آخوند 2

سال هزار و سیصد و پنجاه بود. سی و شش هفت سال پیش. بیست سالی داشتیم. بهمراه دوستم علی به روستایشان رفتیم. دهکده ای بود از توابع بخش برخوار در دوازده کیلومتری اصفهان ، باجمعیتی حدود دو هزار و پانصد نفر. در راه به کس دیگری برخوردیم که پس از احوال پرسی و کمی صحبت فهمیدم نامش تقی و از اهالی روستای مجاور و دوست علی میباشد، یعنی دوست دوستم. در قسمت خروجی روستا ایستاده بودیم که آخوندی از نزدیکی ما گذشت که تمام صحبتها آنروزمان را به خود اختصاص داد. دوستم علی سلام و احوالپرسی مختصری کرد و من نیز سلام کردم اما تقی طوری رفتار کرد که گوئی بهمراه ما نیست. پس از دور شدن آن آخوند و داستانی که گذشت، فهمیدم نامش رضا و ملقب به شیخ رضا می باشد. آن داستان گفتگوئی را شامل می شد که بین دوستم علی و تقی گذشت . من آن گفتگو را از زبان خودشان نقل می کنم : « تقی از علی پرسید که این آشیخ رضا چه جور آدمیه؟
ـــــ بد نیست، چه طور؟ برای چی می پرسی ؟ مگر اونا می شناسی؟
ـــــ برای من که خیلی خوب بوده.
ـــــ چطور ؟
ـــــ منا از آخوند شدن نجات داد.
ـــــ بر عکس می گی؟ تازه باید تشویقت می کرد که آخوند بشی.
ـــــ مگر نمی دونی که من می رفتم طلبگی؟
ـــــ نه، کی ؟
ـــــ ده چهارده سالم بود که بابام مرا فرستاد طلبگی. آخر نذر کرده بود که اگر پس از پنج شیش تا دختر خدا یک پسر بهش عطا کنه او را بگذاره آخوند بشه. مرد خدا بشه. زد و خدا بهش یک پسر داد. خودما می گم. از سن ده دوازده سالگی منا فرستاد مدرسه نیماور. یکی دو سالی نگذشته بود که یک روز بابام اومد اونجا منا ببینه و برام چند تا خربزه هم آورده بود. موقع رفتن تا دم در همراهش رفتم که به شیخ رضا بر خوردیم که داشت با یکی از بازاریها حرف می زد. بابام ایستاد تا حرفش تموم شد و بعد از احوالپرسی سفارش منا کرد و گفت هوای بچه مارا داشته باشید. هر چی باشه همشهری هستیم. من نمی دونستم شما اینجائید، اگر نه از اول می سپردمش دست شما.»
 
علی خنده ای کرد و گفت پس معلوم همشهری خوبی نبوده.
«تقی جواب داد که نه، برعکس. و ادامه داد :
ـــــ پدرم رفت و ما بر گشتیم داخل مدرسه. شیخ رضا که جزو مدرسین بود و خرش هم می رفت با بقیه صحبت کرد و قرار شد برای تکمیل جامع المقدمات بروم سر درس ایشان. چند وقت بعد شیخ رضا منا دید و گفت از فردا جامع المقدمات را شروع می کنیم و به آشیخ محمد هم گفتم که تو بیائی پیش خودمون. جل و پلاست را بر دار بیا تو حجره خودمون. بالاخره ما عمری با بابات رفیق بوده ایم. یکی دو هفته ای بود که سر درس شیخ رضا می رفتم و شبها هم تو حجره اون می خوابیدم. تو اون دو هفته اول زیاد متوجه نبودم و به عبارت دیگه حرکات و رفتار مشکوک شیخ رضا را اتفاقی و از روی اشتباه به حساب می آوردم. مثلاً با خودم می گفتم، خواهر و برادر هم که تو یک اطاق می خوابیم، گاهی می شه که تو خاوب به هم دیگه تنه می زنیم و یا غلت می خوریم و دست پامون به هم می خوره. اما بعد ها کار به جائی رسید که تصمیم گرفتم نروم مدرسه. هر بار با داد و بیداد یا تشویق و تطمیع پدرم چند روزی به مدرسه می رفتم و باز پنجشنبه که می شد می رفتم خونه دوباره بد قلقی می کردم . کتک ها وچماق حلوای بابام یکی دو ماه دیگه هم منا به مدرسه فرستاد تا اینکه یک شب ساعتای ده یازد بود که حرکت ها و اشتباهات فرضی و خواب هنگام آشیخ رضا به بیداری کشیده و علنی شد.»

شوخی های همراه باخنده علی و جزئیات زننده و زشت ماوقع سر گذشت و حرفهای تقی را که، مستلزم داشتن وقاحتی آخوندی است، در اینجا نقل نمی کنم، فقط گاه گاهی تقی مجبور می شد با گفتن «خفه شو» دنباله ماجرایش را نقل کند. من با توجه و دقت زیادی به حرفهای تقی گوش می کردم و حتی خنده ام نیز نمی گرفت زیرا فردی خیلی مذهبی بودم و با آخوندهای روشنفکر سیاسی زیادی سرو کار داشتم و با خیلی از همکلاسیهای دبیرستان و بچه های محل، بطور کلاسیک و سازمانی در انجمن اسلامی ای که خودمان مؤسسش بودیم شرکت می کردیم. آن آخوندها که بعضی شان پس از واقعه 22 بهمن 57 پست و عناوینی هم پیدا کردند در جلسات انجمن شرکت می کردند و  خیلی هم به آن افتخار می کردند.

علی رو به تقی کرد و گفت : « مواظب باش دروغ نگی ها، این رفیق ما(مرا می گفت) طرفدار آخوندهاست ها!
ـــــ از همان روز ها من و تو با هم رفیق بوده ایم. الان پنج شیش سال از اونموقع می گذره. حالا هم نمی دونم چی شد که این را تعریف کردم. تا حالا برای هیچ کس نگفته ام. بابام هم نمی دونه، دروغم چیه. تازه این حرفا را هر کس باشه حاشاهم می کنه(این چیزی است که من دلیل درستی حرفهای تقی می دونستم و امروز هم)، چه رسد به این که کسی بیاد برای خودش دروغ بسازد. اینکه براتون تعریف کردم  بخاطر اینه که ما دونفر رقیقیم و حرف همدیگر را جائی نمی زنیم. این رفیقت هم که فردا می ره تیرون(تهران) و خدا می دونه دیگه همدیگه را ببینیم یا نه. اگر هم برای کسی تعریف کنه، اونها منا نمی شناسند، تازه تعریف هم بکنه نامردیه.
ــــــ خوب ، بقیشا بگو.
ــــــ به بهانه آب خوردن رفتم بیرون  و زدم به چاک. از مدرسه نیماور تا سبزه میدون را می دویدم. از اونجا رفتم زینبیه. تا زینبیه دو ساعتی تو راه بودم. آخه از سه را دولت آباد به بعد صحرا و باغ بود و تیکه به تیکه می ایستادم یا قایم می شدم . صحرا پر از سگ های ولگرد بود. هنوز هم شب ها خیلی سگ بین راه هست. آخه پنج ریال پول بیشتر نداشتم. دم طوقچی(میدان قدس) هم که قو نمی پرید. یک تاکسی فیات قراضه  اونجا بود. اما با پنج ریال که در بست نمی رفت زینبیه.
ـــــ تازه یک وقت می دیدی اونم آخوند از آب در می اومد. شیخ رضا نه، شیخ عباس.
ـــــ  خفه.
ـــــ خُب، برو جلو بینیم چی شد.
ـــــ خلاصه هر جور بود خودمو با مکافات و ترس و لرز رسوندم زینبیه.تو یکی از صفه ها خوابیدم تا صبح شد. تا ساعتای پنج و شیش تو حرم و اینور و اونور پرسه زدم. پنج ریالی هم که داشتم را دو تا نون گرفتم خوردم. طرفای عصر بود که اتوبوس حج ابرام رسید. تو اتوبوس که جا نبود و من هم که پول نداشتم. با چند نفر دیگه از نربان رفتیم بالا تاق اتوبوس رو بقچه علفها نشستیم. حج ابرام از من پرسید چقد پول داری؟ من هم کله ام را انداختم بالا. خدا برا حج ابرام خوب بخواد. گفت برو بالا، بابادا(پدرت را) می شناسم . هروقت بیاد شهر دو ریال ازش می گیرم. همتون مسافر خودم هستید. باکید(باکت)نباشه.
  داستان تقی یکساعتی طول کشید. شیخ رضا داشت بر می گشت که ما مجبور شدیم با عجله از اونجا دور بشیم. آخه نمی تونستیم جلو خندهمون را بگیریم.
ـــــ خب با بابات چیکار کردی؟ چی بهش گفتی؟
ـــــ اونروز را تا غروب اینور و اونور قایم شدم. شب مجبور شدم برم تو خونه. بابام زنجیرش را در آورد. گاه گاهی یک تشری هم به ننه ام می زد که برو کنار ، امشب می کشمش. همین الان باید برگرده بره مدرسه. ننه ام می گفت یگذار امشبا بخوابد. فردا خودوم راهیش می کنم. من هم ننما هلش دادم کنار و رفتم به طرف بابام.گفتم: بزن ، بکش ، هر کاری می خوای بکن، فقط مدرسه بی مدرسه. نذرت را هم بگذار برا نقی(داداش کوچکترم). همین
ـــــ همین! مدرسه خلاص شد؟
ـــــ چند روز رفتم صحرا کمک بابام کار کردم تا اینکه اسمم را تو دبستان نوشتند و چون قرآن را بلد بودم بخونم مستقیماً رفتم کلاس سوم. چون سنم بالا بود بعد از چند هفته مدیر دبستان که اهل محل خودمون بود به بابام گفت اگه حساب را خوب یاد بگیره می گذارمش کلاس چهارم. سال بعد کلاس پنجم را خوندم. شیشم(دبستان نظام قذیم شش سال بود) را هم اکابر رفتم. و بابام دیگه سراغ نقی نرفت و بابت نذر ادا نشده اش چند تا گونی گندم کفاره داد و تموم. خدا برا شیخ رضا خوب بخواد. من حالا باید آخوند باشم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: