سنگ خزینه و سالنامه آریائی

در پاریس سالنامه ای منتشر می شود که بنیانگذار آن مصداق آشکار این ضرب المثل اصفهانی ها است که می گویند  : نه سنگ خزینه را ببوس،    نه تو آب خزینه بگوز

البته بنیانگذار محترم وانمود می کند که می خواهد سنگ خزینه را ببوسد، اما آنچه از ایشان سر می زند تنهامشمول بخش دوم این ضرب المثل می شود. سالنامه مذکور را ورق می زینم و قضاوت را به شما وا می گذاریم.

بنده به هیچ وجه قصدمخالفت و رد این سالنامه را ندارم و حتی وجود آنرا خیلی هم خوب و شاید هم ضروری بدانم. تنها تأسف می خورم که چرا بدست چنین فردی بنیانگذاری شده و اینکه چرا ایشان اولین فردی بوده که وارد این خزینه شده. بنیانگذار محترم این سالنامه، به فرهنگ و زبان و تاریخ ایران علاقمندی زیادی از خود نشان می دهد اما چون از بی طرفی علمی و توان ادبی لازم برخوردار نبوده، بدون اینکه سنگ خزینه را ببوسد، به آن کار دیگر پرداحته و گویا جز …دن در آب خزینه کاری از او ساخته نبوده است. سالنامه را ورق می زنیم که خود روشنگر این مد عا است.

File0086

در اولین صفحه ایشان خواسته سالنامه را با جملاتی در خور سال نو آغاز کند اما ناشیانه به جعل و بر گردان دعای عربی و معروف تحویل سال پرداخته و با ترجمه غلط و بچگانه اش خواسته نشان دهد کاری نو انجام داده و با اینکار نه تنها نشان داده که معنای کلمات زبان فارسی را نمیداند بلکه ثابت می کند آن دعای معروف را نیز به خوبی نفهمیده است. 

ایشان با ترجمه تحت الفظی کلمه عربی «مقلب» از ریشه «قلب»، نیایش خنده داری را جعل کرده و خواسته آنرا بنام «نیایش آریائی» به خورد فارسی زبانان بدهد، و فکر کرده کسی غیر از ایشان تا کنون این دعای معروف و معمول را نشنیده. گویا خود نخستین بار بوده که این دعا را می شنیده و به همین دلیل به معنای آن پی نبرده است و به این امر مهم نیز توجه نکرده که در کار ترجمه، ظرف کلمات باید منطبق بر توان انتقال مفاهیم انتخاب شوند و نه معانی لغتنامه ای. به همین لحاظ در بر گردان این دعا به فارسی، کلمه «مقلب» و«محول»،هر دو  معنای«دیگرگون کننده» را نمایندگی می کنند اما جاعل دعا،«مقلب»را به معنای واژگون کننده گرفته و اینطور از آب در آمده: ای واژگون کننده دلها و دیده ها.

«واژگون» که معنای سرنگونی، وارونگی و کژی و ناراستی دارد را، به جای «دیگرگون» که به معنی نو شدن و تغییر در راستای بهبودی است قرار داده. بنا براین معنا و مفهوم جمله آغازین سالنامه و نیایش باسمه ای فارسی ایشان اینطور می شود: «ای وارونه کننده دلها و دیده ها، یا ، ای سرنگون کننده دلها و دیده ها.» یعنی خداوند دل ها و چشم ها را وارونه و سرو ته می کند گویا خداوند از آفرینش اولیه اش ناخرسند می باشد.

در ادبیات فارسی «واژون»، «واژگون»، «بازگون» و«واژونه» به معنای تغییر و زیر و رو شدن نابجا و غلط می باشد. وقتی چیزی در جایگاه درست، طبیعی و منطقی خودش قرار نداشته باشد، آنرا با صفت «واژگونه» بیان میکنیم . به این مثال از فردوسی توجه کنید :
فریدون چو گیتی بر آن گونه دید
جهان پیش ضحاک واژونه دید
آشکار است که منظور فردوسی از«جهان واژونه» جهانی سالم و طبیعی و درست نبوده و می خواهد جهانی وارونه، آشفته و ناسازگا را توصیف کتد.

بر کسی پوشیده و ناشناخته نیست که اصل این نیایش :

«یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل والنهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
»، به زبان عربی بوده و اگر هم کسی بخواهد آنرا بخورد زبان فارسی و فارسی زبانان بدهد، باید از حد اقلی از دانش زبان عربی بر خوردار باشد.

البته اگر ما بتوانیم ترجمه آبکی این دعارا «نیایش آریائی» بنامیم، حتماً می توانیم «قرآن آریائی» نیز داشته باشیم . آنوقت هم سرقت ادبی کرده و هم فقر زبان و ادبیات و فرهگیمان را ثابت کرده ایم. 

اگر عاری از دیدگاهی انسانی و انسان شناسانه باشیم هر گز نخواهیم توانست برخوردی علمی با زبان و ادبیات و فرهنگ ملل مختلف داشته باشیم که در چنین صورتی، نبود دانش کافی در زمینه زبانها ملل دیگر، مزید بر علت شده و طنز مسخره ای را بوجود خواهد آورد. نژاد پرستی کور و تعصبات نا آگانه پرده آهنینی است که چشم را از دیدن و عقل را از فهمیدن باز می دارد. در چنین حالتی اگر هم صادق باشیم ، دوستی هایمان نیز دوستی «خاله خرسه» می شود.

اگر تا پایان تورق این سالنامه ما را همراهی کنید به این نکته آشکار پی خواهید برد که نگارنده و بنیانگذار آن، ضدیت و تعصبی کور نسبت به زبان و نژاد عرب دارد که در این راستا اسلام و تاریخ قمری و شمسی نیز از نیش زهر آگین ایشان در امان نمانده . ایشان حتی از کار برد کلمه عرب و عربی نیز اجتناب می کند به جای آن از واژه «تازی» استفاده می کند. واژه تازی را طوری بکار می برد که گویا از چیز نجسی نام می برد. این نوع برخورد کوته بینانه و آغشته به تعصبات کودکانه را در بین بعضی عربها های الجزایری و مراکشی تبار ساکن ساکن فرانسه نیز دیده می شود که کلمه «گَوری»یا «گوَریه» را برای فرانسویان بکار می برند، به همان سبک و سیاقی که ایشان کلمه «تازی را به کار می برد. البته عربها نیز ما را « عجم » خطاب می کرده اند، اما باید دانست که آنان آموزگار مانیستند . اینکه حمله اعراب باعث گسست جبران نا پذیر فرهنگی ما شد، و منابع عظیم کتاب و دست آوردها گذشتگان ما را یکجا در آتش سوختند، نباید ما را به گزینش روشهای غیر علمی وادارد. باید دانست که چنین روش و کار های بچگانه خود رکود زبان و فرهنگ ما را به همراه داشت.

برای اینکه بنیانگذار این سالنمامه و دیگران فکر نکنند که بنده هم چنین روشی در پیش گرفته ام و به جای نقد قصد تخطئه آنرا دارم، لازم است عرض کنم که شخصاً از هر فرصتی استفاده کرده ام تا توجه ملیتهای دیگر و بخصوص اعراب را به این سالنامه جلب کنم . جلب توجه دیگران به اینکه ما کهن ترین ساکنان کره خاک هستیم که همواره تاریخ و تقویم داشته ایم و این قدمت فرهنگ تمدن چنان عمیق بوده که شاید در دنیای امروز ما تنها ملتی هستیم که سالنامه خود را داریم و مبنای تاریخی خود را. و اینکه منطقی ترین و گویا ترین تقسیم  سالنامه ای متعلق به ما است. بنده عمیقاً معتقدم که چنین سالنامه باید تقویم رسمی کشورمان باشد و امسالمان سال 7029 باشد. بنده عمیقاً دوست دارم  که در گویش و نوشتارمان از کار برد هر کلمه غیر فارسی بی نیاز باشیم اما این روش تنها « در آب خزینه گوزیدن است » و نه «بوسیدن سنگ خزینه».

اگر قرار باشد فرهنگ، زبان و ادبیاتمان را پاس بداریم، این پاسداشت و حساسیت باید شامل قرنطینه کردن زبان فارسی از تمام زبانها باشد و نه تنها زبان عربی. ما فقط نسبت به زبان عربی این حساسیت را از خود نشان می دهیم  و این حساسیت گستره ای دارد که دامنه آن، اسلام و  هر چه به «عرب»مربوط باشد را در بر می گیرد و در این مورد خاص، آقای اوستا نمونه بسیار خوبی هستند. آیا ایشان نسبت به کار برد واژگان فرانسوی و انگلیسی هم چنین حساسیتی دارند؟ یا اینکه آنرا از مفاخر خود بحساب می آورند! در ادامه به نمونه های فراوانی خواهیم رسید. حساسیت متعصبانه و غیر علمی ایشان تا آنجا پیش می رود که علی رغم فقر فرهنگی و ادبی اش به شریعتی نیز لگد پرانی می کند. با وجود چنین افرادی که کم هم نیستند، تا قرنهای متمادی زیر نعلین آخوند ها لگد مال خواهیم شد. باید چاره اندیشید تا قبل از دشمن، از ستون پنجم آن خلاصی بیابیم.

در صفحات آینده این سالنامه بر می خوریم به موارد زیادی که می شده از واژه های معادل و معمول فارسی زیادی استفاده کرد،اما مبتکر فقیر این سالنامه کلمه عربی بکار برده و بالعکس در جائی که معادل فارسی خوبی وجود نداشته ناشیانه سعی در «فارسیلیزه»کردن عبارات کرده و جملات و عباراتی ساخته که دست کمی از مونتاژ نیایش آریائی اش ندارد.

ماندگاری و فراگیری سرودها، نیایشها، ضرب المثلها و کلمات قصار، گذشته از سرشاری معنا همواره در گرو آهنگ روان گویش و تکرار شان بوده و از این لحاظ  همیشه جایگاهی برابر با شعر داشته اند. این ویژگی چیزی است که در این نیایش  باسمه ای مطلقاً یافت نمی شود. اگر کسی هزار بار هم این نیایش زا تکرار کند، به محض چشم بر گرفتن از نوشته آن،دیگر قادر نخواهد بود آنرا بیاد بیاورد و حفظ آن فقط بر روی همان صفحه سالنامه مقدور است و بس.

تا پایان سالنامه به جعلیات وعبارات نا مأنوس زیادی بر می خوریم که علاوه بر باسمه ای بودنشان آشکارا حکایت می کند که بلغور کننده آن واژه ها، منبع سرشاری است از انواع تناقضات، تناقض ادبی ، تناقض فکری و سیاسی،و تناقض مذهبی و ایدئولوژیک.

ورق می زنیم : در قسمتی دیگر.

Advertisements

من و حافظ

الا یا ایّها السّــاقی دگر بس کن مــده جامـــــــی

که دردم را نه درمان است از این خمر شیطانی

،
از آه ســــوختــه دل کــــودک محـــزون بی بابا
نه نافه بوی خوش دارد نه دیگر می به مینائی
،

مرآن حافظ که یکسرازمی و معشوق وساغرگفت
کجـــــا دانـســت حــال ما بدین ایـام ظلـمــــــانی
،

شب تاریک و بیــم موج و گردابی چنـان هائـل
بهشت ومأمن ما شـــد از این ظلم مسـلمـــــانی
،

به سالک گوش کمتر کن ولو پـیر مغــان باشـد
می و سجـّاده حالی هر دو ابزاریست شیــطانی
،
مرا امن و امانی نیست در مــــنزل و یا معــــبر
جرس را گوکه دم درکش که ما را نیست پیمانی
،

همه کارم ز نومیدی به شعر و شاعری افتـاد
ســـروده کی شود شعری کزو سازند درمانی
،

به کُنج شاعـــری بسپار حافظ را تو ای درویـش
که او را دل بسی خوش بوده با معشوق و مینائی
،

علاجی گر همی خواهی بر این بی دردی دلها
سـرت بر دار می باید، دلت را پا به میـــدانی
ح درویش

آخوند 3( چگونه آخوند شدم)

اینکه چرا آخوندها استعداد درک اسلام را ندارند و از شعور مذهبی بسیار پائینی بر خوردارند ، بر می گردد به نحوه و انگیزه ورودشان بدین جرگه که البته باید گفت« بی انگیزه بودن ورودشان به فرقه آخوندها». نسبت به عامه مردم آخوندها از کمترین باور و اعتقاد مذهبی برخوردارند زیرا اکثر قریب به اتفاقشان به اختیاروانتخاب خود وارد این فرقه نشده اند. بخصوص تا قبل از واقعه 22بهمن 57همه آخوند ها کسانی بودند که از  طفولیت و سنین هفت تا پانزده سالگی و به اراده و تحمیل خانواده وارد این فرقه شده بودند. چون با وردشان به محیط بسته مدارس به اصطلاح علمیه از محیط طبیعی خود کنده می شدند اکثراً با نوعی تنفر و اجبار تن به این کار می دادند. موارد زیادی پیش می آمد که فرار می کردند و با تهدید وکتک و فشار پدر و مادر مجدداً به مدرسه باز گردانیده می شدند.

در سنین طفولیت که بچه ها نیاز دارند با بچه های همسن همنشین و همبازی باشند ناگهان از محیط زیست طبیعیشان ریشه کن می شدند و وارد محیطی می شدند که برای آنان مانند مدارس(تنبیهی) شبانه روزی بود و حد اکثر هفته ای یکبار وفقط جمعه هامی توانستند به خانه برگردند که در همان یکی دو روز نیز حق بازی و سر کله زدن با بچه های دیگر را نداشتند و گذشته از اینها، از بدو ورودشان به حوزه ها، با پوشش و  طرز لباس متمایزشان آنان  بنوعی با محیط طبیعی  سابقشان احساس بیگانگی می کردند.  به آنان تلقین و تحمیل می شد که از همان بچگی رفتار و کردار شان به سبک آخوندهائی باشد که وارد جرگه شان شده بودند زیرا وردشان به مدارس طلبگی مصادف و معادل این معنی بود که آنان با دیگران متفاوتند و از نوعی تقدس و روحانیت بر خوردارند و بقولی باید سنگین و رنگین باشند و حق ندارند مانند بچه های دیگر به بازیگوشی و شیطنت بپردازند.

سال 1346یکی از همکلاسی های ما بنام حیدر، پس از گرفتن گواهینامه ششم ابتدائی رفت برای طلبگی. از همان سن دوازده سالگی و بمحض ورودش به حوزه طلبگی، بیکباره از بچه های و همکلاسیهای سابقش برید. به هیچوجه در انظار و در بین بچه های محل دیده نمی شد. بعضی وقتها که اواخر ماه و یا برای مناسبتهای تعطیلی به محل بر می گشت رفتار و حرکاتش به غریبه هائی که وارد روستایمان می شدند بیشتر شباهت داشت. از اتوبوس که پیاده میشد بدون نگاه به اطراف و بچه های محل یکراست به طرف خانه شان می رفت. گویا دیگران را نمی دید. اصلاً کسی نمی توانست تصور کند که او تا چند ماه پیش همکلاسی بچه هائی بوده که حالا بی تفاوت و بی توجه از کنارشان می گذرد. حتی به سمت و جهتی جز به جلو توجه نمی کرد. طوری بود که ماها نیز به خود اجازه نمی دادیم به طرف او برویم و یا با او حرفی بزنیم. گاهی وقتها فکر می کردم بخاطر آن قبای نیم تنه و کلاه مخصوصی که پوشیده از بچه ها خجالت می کشه.  حیدر از آن روز ها و تا امروز که شیخ حیدر و حجت المسلین شده، رفتار و سلوکش هیچ تغییر نکرده و هر گاه سال و ماه در محل پیدایش می شود حتی برای سلام و احوال پرسی هم نمی ایستد. مثل اینکه با دیگران احساس بیگانگی می کند، طوری که گو یا خود را همنوع دیگران نمی داند.

تقدس والگوی رفتاری ای که از بچگی بر آنان تحمیل می شد نه به لحاظ اقتضای سن و نه به لحاظ توجیه منطقی، خوش آیند و قابل قبول و فهم آنان نبود و به همین دلیل بعضی بچه ها که جسور تر بودند و یا فشار کمتری بر آنان وارد می شد طلبگی را به قصد رفتن به مدارس جدید(دبستان یا دبیرستان اگر وجود می داشت) ترک می کردند و گاهاً کار و سختی را ترجیح می دادند، زیرا می توانستند در محیط طبیعی خودشان رشد و نمو کرده و بعد از کار سخت روزانه از بازی و رفت و آمد با بچه های دیگر منع نمی شدند.البته آنروز ها دبستان و رفتن به مدارس جدید سمبل بدعت و غربگرائی بود. در روستا ها و بخصوص در بین خانواده های روستائی و سنتی که بیشترین طلبه را تحویل حوزه های طلبگی می دادند، چنین تصور و باوری وجود داشت که بچه ها با رفتن به مدارس جدیده از راه بدر می روند. در تأئید این واقعیت و صحت این نظر، نمونه های فراوان وجود دارد که خود آخوند ها نیز منکر آن نیستند.

در روستاها مکتب هائی وجود داشتند که سازمان و مدیریت خاصی  هم نداشتد. اشخاصی بودند که خواندن و نوشتن را بلد بودن و قرآن و کتب مذهبی و ادعیه را نیز می دانستند. این افراد شخصاً اقدام به راه اندازی مکتبخانه ای می کردند که قسمتی و گاهاً تمام فعالیت اقتصادیشان به این کار اختصاص می یافت. دایر کننده مکتب، نقش ملا، مدیر، و معلم و مربی را یکجا به عهده داشت و همزمان به اداره و تدریس بچه ها در سطوح مختلف سنی و آموزشی می پرداخت. به روش حوزه های طلبگی سلسله مراتب آموزشی از معلم شروع می شد و قسمتی از کار آموزش نیز به عهده بچه های بزرگتر بود. بزرگتر ها آموخته های خود را به بچه های کوچکتر و تازه واردها منتقل کنند. در واقع شاگردان قدیمی  و سطوح بالاتر، وظیفه انتقال آموخته های خود به شاگردان تازه وارد را نیز داشتند و نوعی سلسله مراتب آموزشی وجود داشت که از معلم و گرداننده مکتب شروع و به شاگردان ماقبل آخر ختم می شد.  شاگردان قدیمیتر عملاً نقش معلم تازه واردین و سطوح پائین تر از خودشان را به عهده می گرفتند.

بیشتر روستائیان بچه های خود را جهت آموزش قرآن و سواد دار شدن به آنجا می فرستادند. غالباً جنبه های تربیتی اینگونه مکتبها بیشتر مد نظر خانواده ها بود تا سواد دار شدن فرزندانشان. این مکتب ها  نقش واسطه ای و مقدماتی ورود بچه ها به جرگه طلبگی را نیز ایفا می کردند.

مستضعفین ضامن بقای حکومتهای ستمگران

ان الذین توفاهم الملائکه ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فی الارض قالوا الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها فاولئک مــأواهم جــهنم و ساء ت مصیراً ( نساء 97 )

بر خلاف تصور عموم این مستضعینند که حکومتهای ستمگر را بوجود می آورند و همان مستضعفینند که بقای آن را تضمین می کنند. جدا از استدلال فلسفی و جامعه شناسی، اگر از دیدگاه قرآن نیز به این موضوع پرداخته شود به چنین نتیجه خواهیم رسید. نتیجه گیری صریح و روشن و آشکاری که جای هیچ اما اگری باقی نمی گذارد.

قرآن به شرح حال کسانی می پردازد که بهنگام مرگ و بازخواست سعی می کنند گناه کردارشان را به گردن حکومتهای زورگو انداخته و با گفتن«کنا مستضعفین فی الارض» استضعاف خود را بهانه می کنند. خدا وند و از زبان ملائکه می پرسد» فیم کنتم «در زندگی چکار می کردید و عمر را چگونه گذرانیدید.

در اینجا خداوند بدون اینکه اشاره به جرم و گناه خاصی داشته باشد آنانرا گناهکار اعلام کرده و با عنوان»« «ظلم کنندکان به نفوس خودشان» مخاطب قرار می دهد و می پرسد » فیم کنتم» چه کار می کردید. خداوند بطور قطع آنانرا به صرف مستضعف بودن گناهکار اعلام می دارد و گویا بنا را بر وجود گناه دیگری قرار نمی دهد و مستضعفین را مسئول دوام ظلمی که متحمل شده اند می داند و پیشاپیش آنانرا با عنوان «ظالمی انفسهم»  محکوم می کند. مستضعفین نیز تمام گناه و اتهاماتشان را می پذیرند، و تنها به فکر توجیه آن بر آمده و آنرا نتیجه قطعی و پیامد طبیعی حکومت ستمگر قلمدا کرده و گناه را به گردن حاکمان ستمگر می اندازند.

در اینجا حاکم و محکوم، خدا وند و بنده مستضعف، دادستان و متهم، متفقاً اعتراف و اذعان می کنند که صرف حضور و زندگی در سرزمینی که خاکم ظالم دارد گناه و جرم بوده و مستوجب مکافات است.اصولاً حرفی از نوع گناه و کم و کیف آن نیست. گویا تمام کارها و زندگی افراد تحت حکومت ستمگر زیر سئوال میباشد و از آنچه آنان در زندگی انجام داده اند با عبارت «ظالمی انفسهم «یاد میشود و تمام. یعنی اینکه اگر در زیر سلطه حکومتی ستمگر زندگی کنیم، حتی نماز و عبادت و کار های نیک و عمل صالح نیز جرم و گناه محسوب شده و همگی در دایره شمول «ظالمی انفسهم» قرار می گیرد. همین و بس . هیچ بحث و اما و اگری نیز مطرح نمی شود. تمام.

در اینجا بیاد جمله ای از شریعتی افتادم که بیان کننده همین استدلال است که می گوید : » اگر در صحنه حق و باطل زمان خود حضور نداری، هر کجا که باشی فرقی ندارد . چه به نماز ایستاده باشی چه  به شراب. هر دو یکی است». البته بنده معتقدم اندک تفاوتی دارد، وآن اینکه اگر به شراب خواری بگذرانی گناه سبکتری محسوب می شود تا اینکه به نماز . زیرا شراب و شراب خواری تکلیفش روشن است. کسی با شرابخواری دروغ نمی گوید. معلوم است که شراب را برای لذت و لهو  لعب می خورند. نه نام خدا رویش می گذارند و نه نام جهاد فی سبیل الله. هیچکسی با شرابخواری خدا و دین و دیانت و راستی و درستی را به زیر سئوال نبرده و نمی تواند هم ببرد. تازه شرابخواران با کوچکترین عمل انسانی ای که انجام می دهند گناه و قبح شرابخواری را سبک می کنند، زیرا شرابخواری بر چسب تباهی ب رپیشانی اش خورده، اما نماز و روزه و عبادت و دینداری چه؟! بنابراین اگر کسی قصد ماندن و زندگی کردن با حکومت ظالمان را دارد ، بنده توصیه می کنم : بخاطر حفظ حرمت و احترام دین و دیانت و خدا و رسول تا می توانید شراب بنوشید ، اما شما را به خدا و شما را به تمام مقدسات که نماز نخوانید و چهره دینداری از خود نشان ندهید. اقلاً فردا در پیشگاه خداوند شرمساری کمتر خواهید داشت.

خداوند تو جیه و استدلال بنده گناهکارش را می پذیرد. می پذیرد که گناهان و نابودی اعمال صالح بواسطه حکومت ستمگران است. اما این توجیه دلیل بی گناهی بنده خطا کار نیست. خداوند جواب می دهد : «الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها» یعنی اینکه اگر در محدوده حکومت ستمگر زندگی کنی باید از ان خارج شوی و مهاجرت کنی. به هر حال کسانیکه به خداوند اعتقاد دارند باید بپذیرند که خداوند از زمین و مخلوق خود اطلاع کامل و کافی دارد و حرف بی اساس نمی زند. پس زمین خدا به اندازه کافی بزرگ«واسعة» هست و جائی برای زیستن و مهاجرت«فتهاجروا فیها» پیدا می شود. پس اگر ماندی ، سکوت کردی و به زندگی با ستم و ستمگران ادامه دادی ، گناهکار، هم جرم و ضامن جنایات ستمگران خواهی بود. اگر نتوانی مهاجرت بکنی و اگر نخواهی جلای وطن بکنی،مکلفی که سکوت نکنی و با اعتراض، بیزاری و برائت خود را اعلام کنی. در آن صورت یا دیگران به کمکت آمده و ظلم را بر می دارید، یا از ظلم می کاهید و یا اینکه در زندان و سیاهچال افتاده و متحمل ظلم مطلق می شوید. باید دانست که روی سخن با مذهبیون و مسلمانان است. مذهبیون و مسلمانانی که یقیناً اعتراف خواهند کرد که مکافات و عقوبت خداوند سخت تر از زندان و شکنجه حاکمان ظالم است. روی سخن با مسلمانانی است که برای توجیه سهل انگاری خود قرآن را تفسیر به رأی نمی کنند. با مسلمانانی که مسلمانی دینشان می باشد و نه بهانه شان.

بنابراین برای کسانی که قادر به انجام هیچ کاری نیستند ، یک راه باقی می ماند. نماز نخوانند. اگر هم می خوانند به خفا و در خلوت مطلق خود و خدایشان باشد و لا غیر. پای در هیچ مسجدی نگذارند، نه برای نماز و نه برای نیاز. هر گونه نزدیکی و نماز و هر گونه حضوری در مساجد امروز ایران گناه کبیره میباشد و نزد خداوند قابل بخشش نیست. هر گونه تظاهری به دین و دیانت مورد بهره برداری حکومت کافر و ستمگر قرار می گیرد. نماز در مساجد و در ملاء عام و حضور در نماز جمعه از اکابر کناهان کبیره می باشد اگر به قرآن و کلام خدا اعتقاد داشته باشید. بیاد آورید لحظه ای که خداوند از شما خواهد پرسید : » فیم کنتم «، در آن زمان بهانه ظلم ستمگری خامنه ای و احمدی نژاد پذیرفته نیست.

 بیاد داشته باشید  اگر هزار بار بگوئید خامنه ای، جنتی ، امامی کاشانی ، رفسنجانی ، خاتمی، احمدی نژاد، مصباح یزدی، کروبی، منتظری ووو…  تنها یک جواب خواهید شنید : بروید به جهنم  » فاولئک مــأواهم جــهنم و ساء ت مصیراً » آنروز زیاد دور نیست!

آخوند 2

سال هزار و سیصد و پنجاه بود. سی و شش هفت سال پیش. بیست سالی داشتیم. بهمراه دوستم علی به روستایشان رفتیم. دهکده ای بود از توابع بخش برخوار در دوازده کیلومتری اصفهان ، باجمعیتی حدود دو هزار و پانصد نفر. در راه به کس دیگری برخوردیم که پس از احوال پرسی و کمی صحبت فهمیدم نامش تقی و از اهالی روستای مجاور و دوست علی میباشد، یعنی دوست دوستم. در قسمت خروجی روستا ایستاده بودیم که آخوندی از نزدیکی ما گذشت که تمام صحبتها آنروزمان را به خود اختصاص داد. دوستم علی سلام و احوالپرسی مختصری کرد و من نیز سلام کردم اما تقی طوری رفتار کرد که گوئی بهمراه ما نیست. پس از دور شدن آن آخوند و داستانی که گذشت، فهمیدم نامش رضا و ملقب به شیخ رضا می باشد. آن داستان گفتگوئی را شامل می شد که بین دوستم علی و تقی گذشت . من آن گفتگو را از زبان خودشان نقل می کنم : « تقی از علی پرسید که این آشیخ رضا چه جور آدمیه؟
ـــــ بد نیست، چه طور؟ برای چی می پرسی ؟ مگر اونا می شناسی؟
ـــــ برای من که خیلی خوب بوده.
ـــــ چطور ؟
ـــــ منا از آخوند شدن نجات داد.
ـــــ بر عکس می گی؟ تازه باید تشویقت می کرد که آخوند بشی.
ـــــ مگر نمی دونی که من می رفتم طلبگی؟
ـــــ نه، کی ؟
ـــــ ده چهارده سالم بود که بابام مرا فرستاد طلبگی. آخر نذر کرده بود که اگر پس از پنج شیش تا دختر خدا یک پسر بهش عطا کنه او را بگذاره آخوند بشه. مرد خدا بشه. زد و خدا بهش یک پسر داد. خودما می گم. از سن ده دوازده سالگی منا فرستاد مدرسه نیماور. یکی دو سالی نگذشته بود که یک روز بابام اومد اونجا منا ببینه و برام چند تا خربزه هم آورده بود. موقع رفتن تا دم در همراهش رفتم که به شیخ رضا بر خوردیم که داشت با یکی از بازاریها حرف می زد. بابام ایستاد تا حرفش تموم شد و بعد از احوالپرسی سفارش منا کرد و گفت هوای بچه مارا داشته باشید. هر چی باشه همشهری هستیم. من نمی دونستم شما اینجائید، اگر نه از اول می سپردمش دست شما.»
 
علی خنده ای کرد و گفت پس معلوم همشهری خوبی نبوده.
«تقی جواب داد که نه، برعکس. و ادامه داد :
ـــــ پدرم رفت و ما بر گشتیم داخل مدرسه. شیخ رضا که جزو مدرسین بود و خرش هم می رفت با بقیه صحبت کرد و قرار شد برای تکمیل جامع المقدمات بروم سر درس ایشان. چند وقت بعد شیخ رضا منا دید و گفت از فردا جامع المقدمات را شروع می کنیم و به آشیخ محمد هم گفتم که تو بیائی پیش خودمون. جل و پلاست را بر دار بیا تو حجره خودمون. بالاخره ما عمری با بابات رفیق بوده ایم. یکی دو هفته ای بود که سر درس شیخ رضا می رفتم و شبها هم تو حجره اون می خوابیدم. تو اون دو هفته اول زیاد متوجه نبودم و به عبارت دیگه حرکات و رفتار مشکوک شیخ رضا را اتفاقی و از روی اشتباه به حساب می آوردم. مثلاً با خودم می گفتم، خواهر و برادر هم که تو یک اطاق می خوابیم، گاهی می شه که تو خاوب به هم دیگه تنه می زنیم و یا غلت می خوریم و دست پامون به هم می خوره. اما بعد ها کار به جائی رسید که تصمیم گرفتم نروم مدرسه. هر بار با داد و بیداد یا تشویق و تطمیع پدرم چند روزی به مدرسه می رفتم و باز پنجشنبه که می شد می رفتم خونه دوباره بد قلقی می کردم . کتک ها وچماق حلوای بابام یکی دو ماه دیگه هم منا به مدرسه فرستاد تا اینکه یک شب ساعتای ده یازد بود که حرکت ها و اشتباهات فرضی و خواب هنگام آشیخ رضا به بیداری کشیده و علنی شد.»

شوخی های همراه باخنده علی و جزئیات زننده و زشت ماوقع سر گذشت و حرفهای تقی را که، مستلزم داشتن وقاحتی آخوندی است، در اینجا نقل نمی کنم، فقط گاه گاهی تقی مجبور می شد با گفتن «خفه شو» دنباله ماجرایش را نقل کند. من با توجه و دقت زیادی به حرفهای تقی گوش می کردم و حتی خنده ام نیز نمی گرفت زیرا فردی خیلی مذهبی بودم و با آخوندهای روشنفکر سیاسی زیادی سرو کار داشتم و با خیلی از همکلاسیهای دبیرستان و بچه های محل، بطور کلاسیک و سازمانی در انجمن اسلامی ای که خودمان مؤسسش بودیم شرکت می کردیم. آن آخوندها که بعضی شان پس از واقعه 22 بهمن 57 پست و عناوینی هم پیدا کردند در جلسات انجمن شرکت می کردند و  خیلی هم به آن افتخار می کردند.

علی رو به تقی کرد و گفت : « مواظب باش دروغ نگی ها، این رفیق ما(مرا می گفت) طرفدار آخوندهاست ها!
ـــــ از همان روز ها من و تو با هم رفیق بوده ایم. الان پنج شیش سال از اونموقع می گذره. حالا هم نمی دونم چی شد که این را تعریف کردم. تا حالا برای هیچ کس نگفته ام. بابام هم نمی دونه، دروغم چیه. تازه این حرفا را هر کس باشه حاشاهم می کنه(این چیزی است که من دلیل درستی حرفهای تقی می دونستم و امروز هم)، چه رسد به این که کسی بیاد برای خودش دروغ بسازد. اینکه براتون تعریف کردم  بخاطر اینه که ما دونفر رقیقیم و حرف همدیگر را جائی نمی زنیم. این رفیقت هم که فردا می ره تیرون(تهران) و خدا می دونه دیگه همدیگه را ببینیم یا نه. اگر هم برای کسی تعریف کنه، اونها منا نمی شناسند، تازه تعریف هم بکنه نامردیه.
ــــــ خوب ، بقیشا بگو.
ــــــ به بهانه آب خوردن رفتم بیرون  و زدم به چاک. از مدرسه نیماور تا سبزه میدون را می دویدم. از اونجا رفتم زینبیه. تا زینبیه دو ساعتی تو راه بودم. آخه از سه را دولت آباد به بعد صحرا و باغ بود و تیکه به تیکه می ایستادم یا قایم می شدم . صحرا پر از سگ های ولگرد بود. هنوز هم شب ها خیلی سگ بین راه هست. آخه پنج ریال پول بیشتر نداشتم. دم طوقچی(میدان قدس) هم که قو نمی پرید. یک تاکسی فیات قراضه  اونجا بود. اما با پنج ریال که در بست نمی رفت زینبیه.
ـــــ تازه یک وقت می دیدی اونم آخوند از آب در می اومد. شیخ رضا نه، شیخ عباس.
ـــــ  خفه.
ـــــ خُب، برو جلو بینیم چی شد.
ـــــ خلاصه هر جور بود خودمو با مکافات و ترس و لرز رسوندم زینبیه.تو یکی از صفه ها خوابیدم تا صبح شد. تا ساعتای پنج و شیش تو حرم و اینور و اونور پرسه زدم. پنج ریالی هم که داشتم را دو تا نون گرفتم خوردم. طرفای عصر بود که اتوبوس حج ابرام رسید. تو اتوبوس که جا نبود و من هم که پول نداشتم. با چند نفر دیگه از نربان رفتیم بالا تاق اتوبوس رو بقچه علفها نشستیم. حج ابرام از من پرسید چقد پول داری؟ من هم کله ام را انداختم بالا. خدا برا حج ابرام خوب بخواد. گفت برو بالا، بابادا(پدرت را) می شناسم . هروقت بیاد شهر دو ریال ازش می گیرم. همتون مسافر خودم هستید. باکید(باکت)نباشه.
  داستان تقی یکساعتی طول کشید. شیخ رضا داشت بر می گشت که ما مجبور شدیم با عجله از اونجا دور بشیم. آخه نمی تونستیم جلو خندهمون را بگیریم.
ـــــ خب با بابات چیکار کردی؟ چی بهش گفتی؟
ـــــ اونروز را تا غروب اینور و اونور قایم شدم. شب مجبور شدم برم تو خونه. بابام زنجیرش را در آورد. گاه گاهی یک تشری هم به ننه ام می زد که برو کنار ، امشب می کشمش. همین الان باید برگرده بره مدرسه. ننه ام می گفت یگذار امشبا بخوابد. فردا خودوم راهیش می کنم. من هم ننما هلش دادم کنار و رفتم به طرف بابام.گفتم: بزن ، بکش ، هر کاری می خوای بکن، فقط مدرسه بی مدرسه. نذرت را هم بگذار برا نقی(داداش کوچکترم). همین
ـــــ همین! مدرسه خلاص شد؟
ـــــ چند روز رفتم صحرا کمک بابام کار کردم تا اینکه اسمم را تو دبستان نوشتند و چون قرآن را بلد بودم بخونم مستقیماً رفتم کلاس سوم. چون سنم بالا بود بعد از چند هفته مدیر دبستان که اهل محل خودمون بود به بابام گفت اگه حساب را خوب یاد بگیره می گذارمش کلاس چهارم. سال بعد کلاس پنجم را خوندم. شیشم(دبستان نظام قذیم شش سال بود) را هم اکابر رفتم. و بابام دیگه سراغ نقی نرفت و بابت نذر ادا نشده اش چند تا گونی گندم کفاره داد و تموم. خدا برا شیخ رضا خوب بخواد. من حالا باید آخوند باشم.

آخوند 1

سپاهیان عمر وقتی بر حکومت ایران غلبه کردند، زر و سیم، کنیز و غلام، و فرش و اسب و قاطر را میشناختند، بنابراین در غارت و تقسیم یا تصاحب و استفاده از آنها مشکلی نداشتند.اما وقتی به کتابخانه ها رسیدند نمی دانستند کتاب به چه درد می خورد .خیل عظیمی که به عشق غنایم و تصاحب کنیز و اسب و زر و سیم  بهانه جهاد کرده بودند، مورد استفاده و بهره برداری از کتاب و ارزش آنرا نمی دانستند. به همین خاطر از عمر کسب تکلیف کردند.  عمر نیز از پیامبر چیزی بیشتر از سعد ابی وقاص نیاموخته بود، بنابر این، با اشاره به اینکه «هر خشک و تری» در قرآن آمده(لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین) استدلال کرد که با وجود قرآن نیازی به کتاب دیگری نیست. اما او استدلال نکرد که اگر هر «خشک و تری» در قرآن آمده پس چرا پیامبر امتش را آواره چین و ماچین می کند که : علم بیاموزید ولو در چین باشد( اطلب العلم ولو بالسین).مگر پیامبر نمی دانست و نمی توانست بگوید همه علوم داخل قرآن موجوداست و بیهوده راه دور نروید! مگر علم و کتاب و قلم هر کدام به تنهائی معنا و مفهومی دارند؟ پس پیامبر از امتش می خواهد برای خواندن کتاب های دیگران تا چین، یعنی تا دور ترین نقطه عالم بروند.اما جانشینش به بهانه قرآن و کتاب همان پیامبر ، منبع عظیمی از کتاب و دانشی را به آتش کشیدکه به توصیه همان پیامبر می بایست برای دانش اندوزی به آن مراجعه میکردند.

امروز پس از گذشت چهارده قرن، ایران همچنان در محاصره سپاهیان عمر بسر می برد. در محاصره فرقه ای که هر چه را نمی شناسد حرام، و هر چه را برای خود می پسندد حلال و مباح می انگارد. بنام اسلام کتاب می سوزانند، چون قرآن جامع همه علوم است . تازه می گویندکه این گنجینه علم بجز برای امام معصوم قابل فهم و درک و دستیابی نیست، لذا آنرا سربسته در دخمه های خود محبوس کرده تا امام معصوم بیاید و برایمان قرآن تفسیر کند. خوب، تا آن وقت همه تعطیل. بنام پیامبرش راه علم و دانش را سد می کنند، زیرا دیگر لازم نیست که پویندگان علم به دانشگاه یا به چین و ماچین بروند و همه علوم معقول منقول در حوزه های علمیه است و پیامبر این را نمی دانست.خدا نیز تجاهل کرده که قرآن را آسان و قابل فهم مردمان قلمداد کرده است.

آخوند موسیقی را حرام می انگارد چون آنرا نمی شناسد، همانطور که زمانی گوجه فرنگی را حرام کرده بود. گوجه فرنگی را نمی شناخت و به همین دلیل آنرا از شراب و قمار و لواط حرام تر می انگاشت. حتماً شنیده اید که آخوندی پسر خود را بجرم خوردن گوجه فرنگی از خانه اش بیرون می کند که: « شراب خوردی چشمپوشی کردم، قمار کردی تو را بخشیدم، لواط کردی هیچ نگفتم، حالا کارت به جائی رسیده که گوجه فرنگی می خوری؟! برو بیرون که دیگر این خانه جای تو نیست».

البته مشکل تنها نفهمیدن و نشناختن نیست. وگرنه فراوان دیده ایم که آخوند شراب می نوشد، لواط و زنا می کند، حرام محمد را حلال و حلال را حرام می کتد، و این همه بستگی دارد به منافع او. مگر حرام تر از ربا وجود دارد؟  قرآن ربا خواری را اعلام جنگ با خدا و رسول می داند، اما وقتی شخص ربا خوار سهم آخوند را بدهد(سهم امام) همه چیزش حلال می شود و برایش ترفندی می اندیشد که در جنگ با خدا و رسول پیروز هم بشود.

اصلاً بیائید به زبان آمار و ارقام حرف بزنیم. رباخواری، زنا و فحشا، ریا و رشوه خواری، دروغ و دزدی، فسق و فجور و ظلم، دنیا طلبی و زر اندوزی امروز ایران را مقایسه کنید با سی سال پیش. اگر خیلی کر و کور و احمق و ساده لوح باشیم قضاوت خواهیم کرد که هزار برابر شده. تنها اگر وقاحت و پر روئی و بی شرمی یک آخوند را داشته باشیم ممکن است چنین مقایسه ای را نپذیریم.

آخوند هائی که خیلی با انصافند این مشکلات را کتمان نمی کنند، فقط آنرا به گردن آمریکا و… می اندازند. خیلی خوب، ماهم قبول می کنیم. اما چرا این تفاوت فاحش با سر کار آمدن آخوندها رخداده است؟ اگر بخواهیم به روش خود آخوند ها و شخص خمینی صغری کبری چیده و نتیچه گیری کنیم، باید بگوئیم که سر کار آمدن آخوند نیز به گردن آمریکاست. مگر خمینی نمی گفت هر چه می کشید از دست آمریکاست! او خوبتر از هر کس دیگری می دانست که همه کار آمریکاست، چون خودش نیز کار امریکا بود و او از خودش خیلی خوب خبر داشت.

ما نیز از خمینی تبعیت می کنیم و می گوئیم کار کار آمریکاست.

این هم صغری کبرایش:
آمریکا می خواهد ما را به فحشاء بکشاند
با آمدن آخوند ها ما به فحشاء کشیده شدیم
آمدن آخوندها کار آمریکاست

کج فهمی سـ (ف)(قـ)های اسلام 1 ( زن )

با بد فهمی، یا با این فرض که اسلام برای زنان حقوق مساوی با مردان قائل نیست، تنها رسیدن زنان به حقوق انسانیشان را به تأخیر می اندازیم و نه چیز دیگر. اگر اسلام مانع رسیدن زنان به حقوق برابر باشد، لزوماً مبارزه زنان برای رسیدن به حقوقشان مبارزه ای به سختی مبارزه با اسلام خواهد بود. اگر خوشبینی جاهلانه مخالفین اسلام را بپذیریم، باید رسیدن زنان به حقوق برابر و آزادی اجتماعیشان  را موکول به حذف اسلام  کنیم و نتیجتاً برای همیشه به تأخیر بیاندازیم .

اگر حقیقتاً می خواهیم زنان به حقوق انسانی و برابرشان با مردها برسند، بجای حذف اسلام از جامعه، باید به فکر حذف آخوند از اسلام بود که در چنین صورتی مبارزه آسان و ممکن خواهد بود و زمان کمتری خواهد برد. اگر به زبان ارقام حرف بزنیم، در قاموس قرآن و اسلام  به کمتر از ده درصد موارد محدود کننده حقوق زنان بر خواهیم خورد. آیا منطقی و عقلانی خواهد بود ، و آیا به نفع زنان خواهد بود که ما نیز مانند آخوند ها به آن ده درصد بچسبیم و از بیش از نود درصد پتانسیل اسلام بهره نگیریم تا حقوق انسانی زنان را اثبات و اعمال کنیم. چرا چنین می کنیم؟ زیرا بیماری خودآزاری مذهبی داریم. زیرا حقیقتاً به حقوق انسانی وبرابر زنان باور نداریم. زیرا باور نداریم که حقوق انسانی مردان نیز در گرو  برابری زن و مرد می باشد.

اگر تاکنون در جوامع اسلامی، زنان به اندکی از حقوق خود دست یافته اند، به خاطر باز گشت به حقیقت اسلام  و بهره برداری از پتانسیل های برابری خواهانه اسلام بوده، نه مبارزه با آن.

آچه در طی بیست سه سال رسالت پیامبر پیرامون حقوق زن مطرح شده، صرفاً گام هائی درجهت تعدیل و تحدید نابرابری حقوقی زنان نسبت به مردان بوده است و نه تعیین آن. به بیان دیگر حرکتی به سوی محدود کردن نابرابری زنان بوده.البته فقهای اسلامی و مخالفین اسلام همواره در نفهمیدن این مطلب اتفاق نظر کامل داشته اند.

زن در قرن ششم میلادی و بویژه در جامعه قبایلی و نیمه وحشی عربستان، به عنوان مایملک شوهر یا صاحبش،کمتر تفاوتی با یک برده دارد. از آنجا که زن به لحاظ اقتصادی منشاء اثر و منبع در آمدی نبود و در جنگهای قبایلی، خود نقطه ضعفی بشمار می آمد، اتفاق می افتاد که برای شوهر و صاحبش ارزشی کمتر از یک برده داشته باشد. زیرا بردگان مرد علاوه بر اینکه در فعالیتهای اقتصادی منبع کار و در آمدی بودند، در جنگها نیز به کار می آمدند و در جنگ آوری، با مردان آزاد قبیله برابری می کردند و گاهاً برتری هائی نیز از خود نشان می دادند. در صورت اسارت بردگان یا کنیزان(زنان برده)، خانواده و قبیله صرفاً خود را متحمل زیان اقتصادی می انگاشت، اما اسارت زنان آزاد باعث شرمساری و سر افکندگی قبیله نیز می شد. لذا پیش می آمد که زن برای صاحبش ارزشی کمتر از بردگان و کنیزکان داشته باشد. صاحبی که به فراخور حال، گاهی شوهر است ، گاهی پدر و گاهی برادر و یا وارث خانواده و قبیله.

در حرکت اول، گامهای اولیه پیامبر در جهت اختصاص حق ارث، شهادت، دیه، و بعضی حقوق دیگر به زنان، چنان بلند و بلندپروازانه بوده است که جای شک نمی ماند که می بایست در گام دوم زنان به برابری مطلق با مردان برسند. آغاز حرکت پیامبر با چنان گامهای بلند و شایدبه لحاظ شرایط اجتماعی تند روانه، حکایت از وجود و لزوم گامهای بعدی می کند. گامهای بعدی ای که به لحاظ تئوری(قرآن) نیز ضرورتشان اثبات شده است.یقیناً محــمّد از تئوری اجتماعی و نفوذ شخصیـّـتی بسیار قوی و بالائی بر خوردار بوده که در چنان جامعه ای توانسته چنین گام بزرگ و بلند پروازانه ای بردارد و درحرکت اول، زنان را به نیمی از حقوقشان در زمینه ارث و حقوق دیگر برساند .

از زمان، جامعه و شرایطی صحبت می کنیم که وقتی از یکی از مردانش پرسیده می شد از مال دنیا چه دارد، اینطور جواب می داد : « ده شتر، پنج زن، بیست گوسفند، جهار بز و… . حالا پیامبرمی خواهد این موجود که حتی بعد از شتر ها شمارش می شد را به برابری حقوقی برساند. آیا جامعه و صاحبان آن موجود – یعنی زن – پذیرای چنین حقی بودند؟ بدون رشدفکری، آماده سازی ذهنی جامعه و  آگاهی و باور زنان نسبت به حقوق انسانیشان ،چگونه ممکن است در جامعه ای نیمه وحشی که زنان در ردیف اموال و دارائی مردان شمارش می شدند، آنانرا یک شبه به برابری مطلق رسانید. آیامردان و مالکان این موجود می پذیرفتند و آمادگی قبول آنرا داشتند؟ بنابراین روشن است که پیامبر گام اول را بر داشته و به لحاظ شرایط و  توان کشش جامعه و باور ها اجتماعی، نمی توانسته در حرکت اول گام نهائی بردارد.

فقهای جاهل* و منتقدین اسلام متفقاً معتقدند که پیامبر می توانست و اگر لازم بود می بایست یکجا اعلام برابری می کرد. در اینجا مخالفین اسلام و منکرین مذهب ، با فقها هم نظر هستند که پیامبر می توانست و با فرض امکان معجزه و اراده خداوند، برای پیامبر این کار را عملی می دانند.این در حالیست که پیامبر حتی «باید نباید» های مسلم و قطعی دینش، یعنی حرام و حلالهای نهائی اسلام را نیز یکجا، خشک و بطور مکانیکی اعلام نکرد. مخالفین اسلام نیز بهمراه فقها، برای پیامبر معجز* قائل می شوند تا نظر خود را اثبات کنند. بر این مبنا فقیه و عالم اسلامی استدلال می کند که حقوق زن همین است که مطرح شده و درست است، زیرا حکم خدا و رسول است. مخالف هم بر مبنای همین استدلال ثابت می کند که زن در اسلام از حقوق برابر بر خوردار نیست. بنابراین می بینیم که کافر و مؤمن، معتقد و مخالف هر دو در فهمشان از اسلام اتفاق نظر دارند و هر دو به یک چیز متوسل می شوند. فقیه معتقد می گوید حق همین است چون اسلام گفته. منتقد مخالف نیز می گوید زن در اسلام از حقوق انسانی و برابر بر خوردار نیست، بر این مبنا استدلال می کند که اسلام نا حق است چون اینطور گفته. لذا عالم و فقیه اسلامی هردو در نفهمیدن ، بدفهمیدن وکج فهمیدن اسلام کاملاً یکسانند.

در همین اروپای امروز،تا چند دهه قبل زن از حق مالکیّت و رأی برخوردار نبود، و هنوز نیز آثار تحت سلطه و زیر دست مرد بودن را در تعویض نام خانوادگی اش پس از ازدواج مشاهده می کنیم . ولی محمـــّد در آن جامعه نیمه وحشی، پس از بیعت و رأی گرفتن از مردان، زنان را نیز به دادن رأی فرا خواند و از آنان نیز خواست با او بیعت کنند .

آیا اگر حزب سوسیالیست امروز فرانسه و یا هر حزب و سازمان و دولت های مترقی جهان امروز را به شبه جزیره قرن پنج و شش میلادی بفرستیم، جرأت چنین ریسکی را خواهند داشت؟!

همین امروز و در قرن بیست و یکم ، مردان یا زنان کارگر برای احقاق حقوقشان به مبارزه ای مرحله ای و سنگر به سنگر می پردازند. سندیکاهای کارگری، ده دقیقه کاستن از ساعت کار، یا امتیاز خوردن یک فنجان قهوه بین ساعات کار را گامی موفقیّت آمیز در جهت برابری و احقاق حقوقشان تلقی می کنند. حال باید دید به چه میزان از بی انصافی و پرت و پلا گوئی نیاز است تا از محمــّد انتظار داشته باشیم جامعه ای نیمه وحشی را، یک شبه به مساوات و دموکراسی پیشرفته ای برساند که امروز نیز نمونه اش را نداریم.

چنین انتظاری از اسلام و محــمد از آنجا ناشی می شود که مخالف و معتقد( مؤمن و کافر) ، اعم از عوام و خواص هردو،مذهب را یکسان می فهمند . هردو انتظار دارند که محــمد می بایست بدون توجه به شرایط عینی و توان پذیرش جامعه ، قانونی کامل ،شامل ،جامع و مانع را یکجا ارائه و اجرا می کرد.

مخالف، انتقاد می کند که چرا این کار انجام نشده ومثلاً در مورد امور و حقوق زنان به عنوان نیمی از جامعه انسانی ، می گوید که قوانین اسلام ناقص، نا مشخص و نتیجتآ تبعیض آمیز است و حق هم دارد. معتقد(آخوند و فقیه) نیز ادعا می کند آنچه آمده و اجرا شد از طرف خدا بوده، پس درست است و در نتیجه عادلانه خواهد بود ، این یکی نیز حق دارد. لذا منطبق بر برداشت و طرز فهمشان ازخدا و اسلام هردو حق را به جانب خود می دانند و درست هم می گویند ، گرچه در جایگاه موافق و مخالف یا مؤمن و کافر قرار دارند. امّا اینهاهردو به فرض صداقت داشتن، مانند لمس کنندگان فیل در تاریکی ( حکایت مولوی ) هستند که بخشی از واقعیّت را دریافته و به همان اکتفاء کرده اند. لذا از حقیقت دور مانده اند.

یک نمونه دیگر از کج فهمی و کج اندیشی فقها و علمای به اصطلاح اسلامی و همچنین منتقدین اسلام، باور و یا اعتراض به تعیین سن نـــه سالگی به عنوان سن تکلیف ، ازدواج و مسؤلیت پذیری دختران و نوعاً زنان می باشد، در حالیکه اعلام سن« نه سال » نیز گامی به جلو و در جهت محدود کردن بی بند باری مردان بوده و نه تعیین حدود. جنین های متولد نشده ای که به شرط دختر بودن بیعانه خرید و یا ازدواجشان  پرداخت می شد، بدینطریق نه سال مهلت می یافتند تا صرفاً از آسیب غیر قابل جبران به لحاظ شرایط رشد طبیعیشان در امان بمانند. فقیه کج فهم و منتقد نادان، این نه سال که گام اول برای محدود کردن مردان بوده است را، تعیین سن مجاز ازدواج در اسلام تعبیر کرده اند. پس از آن هر چه خواستند از این نه سال بیرون کشیدند، سن تکلیف، بلوغ جسمی و فکری، مسئولیت و مسئولیت پذیری. از آن سنگری که پیامبر قصد دفاع در برابر تجاوز به دختران داشت، گور دیگری ساختند و اطفال«هشت سال و یک روزه» فراوانی را پس سنگسار وشلاق و زندان، به سر نوشتی دچار کردند که دل دختران زنده بگور شده عصر جاهلیت  به حالشان کباب شود.

اصولاً پسران به لحاظ آزادی عمل و امنیت بیشتر و داشتن روابط آزاد اجتماعی در بیرون از چهار چوب خانواده، ازامکان آگاهی و رشد بیشتری نسبت به دختران برخورداربوده اند. بنابراین اگر سن نه سال را برای پسران به عنوان سن تکلیف فرض کنیم کمتر ظالمانه خواهد بود . اما بالعکس ،فقهای ما کسی را که جامعه و مذهب امکان رشد و آگاهی کمتری در اختیارش گذاشته ، زودتر و بیشتر مورد باز خواست و مسئولیت پذیری قرار داده وشش سال زودتر از پسران ( مرد ) از او انتظار عمل به تکلیف دارند. کسی که ( زن ) در زمان بلوغ کاملش از نصف حقوق یک مرد برخوردار است را، شش سال زود تر و در سن نه سالگی ( طفولیت ) مورد مؤاخذه و سئوال قرار می دهند و از او انتظار عمل به وظیفه و تکلیف دارند، همانگونه که از یک مرد بالغ. این در حالی است که مرد را موجودی کامل و ذاتاً عاقلتر قلمداد می کنند و زن را به فرض علاّمه دهر بودن باز زیر دست و تحت قیمومیّت مرد به حساب می آورند. اما این زن یا دختر که از اوانتظار می رود در زمان نه سالگی اش ودرطفولیت، مسئولیت اجتماعی یک مرد کامل و بالغ را به دوش بکشد ، در کهنسالی نیز، رأی ، نظر ، قضاوت و شهادتش پذیرفته نیست ولو افلاطون زمانش باشد . اما اگر در زمان نه سالگی و طفولیتش قصوری در عمل به تکلیف شرعی و اجتماعی اش داشته باشد ، باید شلاق بخورد ، سنگسار شود وو… .

این موجود در سن نه سالگی و طفولیت و در زیر و علیرغم فشار و تهدید پدر و برادر و خانواده و قبیله اش مجبور و مکلف است جدی ترین تصمیم زندگی اش را بگیرد و مسئول است همسر و شریک زندگی اش را نادیده انتخاب کند و از او انتظار می رود مجهز به علم لدنّی باشد ومرد ناشناسی که قرار است یک عمر با او زندگی کند را به طرفةالعینی و گاه از پشت پرده و با شناخت و بصیرت کامل انتخاب کند. امـّا چنین موجود خارق العاده وذکاوتمندی(بلحاظ توقعات فقها) حق تقاضای طلاق ندارد و در صورتی که شوهرش به طلاق اقدام کند ، او حق هیچ نظر و اعتراضی ندارد، زیرا او گناهکار است و می بایست بنا به آن علم لدّنی و فوق بشری خدادادی اش همان هنگام ازدواج و در سن نه سالگی و از پشت پرده می فهمید و تشخیص می داد که آن مرد وخواستگار امروز و یا شوهر فردایش، در آینده نا سازگار از آب در می آید. ولی آن فقیه ( بخوانید سفیه ) نمی گوید اگر می فهمید چه می توانست بکند؟!

به راستی اگر اینها قانون و اراده خداوند باشد، نباید شک کنیم که چنین خدای وارونه ای چگونه این جهان لایتناهی و کائنات را اداره می کند؟!

و نباید از این خدای نا عادل و از خودمان بپرسیم : چرا کسی که به اندازه نیمی( شش سال، 15∕6 ) از عمر همنوع مذکّرش زود تر به شناخت و مسئولیت و تکلیف نائل می شود ،در کهنسالی نیز حق نظر و انتخاب برابر ندارد؟!

و نباید پرسید چنین کسی که در نبوغ و بلوغ و رشد، بدین حـدّ از برتری نسبت به جنس مخالفش می باشد ( به لحاظ توقعی که از او داریم) ، چرا نباید » قواّمین علی الرجال » باشد ؟! بلکه بالعکس در عمل باید از نادان تر از خود و از نا مسئول تر از خود(مرد) اطاعت کند.

این نا فهمی فقیه و عالم ( بخوانید سفیه و جاهل ) اسلامی از آنجا سر چشمه می گیرد که پیامبر اسلام، باز گامی بلند در جهت محدود کردن تعدی به حقوق زن برداشت و دستور داد : » قبل از نه سال با دختران ازدواج نکنید».اما فقیه به این « ُنـه » چسبید و از درونش هر چه خواست بیرون کشید. این در حالی بود که در آن شرایط، روی جنین داخل شکم زنان بشرط دختر بودن قرعه خریداری و ازدواج می انداختند.و اصولاً محدودۀ سنی مطرح نبود. پدران و پدر بزرگان نمی توانستند با نواده و نبیرگان خود ازدواج کنند، امّا می توانستند نوادگان دختر دیگران را برای ازدواج خریداری کنند . دخترانی که شاید محکوم به زنده به گور شدن می شدند. اطفال دختری که بعد از بی نیازی از شیر مادر به خانه پدران و پدر بزرگان (به لحاظ نسبت سنّی) و شوهران آیندهشان می رفتند. این دیگر بستگی به تمایلات آن پدر بزرگ و پدر داشت که چه وقت تصمیم به ازدواج با آنان بگیرد، در سه چهار سالگی و یا شاید پنج.

در چنین اوضاع و احوالی پیامبر سن ازدواج را محدود کرد به » نُه سال». یعنی قبل از نه سالگی از ازدواج با دختران پرهیز شود. این گام، حد اقل محدودۀ کم خطربرای دختران( از نقطه نظرتغییرات فیزیکی و طبیعی زنانه) و حدّ اکثر محدودیت قابل پذیرش برای چنان جامعه و مردانی را پیشنهاد می کرد. یعنی مانند مورد ارث ، شهادت، و دیگر امور حقوق طبیعی زن، این مورد نیزفقط یک گام به جلو بوده در جهت تعدیل و تخفیف تعدّی به حقوق زن. گامی در جهت محدود کردن نابرابری ها، ونه تعیین حقوق و حدود . محدود کردن ظلم و نه معین کردن حق.

امروز فقها و مجتهدین اسلام ،حکومت اسلامی دلخواه خود را براه انداخته اند، دختران نه ساله را بابت تکلیف شرعیشان، تا حد سنگسار شدن در این جهان مسئول میدانند واز آنان در نه سالگی تا مرز به جهنم رفتن در آن جهان توقع انجام وظیفه دارند.اما این دختران تا سن پانزده سالگی حق رأی ندارند و امضائ آنها پس از هیجده سالگی نیز اعتبار قانونی برابر با مردان را ندارد. در این میان معلوم نیست که اینها عاقلترند یا خدا؟! که اگر قانون شرع جاری است ، چرا هیجده سال؟ و اگر قانون عرف حکم می کند ، پس از کدام حکومت اسلامی و شرعی سخن می گویند؟ این تناقض مسخره و کج فهمی ، و این یک بام و دو هوا عمل کردن به اصطلاح فقهای اسلامی ، چیزی است که برای مخالفین مذهب و متقدین اسلام بسیار دلپذیر است . زیرا آنان براحتی می توانند حکم ابطال صادر کنند، بدون اینکه به خود زحمت استدلال بدهند و بر هرکس روشن است که چنین اسلام ، مذهب و چنین احکامی مردود و غیر انسانی است.