استراق سمع از گفتگوهای 5+1 با ایران

  • ایران : ما به دوستان فرانسوی گفته بودیم که نیازی به نشست مجدد نیست زیرا مشکلات و موانع قبلی همچنان وجود دارند.
  • انگلیس : حتماً توجه دارید که ما برای مهمانی و تفریح دور هم جمع نشده ایم. برای میمانی  و رفت و آمد دوستانه ، باید اول مشکلات و اختلافات حل شده و گنار گذاشته شوند. چرا ؟ برای اینکه هدف از میهمانی دوستانه، خوشگذرانی است. خوب، اگر اختلاف وجود داشته باشد خوش نخواهد گذشت و ممکن است به دعوای مجدد بیانجامد. پس بهتره نشست، یعنی مهمانی بر گذار نشود. اما ما برای حل اختلاف دور هم جمع می شویم، نه برای خوشگذرانی. ما جمع شده ایم که مشکلات را از پیش راه برداریم. تا ننشینیم مشکلات باقی خواهند ماند.
  • ایران1 : خوب، حالا هم مثل دفعات قبل نتیجه نمی گیریم. چون به همان موانع قبلی بر می خوریم. به همین دلیل ما دستور نداشتیم در این  نشست شرکت کنیم.
  • ایران2 : الان هم به ما گفته اند اول به مسائل قبلی بپردازیم.
  • آلمان : آن مسائل و مشکلاتی که شما مطرح می کنید سد راه گفتگوها وحل مسئله اتمی  نمی باشد.
  • ایران2 : هر کس مشکلات خودش را دارد. هر کس بر اساس مجموعه مسائلش تصمیم می گیرد. ما همه مسائلمان در گرو همدیگرند. از نظر شما ممکن است اینطور نباشد ولی برای ما اینطور است.
  • فرانسه : شما نیز باید مسائل ما را در نظر بگیرید. ما مثل شما نیستیم. دستمان خیلی بسته تر از شماست. شما از ما می خواهید که فردا صبح مریم رجوی و چند صد نفر دیگر را سوار هوای کنیم  و به شما تحویل بدهیم. این چیزی که…
  • انگلیس : کاش چند صد نفر بود . با یک پرواز تمومش می کردیم. تازه، این کار غیر عملی را که نمی توانیم مقدمه حل بحران اتمی شما بکنیم. شما انتظار دارید که ما تمامی مخالفینتان را در کارتن بگذاریم و تحویلتان بدهیم و بعد بیائیم سر میز مذاکره. شما یک پیش شرط غیر عملی را جلو راه ما می گذارید. اما ما فقط می گوئیم غنی سازی را متوقف کنید تا حرف بزنیم.
  • آلمان : باید از میلیون حرف زد.
  • ایران : ما از تعداد حرف نمی زنیم. اگر می خواهید با شما دوست باشیم نباید به دشمنان ما پناه بدهید. نمی شود که.
  • چین : ما قبلاً به دوستان ایرانیمان گفته ایم که باید یک مقداری کوتاه بیایند. همانطور که خانم(آلمان) گفتند، نمی شود که چند میلیون نفر را در فاصله چند روز یا چند ماه بار هواپیما کرده تحویل شما بدهند.
  • ایران1 : کی حرف از میلیون زد.
  • فرانسه : شما بخوبی می دانید که ما از چی حرف می زنیم. الان توی همین پاریس سی هزار ایرانی هستند. هیچکدامشان طرفدار و یا دوست حکومت شما نیستند.
  • ایران : این تصورات شماست.
  • انگلیس : اشتباه نشود. دیپلماتها و مامورین شما را حساب نکرده اند. بهر حال پنجاه یا صد نفری هم طرفدار شما هستند.
  • آلمان : آن صد نفر هم یا کارکنان سفارتخانه ها هستند یا فرستاده آقای خامنه ای. اما آن سی هزار نفر و آن میلیون نفرها به اراده خودشان آمده اند اینجا. حتی بی تفاوتهایشان نیز اگر فرصت شود و خطری حس نکنند بیشتر دوست دارند مخالف شما باشند .
  • فرانسه : اصلاً فرض کنیم صد نفر باشند. ما یک بار امتحان کردیم. خواستیم آنها را به شما تحویل دهیم. دیدید که نشد . هفت هشت نفر خودشانرا سوزاندند. ما مثل شما دستمان باز نیست. ما باید به مردم کشورمان جواب بدهیم. ما کشوری آزاد هستیم.
  • ایران2 : مگر ما کشور آزاد نیستیم. فکر می کنید ما زندانی هستیم.
  • فرانسه : نه خیر، اینطور نگفتم. مردم ما آزادند. و بر عکس شما تنها این مائیم که آزاد نیستیم. منظورم حکومت است. ما حکومتی نیستیم که آزاد باشیم هر کاری می خواهیم انجام بدهیم. ما از مردممان می ترسیم.مانمی توانیم…
  • انگلیس : شما باید قبول کنید، باید بفهمید که اگر دوستان فرانسوی ما از آن صد و  سی چهل نفری که بدرخواست شما باز داشت شدند، فقط ده نفرشان، آره فقط اگر ده نفرشان را به ایران می فرستادند، آقای شیراک خودش هم باید از فرانسه فرار می کرد.
  • روسیه : درسته، شما فکر نکنید ما زیاد قدرت داریم. همین آقای پوتین خودمون هم قدرت آقای خامنه ای شما را ندارد. همین که یک مقدار کمی به فکر مردم هستیم یعنی می ترسیم.
  • آلمان : مگه بوش نمی ترسه.
  • فرانسه2 : دوستان ایرانی ما نمی خواهند تفاوتهای ما با خودشان را در نظر بگیرند. ببینید، مجلس ایران برای اینکه تصمیمی بگیرد اول موافقت خامنه ای را در نظر می گیرد و بعد رأی می دهد. اما آقای شیراک اول نگاه می کند که اگر مجلس موافق است حرفش را بزند. خیلی هم که جرأت داشته باشد به مجلس می رود تا آنها را با خودش همراه کند و نظرشان را جلب کند. تفاوت ما با شما مثل شب و روز است.
  • فرانسه : آقای بوش برای حمله به عراق اول سعی کرد نظر مجلس کشورش را جلب کند. اما مجلس شما برای اینکه حرفی را حتی مطرح کند اول باید نظر موافق آقای خامنه ای را جلب کند.
  • ایران : آقای خامنه ای نیز محدودیتهای خودشانرا دارند.
  • چین : ما هم قبول داریم و می دانیم که آقای خامنه ای نیز دستشان باز نیست. اما باید توجه داشت که در کشور شما هر چه به طرف بالا می روی محدودیت کمتر می شود.شما هر چه بالا میروید کمتر پاسخگو هستید اما…
  • انگلیس : از زبان ما سخن می گوید… خنده حضار …
  • آلمان : خوب بماند برای بعد از نهار.
  • انگلیس : چی شد. ما از چی حرف زدیم. ام پی تی و… کجا رفت؟
  • ایران : ما که گفته بودیم.
  • آلمان : حالا خبر نگار های پشت در فکر می کنند که تا حالا ما نصف بمبهای هسته ای دنیا را خنثی کرده ایم.
  • انگلیس :  اینطور که معلومه گفتگوهای ما باید موکول به نشست دیگری بشود تا دوستان ایرانی ما نقطه نظرات جامعه جهانی را به تصمیم گیرندگان کشورشان منتقل کنند.
  • ایران : این کار قبلاً هم انجام شده. جواب هم معلومه.
  • ایران2 : و ما اگر در این نشست نتیجه ای نگیریم شاید نشست دیگری وجود نداشته باشد.
  • فرانسه : اما اینبار حرف ما چیز دیگری است. ما به شما پیشنهاد کاری را می دهیم که عملی و آسان است. در عوض شما شرطی را پیش پای ما قرار می دهید که عملی نیست.
  • ایران : چرا عملی نیست؟
  • آلمان : برای اینکه ما خودمان را بیشتر از شما دوست داریم. ما هم به فکر منافع خود هستیم.
  • ایران : ما هم منافع شما را در نظر داریم.
  • انگلیس : شما از ما کاری را می خواهید که آبروی ما را خواهد برد. اصلاً ما اگر بخواهیم شما را از ایران بیرون کنیم خیلی آسان تر است.
  • ایران : آسانتر از چی؟
  • روس : منظورشون ایرانیان ساکن کشور های غربی است.
  • ایران2: مفهوم نیست.
  • انگلیس : یعنی اینکه تغییر حکومت ایران برای ما آسانتر از چیزی است که از ما می خواهید. ما نمی توانیم ایرانیان ساکن کشورهایمان را اخراج کنیم.اما می توانیم حکومت ایران را تغییر دهیم. این چیزی است که باید به آنها بگوئید.
  • ایران : کی خواسته ایرانیان را اخراج کنید؟
  • فرانسه : شما می خواهید که ما به مخالفین شما حق اقامت ندهیم یا آنها را اخراج کنیم. این به معنی اخراج چند میلیون ایرانی است. قبلاً گفته ایم که ایرانیان بیرون از مرزهای شما همگی مخالف حکومت ایرانند. این کار برای ما عملی نیست.
  • انگلیس : ولی شما می توانید با یک تلفن نطنز را تغطیل کنید. فرض کنید تعطیلات سالیانه است. چند روز ، چند ماه کار را معلق کنید تا بتوانیم با تفاهم بیشتر به مذاکره بپردازیم.
  • ایران : ما هم باید جوابگوی مردممان باشیم. 
  • چین : ببینید. ما همه می دانیم که شما باید ندارید. شما جوابگوی کسی نیستید.
  • انگلیس : ببینید، ما نمی توانیم تاوان اشتباهات شما بپردازیم. دوستان آمریکائی ما می گفتند شما نیز به همان راهی می روید که شاه رفت. او نیز انتظار داشت ما خودمان را فدای او و حکومتش بکنیم. ما هم رهایش کردیم و اونهم با سر بزمین خورد.
  • فرانسه : پیام ما روشن است.
  • ایران : ما هم …
  • ……………………………………………………………………………………….
  • سولانا : نشست قبلی که به نتیجه ای نرسیدید. امیدوارم اینبار یک قدم به پیش برویم.
  • ایران : …  (ادامه دارد)
Advertisements

واکسیناسیون انقلاب 7 (ستون پنجم و اکثریت پادگانی)

در غیاب احزاب و سازمانهای سیاسی، هیچ اکثریتی کارآئی سیاسی نخواهد داشت جز اینکه مورد بهره برداری حکومت و هیئت حاکمه قرار بگیرند و راز بقای حکومت نیز در همین امر نهفته است. بنابراین در غیاب سازمانهای سیاسی، کلمه «اکثریت» معانی  مختلف و خاصی پیدا خواهد کرد.  اکثریت در صحنه، اکثریت خاموش، اکثریت مخالف، اکثریت رای دهندگان، یا اکثریت آماری افراد جامعه، هر کدام معنای خاص خویش را خواهند داشت، اما حکومت با جابجا کردن معانی و کلمات به توجیه سیاسی خود می پردازد.
آنچه مسلم است«اکثریت» حاضر در صحنه حرف اول را می زند و همه چیز را بنام خود تمام می کند، در حالیکه که ممکن است این اکثریت یک در صد جمعیت آماری جامعه را نیز شامل نشود.
امروز  اکثریت واقعی «اکثریت در صحنه» هستند، یعنی کسانی که بدلیل منافع مشترک یا به دلیل بودنشان در درون حکومت، طرفدار آن هستند و هر زمان نیاز باشد سازماندهی می شوند. به خواست حکومت، هر گاه نیاز باشد در تجمات مختلف حاضر می شوند و اصولاً مانند سربازان تحت امر فرماندهشان عمل می کنند، با این تفاوت که لباس یک شکل(یونیفرم)ندارند و شبها در خانه های خودشان می خوابند.مانند سربازان احتیاط همگی در مرخصی و در اختیار خود بسر می برند و هر زمان نیاز باشد بسیج می شوند. یک پیام رادیوئی و یا یک فرا خوان آنها را جمع خواهد کرد. این «اکثریت در صحنه» قابلیت نقل و انتقال نیز دارد. مثلاً اگر نیاز باشد «اکثریت» در صحنه ورامین را به کرج دعوت می کنند. یا اینکه از تجمیع «اکثریت»های کوچک در صحنه جاهای دیگر، «اکثریت» بزرگتری را بوجود می آورند. مثلا در تجمع دانشجوی دانشگاهی تهران مسلماً «اکثریت» مخالف حکومت هستند، لذا به هنگام حضور و سخنرانی رئیس جمهور، دست به تشکیل اکثریت می زنند و از «اکثریت» موجود مناطق دیگرقرض می گیرند و با گرد آوری«اکثریتهای در صحنه» مناطق دیگر و دانشگاههای دیگر، تشکیل یک اکثریت بزرگتری را می دهند که بتواند در برابر آمار موجود در دانشگاه تهران نیز حائز «اکثریت» باشند و در راستای احراز و نمایش اکثریت خود، دست به حذف دیگران نیز می زنند. جنین قابلیتی در «اکثریت»های موجود دیگر وجود ندارد. دقیقاً مانند سربازان یک پادگان نظامی ، به هر منطقه و جبهه ای که نیاز باشد منتقل می شوند. این «اکثریت»، «اکثریت پادگانی» نامیده می شود و با انتقالشان به جاهای دیگر، «اکثریت»های دیگر را تحت تأثیر قرا داده و به اقلیت تبدیل می کنند و این در صورتی است که نتوانند جمعیتهای دیگر را حذف یا متفرق کنند.
اکثریت پادگانی حکومت دو هدف را دنبال می کند :
1-نمایش دادن خود، به عنوان پایگاه توده ای و نتیجتاً مشروعیت حکومت.
2- بر هم زدن هر تشکل و جمعیتی که بتواند این نمایش را به چالش بکشد.
بنابراین «اکثریت پادگانی» که گاهاً در فرم سازمان و حزب نیز نمایان می شود کار و هدفی را دنبال می کند که از نیروهای نظامی حافظ حکومت ساخته نیست و در حقیقت هدفی جز تفرقه و پراکندگی توده مردم ندارند و چنانچه بوجودشان نیازی نیاشد، با از دست دادن علت وجودی خویش، خود بخود منحل می شوند. نمونه و مصداق ملموس و عینی این مدعا حزب جمهوری اسلامی در دهه شصت می باشد که به محض از دست دادن علت وجودیش، خودش خودش را منحل کردو در واقع بدست کسانی منحل شد که آنرا زمانی برای تثبیت و بقای خود بوجود آورده بودند، زیرا دیگر نیروهای نظامی، سپاه و بسیج بودند که عهده دار آن وظیفه می شدند. در حقیقت قبضه کنندگان قدرت و حکومت، رهبران حزبی بودند که بسیج، سپاه و کلیه نیروهای نظامی و انتظامی شاخه نظامی اش را تشکیل می دادند، معادن نفت و ثروت، بانکها و وزارت اقتصاد و دارائی و… نیز بازوان اقتصادی آن بوده و هستند، ارشاد و رادیو تلویزیون و آموزش و پرورش هم نقش دستگاه تبلیغاتی و عضو گیری آن حزب را بر عهده داشت و دارد، لذا وجود هر حزبی ولو در حد نام و عنوان، سر مشق بدی می شد و می بایست منحل شود. در غیر آنصورت یادآور حزب رستاخیز و فرمایشی شاه ، و حکومت متهم به سیستم تک حزبی می شد.
در شرایط موجود،حکومت همیشه دارای اکثریت و مورد حمایت اکثریت می باشد و راست هم می گوید. این حکومت بر خاسته از اکثریت جامعه و نماینده اکثریت می باشد. اکثریت پادگانی. باید یقین و باور قطعی داشته باشیم که در غیاب احزاب،هیچ گامی بسوی آزادی و برابری و برادری برداشته نخواهد شد و هر حرکت و جنبشی پیشاپیش محکوم به شکست و انحراف می باشد. 
این جاست که در صحنه سیاسی جامعه، سازمانها و احزاب تعریف می شوند. لذا باید گفت در جامعه ما هیچ حزب و سازمانی وجود ندارد و اگر «نام» ها و «القاب» را بجای حزب و سازمان بپذیریم، باید گفت که هیچ سازمانی دارای اکثریت نیست و در عبارتی دیگر باز باید گفت احزاب و سازمانها گاهی دارای اکثریتی نزدیک به صفر می باشند زیرا قابلیت و توان بسیج و فراخوان طرفداران و حتی اعضای دائم خویش را نیز ندارند.
عدم توان سازمانها در فراخوان هواداران و جذب مردم دلایل مختلفی دارد و از آن میان اولین چیزی مطرح می شود سرکوب و مخالفت حکومت می باشد. یعنی حکومت در درجه اول به سرکوب سازمانها اقدام می کند و با طرح موانع ظاهراً قانونی سد راه پیدایش، رشد و حرکت آنها می شود و هرکجا هم که به لحاظ مصالح خود و  باز تاب سیاسی و خبری آن در جهان، نتواند به چنین کاری اقدام کند، «اکثریت» مخالفین خود را به اقلیت می کشاند. با توان بهره برداری از اکثریت پادگانی، حکومت همیشه در اکثریت بوده و خواهد بود.
اینکه حکومت با « سرکوب »  و با بهره برداری از  «اکثریت پادگانی» توانسته است از  اکثریت حقیقی جامعه بهره برداری کند و در مواقع لزوم حتی تمامی جامعه را در صف هواداران خود به نمایش در آورده و به تبلیغ جهانی آن بپردازد، تنها و تنها یک دلیل دارد، و آن اینکه احزاب و گروههای سیاسی دیگر هیچگونه پایگاهی در درون توده مردم ندارند. توده مردم هیچگونه اعتمادی به احزاب و سازمانهای سیاسی ندارند. در طول سالهای گذشته عملکرد سازمانهای سیاسی طوری نبوده که توده مردم بتوانند بر روی آنان حسابی باز کنند و حتی در گویش روزانه مردم آنانرا رقیب حکومت در کسب قدرت تلقی کرده و باورشان را اینطور بیان می کنند: دعوا سر لحاف ملا است»
در چنین شرایطی احزاب و سازمانهای سیاسی یا باید نسبت به گذشته و عملکردشان تجدید نظر کنند یا بپذیرند که وجود و حضورشان نه اینکه مفید نبوده بلکه به انفعال مردم انجامیده. لذا اگر صادق باشند باید پایان موجودیت اسمی خویش را اعلام کنند که البته در راستای شعار های خودعملاً موجودتی نداشته اند. در غیر اینصورت کما فی السابق خودشان مانع بزرگی در راه پیدایش و بنیان احزاب نوین و مردمی خواهند شد و عملاً جریان جامعه را در جهت خواست حکومت به پیش می برند. خواست حکومت چیزی جز حزب زدائی نبوده است و رمز موفقیتش نیز نه در سرکوب، که در عملکرد احزاب نهفته بوده است. به جز تجدید نظر اساسی و یا اعلام انحلال، اگر بر موجودیت و روش کما فی السابقشان اصرار بورزند متهم به خیانت خواهند شد. البته خیانت اتهام کوچکی خواهد بود، زیرا نظریه «واکسیناسیون انقلاب» می خواهد به این امر بپردازد که اصولاً احزاب موجود در جهت قوام و بقای حکومت بنیان گذاشته شده اند. و اساساً احزاب موجود ستون پنجم حکومت می باشند.
در سالهای اخیر هر گاه بازار و تنورانتخابات حکومت سرد بوده، سازمان به اصطلاح سیاسی «ملی مذهبی ها»، «نهضت آزادی» دکتر معین ها، دکتر یزدی ها به داد حکومت رسیده اند و آنرا از ورطه ور شکستگی نجات داده اند. اصلاح طلب ها و گروههای زیادی یکسر شعار رفراندم داده اند. این در حالی است که خامنه حضور در انتخابات را رفراندم و رأی به حکومت اعلام می کند ، اما آقایان چهار نعل در میدان انتخابات یورتمه می روند بدون اینکه چیزی نصیبشان بشود و به فرض محال اگر موفق و صاحب کرسی ای نیز می شدند یا بشوند مجال و امکان هیچ کاری ندارند الا آب ریختن به آسیاب خامنه ای. تقّلا می کرده اند و می کنند که سوار کشتی ای بشوند که سکانش در دست دیگری است، طبیعتاً هر گاه چنین کشتی ای دچار طوفان شود جان چنین سر نشینانی نیز به خطر می افتد و مجبورند به نجات کشتی و نا خدایش بشتابند. لذا خیانت کوچکترین اتهام اینان است . البته در پروسه و نظریه «واکسیناسیون انقلاب» ما آنها را ستون پنجم دشمن به حساب می آوریم. این حرفها که من زندان بودم، حبس کشیدم، با مصدق شله زردمی خوردیم، بدرد فریب و عقب راندن توده می خورد و بس.
امروز احزاب سیاسی ثابت کرده اند که در فکرجذب و سازماندهی مردم نیستند و در حقیقت سربازان گمنام حکومتی می باشندکه در کنار سربازان رسمی(طرفداران علنی حکومت) یعنی آن اکثریت پادگانی به پیشبرد یک پروژه می پردازند. اگر« الله کرم »ها را نمونه سرباز رسمی حکومت بگیرم، سرباز گمنامش  دکتر یزدی ها خواهند.

باید از القاب و عناوین نهراسید و بدون توجه به حضور سازمانهای سیاسی موجود و با سابقه ، اقدام به سازماندهی و ایجاد احزاب سیاسی نوینی کرد که توده مردم جائی برای حضور در آن داشته باشند. چنی امر خطیری می تواند با دو نفر بنیان گذاری شود. بدون آنکه آن دو نفر پیشوند دکتر یا مهندس داشته باشند. هر «دو نفری» می تواند هسته یک حزب سیاسی باشد که جامعه را متحول کند. میزان تحصیلات، عنوان، شغل و سوابق دهن پرکن صرفاً بکار عقب راندن و انفعال توده مردم می آید. این فکر باید در سر هر فردی باشد که وجودخود را در چهار چوب تشکل و حزب معنا و اثبات کند. اگر حزبی وجود ندارد که بتوان جذب آن شد لاجرم باید به تأسیس ان اقدام کرد. نیاز به کسب اجازه از کسی هم نیست زیرا این فکر یک امر بدیهی است. حکومتهای خود کامه همواره با چنین تفکری مبارزه کرده اند. کله گنده ها و احزاب و سازمانهای نا کار آمد نیز به در نطفه خفه کردن چنین تفکری کمک فراوان کرده اند. چنین پیشنهاد و تفکری به همان اندازه که در بدو امر ممکن است خنده دار به نظر برسد،ضروری و بدیهی است.
سرنوشت جامعه بدست کسانی رقم می خورد که در چهار چوب تفکری جمعی و سازمانی حضور دارند، امروز هیچ تفکر جمعی و سازمان یافته ای که در خدمت آرمانهای مردم باشد وجود ندارد.  اکثریت، در چهار چوب یک تشکل سازمان یافته که توده مردم در آن حضور فعال داشته باشند معنی و تعریف می شود، وگرنه هفتاد میلیون نفر مخالف خکومت اکثریتی برابر با یک نفره خواهند داشت و همواره مغلوب آن اکثریت پادگانی خواهند بود.
مردم حتی وقتی کارد به استخوانشان می رسد باز منتظر می مانند دستی از غیب در آید، رستمی پیدا شود تا به او بپیوندند و از طریق او داد خواهی کنند. رستم کسی نیست که قدرتی خارق العاده داشته باشد. رستم اولین نفر است و اولین نفر رستم.
من نیز منتظر رستمی نشسته ام، رستمی، که اگر نیست ،خود به رستم بپیوندد.
شرایط اقتصادی و فضای اجتماعی نا امنی که بوجود آمده، پیشاپیش مردم وا می دارد که به نصیحت سعدی گوش کرده و « سر خویش گرفته و راه مجانبت پیش»  و این ویژگی به خواست حکومت کمک می کند که هیچ اکثریتی در برابرش قد علم نکند. در چنین شرایطی هیچ تحولی پیش نخواهدآمد و ستمگران همواره بر خر مراد سوار خواهند بود. در حالیکه که اکثریتی پادگانی به دنبال چهار نعل بدنبال منافع خویش هستند انتظار شورش و خیزش مردم چشمداشتی ساده لوهانه خواهد بود. نباید منتظر اتفاقاتی نظیر آنچه در 22 بهمن 57رخ داد نشست.باید دانست چنان حوادثی بدست کسانی طراحی و اجرا می شود که بدنبال مصالح و منافع سیاسی خود می باشند و مسلماً از خارج از مرزها کنترل می شوند. این چیزی است که یکبار بنام انقلاب اجرا کردند و مردم سیاه لشکر آن شدند. امروز حکومت ایران به لطف حمایت کشور هائی بر سر پا مانده که در چهره دشمن حکومت معرفی می شوند، در حالیکه آنان دشمنان منافع و مصالح مردمند و نه حکومت. امروز آمریکا و کشور های قدرتمند هستند که گاهواره حکومت را می جنبانند. بلاهت و جهالتی خیانت گونه لازم است که منتظر تحولی از خارج بمانیم.
ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران به ساعتش نگاه می کند و می گوید: «اعلیحضرت سه دقیقه بیشتر وقت ندارید . بجنب هوا پیما منتظر است.» حالا پسر آن اعلیحضرت و طرفدارانش و خیل اپوزیسیون خود خوانده، نشسته اند که آمریکا اجازه ورود مجدد بدهد و حکومت خود نشانده اش را سرنگون کند. و بد تر از آن گروههای سیاسی ای که زمانی خود را ضد امپریالیست می خواندند. آمریکا مصالحش بهتر دیگران تشخیص میدهد. بنابراین هرتغییر خود بخودی و بیرون از کنترل و مبارزات احزاب سیاسی چیزی خواهد بود مانند آنچه 22بهمن اتفاق افتاد.

ظلّ الله

خدایا سایه ات کوتاه باد از سر
که از سنگینی این سایه
دیگر راست کِی گردد کمر
کِی آب راحت از گلو پائین رود ما را
چه سر آسود بر بالین
کدامین خواب در چشمان تر نشکست
کدامین شام تار ما سحر شد
کی براین شب بامداد آید
خدایاطاقت بیداد دیگر نیست
کوته سایه ات از سر
دمی بر ما ترحم کن
خدایامن نمی دانم کجائی
در زمین؟
در عرش ؟
یا در آسمان هفتمین
هشتم ؟
کجا ؟
یا نا کجا
هر جا که هستی
سایه ات ما را بدنبال است
یا بر سر
که خود را شاه می نامد گهی
گه رهبر و رائد
ولیّ و جانشین حق
امام و شیخ
یا روح خدا، قائد
و گاهی هم
کشیش و پاپ
یا اسقف
و شاید امپراتور جهان
امّا دریغا
هر چه باشد
یا که هر چه هست
ظلّ الله خوانندش
و بر ما ارمغان آرد همه فقر و فلاکت را
ستم
زندان
بلا
جور و جفا
جهل و حقارت را
بهشتی هم اگر داری
به دنیا دار بفروشند
ما را قدرت بیع و شرائی نیست
و تو بر ما فکندی سایه
گاهی نام او ُضحّاک
گهی با نام خسرو آمد و گه موبد نا پاک
گهی نامش خلیفه بود
گاهی منجی موعود
گهی چون شبروان آیدبه تاراج
گهی مأمور بیت المال یا باج
زکات نان نا خورده برد درویش را هر دم
و از پستان مادر خُمس شیر طفل بستاند
خدایاسایه کوته کن ز سر ما را
که سامان نیست سرها را
ز شرّ سایه های شوم
شرّ ظلم ظلّ الله
خدایا ظلّ خود بردار تا آنی بیاسائیم
از این عدل و داد اهرمن گونه
از این قسمت
از این تقدیر
از این قسط وارونه
خــدایا ظلّ شیطـان را ضلالت بیش از این باشد؟!

ح درویــش

آخوند 5 ( کافر یا منافق؟ )

«اسرائیلی ها هزار برابر بهتر از فلسطینی های…..گ سنّی هستند. فدک را یهودیها به حضرت فاطمه هدیه دادند، اما این ….گ سنی ها بودند که آنرا غصب کردند

این عبارات به کرات از آخوند هاشنیده می شد. و بخصوص از آخوندهائی که بیشتر از همه خود را مدافع اسلام می دانستند.

فدک، باغ، باغستان یا قریه آباد و سر سبزی بود که که توسط قومی از اقوام یهود به پیامبر هدیه شده بود. در عبارتی منطقی تر، غنیمتی بود که بدون جنگ و دادطلبانه به مسلمانان تسلیم شده بود و بدین لحاظ حق دخل و تصرف آن به پیامبر واگذار می شد. پیامبر نیز آنرا به فاطمه هدیه کردند. پس از فوت پیامبر و در زمان خلافت ابوبکر از تملک فاطمه خارج شد.

آخوند ها مدعی هستند که علی و فاطمه بارها قوت لایموت افطاری رمضانشان را نیز به فقرا هدیه کردند و سر گرسنه به بالین نهادند. ما نیز این را می پذیریم. اما معلوم نیست کسانی که حتی قوت لایموتشان را  به نیازمندان می بخشیدند و از مال دنیا چیزی برای خود نمی خواستند، آن باغ و ثروت بزرگ را برای چه می خواستند؟ مگر نه اینکه تجمع ثروت در دست افراد باعث محرومیت دیگران می شود؟ مگرنه اینکه علی می گفت: » اگر نه برای احقاق حق ستمدیدگان باشد، تمامی این حکومت و ثروت دنیا در نظرم بی ارزش تر از ذره آبی است که به هنگام عطسه بزی به بیرون ترشح می شود؟! حالا باید پرسید علی و فاطمه آن ثروت و ملک را برای چه می خواستند؟

جواب :

1- استفاده و بهره مندی خود و خانواده اش.
2- برای تقویت نهضت شیعه و کسب خلافت غصب شده اش.
3- برای رفع نیاز محرومین و فقرا.

جواب اول که نقض غرضی آشکار است بر اعتقادی که نسبت به علی و فاطمه داریم و مورد قبول هیچکس نیست و خود می تواند اهانت به آنان تلقی شود.
در مورد دوم نیز تاریخ گواهی می دهد که علی حتی پس از قتل عثمان نیز اقدامی در جهت کسب خلافت انجام نداد. حتی از امکانات فراوانی که در اختیارش بود بهره برداری نکرد و بخاطر جلو گیری از تفرقه و فروپاشی حکومت نو پای اسلامی از تمامی حقوق خود در گذشت.
مورد سوم نیز موضوعیت ندارد،زیرا اولا تجمع و انحصار ثروت در دست افراد پیشاپیش محرومیت دیگران را در بر دارد و دوم اینکه به لحاظ اقتصادی و بهره برداری از بیت المال و مساوات، تاریخ شیعه و سنی ، گواهی می دهند که  در زمان خلافت ابوبکر (و حتی تا پایان حکومت عمر)سیره و روش پیامبر حاکم بود و علی نیز نسبت به امور اقتصادی اعتراضی نداشت.  بنابر این استرداد فدک می تواند عملی انقلابی و منطبق با احکام اقتصادی اسلام تلقی شود.

اینکه در زمان اوبکر و عمر امتیازاتی شامل حال بعضی از صحابه( و همچنین عایشه) شد دلیل و توجیهی بر مقابله به مثل نمی باشد و زندگی علی و فاطمه ثابت کرده که حتی خود را مالک بلامنازغ حاصل دسترنج خویش نیز نمی دانستند. در قاموس قرآن و اسلام و سنت پیامبر و ائمه، انسان مالک قسمتی از حاصل دسترنج خویش است نه تمامی آن، دیگر تکلیف فدک و اموال هدیه ای و باد آورده معلوم است. للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء نصیب مما اکتسبن.(32 نساء) بر طبق حکم صریح این آیه افراد حتی مالک مطلق تمامی دسترنج خویش نیستند و چنانکه قرآن می گوید : مردان و زنان «بهره ای» از حاصل دسترنج و کارشان را مالکند و «بهره ای»یا«نصیب» گاه حتی معنائی کمتر از نصف دارد و اندازه آن بر اساس نیاز و شرایط اقتصادی جامعه تعیین می شود. مسئله آخوند ها و رفسنجانی ها و عبد الرحمان عوف ربطی به اسلام و اقتصاد اسلام ندارد.

اینکه آخوندها قوم یهود و بنی اسرائیل را بهتر از  اهل تسنن می دانند مربوط به اعتقادات و بر داشت فرقه گرایانه انان از اسلام است و امروز نیز به آن معتقدند،اما اکنون بلحاظ مصالح سیاسی و حکومتشان آنرا پنهان می کنند ، گرچه گاه گاه از دستشان در می رود و در جاهائی آشکار می شود.

البته بنده در مقام درجه بندی و خوب و بد کردن هیچ قوم و نژادی نیستم. در مورد قوم یهود تنها به این نکته اشاره می کنم که یکی از بزرگترین افتخارات ما ایرانیان این است که در دو برهه حساس تاریخی ناجی و حامی یهود یوده ایم.  ایرانیان یکبار قوم یهود را از ورطه نابودی حکومت بابل نجات داده و در جنگ جهانی دوم نیز یهودیان زیادی صرفاً به خاطر ایرانی بودن یا منتسب به ایران بودن از مرگ نجات یافتند. بعد از حدود نیم قرن شاید هنوز  باشند یهودیانی که زنده بودنشان را مرهون داشتن پاسپورت و مدرک جعلی ایرانی می دانند. این بدان معناست که در زمان جنگ جهانی تنها و تنها کشوری می توانست وطن قوم یهود محسوب بشود ایران بود و لاغیر. تابعیت هیچ کشوری از یهودیان پذیرفته نبود جز ایران، و تنها ایران بود که یهود را قومی از اقوام ایرانی به حساب می آورد. لذا باید توجه داشت که آخوند حتی معادلات ریاضی را نیز در صورتی می پذیرد که جوابگوی امیالش باشد و لاغیر. از این قائده ظالقانی و منتظری نیز مستثنی نبود ه ونیستند. بنابراین طرح مسئله فدک  از دشمنی اساسی و اصولی آخوند با اسلام حکایت می کند.

آخوندها با در انحصار در آوردن اسلام ، در ذهن توده های شیعه تصویری بوجود آورده اندکه گویا اهل تسنن به خلافت امام علی اعتقاد ندارند و حتی اهل تسنن را مخالف و دشمن اهل بیت پیامبر و علی معرفی کرده و می کنند. به یک نمونه کوچک که در ترکیه برای من پیش آمد اشاره می کنم :

سال 1382در استانبول و در لابی هتلی نشسته بودم. مرد مسنی که اهل کردستان ایران بود روبروی من نشسته بود. از من پرسید : « شما خیلی خوب فارسی حرف می زنید. اصلاً لهجه ندارید.
ــــــ اتفاقآ خیلی ها زود می فهمند که اصفهانی هستم.
ــــــ مگر شما کرد نیستید؟
ــــــ نه، چطور ؟
ــــــ آخه امروز در مسجد دیدمتان که نماز می خواندید. من در صف پشت سر شما بودم.
ــــــ مگر فقط کرد ها نماز می خوانند؟
ــــــ آخر شما دست بسته نماز می خواندید. اصفهانیها همه شیعه هستند.
ـــــ چه فرقی می کنه؟ اهل تسنن هم گاهی با دستهای باز نماز می خوانند. تازه نماز جماعت باید سمبل اتحاد و یکرنگی باشد. یک فرد سنی مذهب نیز اگر با جماعت شیعه نماز بخواند باید مثل دیگران به نمار بایستد. وگرنه بهتر است هر گز نماز نخوانیم.»

بحث ما  خیلی طولانی و گسترده شد و از آنجمله ایشان به اتفاقی که برایش افتاده بود اشاره کرد و ادامه داد : » من و یکی از دوستانم که او نیز اهل تسنن می باشدبا هم تقاضای پاسپورت کردیم. دوستم پس از ده بیست روزی پاسپورتش را دریافت کرد اما، من تا یکی دو ماه بعدش دوندگی می کردم و نمی فهمیدم مشکل از کجاست. نهایتاً نامه ای دریافت کردم مبنی بر اینکه به فلان نهاد مراجعه کنم. وقتی رفتم آنجا باشخصی بر خورد کردم که از من سؤالات متفاوتی پرسید. من هم عصبانی شدم . گفتم بابا نخواستیم. من با دوستم باهم و در شرایط کاملاً مساوی تقاضای پاسپورت کردیم. الان دو ماه است که دوستم پاسپورتش را دریافت کرده. من هنوز دارم اینور و اونور می دوم . « ایشان به من گفت اتفاقاً شرایط مساوی ندارید.
ـــــ چطور؟
ـــــ برای اینکه شما مذهب خود را اشتباهی اعلام کرده اید.
ـــــ نه، من اهل تسنن هستم و همین را نیز اعلام کرده ام .
ـــــ پس چرا نام شما علی است؟ مگر سنی ها هم نام علی می گذارند؟ شما که علی را قبول ندارید.
ـــــ کی گفته؟ تازه ما بیشتر از شما نیز به علی و خاندانش احترام می گذاریم.
ـــــ چطوری ؟
ـــــ همینکه به آنان تهمت نمی زنیم بالا ترین احترام است. تازه با اینکه علی خلیفه چهارم است در احترام گذاری رتبه اول را پیش ما دارد. »

هموطن کرد اهل تسنن ادامه داد که آره : «ایشان اینطوری فهمیده بود که اهل تسنن دشمن خاندان علی و پیامبر می باشند و چون نام من علی بود فکر کرده من دروغ گفته ام و یا اینکه اشتباهی رخ داده، لذا پرونده مرا مخدوشه اعلام کرده بود و نتیجتآ کار من دو ماه عقب افتاد. البته بعد از آن بحث و گفتگوئی که بین ما رد و بدل شد در پوستش نمی گنجید و بلافاصله تلفن زد که در اسرع وقت پاسپورت را تحویلم بدهند. موقع خدا حافظی به من گفت هر وقت هر کاری داشتی من در خدمتم.
من ادامه دادم:
ـــــ تمام مصیبتهای ما از آنجا سر چشمه می گیرد که اسلام را از زبان آخوند شنیده ایم. آخوند هم که در دشمنی اش با اسلام جای بحث و شک ندارد.
ـــــ البته اهل تسنن هم متقابلاً تصورات غلطی از شیعه دارند. مثلاً کسی فکر نمی کند یک فرد شیعه مانند شما در وسط صف نماز جماعت اهل تسنن به نماز بایستد. دست بسته نماز بخواند و….
ـــــ آخر شما اهل تسنن نیز آخوند دارید. فرقی نمی کند. بزرگترین دشمنان مذاهب و بخصوص مذاهب ابراهیمی در بین متولیان آن مذاهب بوده اند نه جای دیگر. امروز بزرگترین دشمن اسلام و مسلمین آخوند است. گرگ در لباس میش.  کافر و منافق یکجا. والسلام!

آخوند 4

به نسبتی که ما چیزی را دوست داشته باشیم، انگیزه قوی تری برای رسیدن به آن چیز در ما بوجود می آید و نتیجتاً شانس بیشتری در رسیدن به هدف و خواسته خود خواهیم داشت . انگیزه قوی  موتور محرکه ای است که می تواند استعدادهای ویژه و بالقوه افراد را شکوفا کرده و به فعل در آورد. همه اینها هنگامی اتفاق می افتد که فرد آزادی عمل داشته باشد تا بتواند در راستای انگیزه و علائق خود دست به انتخاب بزند. در شرایطی که آزادی عمل و حق انتخاب وجود نداشته باشد، «دوست داشتن» و« انگیزه» مفهومی نخواهد داشت.

رشد کافی و بلوغ جسمی و فکری مناسب، «دوست داشتن ها» و«انگیزه ها»ی پایدار تر و اصولی تری را بهمراه خواهند داشت. پی گیری و مطالعه مذهب، فلسفه و علوم انسانی، نیازمند عشق و علاقه و انگیزه ای عمیق و پایدار می باشند که چنین چیزی در سنین طفولیت هرگز میسر نیست. گذشته از آزادی و حق انتخاب، فرد باید پرورش، رشد و ساز و کار لازم برای بروز علاقه و انگیزه هایش را داشته باشد تا پس از آن دست به انتخاب بزند. جز این باشد چیزی به بار نخواهد آورد مگر، بیزاری، انحراف و بد فهمی، خروج از مسیر طبیعی رشد و نهایتاً فرد استعداد و امکان فهم آن را از دست خواهد داد.

تا سال 1357  اکثریت قابل توجهی از آخوندها از طفولیت و توسط خانواده هایشان به طلبگی سپرده شده بودند.  در موارد زیادی، سواد آموزی را از همان مدارس طلبگی شروع می کردند. یعنی از سنینی شش هفت سالگی . حتی در سالهای دهه پنجاه ندرتاً دیده می شد که طلبه ای بعد از دبستان وارد طلبگی شده باشد. تعداد بسیار انگشت شماری بودند که با تحصیلات دبیرستانی یا دیپلم و با انگیزه های بیشتر  سیاسی وارد طلبگی می شدند که چنین طلبه هائی امروز غالباً جایگاهی در حوزه ها ندارند و اکثراً آنها امروز افرادی مسئله دار قلمداد می شوند و خود منتقد آخوندگری می باشند و بعضاً طرد هم شده اند که این خود دلیل دیدگاه متفاوت آنها نسبت به مذهب می باشد. زیرا چنین افرادی مذهب و مطالعه مذهبی را انتخاب کرده اند و به همین لحاظ دیدگاهی روشنتر ونسبتاً روشنفکرانه نسبت به مذهب دارند.

امروز حتی بسیاری از تحصیلکردهای دانشگاهی را می بینیم که رشته های دانشگاهی را بر اساس کسب پست و شغل و موقعیت اجتماعی و در آمد مادی انتخاب کرده اند و به همین لحاظ مثلاً پزشکانی را می بینیم که قریحه و ذوق طبابت ندارند و در نتیجه بیشتر به کسب می پردازند تا طبابت. دانشگاهیانی را می بینیم که هیج ذوق و استعدادی در ادبیات ندارند اما لیسانس و دکترای ادبیات دارند، زیرا رشته ادبیات را پس از ناکامی در  رشته های فنی و یا پولساز انتخاب کرده اندو در حقیقت، این رشته تحصیلی و بد حادثه است که آنها را انتخاب کرده است.

در چنین شرایطی مذهب و حساس ترین امور جامعه در دست کسانی قرار می گیرد که کمترین قریحه و استعداد را در مذهب دارند. طبیعی است که آنرا نفهمند و به مذهب به عنوان شغل و حرفه نگاه  کنند تا یک مسؤلیت و تعهدی انسانی الهی. آخوند بیش از آنکه مبلغ و مبین مذهب باشد، خود از مذهب انتقام می کشد. مذهبی که بر خود او تحمیل شده و حتی او را از درک و فهم حقیقت آن محروم کرده است. اگر به زبان آمار و ارقام سخن بگوئیم، معلوم می شود که از زمان قرار گرفتن آخوند در مسند قدرت و امور جامعه درصد عظیمی از مردم از اسلام گریزان شده اند. در طی 25 سال، آخوند جنان از اسلام و مذهب انتقام  گرفته که از دست هیچ لامذهب و ضد مذهبی ساخته نبوده است. اینها همه پیامدطبیعی تحمیل، و ندادن حق انتخاب، وسلب آزادی است. سلب آزادی اطفال معصومی که به شرط پسر بودن نذر حوزه های طلبگی می شدند. سلب آزادی فرزندانی که «ما به ازا»ی نذر و پیش خرید بهشت پدرانشان می شدند. از آنجا که دزدی، فاحشه گری، اعتیاد و فساد، باز تاب و پیامد ناهنجاری جامعه می باشد، قربانیان این ناهنجاری با عمل کردشان از جامعه انتقام می گیرند. آخوند نیز همین کار را می کند و از مذهب و جامعه انتقام می کشد. آفتاب آمد دلیل آفتاب

اعتراف 1 (ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد)

موتوا قبل ان تموتوا

سال پنجاه و هشت بود. رادیو و تلویزیون مرتباً اخبار ویرایش شده منطقه نا آرام کردستان را به خورد خلق غیر کُرد می رساند. من و ما اصفهانیها بیشتر از همه خود را شریک انغلاب(ق) میدانیم. قرارمان هم این است که همه چیز خوب و سر جای خودش باشد. دیگر شاه و ساواک و این حرفانیست. امام است و نائب امام و فغیه(!) و مجتهد. اگر کُردهای فریب خورده و گروهکهای بی دین و وابسته اجازه بدهند، قبل از آنکه آب سیفون توالت به خزینه فاضلاب برسد، ما به مدینه فاضله(اب)خواهیم رسید . اما افسوس که نمی گذارند. یا از آزادی حرف می زنند ، یا از حقوق انسانی، یا اینکه تبیعیض قومی را مطرح می کنند.

تا ساعتهای دو و سه بعد از ظهر از خانه بیرون نرفتم. اما می شنیدم که شهر(اصفهان) از پاوه و سنندج هم شلوغ تره. از حمله به کتابفروشی های ضد انقلاب بگیر تا سوزاندن کتب ضالّه و تظاهرات بی وقفه.

با دوست قدیمی(س) ام که دیگر برادر زنم شده بود، رفتیم بیرون ببینیم چه خبره. از چهار راه تختی به بعد دود کاغذ به مشام می رشید. هر چه به طرف چهارباغ نزدیک می شدیم بوی سوختگی و دود کاغذ شدیدتر می شد. چند جا در وسط چهار باغ عباسی، بین دو خیابان به خرمنهای سوخته کتاب برخوردیم. معلوم بود که از صبح تا آنوقت روز دیگر چیزی برای ما باقی نگذاشته بودند که به فیض برسیم. رفتیم جلو تا رسیدیم روبروی مدرسه چهارباغ. دیدم که عده ای از پنجره های در کرکره ای پاساژ(م) بالا می روند. شلوغ بود . می گفتند داخل کتابفروشی پاساژ پر است از کتابهای مضره و درب را بسته اند که کسی وارد نشود. آنها می رفتند که کتب مضره را کشف و خرمن کنند. من صاحب کتابفروشی را می شناختم. در یکی دو سال قبل و بعد از واقعه 22بهمن دانشجو بودم و هر وقت کتابی کمیاب بود از آنجا تهیه می کردم. حتی یادمه یکروز  دو کتاب درسی از او خریدم و موقع خارج شدن از کتابفروشی بر گشتم و از بیرون چهار چوب در پرسیدم : راستی آقای +++ ،مالکیت منشاء خانواده، چنده؟ کتابفروش فلکزده همانطور که روی صندلی لم داده بود با دست اشاره کرد : « بیا تو، بیاتو، بیاتو، بیاتو. رفتم داخل.

ـــــــ از کجا می آئی تو ؟!
ـــــــ از چهار راه بنائی، چی شده ؟ چه خبره؟
ـــــــ هر کی ندونه فکر می کنه از پاریس اومده ای. این حرفا چیه ؟ داد می زنی ؟ مگه شکلات می خوای؟
ــــــ مگه چی شده ؟
ــــــ اولاً که ندارم. دویماً نه تا امروز داشته و نه اون را دیده ام و نه حتی خونده ام. تو هم اگر می خواهی کله ات رابباد بدی حرفی نیست ، اما برای مردم درد و سر درست نکن.
ــــــ برو بابا، شما هنوز تو حال و هوای زمان شاه زندگی می کنی. تموم شد. خدا حافظ، نخواستیم.»

چند دقیقه ای پشت درب پاساژ ایستادیم .با پرت شدن چند جلد کتاب بر روی سر جمعیت فهمیدم که کتابفروشی را تسخیر کرده اند. جمعیت مانند سیل زده ها و یا زلزله زده هائی که کمکهای غذائی پرت شده از هلیکوپتر های امداد را در هوا می قاپند، به هوا می پریدند و با حرص و ولعی هیجانی کتابها را در هوا می قاپیدند. کتابها کم بودند و افراد زیاد. بنا براین به سوزاندن نمی رسید و به محض رسیدنشان به دسترس جمعیت چنان تکه پاره می شدند که کاغذ خوردکن های آمریکائی به گردشان هم نمی رسید. با سعی و تلاش، زیاد یک کتاب از تو هوا گرفتم . بی اختیار و طبق عادت خواستم بازش کنم ببینم چیه، چه نوشته، مال کیه ، چی می گه، در باره چیه؟

آدم ساده لوح احمق! اینجا جای کتاب خواندنه؟!
دهها دست کتاب را از دستم قاپید و حسرت پاره کردن یک ورقش را بر دلم گذاشتند.
کتاب بعدی را که گیر آوردم گذاشتم زیر بغلم و سعی کردم که از جمعیت خارج شوم تا بتوانم بخوانمش. دل غافل! مانند جمعیت بازیکنان راگبی بر سرم ریختند و حتی بعد از آنکه کتاب پاره پوره شده بود عده ای مثل بازیکنان راکبی که توپ را گم گرده اند باز دست توی لنگ و پاچه من می کردند و دنبال کتابی که نبود می گشتند.

ساده اندیشی به کمکم آمد و از شر حماقت نجاتم داد. با خود گفتم، مرتیکه خر، اونهائی که رفتن اون بالا می دونن چه کتابی را بیاندازن پائین. حالا  توی این شلوغی آقای مطالعه شده ای؟! کتابی را که می اندازند پائین یقیناً بد است دیگه. حالا تو می خوای باز بینی کنی.

آنروز رفته بودیم که به دیگران بپیوندیم و همانکاری را بکنیم که بقیه می کردند، اما نمی دانم چرا از آن جمعیت جدا شدیم. آنموقع متوجه نبودم که من نمی توانم کتاب پاره کنم. تا یادمه هر چیزی که کتاب شده باشدرا دوست داشتم. برای خواندن، یا برای نگهداشتن در طبقه کتابخانه و یا برای دادن به دیگران که بخوانند. دکور کتابخانه برایم زیبا تر از هر تابلوی نقاشی ای بود. اما پاره کردن و سوزاندن کتاب را نمی فهمیدم. آنروز ظاهراً سوزانده شدن کتب ظاله را تأئید می کردم اما، نمی دانم چرا اگر همان کتابهای بد بدستم می رسید بعد از خواندن فقط یک کار دیگر به فکرم می رسید، و آن اینکه آنرا جلد بگیرم و برای دو باره خواندن نگهش بدارم. همین.

از آن جمعیت فاصله گرفتیم. جمعیتی کوچک دیگری توجهمان را جلب کرد. همه بدور کیشه یا کیوسک کوچک یک کتابفروشی حلقه زده بودند. همه اصفهانیها آنرا می شناسند و هر کس یکبار از پیاده رو غربی چهارباغ(سمت مقابل مدرسه چهارباغ) بگذرد متوجه وجود آن کیوسک کتابفروشی می شود.اتاقکی کوچک و انباشته از کتاب. تا یادم می آید این اتاقک در کنار پیاده رو چهار باغ بوده و هنوز هم باید باشد. اگر اشتباه نکنم آنموقع صاحبش  پیر مردی بود(حد اقل نسبت به ماها)که گویا شنوائیش(گوشش) کمی ضعیف بود. بیچاره در چند متری کنار پیاده رو ایستاده بود و با نگرانی، جمعیتی که بدور کیوسک حلقه زده بودند را می نگریست. در بین جمعیت چند نفر راشناختم. دانشجو و بچه محلمان بودند. یکی از آنها را از دوران دبیرستان می شناختم. رفتیم جلو و بعد از احوالپرسی مشغول صحبت شدیم. صحبت پیرامون معضل و بغرنج آن زمان کشور و شهرمان، یعنی در باره آن اتاقک کتاب و نشریه فروشی بود. « سیّد ر.. چه خبره؟
ــــــ پیر مرده از صبح کیوسک را بسته و می ترسه باز کنه. همین کنار ایستاده و حرف هم نمی زنه.
ــــــ اگه ریگی به کفشش نبود باز می کرد. چند تا می رفتن کتابها را می دیدند و کنترل می کردند. اگر کتاب آنچنانی نداشته باشه که نباید بترسه.
ــــــ چند بار بهش گفتند.قبول نکرد. گفت همه کتابها از همینجا پیداست. می بینید که، قرآن و نهج البلاغه و …..ست.
ــــــ حتماً اون زیر میرا چیزی داره، اگه نه ….. .
ــــــ توی این صندوقهای آهنی جلو کیوسک هم پراز کتابه. قفل های گردن کلفتی هم داره.
ــــــ قفل ها را بی خیال سیّد. به سه سوت باز می شه.
ــــــ می تونی؟
ــــــ آره.
ــــــ پس معطل چی هستی؟!
ــــــ این جمعیت خری که جلو پاساژ دیدم، خیلی هاشون اومدن اینجا.
ــــــ خوب!
ــــــ خوب که خوب، اینا فقط دنبال یک چیزی می گردند که جر بدهند یا بسوزانند. فکر نمی کنم اگر قرآن ها را هم بدستشون برسه پاره نکنند.اصلاً کسی نگاه نمی کنه . نمی شه . فقط دستاشون کار می کنه . نه نگاه می کنند و نه کسی فرصت می دهد.درنگ بکنی یکی دیگه اجر و ثوابشا می بره. قاپ می زنند و تکه پاره می کنند. هر ورق بین بیست تا دست گم می شه. اینها مثل مردم شام اومدن که ثواب سنگ زدن به اسرا نصیبشون بشه. نیومدن که
اسیرها را شناسائی کنند. کسی دنبال بی گناه نمی گرده. زدن گناهکار اجر و ثواب داره. بیگناه به درد کسی نمی خوره. پس بهتره همه گناهکار باشن. چی می گی تو؟
ــــــ ببین من خیلی ها که اینجا هستند را می شناسم. تو قفل را باز کن، من و تو و یکی دو نفر دیگر کتابها را می بینیم .حالا چارتا کتاب فلان هم داخلشون بود بر می داریم و بقیه را میذاریم سر جاشون و به پیر مرده می گیم بیاد یک قفل دیگه درش بزنه. اصلاً کیوسک را باز کنه، دیگه مسئله حلّه.کسی کارش نداره.»
اگر می خواستم قفل بدبختیها و شانسم را باز کنم به این راحتی باز نمی شد. اما چون قرار بود برگ سیاهی بر اوراق زندگیم رقم بخورد، قفل به همان سوت اول باز شد، نه سه سوتی که گفته بودم. جمعیت مانند قحطی زده ها، یا به مثل گله گرگهای گرسنه حمله می کرد. مانند گله کفتار همدیگر را هل می دادند که زود تر از بقیه به لاشه مردار برسند. البته آنان از کفتارها حریص تر بودند چون با رسیدن به آن لاش، ثواب بدر و احد نیز نصیبشان میشدو به بهشت هم می رسیدند. در هجوم اول و به محض باز شدن در، من بداخل صندوق و لای کتابها چماله شدم. قبل از آنکه کتاب بشوم، سید و دوست من و آن چند نفر آشنای سیّد نجاتم دادند و از داخل صندوق بیرون آمدم. نیم ساعتی دستها را به هم حلقه کردیم تا جلو هجوم آن فوج وحوش را بگیریم که شاید سیّد بتواند کتابها را کنترل کند و اگر کتابی وجود دارد که مخل نظم جامعه بشری شده و حقوق انسانی ما را تهدید می کند، پیدا کرده و بدست آن خیل … معدوم شود. سیدنیمی از کتابها که اکثراً قرآن و نهج البلاغه بود را کنار زد و چیزی پیدا نکرد. اما ما دیگر توان مقاومت نداشتیم و چهار پنج نفری نمی توانستیم  جلو فشار امت قرآن را بگیریم. به سید گفتیم که بیا بیرون . ولش کن. سید به جمعیت گفت هیچی غیر از قرآن و کتابهای معمولی نیست بگذارید صاحبش بیاد جمع جورش کنه. اما جمعیت که فهمید ما دیگر داریم می رویم حمله کرد  تا به ما بیاموزد که کنترل و باز بینی کتاب چگونه است.

تامیدان انقلاب(سی وسه پل) رفتیم و برگشتیم. نیم ساعت یا کمی بیشتر نگذشته بود که باز به جلو همان کیوسک رسیدیم. در نیودن ما مسئله به سرعت حل شده بود. دیگر کسی جلو و اطراف کیوسک نبود، هر چه بود پاره کتاب بود و خاکستر و دیگر هیچ، همه قرآنها و نهج البلاغه دود شده بود. بعد ها این واقعه اسفبار را برای دوست و ظریفی تعریف کردم. وی که مخالف مذهب نیز بود رو کرد و به من گفت : پس معلوم شد که کتابهای ضالّه و مضرّه کدامند!

نزدیک های ساعت پنج عصر و نزدیک دروازه دولت بود که به گروه صد و چند نفری موتور سوارانی بر خوردیم که شعار میدادند ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد. برای سوار شدن به پشت موتور سواری که جای خالی داست لازم به پرسیدن نظر موتور سوار نبود. من و دوستم(همان برادر زنم) هر کدام پشت سر یکی از آن موتور ها سوار شدیم. کوتاه کلام، از جلو پادگان توپخانه اصفهان سر در آوردیم. جلو درب پادگان همچنان که گاز می دادیم و دور می زدیم فرمان صادر می کردیم که : ارتش به شهر پاوه  —  اعزام باید گردد.

ساعت ده شب در اتاقم تنها بودم. پیام آیت الناس طاهری، امام جمعه و… از رادیو پخش شد: « مردم شهید پرور اصفهان آرامشتان را حفظ کنید. مقامات استان خود به بر چیدن و جمع آوری کتابهای مضره اقدام خواهند کرد…ووو…

بی اختیار و باصدای بلند داد زدم که : » مرتیکه ملعون دیگر چیزی باقی نمانده که شما بسوزانید. تا حالا کدام جهنمی بودید. بوی دود کتاب آسمان را سیاه کرده. نکند دود تریاک جلو چشمهایت را گرفته بوده که سیاهی آسمان را ندیده اید!

اشتباه می کردم. آقای طاهری شم و استعداد شایسته ای در آتش سوزی داشت. بعد از آتش زدن سینما رکس آبادان و بعد از آن آدم سوزی، دون شأن ایشان بود که در کاغذ سوزی شرکت کند. گرچه از یک دیدگاه فاجعه کتاب سوزی هولناکتر از آدم سوزی است.

گرچه شکستن یا نشکستن آن قفل سرنوشت محتوم آن کیوسک کتابفروشی را تغییر نمی داد، ومانند دهها کتابفروشی دیگر نهایتاً همان بلا بر سرش می آمد، اما من از همان دقایق اول پس از شکستن قفل، خود را مجرم و دخیل درآن فاجعه می دانستم و تا به امروز. از همان روز تصمیم گرفتم در اولین فرصت به آن کتابفروش مراجعه کنم و حد اقل با دادن جریمه کتابها خودم را اصلاح و تنبیه کنم. بدون آنکه بخواهم خودم را تبرئه، وکوتاهیم را  توجیه کنم تا امروز توفیق اینکار را نیافتم. البته مشکلات فراوان زندگی و پیشامدها باعث می شد این کار را به تأخیر بیاندازم و به زمانی دیگر موکول کنم. اما امروز اعتراف می کنم که « رفتن به نزد آن کتابفروش و عذر خواهی و جبران خسارت وی بر تمام مسائل زندگی من اولویت داشته، و امروز در اینجا، و فردا در پیشگاه خداوند، هیچ عذری پذیرفته نیست.

مدتی بعد از آن، به جرم کتاب و کتابخوانی و نگهداری کتب مضرّه و ضالّه به زندان افتادم و از کار معلمی اخراج، و از حیّز انتفاع نیزافتادم . پس از آزادی از زندان از کشور خارج شدم .  تا زمانی که کتابسوزها بر مسند قدرت تکیه زده باشند نمی توانم به کشور باز گردم . آرزو می کنم آن کتابفروش هنوز در قید حیات باشد. اما من دیگر ایران نیستم و نمی توانم او را ببینم و فرصت عمل به تصمیمی که گرفته بودم را از دست داده ام. اگر کسی از آن دکه کتابفروشی و صاحبش و یا از وارثین احتمالی آن کتابفروش خبری داشته باشد، خواهش می کنم از طریق قسمت نظرات همین سایت با بنده تماس بگیرد. یا اینکه اگر می شود آدرس این سایت را به آنها بدهند. باشد که حد اقل خسارت مالی آن صد و چند جلد قرآن و نهج البلاغه ای که بدست یاران خمینی به آتش کشیده شد را جبران کنم. کتابهای فراوان دیگری نیز در آن دکّه کتابفروشی موجود بود، اما آنچه حتی از دور توجه را به خود جلب می کرد، قرآن های مختلف بود که دسته دسته روی همدیگر قرار گرفته بودند که همگی سوخته شدند. ادامه دارد.