تسلیم

در گویش  روزمره مردم، شیطان همان ابلیس فرض شده ،لذا کلمه «ابلیس» نیز «شیطان» را به ذهن متبادر می کند. به این شعر توجه کنید:
شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد          خود را برای ســـــــجده آدم رضا نکرد
ش
ــــــــــــــــیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز            آن سجده را بر آدم و این برخـدا نکرد

درسروده زیر نیز بنده شیطان را مصداق ابلیس گرفته ام،گرچه در ادبیات قرآن و اسلام، شیطان معنائی عام دارد و از شیاطین نیز نام برده شده، اما «ابلیس» نام خاص بوده و تنها در مورد یکی از ملائک که از سجده آدم سر باز زد یکار رفته است.می شود با اندکی شکستگی در آهنگ، به جای شیطان کلمه ابلیس راجایگزین کرد.
……………………………………………………………………………….

یکروز آفریدگار

تنها نشسته بود

در خلوت یگانگیش بر فراز عرش

بر جمله ملائک و شیطان ببسته بود، در های آسمان

امّا از آنطرف

شیطان به پشت هر در بسته به پتک مشت

می کوفت یک نفس

و جوابی نمی شنید

آخر کجاست او

تنها چه می کند

هان ای فرشتگان

همت کنید تا بگشائیم درب را

اما چگونه؟ چون؟

پرسید یک ملک

شیطان جواب داد

با سجده و نماز

با زاری ونیاز

با ناله در دعا

باشکوه در خفاء

اما فرشته ای

گفتا اگر نشد

شیطان به خشم گفت

عصیان کنیم و ترک نماز و عبادتش

سقف فلک بشکافیم و بشکنیم، دروازه های عرش را

غوغا به پا کنیم و ولوله تا بیکرانه ها

گفتند اگر نشد

گفتا که می شود

آموخت خود به من

روزی که او مرا

از آتش  محبت و قهرش بیافرید

جبریل ناگهان

فریاد بر کشید

بس کن ز کفر گوئی و طغیان که ما به عرش

بالا شدیم از سر تسلیم و حمد او

شیطان به هم فشرد

دندان خشم و گفت

نامه رسان، تو را چه به ایمان و کفر وحمد

«تسلیم و سر کشی» تو کجا فهم کرده ای

مامور یک پیامی و معذور امر رب

با تو نگفته جز” برسان” و” بگو” دگر

هستی تو بی خبر زپیام و پیمبری

ناگاه یک ملک

با چهره ای عبوس

پا در میان نهاد

با اعتراض گفت

ما در عبادتش

هم در اطاعتش

فرمان بریم و بس

تسلیم  محض محض

شیطان ز خنده روده برشده اما به غیض گفت

تسلیم سر براه چو سگ نزد صاحبش

بی چون یا چرا

صاحب چو دزدشود تو بهمرهش

دزدی کنی و پاچه دری اهل خانه را

چوپان اگر شود رمه را یار و همدمی

آخوند اگر شودبه منبر او گریه سر دهی

لوطی اگر شود برقص در آئی چوعنترش

هان! ای فرشتگان

تسلیم امر حق شوید نه تسلیم امر رب

ابلیس را به خلوت خود خواند ناگهان

تا این کلام نغز شنید آفریدگار

در اندرون خلوت حق چون حضور یافت

گردن فراز سر به رکوع به سجده داد

بر خاک عرش فرو شد به بندگی

ابلیس آن ملک

ح درویش

Advertisements

یک پاسخ

  1. سال ِ سی saal e si

    ..

    بسی رنج بردند در ا ین سال ِ سی

    عرب زنده سازند ازین پارسی

    بسی کوشش ِ پوچ و بیهوده بود

    که خون ِ بهی در تنش ، چیره بود

    که پارسی به اندیشه خواهد بهی

    به گفتار نیک ، جوید او فَرّ َهی

    به کردار ِ نیکو ، کُند یاوری

    چو مینو سرشت ، راه ِ نیک پیروی

    به کوروش نگهبان شدند آن زمان

    به آزادگی ، دین ِ مردم ، میان

    تو نوشیروان و کاخ ِ بلندش به بین

    سرای ِ ، ژنده پیر زن ، کنارش به بین

    سرای ِ حقیر ، در بَر ِ کاخ ِ آن دادگر

    کج آرد لب ِ کاخ و ایوان ، ازین بود و بَر

    که شه بود و فرمانروا ، او در آن سرزمین

    به گردن نهاد، خواست ِ آن ، آدم کمترین

    که انسان و رای اش تمام است گرام

    وَ ، شه ، خواست ِ مردم ، گُزارد احترام

    نه چون تازیان تیغ هندی به دست

    که هر کو ، ز ِ من دین نیارَد ، بد است

    تو گر دین ما را نخواهی به خود

    نیارد به تو زیستن ، جان به شد

    چو مردان به کُشت ، همسران را کنیزی به بُرد

    و کودک به خدمت به باید ، نه بازی چو خُرد

    زنان را به گوید ، به عقل ناقص اند

    به رای و شهادت ، به نیمه بس اند

    مدار جز ز ِ خود ، چشم نیکو گری

    تو پارسی ، به کن نیک خود پیروی

    به گفتار و پندار و کردار نیک

    شَوی با اهورا ، جهان را شریک

    ..

    سوز

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: