با یورش به منزل و محل عزاداری آقای منتظری شعارهائی داده شد که بنده با آن همنوائی کرده ام

داشتم می خواندم که حرامیان به خانه آقای منتظری و همچنین به محل عزادارن وی یورش برده اند و شعار می دادند که :

این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده

بی اختیار با آنان همراه شدم و رجز خوانی آنان را ادامه دادم که :

این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده
آن رهبر شیطان صفت، عن بود عنتر آمده

این همه لشکر!؟ کی !؟ کجا!؟، مشتی اراذل جیره خوار
با وعده شام و نهار، چون قوم بربر آمده

بر بیت آن مرد خدا، یورش ببردند اشقیا
خولی و شمر و حرمله، با تیغ خنجرآمده

یاران محرم آمده، ماه مهی سبزینه فام
از شرق و غرب آسمان، سبز است و اخضر آمده

ای سبز ها سبزینه ها، آزاده همچون سروها
از بیشه زار شهرتان، سرو مکرر آمده

ناقوس مرگ شامیان، اینک ز هر سو پر طنین
آرد خبر از مرگ آن، شیطان که رهبر آمده

یاران خبر یاران خبر، یک لشکر از جراره ها
از بهر خونخواری برون، از بیت رهبر آمده

مشتی حرامی سگ صفت، گرد آمدند اندر بسیج
در خدمت بی چون آن، شیطان که رهبر آمده

در بی مخی شعبانی اند، بی چشم و رو  بی آبرو
هر پرده ای را میدرند، چون امر رهبر آمده

ضحاک آمد رهبری، دارد نهان زیر عبا
ماران بس جراره نک، رهبر ستمگر آمده

………………… قبل از تکمیل این همخوانی که خیلی هم طولانی است، لازد دیدم مطلبی را تذکر بدهم و آن اینکه بنده در خیلی از نوشته های این سایت انتقادهای تندی از آقای منتظری کرده ام که به قولی شاید بی انصافی هم بوده باشد،اما بنده معتقد بوده ام که از ایشان انتظار دیگری می رفته و آنطور که به جایگاه ایشان مربوط می شد از وی حرکتی سر نزد. اما این به معنای نادیده گرفتن بزرگی و انسانیت ایشان نیست و حقیقتاً می توان ادعا کرد که او در ساده زیستی، در اهمیت ندادن به جاه مقام و قدرت ، شیعه راستین علی بود. حقیقتاً فردی محبوب و دوست داشتنی بود.اما از دیدگاهی که بنده به مسائل نگاه می کنم، انتقاد های خود را خواهم داشت گرچه ایشان دیگر در بین ما نیست. طالقانی نیز همچون او بود. هردوشان مردانی بزرگ و آزاده بودند و دوست داشتنی، اما در موضع گیریهای سیاسیشان جای بسی تأمل دارد که در جای خود به آن پرداخته می شود…

Advertisements

مگس را دیدید، شعرش را نیز بخوانید

تو به پشت میز سیما ،به سخن چو بر نشستی

مگسک خیال می کرد، تو بر خلا نشستی

تو نماد بهر تغییر، زنور سوی ظلمت

تو نماد بهر تغییر، ز اوج سوی پستی

مگسی به خشم اندر، ز تعفن کلامت

تو حیا نکردی آخر ، درآن خلا نبستی

بول عجب نمایشی بود و عجب حکایتی دوش

مگست پبام حق داد و تو کار می نبستی

تو نماد ننگ گشتی، بر قوم آریائی

تو نماد جمع نفرینی و لعنتی به هستی

تو نماد خار و خاشاکی و هیچ گل نبینی

به زباله دان چو خاشاک، به گند و بو نشستی

بنیوش پند اینک، تو زخر مگس که آمد

همه طیرهُ ابابیل، ز سوی ذات هستی

ز تو رو سفید گردید سکندر و تموچین

که نکرد قوم تاتار، چنین به اوج پستی

عجبم ز چشم تنگ و دهنی به این گشادی

نه عجب ز ماردوشی، که تو اش چو ناز شستی

تو یکی مترسکی زشت به دست دیو ظلمت

که به روز در نیائی، که شبی و شب پرستی

تو نماد فحش هائی، که نیارمش نوشتن

که نیم به آن وقاحت، که تو بوده ای و هستی.

این درخت زَقُوم

من به اتهام عضویت در گروه موحدین انقلابی در سال 64 دستگیر، زندانی، و پس از طی یکسال از محکومیتم با عفو مشروط آزاد و از شغل معلمی ام نیز اخراج شدم.

البته عضویتم در این گروه مخرب و تروریست صرفاً محدود می شد به آشنائی با شخصی بنام محمد که بعد ها و در زندان فهمیدم که ایشان علیرضا مظفری و اهل قزوین می باشد. پس از آشنائی با ایشان از آنجا که در مورد عقاید و افکار ضد اسلامی و مخرب شهید دکتر علی شریعتی همفکری کامل داشتم، دوستی ما تداوم پیدا کرد و کم کم تبدیل شد به نشستهای منظم هفتگی.

حکومت جمهوری اسلامی به رهبری امام خمینی و ریاست جمهوری خامنه ای و نخست وزیری آقای موسوی و دیکر ارکان نظام از قبیل رفسنجانی،کروبی، گنجی،حجاریان، عبدی، محسن سازگارا، محمد خاتمی ،و وو… وصد البته فقیه عالیقدر حضرت آیت الله العظمی منتظری بخوبی تشخیص دادند که بنده و آقای علیرضا مظفری در نشستهای هفتگی به صحبت و تبادل نظر پیرامون آثار دکتر شریعتی می پردازیم و نتیجتاً ممکن است به نابودی اسلام و کشور عزیزمان ایران منتهی بشود.

در پی این تشخیص عالمانه انقلابی و البته اسلامی بود که حکومت به رهبری افراد فوق الذکر و دیگران که بعداً نام میبرم، تصمیم به انهدام و اضمحلال آن کانون فتنه گرفت. این بود در نیمه شب سی یکم خرداد شصت و چهار سربازان گمنام امام زمان را به خانه ما گسیل داشتند.

آن شب رفته بودیم بیرون وحوالی نیمه شب بود که بر گشتیم خانه و داشتیم نان و پنیر و هندوانه، یعنی شام می خوردیم که صدای دق الباب را شنیدم . رفتم و درب منزل باز کردم چهار فرد نورانی و البته گمنام پشت در بودند.البته اگر زیاد خنگ نبودم باید خیلی زود تشخیص میدادم که آن گمنامان از طرف امام امت و حضرت ولی عصر مأموربت دارند که البته مآموریتشان به تأئید افراد فوقاالذکر و دیگر نامنبردگان رسیده بود.

یکی از آن سربازان گمنام پرسید، منزل شهید معینی اینجاست؟

ــــ بله ابنجاست.

ــــ می خواستیم یک باز دیدی از منزل داشته باشیم

ــــ این موقع شب؟! و تازه من شما را نمی شناسم، من اینجا مستأجرم و اگر کاری دارید باید با پدر شهید بیائید،چون من خانه را از ایشان کرایه گرفته ام و با ایشان قرار داد داریم.(فکر می کردم از طرف بنیاد شهید آمده اند.)

ــــ نه، ما با خود شما کار داریم.

    با شنیدن صدای پارازیت متوجه بی سیم همراه یکی از سربازان امام زمان شدم  و فهمیدم که اینها به نجات کشور و اسلام آمده اند و نمی توانم مانعشان بشوم و صد البته آه از نهادم بر آمد که هیهات، دیگر نمی توانم به مأموریتی که از طرف آمریکای جهانخوار دارم عمل کنم، لذا به رسم مسلمانی خودمان اجازه خواستم که اندکی تحمل بفرمایند . گفتم : اجازه فرمائید به منزلمان بگویم که سرشان را بپوشانند. اما آنها چندان صبر نکردند و شاید در کمتر از یک دقیقه و بدون اینکه من به درب منزل مراجعه کنم آنها وارد هال شده بودند و البته باکفش چون همانطور که می دانید کف کفش سربازان امام زمان از فرشهای من شما تمیز تر است و از آنگذشته یاران امام برای همه محرم هستند و نیازی نیست برای حجاب سر کردن زن صاحبخانه پشت در معطل بمانند. 

در خانه چبز های زیادی داشتم که مخل نظم عمومی و تهدید کننده امنیت ملی باشد. البته به غیر از چند جلد نشریه کوچک و خیلی ابتدائی(به لحاظ چاپ و صحافی و…) خروش موحد، موارد دیگری نیز وجود داشت که هرکدامشان به تنهائی می توانستند کشور عزیزمان و اسلام و مسلمین را تهدید و حتی نابود کنند، اما نگران کشف و لو رفتنشان نبودم چون همگی در قفسه های کتابخانه ردیف شده بودن و دکوراسیون اطاق پذیرائیمان را تشکیل میدادند.تنها چبزی که نگرانم می کرد لو رفتن یک کاست از ابوذر ورداسبی بود و آنهم دقیقاً روی رادیو کاست و در دید دشمن قرار داشت. 

