیکه هنوز هوا تاریک بود و آفتاب طلوع نکرده بود. میگفت :

» خورشید مغزی آسمونه ،  عارتون نمی شه(یعنی خجالت نمی کشید) هنوز خوابید! بچه های مردم این وقت روز سه بار بقچه پهنشون را خالی کرده اند.»

در شرایطی که شاهنشاه کلید منابع نفت را در اختیار بیگانگان گذاشته بود و خانه ها و ماشینهای اونور دنیا از نفت اهدائی ایشان گرم بود، بچه های روستای ما تمام هم غمشان این بود که کجا بدنبال سرگین خر بگردند تا زمستان را از سرما تلف نشوند.  بچه هائی که به جمع آوری پهن و سرگین می پرداختند همگی در سنینی بودند که باید به مدرسه می رفتند. از این میان کودکانی که به مدرسه می رفتند، مجبور بودند پس از تعطیلی دبستان  و کلاس درس با تلاش بیشتری به کشف و ضبط سرگین بپرداختند، والا ممکن بود از درس و مدرسه محروم شوند. یادم می آید پسر خاله ام که هم سن من بود به مدرسه نمی رفت، چون می بایست غیر از پهن و سرگین، برای گوسفندانشان هم علف جمع آوری کند. تازه پدرش معتقد بود رفتن مدرسه باعث انحراف و هرزه گی بچه ها می شود. البته این حرفها قبل از آنکه نشانۀ  فقر فرهنگی باشد ناشی از فقر مالی بود.

در حالیکه شاهنشاه آریامهر به اصفهان سفر می کردند و از داخل اتاقش در هتل شاه عباس دستور پرداخت وامهای میلیاردی بلا عوض و بی سود و مدت به دوستان فرانسوی اش را صادر می کرد، در دوازده کیلومتری آن هتل، ما در سر کلاس دعا می کردیم هر چه زودتر زنگ  بخورد تا چند لحطه ای بیرون از کلاس خود را در برابر آفتاب گرم کنیم.داخل کلاس وسیله گرم کننده ای وجود نداشت. فقط معلمها منقل آتشی برای خود تهیه می کردند که خود حکایتی بود. اشتباه نشود ،کلاس و مدرسه ای در کار نبود. هر سال خانۀ خشت و گلی و متروکه ای را برای مدرسه پیدا می کردند. آنهم تا کلاس سوم یا چهارم را بیشتر نداشت. همین سه چهار کلاس نیز هم در همدیگر ادغام می شدند، زیرا معلم به تعداد کلاسها نبود. به همین دلیل کلاس اول با دوم و کلاس سوم با چهارم ادغام می شدند. تازه هیچکدام از معلمها دیپلم نداشتند. مثلاً آقای علیمی که معلم کلاس ما(کلاس سوم) بود، گواهینامه ششم ابتدائی داشت.  حالا تصورش را بکنید طرز تدریس و کیفیت آموزش چگونه و در چه سطحی بوده. اکثر بچه ها با پای برهنه به سر کلاس ما آمدند. اگر کفشی در کار بود که با پاب برهنه بدنبال پهن نمی رفتیم. وقتی روستائی در بغل گوش شهری چون اصفهان چنین شرایطی داشت، معلوم است روستاهای دور تر و در شهرستانهای دیگر چه وضعی بوده. بنابراین به من ، آن پسرک کوچکی که سرگین خر جمع می کرد ، حق می دهید که چنان تصوری از تمدن بزرگ داشته باشد.

در  یکی دو سال از آن سالها، بعضی از مشاورین خوش فکر و انسان دوست شاهنشاه او را راهنمائی کرده بودند که اندکی از پولهای اضافی  که خودش می گفت نمی داند چگونه خرج کند را، جهت تغذیه کودکان دبستانی خرج کنند. این بود که صبحها و گاهی هم در بین دو زنگ بچه ها را به صف می کردن تا لیوانی از شیر اهدائی اعلیحضرت را نوش جان کنند. دیگ بزرگی که محتوی بیست یا سی لیتر آب بود را روی اجاقی می گذاشتند و وقتی آب گرم می شد یک قوطی یک کیلوئی از شیر های اعلیحضرت را خرجش می کردند. تقریباً می شد گفت که آب دیگ کمی سفید و شیری رنگ می شد. بچه ها لیوان بدست می رفتند و پس از گرفتن شیر آنرا با چند حبه قند که از خانه هایشان آورده بودند می خوردند. سوء تفاهم نشود، یکوقت بیاد اجاق گاز و این حرفها نیفتید. اجاقی که گفتم شامل چند قطعه خشت بود که به فاصله از هم قرار می دادند و دیگ آب روی آن قرار می گرفت.بعد زیر دیگ را با چوب و هیزم و گاهی هم با پهن آتش می زدند تا گرم شود. ضمناً به خاطر داشته باشید که  بچه های پا برهنه در صف شیر، به سرمای منفی چهار و پنج درجه زمستان   اهمیتی نمی دادند، یعنی حسش نمی کردند. چون در صف نوشیدن شیر داغ ایستاده بودند.

اگر آن اتفاق نیفتاده بود من هر گز به حقیقت پی نمی بردم. یک روز وقتی ملا قاسم ، مستخدم مدرسه در قوطی شیر را باز کرد، من نزدیک دیگ و نفر اول صف ایستاده بودم. آره، تا در قوطی را باز کرد یک کرم گوشتالو و بزرگی روی شیر ها غلت می خورد. ملا فحشی به آن کرم داد و شیر ها را داخل دیگ ریخت. من هم نوبت اولی صف را و لیوان آب سفید را ندیده گرفتم و رفتم. قیافه آن کرم که چنبره زده بود و چنین رنگ و شکلی ؟  پیدا کرده بود همیشه مانند علامت سئوال جلو چشمم بود تا اینکه  بعد ها  فهمیدم که آن کرم از کجا آمده بود. آن کرم از آمریکا آمده بود. شیر خشکهای آمریکائیها به پایان تاریخ مصرفشان رسیده بوده و چون در آمریکا قابل مصرف نیوده و میبایست بدریا می ریختند، حس انساندوستیشان گل می کند و روغن ریخته را نذر نه، بلکه به امامزاده فروخته بودند. ما در کشور آنقدر کمبود شیر داریم که به خشک کردن و ذخیره  یا  انبار کردن و کرم افتادن نمی رسد. تحقیق هم که کردم اخبار و اطلاعات دقیق آنزمان تأئید کمکهای بشر دوستانه آمریکائیها بود در فرستادن آن شیرها. البته بابت آن شیرهای خوش طعم مقداری نفت سیاه برده بودند.

ادامه در قسمت سوم

پـهــن(سرگین)

تقدیم به شاهزاده رضا پهلوی، به شهبانو فرح، به سلطنت طلبان و همه آخوندها و صد البته به تمام مصرف کنندگان نفت در اروپا و امریکا

 

  در سنین شش تا پانزده سالگی هر وقت الاغی را می دیدم که دارد پهن می کند، احساس می کردم در های تمدن بزرگ برویم گشوده شده است واز شادی و شعف خود را در بهشت موعوداحساس می کردم . از تمدن بزرگ شاه و بهشت و حورالعین آخوندها تصوری نداشتم. تنها می دانستنم از یک سرمنزل خوب، از یک مکان موعود یا از شرایط خیلی لذتبخشی صحبت می کنند که چنان شرایط یا مکان و موقعیتی برای من تنها هنگامی فراهم می شد که می دیدم خری دارد پهن می کند.(پهن، به کسر«پ» و «ه»  سرگین و مدفوع الاغ ، اسب یا قاطر را گویند.)قصد شوخی ندارم.

در کشوری که دومین ذخائر نفت و سوخت جهان را دارا بود، « پهن» سوخت و گرما بخش خانه اکثر مردم روستای ما بود. آنهم روستائی در دوازده کیلومتری شهر اصفهان و دومین شهر بزرگ ایران. شهری که سالها پایتخت ایران بوده و همیشه خیلی از شهر های تاریخی بزرگ و باقدمت جهان زور زده اند که خود را خواهر خوانده و همتراز و مشابه آن قلمداد کنند.

در دوازده کیلومتری، و با پای پیاده، در دوساعتی چنین شهری، من و خیلی از بچه های همسن و همکلاسیم، پس از برگشتن از دبستان به چیزی فکر نمی کردیم جز رفتن بسوی دروازهای تمدن بزرگ شاهنشاه آریامهر  و وارد شدن به بهشت موعود آخوندها . آری، همگی می رفتیم به جستجوی« پهن »یا«سرگین» خر. در خارج از روستا، در کوچه ها، در مزارع و هر کجا که ممکن بود محل عبور و گذر الاغی بوده باشد می گشتیم تا  اگر آن الاغ در مسیر خود ریده باشد، سهم خود را از آن بر گیریم و از ذخائر سوخت  و انرژی سرزمین آبا و اجدادیمان بی بهره نمانیم و زمستان گرمی داشته باشیم .

در حالیکه فرانسویها و انگلیسی ها دور دنیا و در سوراخ سمبه های سر زمین ما بدنبال کشف منابع انرژی می گردیدند، نمی شد که ما بی کار بنشینیم و از انرژی فراوانی که در چند قدمی خودمان بود بی بهره بمانیم. برای اینکه ما هم مانند آنها زمستان گرمی داشته باشیم، همه جا را بدنبال کشف انرژی می گشتیم، با چشمان تیز و کنجکاو. اگر گاهی اتفاق می افتاد به پهن های آفتاب کرده خرمنکوبها نیز دستبردی می زدیم. آخر شرط مروت نبود که آنها به اندازه آمریکا انرژی ذخیره کنند و ما بی بهره باشیم. البته به خاطرش حاضر به دعوا  یا قتل و کودتا نبودیم. خلاصه همه جا را می گشتیم، جایجای مزارع و  وجب به وجب زمین های درو شده گندم را، و البته با پای برهنه. پای برهنه راه رفتن روی زمین گندمی که با داس درو شده باشد را فقط کسانی می فهمند که تجربه داشته باشند.  خار مغیلان و سیم خار دارد به گردش نمی رسند. آدم را از هر انرژی ای متنفر می کنه، حتی انرژی احمدی نژادی.

در آنزمان نه شاهنشاه آریامهر و شهبانو و نه ژنرال دوگل هیچکدام تصوری از راه رفتن با پای برهنه آنهم  روی زمین داغ  درو شده نداشتند، بنابراین امروز در این مورد با ولیعهد عزیز و آقای سارکزی حرفی نمی زنم ، آخر شرط مروت هم نیست. چونکه با آقای سارکزی هم نمک شده ام و رئیس جمهورمون هم هست، ممکنه دلخور بشه و از فرانسه بیرونم کنه. اونوقت مجبورم بر گردم ایران . می گویندکه یک شاه دیگه اومده و شرایط پهن جمع کردن خیلی دشوار تر از قدیما شده. به ولیعهد هم کاری ندارم، آخه اونهم مثل خودم از دست آخوند ها فرار کرده. ممکنه دلخور بشه و این دوزار پولی که از پهن های باباش مونده زهر مارش بشه. ببخشید منظورم پول انرژی بود. نفت را می گم . آخر من نفت و انرژی را با پهن قاطی می کنم و اینروزها هم هر وقت از انرژی اتمی صحبت می شه بی اختیار یاد پهن می افتم ، شاید فکر کنید شوخی می کنم و یا خدای ناکرده قصد اهانت دارم، ولی اینطور نیست ،حتی اون اول ها هر وقت در اخبار و سرو صداها می شنیدم که آقای احمدی نژاد می خواهد انرژی اتمی درست کند، فکر می کردم می خواهد سرگین بکند . …

ادامه دارد.

در قسمت دوم https://vasabaha.wordpress.com/2008/05/12/kerm/

بهانه گیری از هادی خرسندی

محمدکاظم کاظمی

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد‌شد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد‌شد

و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌
**
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
***
چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌ منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آن‌چه اینجا بود
قیام‌بستن و الله‌اکبرم آنجاست‌

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

***
شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بوته‌ی مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌

اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد
و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد

اگرچه متّهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

در بین اشعار تمام شاعران فارسی گوی، این تنها شعری است که هر دَم مرا به خواندن و دو باره خواندن می خواند.ممکن است کسی مسلمان نباشد. ممکن است فردی اساساً با دین ودیانت مخالف باشد. اما این ربطی به زیبائی و روح زلال این شعر ندارد. شاعر این شعر دارد به زبان و فرهنگ قومی حرف می زند که علی، ابن ملجم و محراب،اقامه و اذان و نماز ووو… قسمت عمده فرهنگ و زندگیشان را شامل می شود.حالا آیا اگر من یک از ارامنه ایران باشم
در خواندن و زیبا خواندن این شعر تفاوتی با دیگران خواهم داشت؟! چرا که در از تکه های مذهبی اسلام و شیعه استفاده شده است. اصلاً می دانید خیلی از ارامنه اصفهان «والله» و  «به حضرت عباس» و امثالهم تکیه کلام روزانه شان می باشد و خیلی هم جدی آنها را بر زبان می آورند و حتی قسم حضرت عباس هموطنان ارمنیمان جدی تر از مسلمانان شیعه است طوری که دیگر لازم نیست دنبال دُم هیچ خروسی بگردیم. بنابراین زبان این شعر و فرهنگ شاعرش مربوط به ساکنین و بومیان منطقه خاصی از کره خاک می باشد ، نه مذهبی یا گرایشی خاص و ما وقتی آنرا می خوانیم لزومی ندارد موضعگیری کنیم و از مخالفت با دیدگاه های سراینده آن حرف بزنیم.
هر کس در هر کجای این کره خاک و وابسته به هر فرقه و گروه، اگر بتواند زبان فارسی بخواند و نسبت به فرهنگ قومی و مخاطبین شاعر آگاهی داشته باشد، بدون هیچ اما و اگری به زیبائی این شعر اذعان می کند و بس.اما من نمی دانم چرا آقای خرسندی به هنگام نقل این شعر  اینطور می گوید: «و با اينکه جاهائي هست که مثل او فکر نميکنم«. چه ضرورتی دارد به چگونه فکر کردن خودمان اشاره کنیم؟ مگر «چگونه فکر کردن» شاعر می تواند منتهی به نادیده گرفتن واقعیت های قومی و فرهنگی اش بشود و در بیان احساس و نظراتش از قالب ها، عبارات و تمثیل های نا مأنوس استفاده کند؟ شاید بشود، اما آنوقت مخاطب شاعر اجنه و از ما بهتران خواهند بود و نه مردم و همنوعانش. این شعر می تواند بنوعی زبان حال افغانهائی باشد که بعد از سالیان از ایران اخراج می شوند. خوب ، شاعر می خواهدبیان زبان حال چنین کسانی باشد.فارغ از اعتقاداتش ، به نظر شمایک شاعر افغان برای بیان حرف و احساسش وبرای ارتباط با همزبانهایش باید از کدام استعاره،تشبیه، عبارت و سوژه ای بهتر و گویا تر از اینها بهره ببرد؟

خداوند در قرآن می گوید که ما پیامبران را به زبان قومشان فرستادیم. در اینجا منظور از زبان، گویش و زبان تکلم نیست، زیرا روشن است که پیامبر عرب زبان نمی تواند برای فارسی زبانان صحبت کند. زبان، در اینجا به معنی فرهنگ و سطح فهم و رشد فکری افراد یک جامعه است.

روزانه پیش می آید که وقتی کسی حرف روشنی را نمی پذیرد، می گوئیم : » من زبان این آدم را نمی فهمم.- یکی را بفرستید که زبان او را بفهمد. – به چه زبانی بهت بگویم. – این شخص هیچ زبانی را نمی فهمد». این جملات ممکن است در چهار چوب افراد یک خانواده یا در جمعی از دوستان رد بدل شود، بنابراین آشکار است که منظور از زبان ، زبان فارسی، انگلیسی ،عربی ووو …نیست. در سرایش این شعر نیز، فارغ از اعتقادات شخصی اش، شاعر به زبان قومش، هموطنان، هم دردان، هم فرهنگ ها و هم نژادهایش حرف می زند. اگر کسی خارج از دایره زبان ، قوم ، فرهنگ و نژاد شاعر ، بخواهد این شعر یا هر قطعه ادبی دیگر را فهم کند، ناگزیر است که از زندان وابستگیها خارج شود و از فراز بام انسانیت به مفاهیم و استعاره ها بنگرد و نه از درون چهارچوب بسته اعتقادات فردی و طبقاتی، و همچنین خارج از تعصبات مذهبی و گرایشهای فکری. باید دانست که مخالفت با مذهب نیز خود نوعی مذهب است و تعصبهای خاص خود را دارد.
بنده به لحاظ سیاسی و بینش اجتماعی ممکن است نه با سعدی موافق باشم، نه با حافظ و مولوی. اما لزومی نمی بینم که موقع خواندن  یا نقل یکی از اشعارشان، جمله  «و با اينکه جاهائي هست که مثل او فکر نميکنم» را تکرار کنم . به عنوان یک مسلمان معتقد بار ها جملاتی از مارکس ، لنین وخیلی از فلاسفه و دانشمندان ماتریالیست را در تأئید و اثبات نظراتم نقل می کنم در حالیکه اینان مذهبی و مسلمان نبوده اند. آیا لازم است به همفکری و یا نا همفکری خود اشاره کنم؟ اصولاً مگر می شود همه یک جور فکر کنند.آیا انتظار «یک جور فکر کردن» خود نوعی تعصب و بستگی فکری نیست؟ پیامبر اسلام وقتی توصیه کرد که « اطلب العلم ولو بالسین» علم بیاموزید حتی اگر در چین باشد، خیلی خوب می دانست که در چین مسلمان پیدا نمی شود. او اشاره ای به تفاوت و اختلاف یا تغایر فکری با منبع دانش نکرد. لذا اگر مارکس رابطه ای اقتصادی را به لحاظ علمی تحقیق و تبیین کرده باشد، پیامبر منِ مسلمان را از بکار گیری آن منع که نکرده هیچ، بلکه توصیه به آموختن آن کرده و هر گز نگفته که  به هنگام نقل قول یا استفاده از آن مورد علمی، به بی دینی آن منبع علمی اشاره باید کرد.

باید به زیبائی، به هنر و به شعر و… عالمانه نگاه کنیم نه متعصبانه. که زیبائی را زیبا ببینیم ولو منشاء آن، در بعضی جا ها مثل ما فکر نکند یا بر فکر، مذهب و مرام ما نباشد. همانگونه که من زیبائی شعر خرسندی را می بینم.

منکرین خدا زور می زنند که ثابت کنند انسان اشرف مخلوقات نیست

از دیر باز فلاسفه و متفکران علوم انسانی و جامعه، در این فکر بودن که انسان چیست و وجه تمایز او با دیگر حیوانات کدام است.در این راستا کوشیدند تا معنی یا تعریف جامعی از انسان ارائه کنند که بتواند شاخص تفاوت او با دیگر حیوانات باشد.

گفتند انسان حیوانی «ابزار ساز» است. بعد ها معلوم شد که بعضی حیوانات دیگر هم ابزار می سازند.

عده ای انسان را حیوان ناطق نامیدند. باز  معلومشان شد که خیلی ، یا اکثر حیوانات حرف می زنند و چه بسا زبان دقیق و پیشرفته تری را برای ارتباط با همنوعانشان داشته باشند.

کسانی هم انسان را حیوانی اجتماعی قلمداد کردند، که می دانیم خیلی از حیوانات و جانوران از انسان هم اجتماعی ترند، در حالیکه در جامعه ای مثل ایران انسانها را از اجتماع، ارتباط و باهم بودن بر حذر می دارند.

می گویند افلاطون معتقد بود که انسان حیوانی است «سیاسی».  اینهم که خیلی از انسانها آشکارا اعلام می کنند که : » من  سیاسی نیستم. من کاربی به سیاست ندارم».حکومتها هم که آدم سیاسی را قبول ندارند.

در قرون اخیر بعضی متفکرین، انسان را حیوان اقتصادی دانستند.اقتصاد را هم که خمینی اعلام کرد مربوط به حیوانات است.

خوب ، حالا بگوئید ببینم ، از انسانیت چه چیزی برایمان مانده؟ و اصولاً چه فرقی با حیوانات داریم؟ و اشرف مخلوقات بودنمان در چیست؟

و نهایت اینکه خداوند برای چی و چرا گفت: «فتبارک الله احسن الخالقین»؟!