نامه ای به خمینی

نامه آقای پسنديده برادر بزرگ خمينی به وی

۱۵ مرداد ۱۳۶۲

ناله ها از هر سو به گوش می رسد و نفرينش به ارباب عمايم عالمی را گرفته است. براساس آنچه هر روز مشاهده می کنيم و آن چيزهايی که به گوش ما ميرسد و خودمان احيانا در جريان آن قرار می گیریم، مردم هر ساعت دست به آسمان دارند و آرزوی بازگشت اوضاع گذشته را می کنند.آيا اين ناله ها را شما می شنويد؟ يا ماشاالله با حصاری که دور شما کشيده اند، شما هم حکايت آن چوپان را داريد که گرگ به گله اش زده بود ولی او بی خبر مشغول دوشيدن ميش مورد علاقه اش بود و هيچ از جای نجنبيد تا لحظه ای که گرگ سراغ خودش آمد. اول ميش او را به پنجه ای دريد بعد هم خودش را…روزی که در خمین و به دستور حزب جمهوری و با تمهید و توطئه ای که گمان ندارم بدور از اطلاع شما بوده، عمامه از سر من کشیدند و از هیچ اهانتی ابا نکردند، من ذره ای گلایه نکردم، که روزگار جدمان پیش چشم بود.روزی که آن سید بیچاره را که فقط قصد خدمت داشت و خود شما صد بار گفته بود بد که از فرزند به من نزدیکتر است، با آن افتضاح از رياست جمهوری خلع کردند و یک بدبخت بد عاقبت را که اداره یک کاروانسرا هم از عهده اش برنمی آید به ریاست جمهوری این مملکت بزرگ و معتبر تعیین کردند، به شما گفتم این شیاطین قصد دیگری دارند و می خواهند از این عروسک برای اجرای مقاصد خود استفاده کنند.اما شما به جای گوش دادن به این حرفهای مصلحانه رو در هم کردید و حتی حرمت برادر بزرگ را هم رعایت ننمودید. من که مثل عقیل بن ابوطالب مال و جا و مقام نخواسته بودم که شما حکم به داغ کردن دلم دادید و سر پیری اهانتی به من روا داشتید که در زمان شاه هم کسی جرات اعمال آن را نداشت..روزی که دستور دادید همه صندوقها را به نام علی آقا خامنه ای باز کنند، من و دو سه آدم دلسوز که حداقل یکیشان، یعنی شیخ علی آقا تهرانی بیست سال شاگرد خاص و مورد محبت شما بود، به شما نوشتیم که این انتخاب ایران را بر باد میدهد، گوش نکردید وحالا میبینید آنچه نباید میدیدید.این همه خونها ریخته شد، اینهمه جنایات وقوع پیدا کرد که از ذکر آن به خود میلرزم که مبادا قطره ای از این خونها به سبب اخوت (برادری) من و شما دامن مرا بگیرد، فقط برای اینکه شما به جای گوش سپردن به آنها که هم به اسلام و هم به ایران علاقه مند بودند، گوش به شیاطین دادید.
شما چگونه بر مسند ولایت مینشینید؟ آن سادات عالیقدری را مثل حاج آقا حسن قمی، سبط آن افتخار ازلی تشیع، حاج آقا حسین قمی طاب ثراه و آقای حاج سید کاظم شریعتمداری، مرجع بر حق شیعه مولا علی را به آن خفت خانه نشین می کنید و مرجعیت را از آنها سلب می کنید، از آنها که خود با اشک و ناله های من بیست سال پیش حکم مرجعیت شما را امضاکردند و به شاه دادند تا از آزار و توهین به شما ممانعت شود.شما خود بهتر از هر کسی می دانید که من از ابتدا با مداخله روحانیون در امور کشوری و لشگری مخالف بودم و به شما گفتم وقتی ما مصدر کار شویم اگر کارها مطابق خواست مردم نباشد همه نفرت متوجه ما خواهد شد و در نهایت اسلام ضرر خواهد دید .آیا امروز نتیجه ای بجز این حاصل شده است؟ این مردمی که در راه اسلام از جان می گذشتند و در زمان شاه از فکلی و بازاری و دانشجو و زن، شعایر دینی را محترم میداشتند، امروز نه به دین توجهی دارند و نه برای شعایر دینی ارزشی قایلند. آنها میگویند اگر دین این است که اولیا جمهوری اسلامی اعمال می کنند بهتر است ما کافر باشیم و اصلا اسم مسلمان روی ما نباشد.با سیاستهای غلط جمعی منبری و مدرس که از اداره خانه خودشان هم عاجزند، امروز ایران به نهایت ذلت و خواری در دنیا افتاده است. حتی یک دوست برای ما باقی نمانده است. من با چند روحانی شیعه پاکستانی اخیراحرف میزدم آنها از وضع ایران گریه می کردند و می گفتند در کشور ما سابق شیعه مقام و ارزشی داشت ولی حالا ما تا اسم تشیع را می آوریم، می گویند لابد مثل ایران.
آقای حاج آقا صدر به من می گفت مردم لبنان، که در غیبت آقا موسی صدر چشم به ایران داشتند امروز خیلی از ایران زده شده اند. این چه معنا دارد که ما اسلحه از اسراییل بخریم و بعد از جنگ با اسراییل و تحریر جنوب لبنان سخن بگوییم.بنده در مورد جنگ و مسایل آن حرف نمی زنم که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است، فقط می گویم آیا به گوش شما نمی رسد که بعضی از نور چشمیها چه دست اندازیها به بیت المال مسلمین به اسم و جنگ و کمک به جنگ زدگان کرده اند.بیش از ۳ ماه است بنده برای دیدن شما وقت خواسته ام ولی دفتر شما مرتب می گویند وقت ندارید. آنوقت هر روز ملای فلان ده و دادستان بهمان قصبه را به حضور می پذیرید. چون لابد به جز مدح و ثنا نمیگویند و بدبختانه شاید چون خداوند تبارک به من لسان مداحی نداده حتی باید از برادر خود محروم بمانم.بنده گمان دارم که با ارسال این نامه لابد تضییقات و گرفتاریها برای ما بیشتر خواهد شد ولی چون چند روزی است که حس می کنم هر لحظه ممکن است که حق تعالی آرزویم را اجابت کند و اجازه ترک این جهنم فانی را عنایت فرماید، لذا به عنوان وصیت یا توصیهو یا خداحافظی برادری با برادرش این جملات را نوشتم..شما وصیت نامه می نویسید و برای خود جانشین تعیین می کنید پس چرا یکباره اسمش را نمی گذارید سلطنت اسلامی به جای جمهوری، مگر رسول اکرم جانشین توی وصیت نامه تعیین کرد؟ بجز اینکه مولا علی را که معصوم و منتخب الهی بود به مردم عرضه داشت. شما کدام معصوم را در اطرافتان می بینید؟ شیخ علی مشکینی را که کراهت نفس او کاملا از منظرش هویداست ؟بله کدام معصوم را دیده اید؟۱۴ قرن مردم تشخیص می دادند که کدام مرجع اعظم است و کدام یک از علما قابل احترام و اعتماد.حال روزنامه ها یک روزه یک شیخ را آیه العظمی می کنند و دیگری را افقه الفقها.آن شیخ گیلانی جلاد آیت الله می شود و دسته دسته ثقه الاسلام و حجه الاسلام از کارخانه حکومتی بیرون می آید.اسمش را هم گذاشته اند حکومت جمهوری اسلامی، و مسرورید که حکم خدا را در زمین اجرا کرده اید؟خوشا به سعادت آنها که همان روزهای نخست رفتند و این روزها را ندیدند.من نیز دیر و زود می روم تنها وحشتم برای شماست.خداوند همه را به راه راست هدایت کند.

۲۵ شوال ۱۴۰۳ قمری قم- مرتضی پسندیده

Advertisements

کهنه حیض

گفته بودم آنچه بر دوش خامنه ای است کهنه حیضی بیش نیست.

این هم شاهد کلام بنده،بفرمائید.images[10]کهنه حیض2

شیعه علی و اینهمه چاپلوسی؟!

در فرانسه مدتی با مشکل خاصی در گیر بودم. چند روز متوالی چند پلیس می آمدند و کنار من می ایستادند که دست از پا خطا نکنم. یک روز بعد از ظهر ماه اوت بود که یکی از پلیس ها به من گفت اگر به این کارت ادامه بدهی با مشکل قانونی مواجه خواهی شد و نصیحت می کرد که چگونه به کارم ادامه بدهم که از لحاظ قانونی  مشکلی نداشته باشم. چند پلیس دیگر نیز همین نظر را داشتند. در حقیقت برای من داشتند کار یک وکیل را می کردند.

گذشت و آن مسئله خاتمه یافت و من داشتم نامه ای در آن رابطه به مقامات می نوشتم. در نامه ام اشار داشتم به توصیه های پلیس و از آنجا که پلیس برخورد خیلی دوستانه و نصیحتگری با من داشت ، من هنگام نام بردن از پلیس نوشته بودم «پلیس محترم» و البته این احترام را آنها در من بوجود آورده بودند.

نامه ام را را به دوست فرانسوی ای که همسرش ایرانی است نشان دادم تا اگر نیاز دارد اصلاحش کند. ایشان گفت نامه ات درست و قابل فهمه ، فقط این قسمتش را هذف کن. فقط بنویس پلیس. ایشان ادامه داد: پلیس محترم و رئیس جمهور معظم و این حرفها بدرد چاپلوسی توی ایران می خوره . اینجا دستمال یزدی و این حرفها نداریم………مالیها مال ایرانه.

واقعاً ایرانی ها قصد احترام داریم یا ……..مالی و چاپلوسی؟ یا اینکه می ترسیم؟ مثلاً در وکیل دادگستر ای می گفت : قاضی محترم به ماها فحاشی کرد. خوب ، دیگر محترمش کجاست؟

آقای خامنه ای خواهر مادر مردم را بعله، اینهمه خونخواری و درندگی راه انداخته، باز طرفی که آنجایش هفت لاشده می گوید: مقام معظم رهبری فرمودند مادرت را می گایم. کدام معظم و کدام تعظیم؟ آقا همه میدانیم که احمدی نژاد رئیس جمهور منتخب این مردم نیست و از اول هم نبوده ،منتها اونروز گندش در نیامد چون مردم در صحنه نبودند. حالاهم جنایتی کرده که مشابهش در تاریخ حمله مغول نیز نقل نشده. باز می گویند : رئیس جمهور محترم! اصلاً تو این ریاست را قبول نداری، آن آقا چنین جنایت هولناکی را راه انداخته و چنان سرقتی انجام داده حالا اسمش را با هزار دستمال یزدی بکار بردن چه معنائی دارد؟

آیا این فرانسویان نامسلمان به اسلام و به مرام محمد و علی خیلی نزدیکتر نیستند تا ما؟

محمد و علی ای که از هر نوع تملق و چاپلوسی متنفر بودند!

مؤمن بی شناخت = کافر بی اطلاع

خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت
     مخلص همیشه معتقد بوده ام که برای قبول و رد هر چیز نیاز به شناخت آن داریم. از نظر من اعتقاد بدون شناخت با مخالفت بدون شناخت برابر است. یعنی مسلمان بدون شناخت با آن کسی که بدون شناخت اسلام را رد می کند فرقی ندارند
در این رابطه به کسی توصیه ای کردم که ایشان در جواب بنده گفته شناخت داره و خوبش را هم داره یعنی بهتر از مسلمانها اسلام را می شناسد. حالا شما جواب ایشان را بخوانید و ببینید اطلاعات ایشان از اسلام چقدر جالبه. تا دیروز من فکر می کرد قرآن فقط کلام خدا ست.امروز فهمیدم که حسین نیز در قرآن حرفهائی زده که من نمی دانستم. بخوانید. البته به حروف انگلیسی
.
Baleh man shenakht kafi daram.
Man khondavand ra kheli behtar az on mosalmanani ke esmeh khodeshan ra mosalman megozarand meshenasam.
Albateh man ahle bahse deni nestam faghat yek eshareh mikonam be ketab enjeel shoma an ra bekhanid va agar harfi ya hata eshare be Mohammad ya hata eslam shodeh bood be man etelah bedid. Baraye enke hazrat masih megoyad man tanha rah rasti va hayat hastam.
hata gofteh ke pas az man payambaran doroghian khahan omad va shoma metavnid anha ro az mevehayesahn beshenasid.
hala megam man vared bahs deeni nemisham man aghedeh khodam ro goftam dar zemen shoma chan ta chiz ro bayad bedanid shoma medanid ke dar ghoran Hossien gofteh ke bayad tama Irani haro bokoskid shoma medanid ke Eslam che goneh vared Iran shod.
man baraye shoma meferestam

از این موارد زیاد داریم ولی به ذکراین نمونه پرداختم چون مدرکش حی و حاضر موجود است. ایمیلی که برای بنده فرستاده. 
      ایشان به بنده توصیه کرده اند که انجیل را بخوانم . حالا تصور کنید اطلاعات ایشان از انجیل چقدر طنزآمیز خواهد بود.
یکبار شخصی مانند ایشان چیزی از قرآن نقل کرد. یکی از دوستانم که طرف را بهتر از من می شناخت گفت این آیه در کدام قرآن خواندی؟ طرف گفت توی قرآن دیگه. دوستم گفت توی قرآن مجید یا قرآن کریم؟ آن شخص قرآن شناس جواب داد:  با لله نمیدونم ،فکر کنم توقرآن مجید بود.شاید هم تو قرآن کریم بوده. دوستم گفت برو دقیق ببین بعد بیا باهم حرف بزنیم.
روی جلد بعضی قرآنها می نویسند قرآن کریم و گاهی هم قرآن مجید نوشته می شود. حالادر جامعه ای که افراد مدعی آن نمی داند جند تا قرآن داریم و به خودشان اجازه می دهند در سطح بالائی ادعا کنند ونظر بدهند ، شخصی مانند مصباح یزدی و آخوند یزدی و امثال آخوند های دیگر نیز به خود اجازه میدهند که از قرآن هر طور که دوست دارند برداشت کنند. آخر آخوند ها نیز نظیر جنین اشخاصی هستند با این تفاوت که از بد حادثه پدرشان نذر کرده بوده اگر بچه اش پسرشد او را به طلبگی بفرستد.
این درد را بکجا بریم؟!؟
   گاهی می شود که کسی نداند بندر عباس در جنوب ایران است و یا اصلاً وجود دارد. خوب این می شود صفر. حالا اگر کسی فکر کرد بندر عباس نام قله کوهی است در جنوب فرانسه، آنوقت چنین شخصی چقدر به صفر بدهکار می شود؟
از این قبیل کم نداریم که در همه امور نظر می دهند و حاضر نیستند نه مطالعه کنند و نه حرف کسی گوش کنند.در جامعه ای که سطح مطالعات عمومی تا این حد پائین است فاجعه دور از انتظار نیست که یکی از اینها مصباح یزدی بشود. در جنین جامعه ای حسین در قرآن حرف می زند، خمینی از کره ماه سر در می آورد ، خیلی ها شعبان بی مخ می شوند و شعبان بی مخ ها بسیجی از آب در می آیند. آنوقت است که مصدق خانه نشین می شود
بـــــه کجــــــا بریم این درد را؟!؟

این درخت زَقُوم

من به اتهام عضویت در گروه موحدین انقلابی در سال 64 دستگیر، زندانی، و پس از طی یکسال از محکومیتم با عفو مشروط آزاد و از شغل معلمی ام نیز اخراج شدم.

البته عضویتم در این گروه مخرب و تروریست صرفاً محدود می شد به آشنائی با شخصی بنام محمد که بعد ها و در زندان فهمیدم که ایشان علیرضا مظفری و اهل قزوین می باشد. پس از آشنائی با ایشان از آنجا که در مورد عقاید و افکار ضد اسلامی و مخرب شهید دکتر علی شریعتی همفکری کامل داشتم، دوستی ما تداوم پیدا کرد و کم کم تبدیل شد به نشستهای منظم هفتگی.

حکومت جمهوری اسلامی به رهبری امام خمینی و ریاست جمهوری خامنه ای و نخست وزیری آقای موسوی و دیکر ارکان نظام از قبیل رفسنجانی،کروبی، گنجی،حجاریان، عبدی، محسن سازگارا، محمد خاتمی ،و وو… وصد البته فقیه عالیقدر حضرت آیت الله العظمی منتظری بخوبی تشخیص دادند که بنده و آقای علیرضا مظفری در نشستهای هفتگی به صحبت و تبادل نظر پیرامون آثار دکتر شریعتی می پردازیم و نتیجتاً ممکن است به نابودی اسلام و کشور عزیزمان ایران منتهی بشود.

در پی این تشخیص عالمانه انقلابی و البته اسلامی بود که حکومت به رهبری افراد فوق الذکر و دیگران که بعداً نام میبرم، تصمیم به انهدام و اضمحلال آن کانون فتنه گرفت. این بود در نیمه شب سی یکم خرداد شصت و چهار سربازان گمنام امام زمان را به خانه ما گسیل داشتند.

آن شب رفته بودیم بیرون وحوالی نیمه شب بود که بر گشتیم خانه و داشتیم نان و پنیر و هندوانه، یعنی شام می خوردیم که صدای دق الباب را شنیدم . رفتم و درب منزل باز کردم چهار فرد نورانی و البته گمنام پشت در بودند.البته اگر زیاد خنگ نبودم باید خیلی زود تشخیص میدادم که آن گمنامان از طرف امام امت و حضرت ولی عصر مأموربت دارند که البته مآموریتشان به تأئید افراد فوقاالذکر و دیگر نامنبردگان رسیده بود.

یکی از آن سربازان گمنام پرسید، منزل شهید معینی اینجاست؟

ــــ بله ابنجاست.

ــــ می خواستیم یک باز دیدی از منزل داشته باشیم

ــــ این موقع شب؟! و تازه من شما را نمی شناسم، من اینجا مستأجرم و اگر کاری دارید باید با پدر شهید بیائید،چون من خانه را از ایشان کرایه گرفته ام و با ایشان قرار داد داریم.(فکر می کردم از طرف بنیاد شهید آمده اند.)

ــــ نه، ما با خود شما کار داریم.

    با شنیدن صدای پارازیت متوجه بی سیم همراه یکی از سربازان امام زمان شدم  و فهمیدم که اینها به نجات کشور و اسلام آمده اند و نمی توانم مانعشان بشوم و صد البته آه از نهادم بر آمد که هیهات، دیگر نمی توانم به مأموریتی که از طرف آمریکای جهانخوار دارم عمل کنم، لذا به رسم مسلمانی خودمان اجازه خواستم که اندکی تحمل بفرمایند . گفتم : اجازه فرمائید به منزلمان بگویم که سرشان را بپوشانند. اما آنها چندان صبر نکردند و شاید در کمتر از یک دقیقه و بدون اینکه من به درب منزل مراجعه کنم آنها وارد هال شده بودند و البته باکفش چون همانطور که می دانید کف کفش سربازان امام زمان از فرشهای من شما تمیز تر است و از آنگذشته یاران امام برای همه محرم هستند و نیازی نیست برای حجاب سر کردن زن صاحبخانه پشت در معطل بمانند. 

در خانه چبز های زیادی داشتم که مخل نظم عمومی و تهدید کننده امنیت ملی باشد. البته به غیر از چند جلد نشریه کوچک و خیلی ابتدائی(به لحاظ چاپ و صحافی و…) خروش موحد، موارد دیگری نیز وجود داشت که هرکدامشان به تنهائی می توانستند کشور عزیزمان و اسلام و مسلمین را تهدید و حتی نابود کنند، اما نگران کشف و لو رفتنشان نبودم چون همگی در قفسه های کتابخانه ردیف شده بودن و دکوراسیون اطاق پذیرائیمان را تشکیل میدادند.تنها چبزی که نگرانم می کرد لو رفتن یک کاست از ابوذر ورداسبی بود و آنهم دقیقاً روی رادیو کاست و در دید دشمن قرار داشت. 

در فاصله چند ثانیه ای که زود از تر آنان خود را به داخل ساختمان رسانده بودم توانستم نوار کاست را به همسرم که  در آن فاطله خوابیده بود بدهم که ازدید و دسترس جن و انس غایب شود.البته از پذیرش جرم خرابی مملکت و بر باد دادن امنیت ملی هموطنان و نابودی اسلام مسلمین رو گردان نبودم و ترسی هم نداشتم ولی آنچه نگرانم می کرد اتهام پذیرش چرندیات داخل کاست بود. از بد حادثه آن کاست را یکی از دوستان و فامیلم که عضو یا هوادار مجاهدین خلق بود مدتی پیش برای من آورده بود تا با گوش کردن به سخنان ابوذر ورداسبی دست از افکار امپریالیستی دکتر شریعتی بر دارم و باشد که مرا به راه کج هدایت کرده باشد. در آن کاست البته اگر اشتباه نکنم در مورد توجیه علمی و فلسفی سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژیک ووو… ازدواج های گوناگون آقای مسعود رجوی هم صحبت شده بود. هنوز صدای مش قاسم مش قاسم  آن کاست در گوشم طنین می اندازد. این را مجاهدین بهتر بیاد دارند. بهر حال ان کاست بدست ایادی امام امت و مهندس میر حسین موسوی و اخوان نیفتاد ولی بعدها در زندان و بازجوئی، یکروز که خیلی عصبانی بودم بدون شکنجه و شلاق آنرا لو دادم که شاید بعداً به آن اشاره کنم.

چهار نفری که وارد خانه شده بودند به من که مشغول باز کردن کتابخانه بودم تا کتابهای مضره و مملکت خرابکن را بررسی کنند وقعی نمی گذاشتند و با اینکه اسباب و وسایل جرم فراوانی در طبقهای کتابخانه ردیف شده بود زیاد علاقه ای به دیدن و تفتیش نشان ندادند و گویا از جسارت و اقدام سریع من به ارائه کتابها فکر کردند می خواهم رد گم کنم.

البته طبقات کتابخانه پر بود از آلات خرابکاری و علاوه بر سی و چهار جلد مجموعه آثار شریعتی جند جزوه از نشریه خروش موحد و آرشیوی از نشریات سابق آرمان مستضعفین، جاما،ووو کتاب بیست و سه سال واسلام  در ایران پتروشفسکی ، مجموعه ای هم از کتابهای مطهری موجود بود. رمانهای زیادی هم در مورد لنین و انقلاببلشویکی روسیه بود. خلاصه از موش و گربه گرفته تا جنگ و صلح تولستوی،واز همه بد تر قرآن و تفاسیر متفاوت و پرتوی از قرآن. آخر قرآن از هر کتابی مخرب تر و بنیان برانداز تراست وآدم را تحریک می کند که آرام ننشسته و دائم در امور مملکت فضولی کند.

خلاصه یکیشان که همراه من بود با دست درب کتابخانه را به حالت بستن فشار داد و مرا به بیرون اتاق و هال راهنمائی کرد. بعدها و پس از آزادی از زندان فهمیدم که انها هرکدامشان به قسمتهای مختلف خانه رفته و گویا بدنبال بمب هسته ای  و از این قبیل چیزها می گشتند. البته انوقتها هنوز از احمدی نژاد واتم این حرفها خبری نبود اما آنها فکر کرده بودند که من قصد رئیس جمهور شدن دارم. آخه یکبار که به قصد اذیت ما در بند پنج زندان سپاه زباله دان روباز و متعفنی را پشت در سلول سه نفری ما گذاشته بودند، من چند بار اعتراض کردم وهربار برادران می گفتند مسئولش که بیاد زباله دان را میبره.آخر سر، از نیمه شب گذشته بود که با داد و بیداد زدم به در و گفتم بابا جون بگذارید من خودم میبرم زباله دان را خالی می کنم و آنرا می شویم.تا اینکه دو پاسدار آمدند و همینطور که پشت در نیمه باز ایستاده بودند یکیشان به من گفت: پس چه جوری می خواستی رئیس جمهور بشوی؟ من گفتم که اگه اینجوری رئیس جمهور می شن بگذارید بروم چند شب داخل زباله دان شهرداری بخوابم.آخر سر گذاشتند  زباله دان را تخلیه  وآنرا شستم . این بود که آنموقع فهمیدم  چرا در منزل بدنبال بمب هسته ای میگشته اند و همچنین به این امر پی بردم که چقدر رئیس جمهور شدن سخت است.

پسربزرگترم که پنج شش سالش بیشتر نبود دنبال دو نفر از آنها به داخل زیر زمین رفته بود. می گفت که می خواستن شنهائی که کنار زیر زمین بود را جابجا کنند اما، یک از انها گفت چی چی زبر این شنهاست؟ من هم گفتم شنها مال ما نیست بابام هم جند بار به حاجی(پدر شهید و مالک) گفته این شنها راببرند بیرون اما همش می گه فردا. پسرم که حالا دارد سی سالش می شه می گوید که وقتی این را به آنها گفتم ،رو به همدیگر کردند و گفتند بچه که دروغ نمی گه بیابریم.

نهایتاً چیزی دستگیرشان نشد و به من گفتند که همراهشان بروم چند تا سئوال جواب بدم. چند سئوالی که از همه می خواهند جواب بدهند و تا چهل سال و ممکن است بعضا مقداری بیشتر طول بکشد و البته سئوال جواب بنده یکسال بیشتر طول نکشید. از منزل رفتیم بیرون و آن چهار نفر شروع کردند به طرف پائین کوچه بروند ومن هم به طرف دیگر.ده قدمی نرفته بودم که دو نفرشان به طرف من برگشتند و گفتند :

ــــ کجا؟

ــــ ماشینم این بغل پارک شده .

ــــ ما خودمون مشین داریم. با ماشین ما می رویم.

ــــ ساعت یک و نیمه نصفه شبه . من چه جوری برگردم.

ــــ شب را پیش ما می مونی.

  از ورودی درب زندان کمال اسماعیل(ساواک)که داخل رفتم با چشمبند به داخل سلول دو در دو و نیم متری ای راهنمائی و تا صبح ساعتها هفت منتظرماندم و خبری از سئوال و جواب نشد.تا صبح نخوابیدم .روی یک پتوی سربازی دراز کشیده بودم . از آنزمان که تیر اول تیر ماه شصت و جهار بود تا 22بهمن 57 عقب عقب رفتم و درذهنم همه چیز را مرور کردم  ، نه یکبار که صدبار تا اینکه فهمیدم مسئله از چه قراره . علی ضیاء .

شمر شمشیر داشت و حسین نیز. شمر بر اسب سوار بود و عباس نیز ،یزید از خروج حسین بر ضد اسلام حرف زد،و زینب نیز زمانی یافت تا بمب کلامش را بر فرق یزید بکوبد.باز هم به مروُت یزید

تنها اگر چشمی داشته باشید،خواهبد دید که خامنه ای آشکار تر از یزید بر ضد اسلام و حریت انسان خروج کرده.تنها چشمی می خواهد که ببیند،که پیروان حسین مظلومتر از او وبه دست سفاکتر از یزیدبه خاک و خون در می غلتند.آری، حسین در اقلیت بود، اما در جنگی برابر کشته شد. حسین نیز شمشیر داشت و به همان سلاحی مسلح بود که قاتلش. حسین از فرصت جنگیدن و رزمی برابر بر خوردار بود. شمشیر زد و شمشیر خورد. عباس، ابوالفضل  بر همان اسب و مرکبی سوار بود که دشمنش و شمشیری به برندگی شمشیر یزیدیان در دست داشت. 

حسین دراقلیت نفرات بود اما در جنگی برابر کشته شد. از سلاح و مرکبی مانند دشمنش بر خوردار بود. اما مردم ما، پیروان او امروز در اکثریتند اما بادست خالی  در برابر دشمنی که تا دندان مسلح است به خاک و خون کشیده می شوند. حال بگوئید کدامیک مظلوم تر کشته می شوند و کدامیک سفاکانه تر می کشد؟! حسین یا ما؟!  یزید یا خامنه ای؟ 

آیا یزیدسفاکتر است یا خامنه ای ؟ شمر پلید تر است یا رادان؟

ما مظلوم تریم یا حسین؟ زینب مظلوم تر بود یا خواهرم که دیروز کشته شد؟

زینب توانست در دربار همان یزید و بر ضد او حرفی بزند

آیا به خواهران ما فرصت آه کشیدنی دادند.

 

حسین شمشیر زد

 رادان گلوله و کارد و دشنه و چماق داشت

ما چه داشتیم

دژخیمان خامنه ای سوار بودند و مسلح  

 ما پیاده بودیم بی سلاح

آخوندهائی که روضه حسین شهید می خواندند به کدام سوراخی خزیده اند؟

آقای منتظری چرا خفقان گرفته ای ؟

آیا شعار « کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا »ـ را برای پول روضه خوانی اش سر می دادید؟امروز در معرض یک آزمایش بزرگ و در خطر لعنتی ابدی قرار دارید. اگر به سکوتتان ادامه دهید به لعنتی دچار خواهید شد که بر یزید رشک ببرید.ـ 

استراق سمع از گفتگوهای 5+1 با ایران

  • ایران : ما به دوستان فرانسوی گفته بودیم که نیازی به نشست مجدد نیست زیرا مشکلات و موانع قبلی همچنان وجود دارند.
  • انگلیس : حتماً توجه دارید که ما برای مهمانی و تفریح دور هم جمع نشده ایم. برای میمانی  و رفت و آمد دوستانه ، باید اول مشکلات و اختلافات حل شده و گنار گذاشته شوند. چرا ؟ برای اینکه هدف از میهمانی دوستانه، خوشگذرانی است. خوب، اگر اختلاف وجود داشته باشد خوش نخواهد گذشت و ممکن است به دعوای مجدد بیانجامد. پس بهتره نشست، یعنی مهمانی بر گذار نشود. اما ما برای حل اختلاف دور هم جمع می شویم، نه برای خوشگذرانی. ما جمع شده ایم که مشکلات را از پیش راه برداریم. تا ننشینیم مشکلات باقی خواهند ماند.
  • ایران1 : خوب، حالا هم مثل دفعات قبل نتیجه نمی گیریم. چون به همان موانع قبلی بر می خوریم. به همین دلیل ما دستور نداشتیم در این  نشست شرکت کنیم.
  • ایران2 : الان هم به ما گفته اند اول به مسائل قبلی بپردازیم.
  • آلمان : آن مسائل و مشکلاتی که شما مطرح می کنید سد راه گفتگوها وحل مسئله اتمی  نمی باشد.
  • ایران2 : هر کس مشکلات خودش را دارد. هر کس بر اساس مجموعه مسائلش تصمیم می گیرد. ما همه مسائلمان در گرو همدیگرند. از نظر شما ممکن است اینطور نباشد ولی برای ما اینطور است.
  • فرانسه : شما نیز باید مسائل ما را در نظر بگیرید. ما مثل شما نیستیم. دستمان خیلی بسته تر از شماست. شما از ما می خواهید که فردا صبح مریم رجوی و چند صد نفر دیگر را سوار هوای کنیم  و به شما تحویل بدهیم. این چیزی که…
  • انگلیس : کاش چند صد نفر بود . با یک پرواز تمومش می کردیم. تازه، این کار غیر عملی را که نمی توانیم مقدمه حل بحران اتمی شما بکنیم. شما انتظار دارید که ما تمامی مخالفینتان را در کارتن بگذاریم و تحویلتان بدهیم و بعد بیائیم سر میز مذاکره. شما یک پیش شرط غیر عملی را جلو راه ما می گذارید. اما ما فقط می گوئیم غنی سازی را متوقف کنید تا حرف بزنیم.
  • آلمان : باید از میلیون حرف زد.
  • ایران : ما از تعداد حرف نمی زنیم. اگر می خواهید با شما دوست باشیم نباید به دشمنان ما پناه بدهید. نمی شود که.
  • چین : ما قبلاً به دوستان ایرانیمان گفته ایم که باید یک مقداری کوتاه بیایند. همانطور که خانم(آلمان) گفتند، نمی شود که چند میلیون نفر را در فاصله چند روز یا چند ماه بار هواپیما کرده تحویل شما بدهند.
  • ایران1 : کی حرف از میلیون زد.
  • فرانسه : شما بخوبی می دانید که ما از چی حرف می زنیم. الان توی همین پاریس سی هزار ایرانی هستند. هیچکدامشان طرفدار و یا دوست حکومت شما نیستند.
  • ایران : این تصورات شماست.
  • انگلیس : اشتباه نشود. دیپلماتها و مامورین شما را حساب نکرده اند. بهر حال پنجاه یا صد نفری هم طرفدار شما هستند.
  • آلمان : آن صد نفر هم یا کارکنان سفارتخانه ها هستند یا فرستاده آقای خامنه ای. اما آن سی هزار نفر و آن میلیون نفرها به اراده خودشان آمده اند اینجا. حتی بی تفاوتهایشان نیز اگر فرصت شود و خطری حس نکنند بیشتر دوست دارند مخالف شما باشند .
  • فرانسه : اصلاً فرض کنیم صد نفر باشند. ما یک بار امتحان کردیم. خواستیم آنها را به شما تحویل دهیم. دیدید که نشد . هفت هشت نفر خودشانرا سوزاندند. ما مثل شما دستمان باز نیست. ما باید به مردم کشورمان جواب بدهیم. ما کشوری آزاد هستیم.
  • ایران2 : مگر ما کشور آزاد نیستیم. فکر می کنید ما زندانی هستیم.
  • فرانسه : نه خیر، اینطور نگفتم. مردم ما آزادند. و بر عکس شما تنها این مائیم که آزاد نیستیم. منظورم حکومت است. ما حکومتی نیستیم که آزاد باشیم هر کاری می خواهیم انجام بدهیم. ما از مردممان می ترسیم.مانمی توانیم…
  • انگلیس : شما باید قبول کنید، باید بفهمید که اگر دوستان فرانسوی ما از آن صد و  سی چهل نفری که بدرخواست شما باز داشت شدند، فقط ده نفرشان، آره فقط اگر ده نفرشان را به ایران می فرستادند، آقای شیراک خودش هم باید از فرانسه فرار می کرد.
  • روسیه : درسته، شما فکر نکنید ما زیاد قدرت داریم. همین آقای پوتین خودمون هم قدرت آقای خامنه ای شما را ندارد. همین که یک مقدار کمی به فکر مردم هستیم یعنی می ترسیم.
  • آلمان : مگه بوش نمی ترسه.
  • فرانسه2 : دوستان ایرانی ما نمی خواهند تفاوتهای ما با خودشان را در نظر بگیرند. ببینید، مجلس ایران برای اینکه تصمیمی بگیرد اول موافقت خامنه ای را در نظر می گیرد و بعد رأی می دهد. اما آقای شیراک اول نگاه می کند که اگر مجلس موافق است حرفش را بزند. خیلی هم که جرأت داشته باشد به مجلس می رود تا آنها را با خودش همراه کند و نظرشان را جلب کند. تفاوت ما با شما مثل شب و روز است.
  • فرانسه : آقای بوش برای حمله به عراق اول سعی کرد نظر مجلس کشورش را جلب کند. اما مجلس شما برای اینکه حرفی را حتی مطرح کند اول باید نظر موافق آقای خامنه ای را جلب کند.
  • ایران : آقای خامنه ای نیز محدودیتهای خودشانرا دارند.
  • چین : ما هم قبول داریم و می دانیم که آقای خامنه ای نیز دستشان باز نیست. اما باید توجه داشت که در کشور شما هر چه به طرف بالا می روی محدودیت کمتر می شود.شما هر چه بالا میروید کمتر پاسخگو هستید اما…
  • انگلیس : از زبان ما سخن می گوید… خنده حضار …
  • آلمان : خوب بماند برای بعد از نهار.
  • انگلیس : چی شد. ما از چی حرف زدیم. ام پی تی و… کجا رفت؟
  • ایران : ما که گفته بودیم.
  • آلمان : حالا خبر نگار های پشت در فکر می کنند که تا حالا ما نصف بمبهای هسته ای دنیا را خنثی کرده ایم.
  • انگلیس :  اینطور که معلومه گفتگوهای ما باید موکول به نشست دیگری بشود تا دوستان ایرانی ما نقطه نظرات جامعه جهانی را به تصمیم گیرندگان کشورشان منتقل کنند.
  • ایران : این کار قبلاً هم انجام شده. جواب هم معلومه.
  • ایران2 : و ما اگر در این نشست نتیجه ای نگیریم شاید نشست دیگری وجود نداشته باشد.
  • فرانسه : اما اینبار حرف ما چیز دیگری است. ما به شما پیشنهاد کاری را می دهیم که عملی و آسان است. در عوض شما شرطی را پیش پای ما قرار می دهید که عملی نیست.
  • ایران : چرا عملی نیست؟
  • آلمان : برای اینکه ما خودمان را بیشتر از شما دوست داریم. ما هم به فکر منافع خود هستیم.
  • ایران : ما هم منافع شما را در نظر داریم.
  • انگلیس : شما از ما کاری را می خواهید که آبروی ما را خواهد برد. اصلاً ما اگر بخواهیم شما را از ایران بیرون کنیم خیلی آسان تر است.
  • ایران : آسانتر از چی؟
  • روس : منظورشون ایرانیان ساکن کشور های غربی است.
  • ایران2: مفهوم نیست.
  • انگلیس : یعنی اینکه تغییر حکومت ایران برای ما آسانتر از چیزی است که از ما می خواهید. ما نمی توانیم ایرانیان ساکن کشورهایمان را اخراج کنیم.اما می توانیم حکومت ایران را تغییر دهیم. این چیزی است که باید به آنها بگوئید.
  • ایران : کی خواسته ایرانیان را اخراج کنید؟
  • فرانسه : شما می خواهید که ما به مخالفین شما حق اقامت ندهیم یا آنها را اخراج کنیم. این به معنی اخراج چند میلیون ایرانی است. قبلاً گفته ایم که ایرانیان بیرون از مرزهای شما همگی مخالف حکومت ایرانند. این کار برای ما عملی نیست.
  • انگلیس : ولی شما می توانید با یک تلفن نطنز را تغطیل کنید. فرض کنید تعطیلات سالیانه است. چند روز ، چند ماه کار را معلق کنید تا بتوانیم با تفاهم بیشتر به مذاکره بپردازیم.
  • ایران : ما هم باید جوابگوی مردممان باشیم. 
  • چین : ببینید. ما همه می دانیم که شما باید ندارید. شما جوابگوی کسی نیستید.
  • انگلیس : ببینید، ما نمی توانیم تاوان اشتباهات شما بپردازیم. دوستان آمریکائی ما می گفتند شما نیز به همان راهی می روید که شاه رفت. او نیز انتظار داشت ما خودمان را فدای او و حکومتش بکنیم. ما هم رهایش کردیم و اونهم با سر بزمین خورد.
  • فرانسه : پیام ما روشن است.
  • ایران : ما هم …
  • ……………………………………………………………………………………….
  • سولانا : نشست قبلی که به نتیجه ای نرسیدید. امیدوارم اینبار یک قدم به پیش برویم.
  • ایران : …  (ادامه دارد)