در فاصله چند ثانیه ای که زود از تر آنان خود را به داخل ساختمان رسانده بودم توانستم نوار کاست را به همسرم که  در آن فاطله خوابیده بود بدهم که ازدید و دسترس جن و انس غایب شود.البته از پذیرش جرم خرابی مملکت و بر باد دادن امنیت ملی هموطنان و نابودی اسلام مسلمین رو گردان نبودم و ترسی هم نداشتم ولی آنچه نگرانم می کرد اتهام پذیرش چرندیات داخل کاست بود. از بد حادثه آن کاست را یکی از دوستان و فامیلم که عضو یا هوادار مجاهدین خلق بود مدتی پیش برای من آورده بود تا با گوش کردن به سخنان ابوذر ورداسبی دست از افکار امپریالیستی دکتر شریعتی بر دارم و باشد که مرا به راه کج هدایت کرده باشد. در آن کاست البته اگر اشتباه نکنم در مورد توجیه علمی و فلسفی سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژیک ووو… ازدواج های گوناگون آقای مسعود رجوی هم صحبت شده بود. هنوز صدای مش قاسم مش قاسم  آن کاست در گوشم طنین می اندازد. این را مجاهدین بهتر بیاد دارند. بهر حال ان کاست بدست ایادی امام امت و مهندس میر حسین موسوی و اخوان نیفتاد ولی بعدها در زندان و بازجوئی، یکروز که خیلی عصبانی بودم بدون شکنجه و شلاق آنرا لو دادم که شاید بعداً به آن اشاره کنم.

چهار نفری که وارد خانه شده بودند به من که مشغول باز کردن کتابخانه بودم تا کتابهای مضره و مملکت خرابکن را بررسی کنند وقعی نمی گذاشتند و با اینکه اسباب و وسایل جرم فراوانی در طبقهای کتابخانه ردیف شده بود زیاد علاقه ای به دیدن و تفتیش نشان ندادند و گویا از جسارت و اقدام سریع من به ارائه کتابها فکر کردند می خواهم رد گم کنم.

البته طبقات کتابخانه پر بود از آلات خرابکاری و علاوه بر سی و چهار جلد مجموعه آثار شریعتی جند جزوه از نشریه خروش موحد و آرشیوی از نشریات سابق آرمان مستضعفین، جاما،ووو کتاب بیست و سه سال واسلام  در ایران پتروشفسکی ، مجموعه ای هم از کتابهای مطهری موجود بود. رمانهای زیادی هم در مورد لنین و انقلاببلشویکی روسیه بود. خلاصه از موش و گربه گرفته تا جنگ و صلح تولستوی،واز همه بد تر قرآن و تفاسیر متفاوت و پرتوی از قرآن. آخر قرآن از هر کتابی مخرب تر و بنیان برانداز تراست وآدم را تحریک می کند که آرام ننشسته و دائم در امور مملکت فضولی کند.

خلاصه یکیشان که همراه من بود با دست درب کتابخانه را به حالت بستن فشار داد و مرا به بیرون اتاق و هال راهنمائی کرد. بعدها و پس از آزادی از زندان فهمیدم که انها هرکدامشان به قسمتهای مختلف خانه رفته و گویا بدنبال بمب هسته ای  و از این قبیل چیزها می گشتند. البته انوقتها هنوز از احمدی نژاد واتم این حرفها خبری نبود اما آنها فکر کرده بودند که من قصد رئیس جمهور شدن دارم. آخه یکبار که به قصد اذیت ما در بند پنج زندان سپاه زباله دان روباز و متعفنی را پشت در سلول سه نفری ما گذاشته بودند، من چند بار اعتراض کردم وهربار برادران می گفتند مسئولش که بیاد زباله دان را میبره.آخر سر، از نیمه شب گذشته بود که با داد و بیداد زدم به در و گفتم بابا جون بگذارید من خودم میبرم زباله دان را خالی می کنم و آنرا می شویم.تا اینکه دو پاسدار آمدند و همینطور که پشت در نیمه باز ایستاده بودند یکیشان به من گفت: پس چه جوری می خواستی رئیس جمهور بشوی؟ من گفتم که اگه اینجوری رئیس جمهور می شن بگذارید بروم چند شب داخل زباله دان شهرداری بخوابم.آخر سر گذاشتند  زباله دان را تخلیه  وآنرا شستم . این بود که آنموقع فهمیدم  چرا در منزل بدنبال بمب هسته ای میگشته اند و همچنین به این امر پی بردم که چقدر رئیس جمهور شدن سخت است.

پسربزرگترم که پنج شش سالش بیشتر نبود دنبال دو نفر از آنها به داخل زیر زمین رفته بود. می گفت که می خواستن شنهائی که کنار زیر زمین بود را جابجا کنند اما، یک از انها گفت چی چی زبر این شنهاست؟ من هم گفتم شنها مال ما نیست بابام هم جند بار به حاجی(پدر شهید و مالک) گفته این شنها راببرند بیرون اما همش می گه فردا. پسرم که حالا دارد سی سالش می شه می گوید که وقتی این را به آنها گفتم ،رو به همدیگر کردند و گفتند بچه که دروغ نمی گه بیابریم.

نهایتاً چیزی دستگیرشان نشد و به من گفتند که همراهشان بروم چند تا سئوال جواب بدم. چند سئوالی که از همه می خواهند جواب بدهند و تا چهل سال و ممکن است بعضا مقداری بیشتر طول بکشد و البته سئوال جواب بنده یکسال بیشتر طول نکشید. از منزل رفتیم بیرون و آن چهار نفر شروع کردند به طرف پائین کوچه بروند ومن هم به طرف دیگر.ده قدمی نرفته بودم که دو نفرشان به طرف من برگشتند و گفتند :

ــــ کجا؟

ــــ ماشینم این بغل پارک شده .

ــــ ما خودمون مشین داریم. با ماشین ما می رویم.

ــــ ساعت یک و نیمه نصفه شبه . من چه جوری برگردم.

ــــ شب را پیش ما می مونی.

  از ورودی درب زندان کمال اسماعیل(ساواک)که داخل رفتم با چشمبند به داخل سلول دو در دو و نیم متری ای راهنمائی و تا صبح ساعتها هفت منتظرماندم و خبری از سئوال و جواب نشد.تا صبح نخوابیدم .روی یک پتوی سربازی دراز کشیده بودم . از آنزمان که تیر اول تیر ماه شصت و جهار بود تا 22بهمن 57 عقب عقب رفتم و درذهنم همه چیز را مرور کردم  ، نه یکبار که صدبار تا اینکه فهمیدم مسئله از چه قراره . علی ضیاء .

خامنه ای و خرش هر دو فنا می شوند

به کاهدان گر زدی،

به سال هشتادو چار،

خلق کنار ایستاد،

تو ماندی آن َببــُو

فقط فلان دیدی و، هیچ ندیدی کدو؟

هیچ ندزدیده کس،

 چنانکه تو برده ای ،

 رهبر شیطان صفت ،

 ای تو بدتر از عدو

تو آن یکی دیده ای، لیک ندیدی کدو

هیچ ندیده کسی،

 دزد به این خیره گی،

خیره سری را حدی است،

 سارق بی آبرو

تو آن یکی دیده ای، لیک ندیدی کدو

خبیث شیطان صفت،

صندوق آراست این،

ببر تو بر کاهدان،

 حمله برای چپو،

تو آن یکی بینی و، هیچ نبینی کدو

در اوفتادی به دیگ،

 حلیم ما را ز هول،

 برون شدن کی توان،

حریص بی چشم و رو

طمع تو را کور کرد، از آن ندیدی کدو

بر تو سیه دل چه سود،

 خواندن اندرز و وعظ،

گر نرود آهنین،

 میخ به سنگت فرو،

پاره شود خشتکت، چونکه ندیدی کدو

گوش فلک کر شد از،

 بانگ انالحق ما،

 همدم گرگ و شغال،

 گر بکنی عو و عو،

بی سر و ته می شوی، تا بخری صد کدو

اگر تو پائی به تخت،

ملیجکت دستبوس،

کوروش و آرش برید،

پیش جهان آبرو

هر دو به فکر  ….رید؟ بی خیال کدو؟      

هنوز داری زمان،

که توبه ای سر کنی،

ولی اگر  بگذرد،

زمان کشت و درو،

همچو کنیزک شوی ، تلف ز هجر کدو

خلق دراین روزها،

بذر صفا کشت کرد،

گر نکنی فهم آن،

میکندت پشت و رو،

تا که ندیده فلان، جمع کنی صد کدو

ح درویش

چون ایام ایام خامنه ایست، شعربازگشت ضُــحاک را نیز که در مدح ایشان است بخوانید والکی اجر ببرید.

استراق سمع از گفتگوهای 5+1 با ایران

  • ایران : ما به دوستان فرانسوی گفته بودیم که نیازی به نشست مجدد نیست زیرا مشکلات و موانع قبلی همچنان وجود دارند.
  • انگلیس : حتماً توجه دارید که ما برای مهمانی و تفریح دور هم جمع نشده ایم. برای میمانی  و رفت و آمد دوستانه ، باید اول مشکلات و اختلافات حل شده و گنار گذاشته شوند. چرا ؟ برای اینکه هدف از میهمانی دوستانه، خوشگذرانی است. خوب، اگر اختلاف وجود داشته باشد خوش نخواهد گذشت و ممکن است به دعوای مجدد بیانجامد. پس بهتره نشست، یعنی مهمانی بر گذار نشود. اما ما برای حل اختلاف دور هم جمع می شویم، نه برای خوشگذرانی. ما جمع شده ایم که مشکلات را از پیش راه برداریم. تا ننشینیم مشکلات باقی خواهند ماند.
  • ایران1 : خوب، حالا هم مثل دفعات قبل نتیجه نمی گیریم. چون به همان موانع قبلی بر می خوریم. به همین دلیل ما دستور نداشتیم در این  نشست شرکت کنیم.
  • ایران2 : الان هم به ما گفته اند اول به مسائل قبلی بپردازیم.
  • آلمان : آن مسائل و مشکلاتی که شما مطرح می کنید سد راه گفتگوها وحل مسئله اتمی  نمی باشد.
  • ایران2 : هر کس مشکلات خودش را دارد. هر کس بر اساس مجموعه مسائلش تصمیم می گیرد. ما همه مسائلمان در گرو همدیگرند. از نظر شما ممکن است اینطور نباشد ولی برای ما اینطور است.
  • فرانسه : شما نیز باید مسائل ما را در نظر بگیرید. ما مثل شما نیستیم. دستمان خیلی بسته تر از شماست. شما از ما می خواهید که فردا صبح مریم رجوی و چند صد نفر دیگر را سوار هوای کنیم  و به شما تحویل بدهیم. این چیزی که…
  • انگلیس : کاش چند صد نفر بود . با یک پرواز تمومش می کردیم. تازه، این کار غیر عملی را که نمی توانیم مقدمه حل بحران اتمی شما بکنیم. شما انتظار دارید که ما تمامی مخالفینتان را در کارتن بگذاریم و تحویلتان بدهیم و بعد بیائیم سر میز مذاکره. شما یک پیش شرط غیر عملی را جلو راه ما می گذارید. اما ما فقط می گوئیم غنی سازی را متوقف کنید تا حرف بزنیم.
  • آلمان : باید از میلیون حرف زد.
  • ایران : ما از تعداد حرف نمی زنیم. اگر می خواهید با شما دوست باشیم نباید به دشمنان ما پناه بدهید. نمی شود که.
  • چین : ما قبلاً به دوستان ایرانیمان گفته ایم که باید یک مقداری کوتاه بیایند. همانطور که خانم(آلمان) گفتند، نمی شود که چند میلیون نفر را در فاصله چند روز یا چند ماه بار هواپیما کرده تحویل شما بدهند.
  • ایران1 : کی حرف از میلیون زد.
  • فرانسه : شما بخوبی می دانید که ما از چی حرف می زنیم. الان توی همین پاریس سی هزار ایرانی هستند. هیچکدامشان طرفدار و یا دوست حکومت شما نیستند.
  • ایران : این تصورات شماست.
  • انگلیس : اشتباه نشود. دیپلماتها و مامورین شما را حساب نکرده اند. بهر حال پنجاه یا صد نفری هم طرفدار شما هستند.
  • آلمان : آن صد نفر هم یا کارکنان سفارتخانه ها هستند یا فرستاده آقای خامنه ای. اما آن سی هزار نفر و آن میلیون نفرها به اراده خودشان آمده اند اینجا. حتی بی تفاوتهایشان نیز اگر فرصت شود و خطری حس نکنند بیشتر دوست دارند مخالف شما باشند .
  • فرانسه : اصلاً فرض کنیم صد نفر باشند. ما یک بار امتحان کردیم. خواستیم آنها را به شما تحویل دهیم. دیدید که نشد . هفت هشت نفر خودشانرا سوزاندند. ما مثل شما دستمان باز نیست. ما باید به مردم کشورمان جواب بدهیم. ما کشوری آزاد هستیم.
  • ایران2 : مگر ما کشور آزاد نیستیم. فکر می کنید ما زندانی هستیم.
  • فرانسه : نه خیر، اینطور نگفتم. مردم ما آزادند. و بر عکس شما تنها این مائیم که آزاد نیستیم. منظورم حکومت است. ما حکومتی نیستیم که آزاد باشیم هر کاری می خواهیم انجام بدهیم. ما از مردممان می ترسیم.مانمی توانیم…
  • انگلیس : شما باید قبول کنید، باید بفهمید که اگر دوستان فرانسوی ما از آن صد و  سی چهل نفری که بدرخواست شما باز داشت شدند، فقط ده نفرشان، آره فقط اگر ده نفرشان را به ایران می فرستادند، آقای شیراک خودش هم باید از فرانسه فرار می کرد.
  • روسیه : درسته، شما فکر نکنید ما زیاد قدرت داریم. همین آقای پوتین خودمون هم قدرت آقای خامنه ای شما را ندارد. همین که یک مقدار کمی به فکر مردم هستیم یعنی می ترسیم.
  • آلمان : مگه بوش نمی ترسه.
  • فرانسه2 : دوستان ایرانی ما نمی خواهند تفاوتهای ما با خودشان را در نظر بگیرند. ببینید، مجلس ایران برای اینکه تصمیمی بگیرد اول موافقت خامنه ای را در نظر می گیرد و بعد رأی می دهد. اما آقای شیراک اول نگاه می کند که اگر مجلس موافق است حرفش را بزند. خیلی هم که جرأت داشته باشد به مجلس می رود تا آنها را با خودش همراه کند و نظرشان را جلب کند. تفاوت ما با شما مثل شب و روز است.
  • فرانسه : آقای بوش برای حمله به عراق اول سعی کرد نظر مجلس کشورش را جلب کند. اما مجلس شما برای اینکه حرفی را حتی مطرح کند اول باید نظر موافق آقای خامنه ای را جلب کند.
  • ایران : آقای خامنه ای نیز محدودیتهای خودشانرا دارند.
  • چین : ما هم قبول داریم و می دانیم که آقای خامنه ای نیز دستشان باز نیست. اما باید توجه داشت که در کشور شما هر چه به طرف بالا می روی محدودیت کمتر می شود.شما هر چه بالا میروید کمتر پاسخگو هستید اما…
  • انگلیس : از زبان ما سخن می گوید… خنده حضار …
  • آلمان : خوب بماند برای بعد از نهار.
  • انگلیس : چی شد. ما از چی حرف زدیم. ام پی تی و… کجا رفت؟
  • ایران : ما که گفته بودیم.
  • آلمان : حالا خبر نگار های پشت در فکر می کنند که تا حالا ما نصف بمبهای هسته ای دنیا را خنثی کرده ایم.
  • انگلیس :  اینطور که معلومه گفتگوهای ما باید موکول به نشست دیگری بشود تا دوستان ایرانی ما نقطه نظرات جامعه جهانی را به تصمیم گیرندگان کشورشان منتقل کنند.
  • ایران : این کار قبلاً هم انجام شده. جواب هم معلومه.
  • ایران2 : و ما اگر در این نشست نتیجه ای نگیریم شاید نشست دیگری وجود نداشته باشد.
  • فرانسه : اما اینبار حرف ما چیز دیگری است. ما به شما پیشنهاد کاری را می دهیم که عملی و آسان است. در عوض شما شرطی را پیش پای ما قرار می دهید که عملی نیست.
  • ایران : چرا عملی نیست؟
  • آلمان : برای اینکه ما خودمان را بیشتر از شما دوست داریم. ما هم به فکر منافع خود هستیم.
  • ایران : ما هم منافع شما را در نظر داریم.
  • انگلیس : شما از ما کاری را می خواهید که آبروی ما را خواهد برد. اصلاً ما اگر بخواهیم شما را از ایران بیرون کنیم خیلی آسان تر است.
  • ایران : آسانتر از چی؟
  • روس : منظورشون ایرانیان ساکن کشور های غربی است.
  • ایران2: مفهوم نیست.
  • انگلیس : یعنی اینکه تغییر حکومت ایران برای ما آسانتر از چیزی است که از ما می خواهید. ما نمی توانیم ایرانیان ساکن کشورهایمان را اخراج کنیم.اما می توانیم حکومت ایران را تغییر دهیم. این چیزی است که باید به آنها بگوئید.
  • ایران : کی خواسته ایرانیان را اخراج کنید؟
  • فرانسه : شما می خواهید که ما به مخالفین شما حق اقامت ندهیم یا آنها را اخراج کنیم. این به معنی اخراج چند میلیون ایرانی است. قبلاً گفته ایم که ایرانیان بیرون از مرزهای شما همگی مخالف حکومت ایرانند. این کار برای ما عملی نیست.
  • انگلیس : ولی شما می توانید با یک تلفن نطنز را تغطیل کنید. فرض کنید تعطیلات سالیانه است. چند روز ، چند ماه کار را معلق کنید تا بتوانیم با تفاهم بیشتر به مذاکره بپردازیم.
  • ایران : ما هم باید جوابگوی مردممان باشیم. 
  • چین : ببینید. ما همه می دانیم که شما باید ندارید. شما جوابگوی کسی نیستید.
  • انگلیس : ببینید، ما نمی توانیم تاوان اشتباهات شما بپردازیم. دوستان آمریکائی ما می گفتند شما نیز به همان راهی می روید که شاه رفت. او نیز انتظار داشت ما خودمان را فدای او و حکومتش بکنیم. ما هم رهایش کردیم و اونهم با سر بزمین خورد.
  • فرانسه : پیام ما روشن است.
  • ایران : ما هم …
  • ……………………………………………………………………………………….
  • سولانا : نشست قبلی که به نتیجه ای نرسیدید. امیدوارم اینبار یک قدم به پیش برویم.
  • ایران : …  (ادامه دارد)

خلایق هر چه لایق، هر چه لایق

تو می گوئی خلایق نیست لایق
جفائی را که خــود بنیان آن شد؟!

خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!
مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟!

ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخ
کجا بی رأیشان خندان توان شـــد

به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!
به شیطان رأی تا جنت مکان شد؟

در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاس
به رأی مصلحین بار گران شد

چنین سر شد که هر روباه مکار
ز سوراخش برون شیر ژیان شد

مکن شکوه ز دست دشمن دون
که این تیر از کمان ما روان شــد

کمـــــان خلق بود و تیر شیطان
که بر جان من و ماها نشان شد

خمینی خفته اندرکهف اعصار
به قیل و قال ما صاحبقران شد

بنی صدر و رجائی، شمر و خولی
به اذن خلق خـَر صاحب زمان شد

ز جهل ما سفیهی گشت رهبر
پس از آن شیرو آمد شهشهان شد

نه دیگر آبتینی و نه کاوه
کجا دیگر درفشی کاویان شد

فریدون بندی چاه دماوند
به سر ضحاک را تاج کیان شد

به قطره قطرۀ باران مــــــا بود
که بنیان کن چنان سیلی روان شد

خلایق را گنه باشد که گاهی
خلیج فارس خلیج تازیان شد

«خلایق هر چه لایق» باورت نیست؟!
در آنجا که جفا با مردمان شد(1)

نگو هادی نگو جانم کز این حرف
خلایق را سبب خواب گران شد

جفا حق است بر این خلق نالان
به خود کرده چه تدبیری گمان شد

خلایق هر چه لایق، هر چه لایق
بدوش خلق خَـر، بار خران شد

(1)این بیت به نقل از آقای هادی خرسندی است

از قدیم گفته اند« خلایق هر چه لایق » و  همین معنا در ادبیات مذهبی و مکاتب مختلف به انواع مختلف تکرار شده است.« الناس علی دین ملوکهم» نیز بیان دیگری از همین معناست. اما احزاب و شخصیتها، شاخ توی جیب مردم می گذارند و به هنگام بحث و دهن گرمی ها صحبت از بی گناهی و برائت مردم می کنند و طوری وا نمود می کنند که هرمصیبتی بر سر ما می آید گناه اجنه و از مابهتران بوده و ما، یعنی «خلایق» معصوم و بی گناهیم.

از شخصی چون آقای هادی خرسندی و توانائی منحصر بفردش در شعر بعید دانستم که بدلیل تنگی قافیه اینگونه سروده باشد.از لحاظ فکری و بینش اجتماعی سیاسی نیز ایشان را فردی قابل قبول می دانم. لذا این شعر گونه را در اعتراض و تذکر به یک بیت از شعر ایشان در «جمکران, سروده تازه و معالجه ایدز توسط حضرت مسیح!» سرودم .

آقای خامنه ای با صدای رسا و بلند اعلام میدارد:” شرکت در انتخابات تأئید حکومت است، تائید ولایت فقیه است.” این مسئله ای نیست که نیاز به استدلال و بحث داشته باشد. خوب، حالا آن بیست سی میلیونی که به خاتمی رأی دادند روا نیست که مکافاتش را پس بدهند؟ یعنی خربزه را مردم خوردند و شما توقع دارید اجنه پای لرزش بنشینند؟!

من به عنوان یکی از خلایق، از شخصی چون آقای خرسندی توقع دارم بیش و پیش از سیاستمداران و راکبان استر حکومت ، نیشترش را بر مردم فرو کند ، نه اینکه نازشان کرده و بی خیالشان کند که آری، شما خوبید ، حسنی بده. آقای هادی خرسندی ، شلاق خشم شعر و طنزتان را بر پشت مردم و خلایق بکوبید. پوست سیاستمداران کلفت تر از آن است که به نیشتر ظنز شما آزرده شود.

چاپلوسی بیجای مردم را بگذارید برای به اصطلاح طنز نویسانی که به هنگام انتخابات شکمشان را پاره می کنند تا مردم را به شرکت در اتنخابات تشویق کنند.

جسارت و تلخی کلامم را به شیرینی طنز هایتان ببخشید. توقع زیاده بنده نیز بخاطر ارادتی است که خدمتتان دارم.

عزت زیاد

پهن- 3(آیت الناس بروجردی)

وقتی شرح حال و زندگی و روزگار ما در بغل گوش شهری چون اصفهان آنطور بود، می توان حدث زد که در سیستان و بلوچستان و کردستان و روستاها و شهر های دیگر مردم چه وضعی داشتند.

وقتی ما، بچه هائی که قرار بود نسل آینده کشور و عبور کنندگان از دروازه های تمدن بزرگ باشیم، به جای آموزش و پرورشی که نداشتیم و  در دورانی از زندگی که بیشترین نیاز را به پرورش جسمی و فکری داشتیم، پای برهنه و با شکم گرسنه به هر سو میدویدیم که چند کیلو سرگین خر پیدا کنیم تا انرژی بخش شبهای سردمان باشد، شاهنشاهمان مشغول فروش نفت بود تا از آمریکا برایمان شیر خشک فاسد تاریخ گذشته و کرم زده خریداری کند، و نائب امام زمانمان آیت الناس بروجردی به جان شاهنشاه دعا می کردند تا آمریکا بی نفت، ما  بی شیر، و زمین بی حجت باقی نماند.
وقتی واقعگرایانه نکاه بکنیم می بینیم که برای ایشان، یعنی برای آقای بروجردی شاهنشاه حجت خدا در زمین بوده و نه مهدی موعود.  ایشان یعنی آقای بروجردی، از آنجا که مرجعیت امت مسلمان را بر عهده داشتند، نگرانیشان به حدی بود که به شاهنشاه توصیه می کردند پیاده و یا بااسب و درشکه سفر کند. زیرا مسافرت با طیاره و بالو خطر ناک بوده و ممکن بود خدای ناکرده موئی از سر ایشان کم شده و آمریکا بی نفت بماند. در نتیجه بلاد مسلمین در خطر می افتاد و هرج و مرج همه جا را فرا می گرفت و ممکن بود ملحدی دیگر چون مصدق سر بر آرد و جلو نفت را بگیرد، آنوقت دین و دنیامان بر باد می رفت و ممکن بود از نعمت همین سرگین خر هم محروم شویم. یعنی خسرالدنیا والآخره.

وقتی خداوند می گوید ما «ذکر» را فرستادیم و خودمان آنرا حفظ خواهیم کرد «انانحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون»منظورش از ذکر  یعنی قرآن، یعنی اسلام ، یعنی  دین محمد. اما حضرت آیت الناس بروجردی حفظ قرآن، دین و امت اسلام را بسته به حیات و سلامت شاهنشاه آریامهر می داند. به همین خاطر به شاهنشاه می نویسد که برای حفظ جانش با هواپیما سفر نکند، زیرا ممکن است برای ایشان اتفاقی بیفتد و امت و مملکت اسلامی از دست بروند. البته شاید ایشان شاهنشاه را حجت خدا بر زمین می دانسته و اعتقادی به حضرت مهدی نداشته است.

وقتی حضرت آیت الناس بروجردی نگران جان شاهنشاه بود، ده ها و بلکه صد ها هزار طفل، کودک و نوجوان ایرانی در حال مرگ و جان کندن بودند، اما حیات و ممات آنها هیچ اثری بر اعتلا و بقای دین محمد نداشت، زیرا ایشان تنها نگران دین خدا  و شاه  «سایه خدا» بود

وقتی که من و کودکان بسیاری به جای پرورش و آموزش، با پای برهنه بر زمین های داغ و پر از خار می دویدیم تا سرگین خر پیدا کنیم، شاه به آمریکائیها نفت می دادتا شیرهایشان فاسد و اسلحه هایشان کاسد نماند.

 وقتی مادران باردار، اطفال متولد نشده، کودکان بیمار و گرسنه و پیران درمانده داشتند می مردند، پزشک نبود،  اگر هم بود بیمارستان نبود،  اگر هم بود راه و جاده نبود،  اگر هم بود وسیله و هزینه سفر نبود، اگر هم بود پول دارو و درمان نبود، هر چه هر جا بود یا نبود، ما می مردیم و کسی نگران جان ما نبود، فقط یکی بود که نگران جان کسی بود، آن هم نگران جان ما نبود، که جان جان شاه بود و این تنها مشکل دنیا و دینمان بود . مشکل دنیامان با حفظ شاه و مشکل دینمان با حیات مرجع تقلیدمان حل می شد، مرجع تقلیدمان در حوزه علمیه بود و حوزه علمیه خسته از روضه خوانی شب قبل، در خواب قیلوله.

 وقتی شاه نمی دانست پولهایش راچکار کند، فرانسه می دانست که باید آن را برای راه و جاده ، راه آهن، قطار و مترو خرج کند. آنروزها ما برای رسیدن به شهر صلوات می فرستادیم، وگرنه اتوبوس در پیچ خم راه  «مال رو»  واژگون می شد. نه یک بار که هزار بار .حساب کنید تعداد صلوات های ما را.

ادامه در بقچه پهن 4