نامه ای به خمینی

نامه آقای پسنديده برادر بزرگ خمينی به وی

۱۵ مرداد ۱۳۶۲

ناله ها از هر سو به گوش می رسد و نفرينش به ارباب عمايم عالمی را گرفته است. براساس آنچه هر روز مشاهده می کنيم و آن چيزهايی که به گوش ما ميرسد و خودمان احيانا در جريان آن قرار می گیریم، مردم هر ساعت دست به آسمان دارند و آرزوی بازگشت اوضاع گذشته را می کنند.آيا اين ناله ها را شما می شنويد؟ يا ماشاالله با حصاری که دور شما کشيده اند، شما هم حکايت آن چوپان را داريد که گرگ به گله اش زده بود ولی او بی خبر مشغول دوشيدن ميش مورد علاقه اش بود و هيچ از جای نجنبيد تا لحظه ای که گرگ سراغ خودش آمد. اول ميش او را به پنجه ای دريد بعد هم خودش را…روزی که در خمین و به دستور حزب جمهوری و با تمهید و توطئه ای که گمان ندارم بدور از اطلاع شما بوده، عمامه از سر من کشیدند و از هیچ اهانتی ابا نکردند، من ذره ای گلایه نکردم، که روزگار جدمان پیش چشم بود.روزی که آن سید بیچاره را که فقط قصد خدمت داشت و خود شما صد بار گفته بود بد که از فرزند به من نزدیکتر است، با آن افتضاح از رياست جمهوری خلع کردند و یک بدبخت بد عاقبت را که اداره یک کاروانسرا هم از عهده اش برنمی آید به ریاست جمهوری این مملکت بزرگ و معتبر تعیین کردند، به شما گفتم این شیاطین قصد دیگری دارند و می خواهند از این عروسک برای اجرای مقاصد خود استفاده کنند.اما شما به جای گوش دادن به این حرفهای مصلحانه رو در هم کردید و حتی حرمت برادر بزرگ را هم رعایت ننمودید. من که مثل عقیل بن ابوطالب مال و جا و مقام نخواسته بودم که شما حکم به داغ کردن دلم دادید و سر پیری اهانتی به من روا داشتید که در زمان شاه هم کسی جرات اعمال آن را نداشت..روزی که دستور دادید همه صندوقها را به نام علی آقا خامنه ای باز کنند، من و دو سه آدم دلسوز که حداقل یکیشان، یعنی شیخ علی آقا تهرانی بیست سال شاگرد خاص و مورد محبت شما بود، به شما نوشتیم که این انتخاب ایران را بر باد میدهد، گوش نکردید وحالا میبینید آنچه نباید میدیدید.این همه خونها ریخته شد، اینهمه جنایات وقوع پیدا کرد که از ذکر آن به خود میلرزم که مبادا قطره ای از این خونها به سبب اخوت (برادری) من و شما دامن مرا بگیرد، فقط برای اینکه شما به جای گوش سپردن به آنها که هم به اسلام و هم به ایران علاقه مند بودند، گوش به شیاطین دادید.
شما چگونه بر مسند ولایت مینشینید؟ آن سادات عالیقدری را مثل حاج آقا حسن قمی، سبط آن افتخار ازلی تشیع، حاج آقا حسین قمی طاب ثراه و آقای حاج سید کاظم شریعتمداری، مرجع بر حق شیعه مولا علی را به آن خفت خانه نشین می کنید و مرجعیت را از آنها سلب می کنید، از آنها که خود با اشک و ناله های من بیست سال پیش حکم مرجعیت شما را امضاکردند و به شاه دادند تا از آزار و توهین به شما ممانعت شود.شما خود بهتر از هر کسی می دانید که من از ابتدا با مداخله روحانیون در امور کشوری و لشگری مخالف بودم و به شما گفتم وقتی ما مصدر کار شویم اگر کارها مطابق خواست مردم نباشد همه نفرت متوجه ما خواهد شد و در نهایت اسلام ضرر خواهد دید .آیا امروز نتیجه ای بجز این حاصل شده است؟ این مردمی که در راه اسلام از جان می گذشتند و در زمان شاه از فکلی و بازاری و دانشجو و زن، شعایر دینی را محترم میداشتند، امروز نه به دین توجهی دارند و نه برای شعایر دینی ارزشی قایلند. آنها میگویند اگر دین این است که اولیا جمهوری اسلامی اعمال می کنند بهتر است ما کافر باشیم و اصلا اسم مسلمان روی ما نباشد.با سیاستهای غلط جمعی منبری و مدرس که از اداره خانه خودشان هم عاجزند، امروز ایران به نهایت ذلت و خواری در دنیا افتاده است. حتی یک دوست برای ما باقی نمانده است. من با چند روحانی شیعه پاکستانی اخیراحرف میزدم آنها از وضع ایران گریه می کردند و می گفتند در کشور ما سابق شیعه مقام و ارزشی داشت ولی حالا ما تا اسم تشیع را می آوریم، می گویند لابد مثل ایران.
آقای حاج آقا صدر به من می گفت مردم لبنان، که در غیبت آقا موسی صدر چشم به ایران داشتند امروز خیلی از ایران زده شده اند. این چه معنا دارد که ما اسلحه از اسراییل بخریم و بعد از جنگ با اسراییل و تحریر جنوب لبنان سخن بگوییم.بنده در مورد جنگ و مسایل آن حرف نمی زنم که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است، فقط می گویم آیا به گوش شما نمی رسد که بعضی از نور چشمیها چه دست اندازیها به بیت المال مسلمین به اسم و جنگ و کمک به جنگ زدگان کرده اند.بیش از ۳ ماه است بنده برای دیدن شما وقت خواسته ام ولی دفتر شما مرتب می گویند وقت ندارید. آنوقت هر روز ملای فلان ده و دادستان بهمان قصبه را به حضور می پذیرید. چون لابد به جز مدح و ثنا نمیگویند و بدبختانه شاید چون خداوند تبارک به من لسان مداحی نداده حتی باید از برادر خود محروم بمانم.بنده گمان دارم که با ارسال این نامه لابد تضییقات و گرفتاریها برای ما بیشتر خواهد شد ولی چون چند روزی است که حس می کنم هر لحظه ممکن است که حق تعالی آرزویم را اجابت کند و اجازه ترک این جهنم فانی را عنایت فرماید، لذا به عنوان وصیت یا توصیهو یا خداحافظی برادری با برادرش این جملات را نوشتم..شما وصیت نامه می نویسید و برای خود جانشین تعیین می کنید پس چرا یکباره اسمش را نمی گذارید سلطنت اسلامی به جای جمهوری، مگر رسول اکرم جانشین توی وصیت نامه تعیین کرد؟ بجز اینکه مولا علی را که معصوم و منتخب الهی بود به مردم عرضه داشت. شما کدام معصوم را در اطرافتان می بینید؟ شیخ علی مشکینی را که کراهت نفس او کاملا از منظرش هویداست ؟بله کدام معصوم را دیده اید؟۱۴ قرن مردم تشخیص می دادند که کدام مرجع اعظم است و کدام یک از علما قابل احترام و اعتماد.حال روزنامه ها یک روزه یک شیخ را آیه العظمی می کنند و دیگری را افقه الفقها.آن شیخ گیلانی جلاد آیت الله می شود و دسته دسته ثقه الاسلام و حجه الاسلام از کارخانه حکومتی بیرون می آید.اسمش را هم گذاشته اند حکومت جمهوری اسلامی، و مسرورید که حکم خدا را در زمین اجرا کرده اید؟خوشا به سعادت آنها که همان روزهای نخست رفتند و این روزها را ندیدند.من نیز دیر و زود می روم تنها وحشتم برای شماست.خداوند همه را به راه راست هدایت کند.

۲۵ شوال ۱۴۰۳ قمری قم- مرتضی پسندیده

Advertisements

آخوند 7(لزوم تجدید نظری کلی در اسلام)

اگر مصدق تز اقتصاد بدون نفت را ارائه داد، من تز اسلام بدون آخوند را ارائه می کنم.(علی شریعتی)

وقتی وقایع امروز ایران را با چند قرن پیش مقایسه می کنیم، ساده اندیشی خواهد بود که اگر به جز قرآن، در تمامی ابعاد اسلام تجدید نظری اساسی نکنیم.

امروز در شرایطی که وقتی نیروهای سرکوبگر کسی را در خیابانهای تهران به قتل می رسانند و چند دقیقه بعد و حتی اگر ممانعت نشود همزمان مردمان آنسوی کره خاک می توانند جان کندن قربانی را مشاهده کنند، باز حکومت و حاکمان به دروغ گوئی و وارونه جلوه دادن حقیقت می پردازند.حاکمان ظالم حتی منکر کلیت واقعه شده و در حالیکه سراسر دنیا با چشم سر می بینند که سگهای هار حکومت به جان مردم افتاده اند، باز حکومت  هرگونه خشونت و کار برد زور و اسلحه منکر می شود و قتل و غارت و کشتاری که زیر چشم میلیونها و میلیارد ها شاهد انجام داده اند را به گردن مردمی می اندازند که خود مورد تهاجم آنان قرار گرفته اند.

در شرایط و جامعه امروز که شناخته شده ترین چهره های مذهبی و مدعیان اسلام در درون و بیرون حکومت، اختلاف نظر های صد و هشتاد درجه ای دارند، و در موارد زیادی با استدلال از یک قرآن واحد و مراجعه به احادیث و سنت پیامبر و ائمه مشترکشان نظریات کاملاً متناقضی را ارائه می کنند و بر اساس آن در حالیکه یک گروه کس و کسانی را مهدورالدم و ملحد و کافر می خواند،گروه دیگر آنانرا مظلوم و شهید و محشور شونده با اولیاء خدا قلمداد می کند، چگونه می شود به اسلام و سنتی که توسط همین قماش افراد روایت و نقل شده و می شود اعتماد کرد؟!

وقتی امروز و در شرایطی که تمامی جهان به دهکده کوچکی تبدیل شده،باز نمی توان به اخبار رادیو و روزنامه های حکومتی اعتماد کرد، چگونه می شود به روایتی و صحت واقعه ای اعتماد کرد که  رساندن خبر آن واقعه از کوفه به مدینه به هفته ها و روزها طول می کشیده و در معرض صدها عامل تغییر و تحریف قرار می گرفته است.

امروز کسی که خود را مرجع مسلمانان می نامد مدعی است که میلیونها نفر به او و حکومتش رأی مثبت داده اند در حالیکه همان میلیون نفرها معترضند که حقشان و رأیشان سرقت شده و آن مرجع را سمبل شرک و فساد می دانند.

از طرف دیگر کسانی چون منتظری و صانعی و دهها فرد دیگر که خود از قطبهای سرشناس و از مراجع و مدعیان شناخته شده همین مذهب هستند نظری کاملاً مغایر مراجع حکومتی دارند.

امروز حوزه به اصطلاع علمیه ای که خود را وارث و ناقل و مفسر مطلق و منحصر به فرد اسلام می داند، در درون خود و در بین بالاترین خواصش و در مورد عینی ترین مسائل و مشکلات روز اسلام و جامعه به اصطلاح اسلامی، به چنان تناقض گوئی ای می پردازند که حتی باید گفت که به جز قرآن هر چه از اسلام نقل شده و می شود را به بوته فراموشی سپرد و در اساس باید به هر چه از طریق این فرقه به جامعه منتقل شده است شک و تجدید نظر کرد.

امروز اجله و اعاظم فرقه روحانیت شیعه را می بینیم که نیمی از آنان حرامترین اعمال را جز واجبات دین معرفی کرده و گروه دیگر در حالیکه همان اعمال  را محاربه با اسلام و اعمال اهل جهنم تلقی می کنند، از ترس حکومتی به گفتن کلامی و به ایما و اشاره ای اکتفا نموده و همه وظایف و واجبات دینی ای را که عمری برای خلق خدا روضه می خواندند را فراموش کرده اند.

امروز حتی روحانیت به اصطلاح مترقی و روشنفکر شیعه، افضل الجهادی که عمری روضه اش را برای خلق خدا خواند و نان مفتش را خورد را تا حد پند و اندرزهای بچگانه تخفیف داده و ثابت کرده که هر چه تا کنون گفته جهت کسب معاش و سر کیسه کردن مردم بوده و در میدان عمل جز برای کسب مال قدرت و محرومیت دیگران از هر خطری در راه اسلام مورد ادعایش حذر می کند وگرنه در شرلایط کنونی آقای منتظری اگر به اسلام و حرفهایش ذره ای ایمان داشت میبایست به خیابان می امد و مردم را به خروج علیه حکومت می خواند و به حرف ها و نصیحتهای مفت اخلاقی بسنده نمی کرد. مگر اینها نبودند که می گفتند «کل بوم عاشورا و کل ارض کربلا»؟ مگر نمی گفتند «با لیتنی کنت معکم» امروز دروغشان آشکار شده و بر ماست که در تمام امور اسلام تجدید نظر کنیم و اولین گام مبارزه آگاهانه و جدی با حوزه و روحانیت است. امروز روحانیت بزرگترین دشمن اسلام است و بر مسلمین است که با آن مبارزه کنند.

اسلام در بند انحراف آخوندیسم

کُفر از ریشه کَفَرَ به معنای پوشانیدن است. به همین دلیل گاهی، کشاورزی را که دانه می کارد و آن را در زیر خاک پنهان می کند را کافر می خوانند.ـکافِر یعنی پوشاننده و مخفی کننده.ـ
در موضوع مسائل عقیدتی و در اسلام کافر به کسی می گویند که بعد از اثبات حقیقت و یا ابلاغ آن آنرا کتمان کند. در قاموس قرآن به کسی که مسلمان نیست یا تابع مرام و مذهب دیگری باشد کافر گفته نمی شود. قرآن پس از ابلاغ و روشن شدن بینات است که فرد انکار کننده را کافر می خواند. مثلاً اسلامی که امروز به جهانیان ابلاغ می شود خالی از هرگونه بینات است. لذا نپذیرفتن و حتی مقابله با اسلام کفر به حساب نمی آید. در حقیقت خیلی افراد در برابر اسلام موضع گیری می کنند چون فکر می کنند که اسلام دینی خرافی و عاری از حقیقت می باشد.

روی سخنم با مسلمانان نه که باکسانی است که خیلی مسلمانند. روی سخنم با آقای منتظری و صانعی است. روی سخنم با جوادی آملی و ووو… طویله طویله علما و فقهای حوزه قم است که امروز بعد از بینات فراوان و بعد از شواهد و دلایل عدیده و غبر قابل انکار ، باز به انکار حقیقت می پردازند. طوری حرف می زنند که هر شنونده ای فکر می کنند گوینده یا نویسنده آن حرف نسبت به چیزی که می گوید یقین ندارد. از آن گذشته بعد از آنکه بر سر خلق مسلمان و امت محمد منت گذاشته و لب به سخن می گشایند طوری حرف می زنند که گویا دارند برای بچه های دبستان و یا کودکستان درس اخلاق می دهند. و اینگونه سخن می گویند:

هر کس کسی را بکشد خداوند او را نمی بخشد.

هرکس ظلم کند مردم باید با او قهر کنند.

هر کسی به حقوق مردم تجاوز کند باعث خشم خداوند می شود.

و از این بدتر آقای منتظری در حرفهایش هشدار می دهد که کاری نکنید که مشروعیت نظام به زیر سئوال برود. زهی بی شرمی و وقاحت و بزدلی که هنوز برای نظام مشروعیت قائل هستید. بنده به عنوان بک فردی که تنها ایده آلم حکومت اسلامی بوده، با دیدن آقایانی چون منتظری و آملی وصانعی… به آنانی که اسلام را تخطئه می کنند حق می دهم. در ایران و در فقه شیعه ای که بهترین فقیه آن شخصی چون منتظری است ، باید در اساس اسلام و تشیع تجدید نظر کرد. خامنه ای که جای خود دارد.

و بسیار از این دست سخنان بی خاصیت و بچه گول زن. آقایان، احمق خودتان هستید.آقای منتظری ،هرخری میداند که ظالم عندالله مغضوب است. هر احمقی می فهمد که شخص ظالم حق حکومت و امانت داری مسلمین را ندارد.و هر بچه ای می داند که تجاوز به حقوق مردم چه معنا و مجازاتی دارد. برای گفتن این حرفها که نیازی به فقیه سفیه نداریم. فقه و اجتهاد این است که شما بعد از این همه بینات عدیده بگوئید ظالم کیست.نام ببرید. حالا در مقابل ظالم ایستادن پیش کش. فقه و اجتهاد این است که شما بفهمید و اعلام کنیدچه کسی حرمت مسلمانان را رعایت نکرده. چه کسی به جان و مال و ناموس مردم تجاوز کرده . نام ببر و به مردم معرفی کن.اجتهاد این است که تا کنون فهمیده باشید و اعلام بکنید که مسئولین حکومت بر ضد موازین اسلام و حرمت امت محمد خروج کرده و حکم کافر حربی دارند.در غیر اینصورت کتمان و عدم بیان حقیقت خود کفر است و شما ها همگی در پرتگاه کفر و الحاد قرار دارید.امروز دیگر زمان شاه عباس و قاجار نیست که سر کتاب باز کنید و از اسلام حرف بزنید . امروز هزاران بچه دبیرستانی و دانشگاهی اسلام را بهتر از من و شما می فهمند و آنرا با عشق به حقیقت مطالعه کرده اند نه برای گرفتن شهریه فلان مدرس و نه برای روضه خوانی و امرار معاش. آقای صانعی و آملی، من از دوازده سالگی می دانستم که علی چرا به صورتش سیلی زد. یکمیلیارد بار هم از روضه خوانی شما شبیده ام. سیلی به صورت زدن پیش کش جد و آبادتان. داستان علی و معاویه را شما را به همان معاویه قسم دیگر تعریف نکنید که من شک دارم شما شیعه علی باشید. افضل الجهادی را که یک عمر تعریف کردید و نان مفتش را خوردید این است که امروز صریحاً نام ببرید چه کسی مسئول خون مردم است . کی فرمان داده . چه کسی در رأس همه امور است. چه کسی فرمانده تمامی این لشکر سلم و تور است . یعنی نمی دانید یا نمیفهمید بعد از اینهمه بینات. اگر اینطور است که معنی فقاهت و اجتهاد را با خریت و بی شعوری اشتباه گرفته اید. اگر می ترسید که شما دیگر پایتان لب گور است، والبته ملک الموت تأخیر هم داشته است. اگربرای چند روز باقی مانده عمرتان می ترسید که پس لعنت حسین و زینب بر شما که عمری به دروغ خواندید “ ویا لیتنی کنت معکم”

این درخت زَقُوم

من به اتهام عضویت در گروه موحدین انقلابی در سال 64 دستگیر، زندانی، و پس از طی یکسال از محکومیتم با عفو مشروط آزاد و از شغل معلمی ام نیز اخراج شدم.

البته عضویتم در این گروه مخرب و تروریست صرفاً محدود می شد به آشنائی با شخصی بنام محمد که بعد ها و در زندان فهمیدم که ایشان علیرضا مظفری و اهل قزوین می باشد. پس از آشنائی با ایشان از آنجا که در مورد عقاید و افکار ضد اسلامی و مخرب شهید دکتر علی شریعتی همفکری کامل داشتم، دوستی ما تداوم پیدا کرد و کم کم تبدیل شد به نشستهای منظم هفتگی.

حکومت جمهوری اسلامی به رهبری امام خمینی و ریاست جمهوری خامنه ای و نخست وزیری آقای موسوی و دیکر ارکان نظام از قبیل رفسنجانی،کروبی، گنجی،حجاریان، عبدی، محسن سازگارا، محمد خاتمی ،و وو… وصد البته فقیه عالیقدر حضرت آیت الله العظمی منتظری بخوبی تشخیص دادند که بنده و آقای علیرضا مظفری در نشستهای هفتگی به صحبت و تبادل نظر پیرامون آثار دکتر شریعتی می پردازیم و نتیجتاً ممکن است به نابودی اسلام و کشور عزیزمان ایران منتهی بشود.

در پی این تشخیص عالمانه انقلابی و البته اسلامی بود که حکومت به رهبری افراد فوق الذکر و دیگران که بعداً نام میبرم، تصمیم به انهدام و اضمحلال آن کانون فتنه گرفت. این بود در نیمه شب سی یکم خرداد شصت و چهار سربازان گمنام امام زمان را به خانه ما گسیل داشتند.

آن شب رفته بودیم بیرون وحوالی نیمه شب بود که بر گشتیم خانه و داشتیم نان و پنیر و هندوانه، یعنی شام می خوردیم که صدای دق الباب را شنیدم . رفتم و درب منزل باز کردم چهار فرد نورانی و البته گمنام پشت در بودند.البته اگر زیاد خنگ نبودم باید خیلی زود تشخیص میدادم که آن گمنامان از طرف امام امت و حضرت ولی عصر مأموربت دارند که البته مآموریتشان به تأئید افراد فوقاالذکر و دیگر نامنبردگان رسیده بود.

یکی از آن سربازان گمنام پرسید، منزل شهید معینی اینجاست؟

ــــ بله ابنجاست.

ــــ می خواستیم یک باز دیدی از منزل داشته باشیم

ــــ این موقع شب؟! و تازه من شما را نمی شناسم، من اینجا مستأجرم و اگر کاری دارید باید با پدر شهید بیائید،چون من خانه را از ایشان کرایه گرفته ام و با ایشان قرار داد داریم.(فکر می کردم از طرف بنیاد شهید آمده اند.)

ــــ نه، ما با خود شما کار داریم.

    با شنیدن صدای پارازیت متوجه بی سیم همراه یکی از سربازان امام زمان شدم  و فهمیدم که اینها به نجات کشور و اسلام آمده اند و نمی توانم مانعشان بشوم و صد البته آه از نهادم بر آمد که هیهات، دیگر نمی توانم به مأموریتی که از طرف آمریکای جهانخوار دارم عمل کنم، لذا به رسم مسلمانی خودمان اجازه خواستم که اندکی تحمل بفرمایند . گفتم : اجازه فرمائید به منزلمان بگویم که سرشان را بپوشانند. اما آنها چندان صبر نکردند و شاید در کمتر از یک دقیقه و بدون اینکه من به درب منزل مراجعه کنم آنها وارد هال شده بودند و البته باکفش چون همانطور که می دانید کف کفش سربازان امام زمان از فرشهای من شما تمیز تر است و از آنگذشته یاران امام برای همه محرم هستند و نیازی نیست برای حجاب سر کردن زن صاحبخانه پشت در معطل بمانند. 

در خانه چبز های زیادی داشتم که مخل نظم عمومی و تهدید کننده امنیت ملی باشد. البته به غیر از چند جلد نشریه کوچک و خیلی ابتدائی(به لحاظ چاپ و صحافی و…) خروش موحد، موارد دیگری نیز وجود داشت که هرکدامشان به تنهائی می توانستند کشور عزیزمان و اسلام و مسلمین را تهدید و حتی نابود کنند، اما نگران کشف و لو رفتنشان نبودم چون همگی در قفسه های کتابخانه ردیف شده بودن و دکوراسیون اطاق پذیرائیمان را تشکیل میدادند.تنها چبزی که نگرانم می کرد لو رفتن یک کاست از ابوذر ورداسبی بود و آنهم دقیقاً روی رادیو کاست و در دید دشمن قرار داشت. 

در فاصله چند ثانیه ای که زود از تر آنان خود را به داخل ساختمان رسانده بودم توانستم نوار کاست را به همسرم که  در آن فاطله خوابیده بود بدهم که ازدید و دسترس جن و انس غایب شود.البته از پذیرش جرم خرابی مملکت و بر باد دادن امنیت ملی هموطنان و نابودی اسلام مسلمین رو گردان نبودم و ترسی هم نداشتم ولی آنچه نگرانم می کرد اتهام پذیرش چرندیات داخل کاست بود. از بد حادثه آن کاست را یکی از دوستان و فامیلم که عضو یا هوادار مجاهدین خلق بود مدتی پیش برای من آورده بود تا با گوش کردن به سخنان ابوذر ورداسبی دست از افکار امپریالیستی دکتر شریعتی بر دارم و باشد که مرا به راه کج هدایت کرده باشد. در آن کاست البته اگر اشتباه نکنم در مورد توجیه علمی و فلسفی سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژیک ووو… ازدواج های گوناگون آقای مسعود رجوی هم صحبت شده بود. هنوز صدای مش قاسم مش قاسم  آن کاست در گوشم طنین می اندازد. این را مجاهدین بهتر بیاد دارند. بهر حال ان کاست بدست ایادی امام امت و مهندس میر حسین موسوی و اخوان نیفتاد ولی بعدها در زندان و بازجوئی، یکروز که خیلی عصبانی بودم بدون شکنجه و شلاق آنرا لو دادم که شاید بعداً به آن اشاره کنم.

چهار نفری که وارد خانه شده بودند به من که مشغول باز کردن کتابخانه بودم تا کتابهای مضره و مملکت خرابکن را بررسی کنند وقعی نمی گذاشتند و با اینکه اسباب و وسایل جرم فراوانی در طبقهای کتابخانه ردیف شده بود زیاد علاقه ای به دیدن و تفتیش نشان ندادند و گویا از جسارت و اقدام سریع من به ارائه کتابها فکر کردند می خواهم رد گم کنم.

البته طبقات کتابخانه پر بود از آلات خرابکاری و علاوه بر سی و چهار جلد مجموعه آثار شریعتی جند جزوه از نشریه خروش موحد و آرشیوی از نشریات سابق آرمان مستضعفین، جاما،ووو کتاب بیست و سه سال واسلام  در ایران پتروشفسکی ، مجموعه ای هم از کتابهای مطهری موجود بود. رمانهای زیادی هم در مورد لنین و انقلاببلشویکی روسیه بود. خلاصه از موش و گربه گرفته تا جنگ و صلح تولستوی،واز همه بد تر قرآن و تفاسیر متفاوت و پرتوی از قرآن. آخر قرآن از هر کتابی مخرب تر و بنیان برانداز تراست وآدم را تحریک می کند که آرام ننشسته و دائم در امور مملکت فضولی کند.

خلاصه یکیشان که همراه من بود با دست درب کتابخانه را به حالت بستن فشار داد و مرا به بیرون اتاق و هال راهنمائی کرد. بعدها و پس از آزادی از زندان فهمیدم که انها هرکدامشان به قسمتهای مختلف خانه رفته و گویا بدنبال بمب هسته ای  و از این قبیل چیزها می گشتند. البته انوقتها هنوز از احمدی نژاد واتم این حرفها خبری نبود اما آنها فکر کرده بودند که من قصد رئیس جمهور شدن دارم. آخه یکبار که به قصد اذیت ما در بند پنج زندان سپاه زباله دان روباز و متعفنی را پشت در سلول سه نفری ما گذاشته بودند، من چند بار اعتراض کردم وهربار برادران می گفتند مسئولش که بیاد زباله دان را میبره.آخر سر، از نیمه شب گذشته بود که با داد و بیداد زدم به در و گفتم بابا جون بگذارید من خودم میبرم زباله دان را خالی می کنم و آنرا می شویم.تا اینکه دو پاسدار آمدند و همینطور که پشت در نیمه باز ایستاده بودند یکیشان به من گفت: پس چه جوری می خواستی رئیس جمهور بشوی؟ من گفتم که اگه اینجوری رئیس جمهور می شن بگذارید بروم چند شب داخل زباله دان شهرداری بخوابم.آخر سر گذاشتند  زباله دان را تخلیه  وآنرا شستم . این بود که آنموقع فهمیدم  چرا در منزل بدنبال بمب هسته ای میگشته اند و همچنین به این امر پی بردم که چقدر رئیس جمهور شدن سخت است.

پسربزرگترم که پنج شش سالش بیشتر نبود دنبال دو نفر از آنها به داخل زیر زمین رفته بود. می گفت که می خواستن شنهائی که کنار زیر زمین بود را جابجا کنند اما، یک از انها گفت چی چی زبر این شنهاست؟ من هم گفتم شنها مال ما نیست بابام هم جند بار به حاجی(پدر شهید و مالک) گفته این شنها راببرند بیرون اما همش می گه فردا. پسرم که حالا دارد سی سالش می شه می گوید که وقتی این را به آنها گفتم ،رو به همدیگر کردند و گفتند بچه که دروغ نمی گه بیابریم.

نهایتاً چیزی دستگیرشان نشد و به من گفتند که همراهشان بروم چند تا سئوال جواب بدم. چند سئوالی که از همه می خواهند جواب بدهند و تا چهل سال و ممکن است بعضا مقداری بیشتر طول بکشد و البته سئوال جواب بنده یکسال بیشتر طول نکشید. از منزل رفتیم بیرون و آن چهار نفر شروع کردند به طرف پائین کوچه بروند ومن هم به طرف دیگر.ده قدمی نرفته بودم که دو نفرشان به طرف من برگشتند و گفتند :

ــــ کجا؟

ــــ ماشینم این بغل پارک شده .

ــــ ما خودمون مشین داریم. با ماشین ما می رویم.

ــــ ساعت یک و نیمه نصفه شبه . من چه جوری برگردم.

ــــ شب را پیش ما می مونی.

  از ورودی درب زندان کمال اسماعیل(ساواک)که داخل رفتم با چشمبند به داخل سلول دو در دو و نیم متری ای راهنمائی و تا صبح ساعتها هفت منتظرماندم و خبری از سئوال و جواب نشد.تا صبح نخوابیدم .روی یک پتوی سربازی دراز کشیده بودم . از آنزمان که تیر اول تیر ماه شصت و جهار بود تا 22بهمن 57 عقب عقب رفتم و درذهنم همه چیز را مرور کردم  ، نه یکبار که صدبار تا اینکه فهمیدم مسئله از چه قراره . علی ضیاء .

ارتداد و حکم اعدام

امروز در شاید تمام کشور های چهان، نظامیان و وابستگان به سازمانهای اطلاعاتی محدودیتهای خاصی دارند که برای دیگر کارکنان و کارمندان دولتی مطرح نیست.استعفاء برای نظامیان و افراد اطلاعاتی تقریباً ناممکن است. مسافرت خارج از کشور نیز محدودیتهای فراوانی دارد. چرایش معلوم می باشد و نیاز به توضیح ندارد.

در مدینه  زمان پیامبر و خلفای راشدین نیروی نظامی و اطلاعاتی حرفه ای وجود نداشت. گفتن کلمه شهادتین و ورود به اسلام، برابر بود با ورود به همه نهاد های آن جامعه. هر فرد با ورودش به اسلام عضو نیروهای نظامی هم می شد و با توجه به ویژگی خاص آن جامعه و آن برهه خاص، یک مسلمان در تمام نهادهای فرضی آن حکومت حضور و نقش داشت. بنابر این، ورود و نفوذ آسان یک فرد به درون نیروی نظامی و اطلاعاتی اگر به قصد خیانت ،جاسوسی و فریبکاری باشد، لزوماً بایدمستوجب پرداخت هزینه ای سنگین باشد. آن هزینه سنگین عدم پذیرش توبه و عدم امکان بازگشت بوده که بطور ضمنی مهدورالدم بودن فرد مرتد را تداعی می کند که امروز به معنای اعدام گرفته می شود. در آن روزگار یقین داشته باشید که در اروپا و فرانسه نیز اعدام لغو نشده بود. ضمناً زندان و امکان باز داشت افراد نیز وجود نداشته.

بنابر این حکم ارتداد و اعدام مرتدین و عدم پذیرش توبه از آنان یک هشدار منطقی و معقولی بوده به کسانی که قصد خیانت دارند و بخواهند اسلام آوردن را پوشش جاسوسی خود قرار دهند، وگرنه «لااکراه فی الدین…» چه جایگاهی خواهد داشت؟! . یعنی حالا که در باز است و به آسانی یک «اشهد»گفتن می توانی وارد شوی و همه در ها برویت گشوده می شود، مواظب باش که برای خروج حساب کتابی در کار است.

در مدینه دهه اول هجری، خروج از دین اسلام به معنی این بود که سربازی از این طرف خندق جنگ احزاب به آن طرف خندق رفته و به دشمن بپیوندد، و با رفتن خود همه اطلاعات سری نیروی های خودی رانیز به دشمن منتقل بکند.

امروز اما خروج یک فرد از دین اسلام، خروج و استعفاء از نیروی نظامی و اظلاعاتی نیست. مسیحی شدن یک پسر یا دختر بیست سی ساله هیچ خطری را متوجه نظام و حکومت اسلامی نمی کند.البته این فرض محال را بر وجود چنین حکومتی قرار می دهیم.

اگر فقها(بخوانید آخوند و سفها)ی اسلامی هنوز آن حکم را جاری می دانند عجیب نیست،چون اینان تمام اسلام را به همین روش و منوال می فهمند که اگر غیر از این بود مسلمانان سر نوشتی بهتر از این می داشتند. حتی آخوندهای مثلاً مترقی و روشنفکری که شهرت مخالفت با حکومت را نیز یدک می کشند، در استدلال و توجیه خود در مخالفت با حکم قتل«مرتد»، جز خراب کردن صورت مسئله کاری دیگری انجام نداده اند و چون با اسلام از دریچه تنگ حوزه های طلبگی آشنا شده اند،لاجرم به تفاسیر هپروتی ای پرداخته اند که بیش از آنکه راه گشا باشد سؤال بر انگیز است و تنها به درد طلبه هایشان می خورد.

به نظرات دوتن از ما بهتران آخوندهاو به نقل از رادیو بی بی سی توجه کنید. قیاساتها معها.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/02/050202_mj-montzari-renegade.shtml

آيت الله منتظری از مراجع شيعه در پاسخ به استفتايی در باره تغيير مذهب از اسلام به ديگر مذاهب گفته است که حکم ارتداد شامل کسانی که پس از تحقيق تغيير عقيده می دهند نمی شود.

وی که به فتواهای جسورانه و خلاف عرف معمول فقها شهرت دارد در پاسخ به سوال کننده ای از اروپا که پرسيده «چرا کسی را که مسلمان بوده و بعد تغيير دين داده و مثلا مسيحی شده می کشند؟» گفته است در قرآن نيز در رابطه با مرتد حکم اعدام مطرح نشده است.

آيت الله منتظری توضيح می دهد که اعدام مرتد در جايی بوده است که کسی مسلمان زاده بوده و «سپس از روی جحود (انکار ستيزه جويانه) و عناد برای ضربه زدن به اسلام» کافر شود.

وی تصريح می کند که: «مجرد ترديد و يا تغيير عقيده پس از تحقيق اگر اتفاق افتاد موجب اعدام نيست.»

انکار در داخل دين، انکار در خروج از دين

فتوای آيت الله منتظری البته کاملا جديد نيست و پيش از اين با تعبيری ديگر در رساله فتواهای او آمده است. اما استفتای جديد موجب انتشار و برجسته شدن فتوای او شده است که اين بار دارای صراحت بيشتری است. او در رساله خود دو نوع ارتداد را مطرح کرده است؛ در نوع اول به شخصی می پردازد که بعضی از احکام دين را انکار کرده است:

«اگر کسی ضروری دين بودن بعضی از احکام ضروری دين برای او ثابت نشده باشد و بر اساس وجود شبهه آن را انکار نمايد و به عنوان مثال وجوب نماز را منحصر به صدر اسلام بداند يا حجاب را از واجبات نداند و بر همين اساس آن را انکار نمايد مرتد نمی شود و حکم ارتداد در مورد او جاری نمی گردد.»

در نوع دوم او به اشخاصی اشاره می کند که اصولا از دين اسلام خارج می شوند:

«حکم ارتداد در مورد کسی که در مسير تحقيق از براهين عقلی استفاده می کند و احيانا به نتايج ديگری دست می يابد جاری نمی شود.»

آيت االه منتظری حتی فراتر رفته می گويد: «بعيد نيست گفته شود پديده ارتداد در صدر اسلام از بعضی توطئه های سياسی عليه اسلام و جامعه مسلمانان حکايت می کرده و صرفا به خاطر تغيير عقيده و اظهار آن نبوده است.»

اختيار يا وانهادن عقيده آزاد است

احمد قابل يکی از شاگردان آيت الله منتظری که دارای اجازه اجتهاد است نيز در مقالات خود و بويژه در بحث اخير خود از رابطه «عقل و شرع» با استدلالی نزديک به نظر آيت الله منتظری اصولا حکم ارتداد را منتفی دانسته است و می گويد: «بشر در انتخاب یا وانهادن عقیده مبتنی براستدلال درحد توان هر فرد آزاد است.»

او حکم ارتداد را «یک حکم سیاسی ومصداقی برای مقابله به مثل» می داند «که یادگاری ازدوران جنگ های اعتقادی ای بود که بعدها درقالب جنگ های صلیبی آشکار شد.»

آزادی عقيده فقط به انتخاب اوليه بر نمی گردد، گفتگو با محمدعلی ايازی از مدرسان حوزه قم – برنامه جام جهان نما

محمد علی ايازی از فقها و مدرسان حوزه قم نيز می گويد نگاه جديد از منظر آزادی عقيده می نگرد و معتقد است که اين آزادی فقط به انتخاب اوليه شخص برنمی گردد بلکه در ترک عقيده هم جاری است و اين نظر از پشتوانه قرآنی نيز برخوردار است که از اکراه در دين پرهيز می دهد.

او می گويد تا کنون تصور عمومی فقهای ما از ارتداد صرف تغيير عقيده بوده است اما بر اساس
تفسير جديد آيت الله منتظری و برخی ديگر از مراجع در ارتداد مساله اصلی جنگ و عناد و محاربه است و کسی که صرفا از عقيده اسلامی برگردد مرتد نيست.

آقای ايازی مفهوم عناد را نيز در چاچوب همين مقابله با اسلام د رعين باور به حقانيت آن معنا می کند.

اختلاف در ارتداد به نمونه پرونده آغاجری

بجز حکم ارتداد سلمان رشدی که شهرتی جهانی دارد، در سالهای اخير متهم شدن هاشم آغاجری پژوهشگر اسلامی به ارتداد و سپس محکوميت او به اعدام يکی از پر سرو صداترين پرونده های قضايی در جمهوری اسلامی بوده است.

نگاهی صرفا حقوقی ( و نه سياسی) به سير وقايع و تجديد نظرها در اين پرونده نشان می دهد که تا چه حد برداشت دست اندرکاران فقه شيعی از ارتداد دستخوش تضاد و اختلاف شده است. در حالی که برخی از قضات و فقها کوچکترين انتقاد از روحانيت يا دين را به ارتداد تعبير می کنند، فقهای ديگری حکم ارتداد را در مورد تغيير عقيده (بر اساس تحقيق) نيز جاری نمی دانند.

نکته جالب در اين زمينه آن است که گرايش خود آيت الله خامنه ای به عنوان فقيه حاکم نيز به گروه دوم نزديک تر از گروه نخست است. چنانکه او در ارديبهشت ماه گذشته حکم داد که سخنان هاشم آغاجری از مصاديق ارتداد نيست. به گفته عبدالرضا ايزد پناه معاون وقت قوه قضائيه نظر آيت الله شاهرودی رئيس اين قوه نيز با آيت الله خامنه ای همسو بوده است.

در باره تحولات نظر نوانديشان دينی در مورد حکم ارتداد و دايره مفهومی آن، دو سال پيش رضا عليجانی از تحليل گران ملی- مذهبی ايران که اکنون در زندان است، مقاله مفصلی منتشر کرد که در آن گروههای مختلف اصحاب رای در اين زمينه را طبقه بندی کرده است.

ارتداد و آزادی عقيده در جهان اسلامی

در عين حال، حکم ارتداد در دنيای غير شيعی کمابيش بر همان منوال سنتی است. اين حکم مشهور چنان اعتباری در ميان مفتيان اهل سنت داشته است که بر اساس اسناد سازمان ملل متحد به درخواست آنها مفاد ماده 18 اعلاميه حقوق بشر طوری تغيير کرده است که مخالف فقه رايج در عربستان و مصر نباشد.

در ماده 18 اعلامیه جهانی حقوق بشر حق آزادی تغییر مذهب برای افراد محفوظ دانسته می شود اما در میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی با تغییر لفظی که در ماده 18 به عمل آمد، آن را از «حق تغییر مذهب» به «حق آزادی داشتن مذهب» تبدیل کردند. دلیل این تغییر آن بود که در هنگام تصویب، کشورهای اسلامی بویژه عربستان و مصر با بیان اینکه تغییر مذهب در اسلام در حقیقت حکم ارتداد دارد و فرد مرتد بنا بر احکام بعضی از فرق اسلامی جان و مالشان مباح است، به مخالفت پرداختند.

در نتیجه این مخالفت بود که از ذکر صریح حق آزادی تغییر مذهب خودداری شد و به جای آن «حق آزادی مذهب» گنجانده شد.

آخوند 5 ( کافر یا منافق؟ )

«اسرائیلی ها هزار برابر بهتر از فلسطینی های…..گ سنّی هستند. فدک را یهودیها به حضرت فاطمه هدیه دادند، اما این ….گ سنی ها بودند که آنرا غصب کردند

این عبارات به کرات از آخوند هاشنیده می شد. و بخصوص از آخوندهائی که بیشتر از همه خود را مدافع اسلام می دانستند.

فدک، باغ، باغستان یا قریه آباد و سر سبزی بود که که توسط قومی از اقوام یهود به پیامبر هدیه شده بود. در عبارتی منطقی تر، غنیمتی بود که بدون جنگ و دادطلبانه به مسلمانان تسلیم شده بود و بدین لحاظ حق دخل و تصرف آن به پیامبر واگذار می شد. پیامبر نیز آنرا به فاطمه هدیه کردند. پس از فوت پیامبر و در زمان خلافت ابوبکر از تملک فاطمه خارج شد.

آخوند ها مدعی هستند که علی و فاطمه بارها قوت لایموت افطاری رمضانشان را نیز به فقرا هدیه کردند و سر گرسنه به بالین نهادند. ما نیز این را می پذیریم. اما معلوم نیست کسانی که حتی قوت لایموتشان را  به نیازمندان می بخشیدند و از مال دنیا چیزی برای خود نمی خواستند، آن باغ و ثروت بزرگ را برای چه می خواستند؟ مگر نه اینکه تجمع ثروت در دست افراد باعث محرومیت دیگران می شود؟ مگرنه اینکه علی می گفت: » اگر نه برای احقاق حق ستمدیدگان باشد، تمامی این حکومت و ثروت دنیا در نظرم بی ارزش تر از ذره آبی است که به هنگام عطسه بزی به بیرون ترشح می شود؟! حالا باید پرسید علی و فاطمه آن ثروت و ملک را برای چه می خواستند؟

جواب :

1- استفاده و بهره مندی خود و خانواده اش.
2- برای تقویت نهضت شیعه و کسب خلافت غصب شده اش.
3- برای رفع نیاز محرومین و فقرا.

جواب اول که نقض غرضی آشکار است بر اعتقادی که نسبت به علی و فاطمه داریم و مورد قبول هیچکس نیست و خود می تواند اهانت به آنان تلقی شود.
در مورد دوم نیز تاریخ گواهی می دهد که علی حتی پس از قتل عثمان نیز اقدامی در جهت کسب خلافت انجام نداد. حتی از امکانات فراوانی که در اختیارش بود بهره برداری نکرد و بخاطر جلو گیری از تفرقه و فروپاشی حکومت نو پای اسلامی از تمامی حقوق خود در گذشت.
مورد سوم نیز موضوعیت ندارد،زیرا اولا تجمع و انحصار ثروت در دست افراد پیشاپیش محرومیت دیگران را در بر دارد و دوم اینکه به لحاظ اقتصادی و بهره برداری از بیت المال و مساوات، تاریخ شیعه و سنی ، گواهی می دهند که  در زمان خلافت ابوبکر (و حتی تا پایان حکومت عمر)سیره و روش پیامبر حاکم بود و علی نیز نسبت به امور اقتصادی اعتراضی نداشت.  بنابر این استرداد فدک می تواند عملی انقلابی و منطبق با احکام اقتصادی اسلام تلقی شود.

اینکه در زمان اوبکر و عمر امتیازاتی شامل حال بعضی از صحابه( و همچنین عایشه) شد دلیل و توجیهی بر مقابله به مثل نمی باشد و زندگی علی و فاطمه ثابت کرده که حتی خود را مالک بلامنازغ حاصل دسترنج خویش نیز نمی دانستند. در قاموس قرآن و اسلام و سنت پیامبر و ائمه، انسان مالک قسمتی از حاصل دسترنج خویش است نه تمامی آن، دیگر تکلیف فدک و اموال هدیه ای و باد آورده معلوم است. للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء نصیب مما اکتسبن.(32 نساء) بر طبق حکم صریح این آیه افراد حتی مالک مطلق تمامی دسترنج خویش نیستند و چنانکه قرآن می گوید : مردان و زنان «بهره ای» از حاصل دسترنج و کارشان را مالکند و «بهره ای»یا«نصیب» گاه حتی معنائی کمتر از نصف دارد و اندازه آن بر اساس نیاز و شرایط اقتصادی جامعه تعیین می شود. مسئله آخوند ها و رفسنجانی ها و عبد الرحمان عوف ربطی به اسلام و اقتصاد اسلام ندارد.

اینکه آخوندها قوم یهود و بنی اسرائیل را بهتر از  اهل تسنن می دانند مربوط به اعتقادات و بر داشت فرقه گرایانه انان از اسلام است و امروز نیز به آن معتقدند،اما اکنون بلحاظ مصالح سیاسی و حکومتشان آنرا پنهان می کنند ، گرچه گاه گاه از دستشان در می رود و در جاهائی آشکار می شود.

البته بنده در مقام درجه بندی و خوب و بد کردن هیچ قوم و نژادی نیستم. در مورد قوم یهود تنها به این نکته اشاره می کنم که یکی از بزرگترین افتخارات ما ایرانیان این است که در دو برهه حساس تاریخی ناجی و حامی یهود یوده ایم.  ایرانیان یکبار قوم یهود را از ورطه نابودی حکومت بابل نجات داده و در جنگ جهانی دوم نیز یهودیان زیادی صرفاً به خاطر ایرانی بودن یا منتسب به ایران بودن از مرگ نجات یافتند. بعد از حدود نیم قرن شاید هنوز  باشند یهودیانی که زنده بودنشان را مرهون داشتن پاسپورت و مدرک جعلی ایرانی می دانند. این بدان معناست که در زمان جنگ جهانی تنها و تنها کشوری می توانست وطن قوم یهود محسوب بشود ایران بود و لاغیر. تابعیت هیچ کشوری از یهودیان پذیرفته نبود جز ایران، و تنها ایران بود که یهود را قومی از اقوام ایرانی به حساب می آورد. لذا باید توجه داشت که آخوند حتی معادلات ریاضی را نیز در صورتی می پذیرد که جوابگوی امیالش باشد و لاغیر. از این قائده ظالقانی و منتظری نیز مستثنی نبود ه ونیستند. بنابراین طرح مسئله فدک  از دشمنی اساسی و اصولی آخوند با اسلام حکایت می کند.

آخوندها با در انحصار در آوردن اسلام ، در ذهن توده های شیعه تصویری بوجود آورده اندکه گویا اهل تسنن به خلافت امام علی اعتقاد ندارند و حتی اهل تسنن را مخالف و دشمن اهل بیت پیامبر و علی معرفی کرده و می کنند. به یک نمونه کوچک که در ترکیه برای من پیش آمد اشاره می کنم :

سال 1382در استانبول و در لابی هتلی نشسته بودم. مرد مسنی که اهل کردستان ایران بود روبروی من نشسته بود. از من پرسید : « شما خیلی خوب فارسی حرف می زنید. اصلاً لهجه ندارید.
ــــــ اتفاقآ خیلی ها زود می فهمند که اصفهانی هستم.
ــــــ مگر شما کرد نیستید؟
ــــــ نه، چطور ؟
ــــــ آخه امروز در مسجد دیدمتان که نماز می خواندید. من در صف پشت سر شما بودم.
ــــــ مگر فقط کرد ها نماز می خوانند؟
ــــــ آخر شما دست بسته نماز می خواندید. اصفهانیها همه شیعه هستند.
ـــــ چه فرقی می کنه؟ اهل تسنن هم گاهی با دستهای باز نماز می خوانند. تازه نماز جماعت باید سمبل اتحاد و یکرنگی باشد. یک فرد سنی مذهب نیز اگر با جماعت شیعه نماز بخواند باید مثل دیگران به نمار بایستد. وگرنه بهتر است هر گز نماز نخوانیم.»

بحث ما  خیلی طولانی و گسترده شد و از آنجمله ایشان به اتفاقی که برایش افتاده بود اشاره کرد و ادامه داد : » من و یکی از دوستانم که او نیز اهل تسنن می باشدبا هم تقاضای پاسپورت کردیم. دوستم پس از ده بیست روزی پاسپورتش را دریافت کرد اما، من تا یکی دو ماه بعدش دوندگی می کردم و نمی فهمیدم مشکل از کجاست. نهایتاً نامه ای دریافت کردم مبنی بر اینکه به فلان نهاد مراجعه کنم. وقتی رفتم آنجا باشخصی بر خورد کردم که از من سؤالات متفاوتی پرسید. من هم عصبانی شدم . گفتم بابا نخواستیم. من با دوستم باهم و در شرایط کاملاً مساوی تقاضای پاسپورت کردیم. الان دو ماه است که دوستم پاسپورتش را دریافت کرده. من هنوز دارم اینور و اونور می دوم . « ایشان به من گفت اتفاقاً شرایط مساوی ندارید.
ـــــ چطور؟
ـــــ برای اینکه شما مذهب خود را اشتباهی اعلام کرده اید.
ـــــ نه، من اهل تسنن هستم و همین را نیز اعلام کرده ام .
ـــــ پس چرا نام شما علی است؟ مگر سنی ها هم نام علی می گذارند؟ شما که علی را قبول ندارید.
ـــــ کی گفته؟ تازه ما بیشتر از شما نیز به علی و خاندانش احترام می گذاریم.
ـــــ چطوری ؟
ـــــ همینکه به آنان تهمت نمی زنیم بالا ترین احترام است. تازه با اینکه علی خلیفه چهارم است در احترام گذاری رتبه اول را پیش ما دارد. »

هموطن کرد اهل تسنن ادامه داد که آره : «ایشان اینطوری فهمیده بود که اهل تسنن دشمن خاندان علی و پیامبر می باشند و چون نام من علی بود فکر کرده من دروغ گفته ام و یا اینکه اشتباهی رخ داده، لذا پرونده مرا مخدوشه اعلام کرده بود و نتیجتآ کار من دو ماه عقب افتاد. البته بعد از آن بحث و گفتگوئی که بین ما رد و بدل شد در پوستش نمی گنجید و بلافاصله تلفن زد که در اسرع وقت پاسپورت را تحویلم بدهند. موقع خدا حافظی به من گفت هر وقت هر کاری داشتی من در خدمتم.
من ادامه دادم:
ـــــ تمام مصیبتهای ما از آنجا سر چشمه می گیرد که اسلام را از زبان آخوند شنیده ایم. آخوند هم که در دشمنی اش با اسلام جای بحث و شک ندارد.
ـــــ البته اهل تسنن هم متقابلاً تصورات غلطی از شیعه دارند. مثلاً کسی فکر نمی کند یک فرد شیعه مانند شما در وسط صف نماز جماعت اهل تسنن به نماز بایستد. دست بسته نماز بخواند و….
ـــــ آخر شما اهل تسنن نیز آخوند دارید. فرقی نمی کند. بزرگترین دشمنان مذاهب و بخصوص مذاهب ابراهیمی در بین متولیان آن مذاهب بوده اند نه جای دیگر. امروز بزرگترین دشمن اسلام و مسلمین آخوند است. گرگ در لباس میش.  کافر و منافق یکجا. والسلام!

آخوند 4

به نسبتی که ما چیزی را دوست داشته باشیم، انگیزه قوی تری برای رسیدن به آن چیز در ما بوجود می آید و نتیجتاً شانس بیشتری در رسیدن به هدف و خواسته خود خواهیم داشت . انگیزه قوی  موتور محرکه ای است که می تواند استعدادهای ویژه و بالقوه افراد را شکوفا کرده و به فعل در آورد. همه اینها هنگامی اتفاق می افتد که فرد آزادی عمل داشته باشد تا بتواند در راستای انگیزه و علائق خود دست به انتخاب بزند. در شرایطی که آزادی عمل و حق انتخاب وجود نداشته باشد، «دوست داشتن» و« انگیزه» مفهومی نخواهد داشت.

رشد کافی و بلوغ جسمی و فکری مناسب، «دوست داشتن ها» و«انگیزه ها»ی پایدار تر و اصولی تری را بهمراه خواهند داشت. پی گیری و مطالعه مذهب، فلسفه و علوم انسانی، نیازمند عشق و علاقه و انگیزه ای عمیق و پایدار می باشند که چنین چیزی در سنین طفولیت هرگز میسر نیست. گذشته از آزادی و حق انتخاب، فرد باید پرورش، رشد و ساز و کار لازم برای بروز علاقه و انگیزه هایش را داشته باشد تا پس از آن دست به انتخاب بزند. جز این باشد چیزی به بار نخواهد آورد مگر، بیزاری، انحراف و بد فهمی، خروج از مسیر طبیعی رشد و نهایتاً فرد استعداد و امکان فهم آن را از دست خواهد داد.

تا سال 1357  اکثریت قابل توجهی از آخوندها از طفولیت و توسط خانواده هایشان به طلبگی سپرده شده بودند.  در موارد زیادی، سواد آموزی را از همان مدارس طلبگی شروع می کردند. یعنی از سنینی شش هفت سالگی . حتی در سالهای دهه پنجاه ندرتاً دیده می شد که طلبه ای بعد از دبستان وارد طلبگی شده باشد. تعداد بسیار انگشت شماری بودند که با تحصیلات دبیرستانی یا دیپلم و با انگیزه های بیشتر  سیاسی وارد طلبگی می شدند که چنین طلبه هائی امروز غالباً جایگاهی در حوزه ها ندارند و اکثراً آنها امروز افرادی مسئله دار قلمداد می شوند و خود منتقد آخوندگری می باشند و بعضاً طرد هم شده اند که این خود دلیل دیدگاه متفاوت آنها نسبت به مذهب می باشد. زیرا چنین افرادی مذهب و مطالعه مذهبی را انتخاب کرده اند و به همین لحاظ دیدگاهی روشنتر ونسبتاً روشنفکرانه نسبت به مذهب دارند.

امروز حتی بسیاری از تحصیلکردهای دانشگاهی را می بینیم که رشته های دانشگاهی را بر اساس کسب پست و شغل و موقعیت اجتماعی و در آمد مادی انتخاب کرده اند و به همین لحاظ مثلاً پزشکانی را می بینیم که قریحه و ذوق طبابت ندارند و در نتیجه بیشتر به کسب می پردازند تا طبابت. دانشگاهیانی را می بینیم که هیج ذوق و استعدادی در ادبیات ندارند اما لیسانس و دکترای ادبیات دارند، زیرا رشته ادبیات را پس از ناکامی در  رشته های فنی و یا پولساز انتخاب کرده اندو در حقیقت، این رشته تحصیلی و بد حادثه است که آنها را انتخاب کرده است.

در چنین شرایطی مذهب و حساس ترین امور جامعه در دست کسانی قرار می گیرد که کمترین قریحه و استعداد را در مذهب دارند. طبیعی است که آنرا نفهمند و به مذهب به عنوان شغل و حرفه نگاه  کنند تا یک مسؤلیت و تعهدی انسانی الهی. آخوند بیش از آنکه مبلغ و مبین مذهب باشد، خود از مذهب انتقام می کشد. مذهبی که بر خود او تحمیل شده و حتی او را از درک و فهم حقیقت آن محروم کرده است. اگر به زبان آمار و ارقام سخن بگوئیم، معلوم می شود که از زمان قرار گرفتن آخوند در مسند قدرت و امور جامعه درصد عظیمی از مردم از اسلام گریزان شده اند. در طی 25 سال، آخوند جنان از اسلام و مذهب انتقام  گرفته که از دست هیچ لامذهب و ضد مذهبی ساخته نبوده است. اینها همه پیامدطبیعی تحمیل، و ندادن حق انتخاب، وسلب آزادی است. سلب آزادی اطفال معصومی که به شرط پسر بودن نذر حوزه های طلبگی می شدند. سلب آزادی فرزندانی که «ما به ازا»ی نذر و پیش خرید بهشت پدرانشان می شدند. از آنجا که دزدی، فاحشه گری، اعتیاد و فساد، باز تاب و پیامد ناهنجاری جامعه می باشد، قربانیان این ناهنجاری با عمل کردشان از جامعه انتقام می گیرند. آخوند نیز همین کار را می کند و از مذهب و جامعه انتقام می کشد. آفتاب آمد دلیل آفتاب