اعتراف 1 (ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد)

موتوا قبل ان تموتوا

سال پنجاه و هشت بود. رادیو و تلویزیون مرتباً اخبار ویرایش شده منطقه نا آرام کردستان را به خورد خلق غیر کُرد می رساند. من و ما اصفهانیها بیشتر از همه خود را شریک انغلاب(ق) میدانیم. قرارمان هم این است که همه چیز خوب و سر جای خودش باشد. دیگر شاه و ساواک و این حرفانیست. امام است و نائب امام و فغیه(!) و مجتهد. اگر کُردهای فریب خورده و گروهکهای بی دین و وابسته اجازه بدهند، قبل از آنکه آب سیفون توالت به خزینه فاضلاب برسد، ما به مدینه فاضله(اب)خواهیم رسید . اما افسوس که نمی گذارند. یا از آزادی حرف می زنند ، یا از حقوق انسانی، یا اینکه تبیعیض قومی را مطرح می کنند.

تا ساعتهای دو و سه بعد از ظهر از خانه بیرون نرفتم. اما می شنیدم که شهر(اصفهان) از پاوه و سنندج هم شلوغ تره. از حمله به کتابفروشی های ضد انقلاب بگیر تا سوزاندن کتب ضالّه و تظاهرات بی وقفه.

با دوست قدیمی(س) ام که دیگر برادر زنم شده بود، رفتیم بیرون ببینیم چه خبره. از چهار راه تختی به بعد دود کاغذ به مشام می رشید. هر چه به طرف چهارباغ نزدیک می شدیم بوی سوختگی و دود کاغذ شدیدتر می شد. چند جا در وسط چهار باغ عباسی، بین دو خیابان به خرمنهای سوخته کتاب برخوردیم. معلوم بود که از صبح تا آنوقت روز دیگر چیزی برای ما باقی نگذاشته بودند که به فیض برسیم. رفتیم جلو تا رسیدیم روبروی مدرسه چهارباغ. دیدم که عده ای از پنجره های در کرکره ای پاساژ(م) بالا می روند. شلوغ بود . می گفتند داخل کتابفروشی پاساژ پر است از کتابهای مضره و درب را بسته اند که کسی وارد نشود. آنها می رفتند که کتب مضره را کشف و خرمن کنند. من صاحب کتابفروشی را می شناختم. در یکی دو سال قبل و بعد از واقعه 22بهمن دانشجو بودم و هر وقت کتابی کمیاب بود از آنجا تهیه می کردم. حتی یادمه یکروز  دو کتاب درسی از او خریدم و موقع خارج شدن از کتابفروشی بر گشتم و از بیرون چهار چوب در پرسیدم : راستی آقای +++ ،مالکیت منشاء خانواده، چنده؟ کتابفروش فلکزده همانطور که روی صندلی لم داده بود با دست اشاره کرد : « بیا تو، بیاتو، بیاتو، بیاتو. رفتم داخل.

ـــــــ از کجا می آئی تو ؟!
ـــــــ از چهار راه بنائی، چی شده ؟ چه خبره؟
ـــــــ هر کی ندونه فکر می کنه از پاریس اومده ای. این حرفا چیه ؟ داد می زنی ؟ مگه شکلات می خوای؟
ــــــ مگه چی شده ؟
ــــــ اولاً که ندارم. دویماً نه تا امروز داشته و نه اون را دیده ام و نه حتی خونده ام. تو هم اگر می خواهی کله ات رابباد بدی حرفی نیست ، اما برای مردم درد و سر درست نکن.
ــــــ برو بابا، شما هنوز تو حال و هوای زمان شاه زندگی می کنی. تموم شد. خدا حافظ، نخواستیم.»

چند دقیقه ای پشت درب پاساژ ایستادیم .با پرت شدن چند جلد کتاب بر روی سر جمعیت فهمیدم که کتابفروشی را تسخیر کرده اند. جمعیت مانند سیل زده ها و یا زلزله زده هائی که کمکهای غذائی پرت شده از هلیکوپتر های امداد را در هوا می قاپند، به هوا می پریدند و با حرص و ولعی هیجانی کتابها را در هوا می قاپیدند. کتابها کم بودند و افراد زیاد. بنا براین به سوزاندن نمی رسید و به محض رسیدنشان به دسترس جمعیت چنان تکه پاره می شدند که کاغذ خوردکن های آمریکائی به گردشان هم نمی رسید. با سعی و تلاش، زیاد یک کتاب از تو هوا گرفتم . بی اختیار و طبق عادت خواستم بازش کنم ببینم چیه، چه نوشته، مال کیه ، چی می گه، در باره چیه؟

آدم ساده لوح احمق! اینجا جای کتاب خواندنه؟!
دهها دست کتاب را از دستم قاپید و حسرت پاره کردن یک ورقش را بر دلم گذاشتند.
کتاب بعدی را که گیر آوردم گذاشتم زیر بغلم و سعی کردم که از جمعیت خارج شوم تا بتوانم بخوانمش. دل غافل! مانند جمعیت بازیکنان راگبی بر سرم ریختند و حتی بعد از آنکه کتاب پاره پوره شده بود عده ای مثل بازیکنان راکبی که توپ را گم گرده اند باز دست توی لنگ و پاچه من می کردند و دنبال کتابی که نبود می گشتند.

ساده اندیشی به کمکم آمد و از شر حماقت نجاتم داد. با خود گفتم، مرتیکه خر، اونهائی که رفتن اون بالا می دونن چه کتابی را بیاندازن پائین. حالا  توی این شلوغی آقای مطالعه شده ای؟! کتابی را که می اندازند پائین یقیناً بد است دیگه. حالا تو می خوای باز بینی کنی.

آنروز رفته بودیم که به دیگران بپیوندیم و همانکاری را بکنیم که بقیه می کردند، اما نمی دانم چرا از آن جمعیت جدا شدیم. آنموقع متوجه نبودم که من نمی توانم کتاب پاره کنم. تا یادمه هر چیزی که کتاب شده باشدرا دوست داشتم. برای خواندن، یا برای نگهداشتن در طبقه کتابخانه و یا برای دادن به دیگران که بخوانند. دکور کتابخانه برایم زیبا تر از هر تابلوی نقاشی ای بود. اما پاره کردن و سوزاندن کتاب را نمی فهمیدم. آنروز ظاهراً سوزانده شدن کتب ظاله را تأئید می کردم اما، نمی دانم چرا اگر همان کتابهای بد بدستم می رسید بعد از خواندن فقط یک کار دیگر به فکرم می رسید، و آن اینکه آنرا جلد بگیرم و برای دو باره خواندن نگهش بدارم. همین.

از آن جمعیت فاصله گرفتیم. جمعیتی کوچک دیگری توجهمان را جلب کرد. همه بدور کیشه یا کیوسک کوچک یک کتابفروشی حلقه زده بودند. همه اصفهانیها آنرا می شناسند و هر کس یکبار از پیاده رو غربی چهارباغ(سمت مقابل مدرسه چهارباغ) بگذرد متوجه وجود آن کیوسک کتابفروشی می شود.اتاقکی کوچک و انباشته از کتاب. تا یادم می آید این اتاقک در کنار پیاده رو چهار باغ بوده و هنوز هم باید باشد. اگر اشتباه نکنم آنموقع صاحبش  پیر مردی بود(حد اقل نسبت به ماها)که گویا شنوائیش(گوشش) کمی ضعیف بود. بیچاره در چند متری کنار پیاده رو ایستاده بود و با نگرانی، جمعیتی که بدور کیوسک حلقه زده بودند را می نگریست. در بین جمعیت چند نفر راشناختم. دانشجو و بچه محلمان بودند. یکی از آنها را از دوران دبیرستان می شناختم. رفتیم جلو و بعد از احوالپرسی مشغول صحبت شدیم. صحبت پیرامون معضل و بغرنج آن زمان کشور و شهرمان، یعنی در باره آن اتاقک کتاب و نشریه فروشی بود. « سیّد ر.. چه خبره؟
ــــــ پیر مرده از صبح کیوسک را بسته و می ترسه باز کنه. همین کنار ایستاده و حرف هم نمی زنه.
ــــــ اگه ریگی به کفشش نبود باز می کرد. چند تا می رفتن کتابها را می دیدند و کنترل می کردند. اگر کتاب آنچنانی نداشته باشه که نباید بترسه.
ــــــ چند بار بهش گفتند.قبول نکرد. گفت همه کتابها از همینجا پیداست. می بینید که، قرآن و نهج البلاغه و …..ست.
ــــــ حتماً اون زیر میرا چیزی داره، اگه نه ….. .
ــــــ توی این صندوقهای آهنی جلو کیوسک هم پراز کتابه. قفل های گردن کلفتی هم داره.
ــــــ قفل ها را بی خیال سیّد. به سه سوت باز می شه.
ــــــ می تونی؟
ــــــ آره.
ــــــ پس معطل چی هستی؟!
ــــــ این جمعیت خری که جلو پاساژ دیدم، خیلی هاشون اومدن اینجا.
ــــــ خوب!
ــــــ خوب که خوب، اینا فقط دنبال یک چیزی می گردند که جر بدهند یا بسوزانند. فکر نمی کنم اگر قرآن ها را هم بدستشون برسه پاره نکنند.اصلاً کسی نگاه نمی کنه . نمی شه . فقط دستاشون کار می کنه . نه نگاه می کنند و نه کسی فرصت می دهد.درنگ بکنی یکی دیگه اجر و ثوابشا می بره. قاپ می زنند و تکه پاره می کنند. هر ورق بین بیست تا دست گم می شه. اینها مثل مردم شام اومدن که ثواب سنگ زدن به اسرا نصیبشون بشه. نیومدن که
اسیرها را شناسائی کنند. کسی دنبال بی گناه نمی گرده. زدن گناهکار اجر و ثواب داره. بیگناه به درد کسی نمی خوره. پس بهتره همه گناهکار باشن. چی می گی تو؟
ــــــ ببین من خیلی ها که اینجا هستند را می شناسم. تو قفل را باز کن، من و تو و یکی دو نفر دیگر کتابها را می بینیم .حالا چارتا کتاب فلان هم داخلشون بود بر می داریم و بقیه را میذاریم سر جاشون و به پیر مرده می گیم بیاد یک قفل دیگه درش بزنه. اصلاً کیوسک را باز کنه، دیگه مسئله حلّه.کسی کارش نداره.»
اگر می خواستم قفل بدبختیها و شانسم را باز کنم به این راحتی باز نمی شد. اما چون قرار بود برگ سیاهی بر اوراق زندگیم رقم بخورد، قفل به همان سوت اول باز شد، نه سه سوتی که گفته بودم. جمعیت مانند قحطی زده ها، یا به مثل گله گرگهای گرسنه حمله می کرد. مانند گله کفتار همدیگر را هل می دادند که زود تر از بقیه به لاشه مردار برسند. البته آنان از کفتارها حریص تر بودند چون با رسیدن به آن لاش، ثواب بدر و احد نیز نصیبشان میشدو به بهشت هم می رسیدند. در هجوم اول و به محض باز شدن در، من بداخل صندوق و لای کتابها چماله شدم. قبل از آنکه کتاب بشوم، سید و دوست من و آن چند نفر آشنای سیّد نجاتم دادند و از داخل صندوق بیرون آمدم. نیم ساعتی دستها را به هم حلقه کردیم تا جلو هجوم آن فوج وحوش را بگیریم که شاید سیّد بتواند کتابها را کنترل کند و اگر کتابی وجود دارد که مخل نظم جامعه بشری شده و حقوق انسانی ما را تهدید می کند، پیدا کرده و بدست آن خیل … معدوم شود. سیدنیمی از کتابها که اکثراً قرآن و نهج البلاغه بود را کنار زد و چیزی پیدا نکرد. اما ما دیگر توان مقاومت نداشتیم و چهار پنج نفری نمی توانستیم  جلو فشار امت قرآن را بگیریم. به سید گفتیم که بیا بیرون . ولش کن. سید به جمعیت گفت هیچی غیر از قرآن و کتابهای معمولی نیست بگذارید صاحبش بیاد جمع جورش کنه. اما جمعیت که فهمید ما دیگر داریم می رویم حمله کرد  تا به ما بیاموزد که کنترل و باز بینی کتاب چگونه است.

تامیدان انقلاب(سی وسه پل) رفتیم و برگشتیم. نیم ساعت یا کمی بیشتر نگذشته بود که باز به جلو همان کیوسک رسیدیم. در نیودن ما مسئله به سرعت حل شده بود. دیگر کسی جلو و اطراف کیوسک نبود، هر چه بود پاره کتاب بود و خاکستر و دیگر هیچ، همه قرآنها و نهج البلاغه دود شده بود. بعد ها این واقعه اسفبار را برای دوست و ظریفی تعریف کردم. وی که مخالف مذهب نیز بود رو کرد و به من گفت : پس معلوم شد که کتابهای ضالّه و مضرّه کدامند!

نزدیک های ساعت پنج عصر و نزدیک دروازه دولت بود که به گروه صد و چند نفری موتور سوارانی بر خوردیم که شعار میدادند ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد. برای سوار شدن به پشت موتور سواری که جای خالی داست لازم به پرسیدن نظر موتور سوار نبود. من و دوستم(همان برادر زنم) هر کدام پشت سر یکی از آن موتور ها سوار شدیم. کوتاه کلام، از جلو پادگان توپخانه اصفهان سر در آوردیم. جلو درب پادگان همچنان که گاز می دادیم و دور می زدیم فرمان صادر می کردیم که : ارتش به شهر پاوه  —  اعزام باید گردد.

ساعت ده شب در اتاقم تنها بودم. پیام آیت الناس طاهری، امام جمعه و… از رادیو پخش شد: « مردم شهید پرور اصفهان آرامشتان را حفظ کنید. مقامات استان خود به بر چیدن و جمع آوری کتابهای مضره اقدام خواهند کرد…ووو…

بی اختیار و باصدای بلند داد زدم که : » مرتیکه ملعون دیگر چیزی باقی نمانده که شما بسوزانید. تا حالا کدام جهنمی بودید. بوی دود کتاب آسمان را سیاه کرده. نکند دود تریاک جلو چشمهایت را گرفته بوده که سیاهی آسمان را ندیده اید!

اشتباه می کردم. آقای طاهری شم و استعداد شایسته ای در آتش سوزی داشت. بعد از آتش زدن سینما رکس آبادان و بعد از آن آدم سوزی، دون شأن ایشان بود که در کاغذ سوزی شرکت کند. گرچه از یک دیدگاه فاجعه کتاب سوزی هولناکتر از آدم سوزی است.

گرچه شکستن یا نشکستن آن قفل سرنوشت محتوم آن کیوسک کتابفروشی را تغییر نمی داد، ومانند دهها کتابفروشی دیگر نهایتاً همان بلا بر سرش می آمد، اما من از همان دقایق اول پس از شکستن قفل، خود را مجرم و دخیل درآن فاجعه می دانستم و تا به امروز. از همان روز تصمیم گرفتم در اولین فرصت به آن کتابفروش مراجعه کنم و حد اقل با دادن جریمه کتابها خودم را اصلاح و تنبیه کنم. بدون آنکه بخواهم خودم را تبرئه، وکوتاهیم را  توجیه کنم تا امروز توفیق اینکار را نیافتم. البته مشکلات فراوان زندگی و پیشامدها باعث می شد این کار را به تأخیر بیاندازم و به زمانی دیگر موکول کنم. اما امروز اعتراف می کنم که « رفتن به نزد آن کتابفروش و عذر خواهی و جبران خسارت وی بر تمام مسائل زندگی من اولویت داشته، و امروز در اینجا، و فردا در پیشگاه خداوند، هیچ عذری پذیرفته نیست.

مدتی بعد از آن، به جرم کتاب و کتابخوانی و نگهداری کتب مضرّه و ضالّه به زندان افتادم و از کار معلمی اخراج، و از حیّز انتفاع نیزافتادم . پس از آزادی از زندان از کشور خارج شدم .  تا زمانی که کتابسوزها بر مسند قدرت تکیه زده باشند نمی توانم به کشور باز گردم . آرزو می کنم آن کتابفروش هنوز در قید حیات باشد. اما من دیگر ایران نیستم و نمی توانم او را ببینم و فرصت عمل به تصمیمی که گرفته بودم را از دست داده ام. اگر کسی از آن دکه کتابفروشی و صاحبش و یا از وارثین احتمالی آن کتابفروش خبری داشته باشد، خواهش می کنم از طریق قسمت نظرات همین سایت با بنده تماس بگیرد. یا اینکه اگر می شود آدرس این سایت را به آنها بدهند. باشد که حد اقل خسارت مالی آن صد و چند جلد قرآن و نهج البلاغه ای که بدست یاران خمینی به آتش کشیده شد را جبران کنم. کتابهای فراوان دیگری نیز در آن دکّه کتابفروشی موجود بود، اما آنچه حتی از دور توجه را به خود جلب می کرد، قرآن های مختلف بود که دسته دسته روی همدیگر قرار گرفته بودند که همگی سوخته شدند. ادامه دارد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: