واکسیناسیون انقلاب 7 (ستون پنجم و اکثریت پادگانی)

در غیاب احزاب و سازمانهای سیاسی، هیچ اکثریتی کارآئی سیاسی نخواهد داشت جز اینکه مورد بهره برداری حکومت و هیئت حاکمه قرار بگیرند و راز بقای حکومت نیز در همین امر نهفته است. بنابراین در غیاب سازمانهای سیاسی، کلمه «اکثریت» معانی  مختلف و خاصی پیدا خواهد کرد.  اکثریت در صحنه، اکثریت خاموش، اکثریت مخالف، اکثریت رای دهندگان، یا اکثریت آماری افراد جامعه، هر کدام معنای خاص خویش را خواهند داشت، اما حکومت با جابجا کردن معانی و کلمات به توجیه سیاسی خود می پردازد.
آنچه مسلم است«اکثریت» حاضر در صحنه حرف اول را می زند و همه چیز را بنام خود تمام می کند، در حالیکه که ممکن است این اکثریت یک در صد جمعیت آماری جامعه را نیز شامل نشود.
امروز  اکثریت واقعی «اکثریت در صحنه» هستند، یعنی کسانی که بدلیل منافع مشترک یا به دلیل بودنشان در درون حکومت، طرفدار آن هستند و هر زمان نیاز باشد سازماندهی می شوند. به خواست حکومت، هر گاه نیاز باشد در تجمات مختلف حاضر می شوند و اصولاً مانند سربازان تحت امر فرماندهشان عمل می کنند، با این تفاوت که لباس یک شکل(یونیفرم)ندارند و شبها در خانه های خودشان می خوابند.مانند سربازان احتیاط همگی در مرخصی و در اختیار خود بسر می برند و هر زمان نیاز باشد بسیج می شوند. یک پیام رادیوئی و یا یک فرا خوان آنها را جمع خواهد کرد. این «اکثریت در صحنه» قابلیت نقل و انتقال نیز دارد. مثلاً اگر نیاز باشد «اکثریت» در صحنه ورامین را به کرج دعوت می کنند. یا اینکه از تجمیع «اکثریت»های کوچک در صحنه جاهای دیگر، «اکثریت» بزرگتری را بوجود می آورند. مثلا در تجمع دانشجوی دانشگاهی تهران مسلماً «اکثریت» مخالف حکومت هستند، لذا به هنگام حضور و سخنرانی رئیس جمهور، دست به تشکیل اکثریت می زنند و از «اکثریت» موجود مناطق دیگرقرض می گیرند و با گرد آوری«اکثریتهای در صحنه» مناطق دیگر و دانشگاههای دیگر، تشکیل یک اکثریت بزرگتری را می دهند که بتواند در برابر آمار موجود در دانشگاه تهران نیز حائز «اکثریت» باشند و در راستای احراز و نمایش اکثریت خود، دست به حذف دیگران نیز می زنند. جنین قابلیتی در «اکثریت»های موجود دیگر وجود ندارد. دقیقاً مانند سربازان یک پادگان نظامی ، به هر منطقه و جبهه ای که نیاز باشد منتقل می شوند. این «اکثریت»، «اکثریت پادگانی» نامیده می شود و با انتقالشان به جاهای دیگر، «اکثریت»های دیگر را تحت تأثیر قرا داده و به اقلیت تبدیل می کنند و این در صورتی است که نتوانند جمعیتهای دیگر را حذف یا متفرق کنند.
اکثریت پادگانی حکومت دو هدف را دنبال می کند :
1-نمایش دادن خود، به عنوان پایگاه توده ای و نتیجتاً مشروعیت حکومت.
2- بر هم زدن هر تشکل و جمعیتی که بتواند این نمایش را به چالش بکشد.
بنابراین «اکثریت پادگانی» که گاهاً در فرم سازمان و حزب نیز نمایان می شود کار و هدفی را دنبال می کند که از نیروهای نظامی حافظ حکومت ساخته نیست و در حقیقت هدفی جز تفرقه و پراکندگی توده مردم ندارند و چنانچه بوجودشان نیازی نیاشد، با از دست دادن علت وجودی خویش، خود بخود منحل می شوند. نمونه و مصداق ملموس و عینی این مدعا حزب جمهوری اسلامی در دهه شصت می باشد که به محض از دست دادن علت وجودیش، خودش خودش را منحل کردو در واقع بدست کسانی منحل شد که آنرا زمانی برای تثبیت و بقای خود بوجود آورده بودند، زیرا دیگر نیروهای نظامی، سپاه و بسیج بودند که عهده دار آن وظیفه می شدند. در حقیقت قبضه کنندگان قدرت و حکومت، رهبران حزبی بودند که بسیج، سپاه و کلیه نیروهای نظامی و انتظامی شاخه نظامی اش را تشکیل می دادند، معادن نفت و ثروت، بانکها و وزارت اقتصاد و دارائی و… نیز بازوان اقتصادی آن بوده و هستند، ارشاد و رادیو تلویزیون و آموزش و پرورش هم نقش دستگاه تبلیغاتی و عضو گیری آن حزب را بر عهده داشت و دارد، لذا وجود هر حزبی ولو در حد نام و عنوان، سر مشق بدی می شد و می بایست منحل شود. در غیر آنصورت یادآور حزب رستاخیز و فرمایشی شاه ، و حکومت متهم به سیستم تک حزبی می شد.
در شرایط موجود،حکومت همیشه دارای اکثریت و مورد حمایت اکثریت می باشد و راست هم می گوید. این حکومت بر خاسته از اکثریت جامعه و نماینده اکثریت می باشد. اکثریت پادگانی. باید یقین و باور قطعی داشته باشیم که در غیاب احزاب،هیچ گامی بسوی آزادی و برابری و برادری برداشته نخواهد شد و هر حرکت و جنبشی پیشاپیش محکوم به شکست و انحراف می باشد. 
این جاست که در صحنه سیاسی جامعه، سازمانها و احزاب تعریف می شوند. لذا باید گفت در جامعه ما هیچ حزب و سازمانی وجود ندارد و اگر «نام» ها و «القاب» را بجای حزب و سازمان بپذیریم، باید گفت که هیچ سازمانی دارای اکثریت نیست و در عبارتی دیگر باز باید گفت احزاب و سازمانها گاهی دارای اکثریتی نزدیک به صفر می باشند زیرا قابلیت و توان بسیج و فراخوان طرفداران و حتی اعضای دائم خویش را نیز ندارند.
عدم توان سازمانها در فراخوان هواداران و جذب مردم دلایل مختلفی دارد و از آن میان اولین چیزی مطرح می شود سرکوب و مخالفت حکومت می باشد. یعنی حکومت در درجه اول به سرکوب سازمانها اقدام می کند و با طرح موانع ظاهراً قانونی سد راه پیدایش، رشد و حرکت آنها می شود و هرکجا هم که به لحاظ مصالح خود و  باز تاب سیاسی و خبری آن در جهان، نتواند به چنین کاری اقدام کند، «اکثریت» مخالفین خود را به اقلیت می کشاند. با توان بهره برداری از اکثریت پادگانی، حکومت همیشه در اکثریت بوده و خواهد بود.
اینکه حکومت با « سرکوب »  و با بهره برداری از  «اکثریت پادگانی» توانسته است از  اکثریت حقیقی جامعه بهره برداری کند و در مواقع لزوم حتی تمامی جامعه را در صف هواداران خود به نمایش در آورده و به تبلیغ جهانی آن بپردازد، تنها و تنها یک دلیل دارد، و آن اینکه احزاب و گروههای سیاسی دیگر هیچگونه پایگاهی در درون توده مردم ندارند. توده مردم هیچگونه اعتمادی به احزاب و سازمانهای سیاسی ندارند. در طول سالهای گذشته عملکرد سازمانهای سیاسی طوری نبوده که توده مردم بتوانند بر روی آنان حسابی باز کنند و حتی در گویش روزانه مردم آنانرا رقیب حکومت در کسب قدرت تلقی کرده و باورشان را اینطور بیان می کنند: دعوا سر لحاف ملا است»
در چنین شرایطی احزاب و سازمانهای سیاسی یا باید نسبت به گذشته و عملکردشان تجدید نظر کنند یا بپذیرند که وجود و حضورشان نه اینکه مفید نبوده بلکه به انفعال مردم انجامیده. لذا اگر صادق باشند باید پایان موجودیت اسمی خویش را اعلام کنند که البته در راستای شعار های خودعملاً موجودتی نداشته اند. در غیر اینصورت کما فی السابق خودشان مانع بزرگی در راه پیدایش و بنیان احزاب نوین و مردمی خواهند شد و عملاً جریان جامعه را در جهت خواست حکومت به پیش می برند. خواست حکومت چیزی جز حزب زدائی نبوده است و رمز موفقیتش نیز نه در سرکوب، که در عملکرد احزاب نهفته بوده است. به جز تجدید نظر اساسی و یا اعلام انحلال، اگر بر موجودیت و روش کما فی السابقشان اصرار بورزند متهم به خیانت خواهند شد. البته خیانت اتهام کوچکی خواهد بود، زیرا نظریه «واکسیناسیون انقلاب» می خواهد به این امر بپردازد که اصولاً احزاب موجود در جهت قوام و بقای حکومت بنیان گذاشته شده اند. و اساساً احزاب موجود ستون پنجم حکومت می باشند.
در سالهای اخیر هر گاه بازار و تنورانتخابات حکومت سرد بوده، سازمان به اصطلاح سیاسی «ملی مذهبی ها»، «نهضت آزادی» دکتر معین ها، دکتر یزدی ها به داد حکومت رسیده اند و آنرا از ورطه ور شکستگی نجات داده اند. اصلاح طلب ها و گروههای زیادی یکسر شعار رفراندم داده اند. این در حالی است که خامنه حضور در انتخابات را رفراندم و رأی به حکومت اعلام می کند ، اما آقایان چهار نعل در میدان انتخابات یورتمه می روند بدون اینکه چیزی نصیبشان بشود و به فرض محال اگر موفق و صاحب کرسی ای نیز می شدند یا بشوند مجال و امکان هیچ کاری ندارند الا آب ریختن به آسیاب خامنه ای. تقّلا می کرده اند و می کنند که سوار کشتی ای بشوند که سکانش در دست دیگری است، طبیعتاً هر گاه چنین کشتی ای دچار طوفان شود جان چنین سر نشینانی نیز به خطر می افتد و مجبورند به نجات کشتی و نا خدایش بشتابند. لذا خیانت کوچکترین اتهام اینان است . البته در پروسه و نظریه «واکسیناسیون انقلاب» ما آنها را ستون پنجم دشمن به حساب می آوریم. این حرفها که من زندان بودم، حبس کشیدم، با مصدق شله زردمی خوردیم، بدرد فریب و عقب راندن توده می خورد و بس.
امروز احزاب سیاسی ثابت کرده اند که در فکرجذب و سازماندهی مردم نیستند و در حقیقت سربازان گمنام حکومتی می باشندکه در کنار سربازان رسمی(طرفداران علنی حکومت) یعنی آن اکثریت پادگانی به پیشبرد یک پروژه می پردازند. اگر« الله کرم »ها را نمونه سرباز رسمی حکومت بگیرم، سرباز گمنامش  دکتر یزدی ها خواهند.

باید از القاب و عناوین نهراسید و بدون توجه به حضور سازمانهای سیاسی موجود و با سابقه ، اقدام به سازماندهی و ایجاد احزاب سیاسی نوینی کرد که توده مردم جائی برای حضور در آن داشته باشند. چنی امر خطیری می تواند با دو نفر بنیان گذاری شود. بدون آنکه آن دو نفر پیشوند دکتر یا مهندس داشته باشند. هر «دو نفری» می تواند هسته یک حزب سیاسی باشد که جامعه را متحول کند. میزان تحصیلات، عنوان، شغل و سوابق دهن پرکن صرفاً بکار عقب راندن و انفعال توده مردم می آید. این فکر باید در سر هر فردی باشد که وجودخود را در چهار چوب تشکل و حزب معنا و اثبات کند. اگر حزبی وجود ندارد که بتوان جذب آن شد لاجرم باید به تأسیس ان اقدام کرد. نیاز به کسب اجازه از کسی هم نیست زیرا این فکر یک امر بدیهی است. حکومتهای خود کامه همواره با چنین تفکری مبارزه کرده اند. کله گنده ها و احزاب و سازمانهای نا کار آمد نیز به در نطفه خفه کردن چنین تفکری کمک فراوان کرده اند. چنین پیشنهاد و تفکری به همان اندازه که در بدو امر ممکن است خنده دار به نظر برسد،ضروری و بدیهی است.
سرنوشت جامعه بدست کسانی رقم می خورد که در چهار چوب تفکری جمعی و سازمانی حضور دارند، امروز هیچ تفکر جمعی و سازمان یافته ای که در خدمت آرمانهای مردم باشد وجود ندارد.  اکثریت، در چهار چوب یک تشکل سازمان یافته که توده مردم در آن حضور فعال داشته باشند معنی و تعریف می شود، وگرنه هفتاد میلیون نفر مخالف خکومت اکثریتی برابر با یک نفره خواهند داشت و همواره مغلوب آن اکثریت پادگانی خواهند بود.
مردم حتی وقتی کارد به استخوانشان می رسد باز منتظر می مانند دستی از غیب در آید، رستمی پیدا شود تا به او بپیوندند و از طریق او داد خواهی کنند. رستم کسی نیست که قدرتی خارق العاده داشته باشد. رستم اولین نفر است و اولین نفر رستم.
من نیز منتظر رستمی نشسته ام، رستمی، که اگر نیست ،خود به رستم بپیوندد.
شرایط اقتصادی و فضای اجتماعی نا امنی که بوجود آمده، پیشاپیش مردم وا می دارد که به نصیحت سعدی گوش کرده و « سر خویش گرفته و راه مجانبت پیش»  و این ویژگی به خواست حکومت کمک می کند که هیچ اکثریتی در برابرش قد علم نکند. در چنین شرایطی هیچ تحولی پیش نخواهدآمد و ستمگران همواره بر خر مراد سوار خواهند بود. در حالیکه که اکثریتی پادگانی به دنبال چهار نعل بدنبال منافع خویش هستند انتظار شورش و خیزش مردم چشمداشتی ساده لوهانه خواهد بود. نباید منتظر اتفاقاتی نظیر آنچه در 22 بهمن 57رخ داد نشست.باید دانست چنان حوادثی بدست کسانی طراحی و اجرا می شود که بدنبال مصالح و منافع سیاسی خود می باشند و مسلماً از خارج از مرزها کنترل می شوند. این چیزی است که یکبار بنام انقلاب اجرا کردند و مردم سیاه لشکر آن شدند. امروز حکومت ایران به لطف حمایت کشور هائی بر سر پا مانده که در چهره دشمن حکومت معرفی می شوند، در حالیکه آنان دشمنان منافع و مصالح مردمند و نه حکومت. امروز آمریکا و کشور های قدرتمند هستند که گاهواره حکومت را می جنبانند. بلاهت و جهالتی خیانت گونه لازم است که منتظر تحولی از خارج بمانیم.
ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران به ساعتش نگاه می کند و می گوید: «اعلیحضرت سه دقیقه بیشتر وقت ندارید . بجنب هوا پیما منتظر است.» حالا پسر آن اعلیحضرت و طرفدارانش و خیل اپوزیسیون خود خوانده، نشسته اند که آمریکا اجازه ورود مجدد بدهد و حکومت خود نشانده اش را سرنگون کند. و بد تر از آن گروههای سیاسی ای که زمانی خود را ضد امپریالیست می خواندند. آمریکا مصالحش بهتر دیگران تشخیص میدهد. بنابراین هرتغییر خود بخودی و بیرون از کنترل و مبارزات احزاب سیاسی چیزی خواهد بود مانند آنچه 22بهمن اتفاق افتاد.

Advertisements

واکسیناسیون انقلاب6(احزاب و گروههای سیاسی)

جهان را می گویند آفریده گاری دارد؛ زیرا منظم است و همه اجزاء آن در یک رابطه منظم و قانونمند با هم در ارتباطند، و به قولی رابطه سازمانی ( ارگانیک ) دارند. بدین لحاظ آنرا دارای عقلی مدبّر ،گرداننده ای کاردان و جریانی هدفمند می دانند.
در راستای حزب زدائی در ایران و اقلاً از پس از واقعه بهمن پنجاه و هفت به این سو، چنان نظم و هماهنگی ای وجود داشته که اگر حتی جهان را فاقد عقلی مدبر و کار گردانی هدفمند فرض کنیم ،باز نمی شود پذیرفت که آنچه در ایران سه دهه اخیر گذشته فاقد یک کارگردان هدفمند بوده باشد.
به روشنی می توان دید که » ابر و باد ومه و خورشید و فلک «، در کار بوده اند و همه و همه، همچون اجزاء یک سناریو، یا اعضاء و قطعات یک ماشین، در یک رابطه سازمانی ( ارگانیک ) و همسو دست به دست هم داده اند تا ما را به جائی برسانند که امروز فلاکـتبارمان منزلی از منازل آن می باشد . در چنین حالتی نمی توان همۀ این  جریانات ، وقایع و عناصر مرتبط (گرچه گاه در ظاهر متضاد ) و منظم ،که سراسر آب به یک آسیاب ریخته اند را بدون کارگردانی مدبر فرض کنیم. همان کارگردان مدبری که طرح واکسیناسیون انقلاب را ریخته و دنبال می کند.
نمونه ای ازاین همکاری و همنوازی سازمانیِ اجزاء و اعضای سناریوی انقلاب در این سالها اینکه، همه و همه یک صدا و یکه تاز کوشیدند و تلاش کردند تا ، نه اینکه هر گونه تشکّل و انسجام حزبی و گروهی را نابود کنند، بلکه هر گونه فکر و دیدگاهی که بتواند منتهی به ایجاد گروه و سازمانی بشود را نیز از بین ببرند. یعنی حزب و سازمانهای سیاسی را در ُصَور وجودی بالقوه اش نیز نابود کنند و از آن فرا تر، نوعی بد بینی، ترس و دلهره و بیزاری از حزب و سازمان سیاسی در دل مردم ایجاد کنند و به بیان دیگر،همه در ها بر این پاشنه چرخیده اند که پادزهر یا واکسنی در رگ و خون جامعه تزریق کنند تادر مقابل اپیدمی وبیماری(به لحاظ ضد انقلاب) حزب و حزب گرائی مصونیت یابد زیرا، هیچ انقلاب و تحول اجتماعیی  در غیاب احزاب شکل نمی گیرد.در نتیجه چنانچه نارضایتی های اجتماعیِ ناشی از ظلم وخود کامگی خکومتها بخواهد به جنبش و اعتراضات اجتماعی تبدیل شود، قابل کنترل خواهند بود و به راحتی بتوسط حکومتها از مسیر طبیعی خود منحرف و به انفعال کشانیده می شوند.  نتیجتاًسکان انقلاب در دست و کنترل ضد انقلاب -یعنی حکومتها ضد مردمی و خودکامه- باقی خواهد ماند،زیرا در برابر مردم متفرق و حرکت های غیر سازمان یافته و رهبری نشده آنان، ضد انقلاب بصورت سازمان یافته عمل می کنند. سازمانی که در جایگاه یک دولت تمامی منابع و امکانات تبلیغاتی و اقتصادی را نیز در دست دارد و در صورت نیاز می تواند از نیروی سرکوب قوای نظامی اش نیز بهره ببرد.
وجود و حضور فعال احزاب و سازمانهای سیاسی اجتماعی و تشکل های صنفی، اصل و ضرورت مسلم و بدیهی هر جنبش و انقلابی است.بدون حضور احزاب هر حرکت سیاسی ای عقیم ، کور و بی نتیجه خواهد بود و چنانچه ظاهراً به موفقیتی نائل شود پیشاپیش باید دانست که دروغ و فریب بزرگی بیش نیست.
در جوامع حزبی نیز میزان موفقیت جنبشها و مطالبات مردمی به نسبت حضور فراگیر مردم در احزاب بستگی دارد.بنابراین برای واکسینه کردن جامعه بر ضد هر جنبش و حرکت آزادیخواهانه ای، نخست باید احزاب موجود را به حاشیه رانده و تا مرحله نابودی با آن مقابله شود.در تحقق این امر باید مردم را از احزاب و احزاب را از مردم دور کرد.در به حاشیه راندن احزاب و دور کردن مردم از احزاب و بالعکس در طی سه دهه اخیر  که البته موفقیّت چشمگری هم داشته اند، بروشنی می بینیم که ایران در دوران حکومت شاه و ایران دهه پنجاه و شصت بمراتب حزبی تر از امروز بود ومردم و جامعه بمراتب بیشتر از امروز اندیشه و تمایل جلب و جذب شدن به یک کانون ، حزب یا سازمان را داشتند . این حرکت رو به عقب دقیقاً عکس آن چیزی است که در یک روند طبیعی انتظار می رود. حقیقت این است که جامعه امروز کاملاً بر ضد حزب و سازمان و هر گونه جمعیّتی واکسینه شده.
در یک مبارزه، منطقی ترین استراتزی این است که ببینیم دشمن یا رقیب از چه سلاحی استفاده می کند و نسبت به چه سلاحی آسیب پذیر است و این دو حربه خیلی زود و ساده توسط دشمن مشخص می شوند. حساسیت بسیار شدید حکومت نسبت به احزاب و سازمانهای سیاسی اجتماعی چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد. حتی سندیکاهای کارگری و انجمنهای اسلامی هر چند کوچک اگر که توسط حکومت بنیانگذاری نشده باشد، کانون خطری خواهند بود. از زمان شاه که حزب رستاخیز را تشکیل داد تا خمینی و حزب الله  و تا به امروز دشمن هر روز دادش به هواست از ترس احزاب . به همین دلیل برای پیشگیری گاه خود به تشکیل حزب دست زده اند.خمینی از شاه نیز هشیار تر بود و همان حزبِ حزب اللهی خودشان(حزب جمهوری)را نیز منحل کردند.زیرا هم درس بدی بود برای دیگران و هم اینکه حکومتی که خود یک حزب است و تمام منابع اقتصادی نظامی ، مجلس و دیگر قوا به عنوان بازوهای تشکیلات مافیائیش عمل می کند چه نیازی به حزب دارد که سر مشق بدی برای دیگران باشد.لذا دشمن از چیزی نمی هراسد مگر از سلاح تشکل و اتحاد مردم. در یک کلام حزب. حزب نتها سلاحی است که دشمن در برابر ان آسیب پذیر است و حزب ضدائی تنها سلاحی است که دوام و بقای حکومتش را بیمه می کند. 
اگر عوامل مختلف از قبیل چند برابر شدن جمعیت ، سرعت و سهولت ارتباطات ( اینترنت و…) را مدّ نظر قرار دهیم ، کافی است مقایسه ای کوچک داشته باشیم تا مشخص شود امروز نسبت به سالهای پنچاه تا پنجاه و نه در چه موقعیتی قرار داریم .
در خانواده ها هستند کسانیکه از روی خیر اندیشی و نصیحت افراد فامیل و دوستان را از شرکت در فعالیّت سیاسی و احزاب مخالف حکومت نهی می کنند، مثلا می گویند: « آقا ول کن ،به زندگی ات برس، دست بر دار ، می گیرند ، می کشند ،رحم ندارند، بیچاره ات می کنند».ّ در زمان شاه چنین توصیه هائی را از طرفداران و عمال حکومت می شنیدیم  ولی امروز از مخالفین حکومت. یعنی شرایط چنان سخت و مخرب شده که از بعد از سالهای پنجاه و هفت و هشت همواره این مخالفین حکومت و هم عقیده ها بوده اند که همدیگر را دعوت به سکوت و سکون می کرده اند و توصیه به دوری از فعالیّت سیاسی و احزاب.
نکتۀ قابل تأمّل دیگر اینکه در تمام انقلابات و اعتراضات ضد حکومتی، وقتی پای افراد حزبی به زندان و باز جوئی کشیده می شد، احزاب و تشکیلات همیشه نگران بودند که مبادا افراد واعضای رده پائین نتوانند مقاومت کنند و باعث لو رفتن افراد رده بالاترشان بشوند و یا مجبور به اعتراف و اقرار های محیر العقول وخلاف واقع بشوند. امّا در ایران سالهای اخیر،بیشتر این افراد ردۀ بالاتر تشکیلاتی بودند که اقرارها و اعترافهایی محیرالعقول کردند و اکثراً این افراد ردۀ بالا بوده اند که تاب مقاومت نداشتندو افراد پائین تر از خود را به تیغ جلاد  سپردند و هر چه شجاعت ، شهامت ، مقاومت و فداکاری وجود داشته از جانب افراد پائین حزبی و هواداران ساده معمولی بوده.
در فراهم آوردن شرایطی مناسب برای حزب زدائی ، بیزاری و بیگانگی مردم از تشکل های سیاسی و به حاشیه رانده شدن و عقیم سازی احزاب ، بیشترین و مؤثرترین نقش را خود احزاب ایفا کرده اند و چنان به موقع و به جا رژیم ضد تشکیلات را یاری رسانده اند که غیرعلمی نخواهد بود اگر نتیجه بگیریم که احزاب و تشکیلات و سازمانهای سیاسی در سالهای اخیر، خود در گردونه آن » ماه و خورشید و فلک «چرخیده اند و به ارادۀ پیدا و نهان آن عقل کارگردان و مدبّری حرکت کرده اندکه سناریوی انقلاب را کارگردانی می کرده.اگرچه اسماً و در ظاهرمخالف حکومت خودکامه بوده اند ، امّا عملاً کتک خور فیلم بوده و نقش محوله را ایفاء می کرده اند و به کلام باز هم روشن تر اینکه بگوئیم تشکل ها و سازمانهای سیاسی مأموریت داشته اند که مردم را از حضور در صحنه سیاسی جامعه دور بدارند. جز این باشد، باید به معجزه و امداد های غیبی مورد ادعای حکومت اذعان کنیم ، زیرا چنین نظم ، هم آهنگی و همزمانی ای ، بی شباهت به معجزه نیست ، که هر وقت حکومت نیاز داشت اذهان توده مردم را نسبت به احزاب بد بین کند ، این نیاز بدون درنگ و به طرز معجزه آسائی توسط خود احزاب و گروهها بر آورده شد و بهانه سرکوب را بموقع بدست رژیم دادند، چنانچه اگر تاریخ سالهای اخیر را ورق بزنیم می بینیم که تشکّل های سیاسی اجتماعی سالهای اخیر لحظه ای حکومت را منتظر نگذاشته اند و به موقع بهانه و اسباب لازم را در اختیارش گذاشته اند .
.
سالهای دهه پنجاه تا سال پنجاه و نه و شصت ، اکثریت افراد جامعه و بویژه قشر تحصیلکرده آمادگی و انگیزه بسیار قوی ای برای پیوستن به حزب و تشکیلات سیاسی داشتند. احزاب و سازمانها به سادگی می توانستند همفکران خود در بین مردم را جلب و جذب کنند. حتی آمادگی ذهنی فراوانی وجود داشت که افراد همفکر دست به ایجاد کانونی بزنند، طوریکه محفل های دوستانه و خانوادگی و مذهبی در سالهای پنجاه و هشت و نـُه،خود نطفه بالقوه ای بودند برای ایجاد یک تشکل. هرکس وجود و موجودیت مفید خود را در پیوستن و تعلق خاطر داشتن به سازمانی می دانست.اغراق نخواهد بود که بگوئیم در اماکن فرهنگی و دانشگاهی به سادگی می شد بنیان یک تشکل را پایه ریزی کرد. جامعه آبستن ایجاد تشکلها بود.سازمانها، انجمنها وتشکیلات و محافل سیاسی موجود، تمام فضای دانشگاهی  کشور را پر کرده بودند. از آن میان سازمان مجاهدین حرف اول را می زد و کانون سیل مشتاقانی بود که به آن می پیوستند. و اما امروز!
امروز حتی در ذهنیت توده مردم حتی نامی آن احزاب سیاسی وجود ندارد.البته به سراغ هر کدام از سازمان ها و تشکیلات سیاسی داخل و خارج کشور که بروید خواهید دید که سخن از پایگاه و نفوذ گسترده خود در میان مردم می گویند، امّا در جامعه و دراذهان توده مردم چنان کم رنگ و بی اثرند که باید گفت وجود ندارند. البته اگر قشربسیار کوچکی از تحصیل کرده ها را حذف کنیم ، توده مردم حتی با نام آنان نیز آشنائی ندارندواز آن استعداد و پتانسیل تشکیلاتی نه اینکه چیزی باقی نمانده، بلکه آن چه هست بیزاری، بیگانگی، بدبینی و بی اعتمادی و از همه بد تر، عدم احساس نیاز توده  مردم است  به احزاب . در این پیشامد خود احزاب و گروه ها نقش اول را ایفا کرده اند. به جرأت می توان گفت که تمام فعالیتهای آنان در این راستا بوده و حتی قدمی در جهت بقا و دوام خود بر نداشته اند،و به بیان صریح کاری نکردند الا ریختن آب به آسیاب حکومت خود کامه. و هر چه از آنان سر زد حرکت آشکاری بود برای راندن توده مردم.بر این مدعا نیازی به استدلال و ارائه مدرک نیست که «آفتاب آمد دلیل آفتاب».
آیا می توان این عملکرد احزاب را یک اشتباه تلقی کرد؟ آیا می توان این همه هماهنگی در جهت خواست و اراده حکومت را ایفای نقش در سناریوی «واکسیناسیون انقلاب»تفسیر نکرد؟ جز این باشد باید اعتراف کنیم که امدادهای غیبی به کمک حکومت آمده و چشم بر تمامی ظلم و فساد حکومت ببندیم و به حقانیتش اقرار کنیم.
مجاهدین خلق در چه شرایطی هستند؟ آیا جز این است که فداکار ترینشان دارند زور می زنند تا جائی برای نفس کشیدن پیدا کنند؟برج عاج نشینانشان که حتی ریزش تشکیلاتی بیش از صفر در صد را نمی پذیرند. در حالیکه اگر دو در صد هوار داران سابقشان را داشتند دیگر نیازی نبود به در یوزگی نمایندگان و سناتور های کشور های امپریالیستی(بقول خودشان) بپردازند. حتی اگر در ذهنیت و خاطره مردم نامی ازآنها وجود داشت دنیا ، آمریکا و کشور های اروپائی هم رویشان حساب می کردند و نیازی نداشتند التماس کنند که نامشان را از لیست تروریستها خارج کنند. مگر تروریست بوده اند ؟ کدام ترور را انجام دادند؟آیا تروریست تر از جمهوری ضد اسلامی بوده اند؟ آنچه در ایران و بر ضد حکومت انجام دادند در برابر آنچه حکومت با ایشان کرد هیچ است.حال چه ربطی به آمریکا دارد که به یاری جمهوری اسلامی شتافته و اینان را تروریست قلمداد می کند.مجاهدین هر چه کردند، در ایران و در رابطه با حکومت ایران بود و اکثر قریب به اتفاق عملیات و یا ترور هایشان جنبه دفاعی یا تلافی جویانه داشته آنهم در چهار چوب ایران ، نه در آلمان، نه در میکونوس، نه در پاریس یا آرژانتین و… . باید این نکته را نیز مد نظر قرار داد که در زمان ترورها و درگیریهای  با حکومت، مجاهدین حائز اکثریتی قابل توجه و دارای پایگاهی عظیم در میان اقشار جامعه بودند و به عبارتی باید سرکوب مجاهدین را سرکوب مردم ایران  بحساب آورد.  آیا آمریکائیان می گویند که بنشین و ببین خمینی چگونه هزاران نفرتانرا ترور و اعدام می کند؟! آمریکا و کشور های تصمیم گیرنده سیاست جهانی در جهت حزب زدائی مردم ایران و امر واکسیناسیون جامعه ماگام بر می دارند نه برای آرامش و دموکراسی و حقوق انسانی مردم ایران. آیا آنهمه فداکاری و جانبازی مجاهدین برای رسیدن به جنین جایگاهی بود؟! تابر اجساد شکنجه شدگان و قربانیان بنشسته و به چانه زنی با فلان نماینده مجلس و کنگره بپردازند؟! اینجا دیگر صحبت از راندن مردم و هواداران نیست.دیگر صحبت از بیزار ساختن مردم از نام احزاب و فعالیت سیاسی نیست.در این مرحله صحبت از راندن و تاراندن اعضا و کادرهای تشکیلات است زیرا دیگر مردمی و هواداری برای فراری دادن وجود ندارد.
این نیز، نوع یا بخشی از «واکسیناسیون»است. یعنی میکروبهای ضعیف شده(احزاب نا کارآمد و …) پس از تزریق شرایطی را بوجود می آورند که بدن (جامعه) اجازه ورود به میکروب و عامل اصلی بیماری به درون خویش را نمی دهد، ودر بدو ورود توسط پادزهر تولید شده سرکوب خواهندشد. . بنابراین برای نابودی احزاب به چنین احزابی نیاز هست.همانطور که برای نابودی و مقابله با  میکروب وبا به میکروب وبا نیاز هست، منتها از نوع ضعیف شده اش. عیناً مانند تشکل های سیاسی ما. اینها هدفشان خلاف آن چیزی است که از ظاهر وجودشان بر داشت می شود.آخر نه اینکه واکسن یک بیماری حاوی میکروب همان بیماری می باشد. این انقلاب خود یک واکسیناسیون بود بر «ضد» انقلاب،و در این شبه انقلابی که در اثر تزریق این واکسن اتفاق افتاد، همه اجزاء نقش واکسیناسیونی خود را اجراء کرده اند و لا غیر.این چیزی است که ما در صدد آفتابی کردنش هستیم .واکسیناسیون انقلاب!
حال تکلیف دیگر احزاب و گروهها معلوم است.اگر مردم را حذف کنیم حزب و سازمان و تشکیلات چه معنائی خواهد داشت؟اگر منظور از مردم توده مردم باشد،آیا در کمال خوشبینی می توان ادعا کرد که دو درصد توده مردم حتی با نام این احزاب آشنائی داشته باشند؟! این نظر و دیدگاه در مورد احزاب و سازمانهائی مانند مجاهدین خلق ،حزب توده، فدائیان و… مطرح میباشد که خود را اپوزیسیون قلمداد می کرده اند و الا نهضت آزادیها و محفل های ملی مذهبی ، مجاهدین انقلاب و دیگر انجمنهای روضه خوانی و … که جای خود دارند و باید آنانرا احزاب حکومتی نامید.
از دیگر مواردی که ثابت می کند غیر از حکومت، خود احزاب نیز در جهت حزب زدائی و دورکردن و بیزاری مردم  از تشکلهای سیاسی قدم بر داشته و بر می دارند اینکه بخش قابل توجهی و گاهاً تمامی فعالیتهای این احزاب صرف نفی و مبارزه با احزاب غیر خودی می شده است و غیر از خودشان دیگری را بر نمی تابیده اند، که این مسئله خود علت بارز نبود یک اپوزیسیون میباشد.
منطق حکم می کند که احزاب و گروهها در برابر حکومت سرکوبگر اختلاف نظر سلیقه هایشانرا کنار زده و در جهت منافع اساسیشان دست به اتحاد و تشکیل یک اپوزیسیون واحد و فراگیر بزنند،اما چنین امر ی هر گز صورت نگرفته است.چرا؟ زیرا هر کدام از این احزاب در رؤیای قبضه کردن حکومت و قدرت بسر می برده و از همینجا به فکر قلع و قمع و تار ومار کردن رقبای و مزاحمین آینده خود بوده است،چیزی که ثابت می کند خود این احزاب و گروهها نیز تعهد و پایبندی حتی اخلاقی نیز به دموکراسی ندارند و با حکومت خود کامه، در رقابتند ،نه در تضاد.اغلب همین تشکل ها حتی دموکراسی و آزادی درون حزبی نیز ندارند و در درون آنها بروشنی می توان بند و زندان و تبعید های حکومت خیالیشان را مشاهده کرد.« فلانی گرایش های مذهبی دارد. بهمانی نباید با پسر عمویش تماس بگیرد.پسر عمویش با توده ایها رابطه دارد.مواظب رضا باشید، خانواده اش خیلی مذهبی هستند.بهروز با سلطنت طلبها معامله و معاشرت دارد. فریدون را دیده اند که رفته بوده به میهمانی پسر خاله اش.پسر خاله اش عقاید چپی دارد. جمشید آدم قابل اعتمادی نیست.کتابهای شریعتی را می خواند.» این جملات را همه ما به کرات شنیده ام و می شنویم. از این اظهارات و گویندگانشان چه چیزی جز استبداد فکری تراوش می شود.اگر اینطور است شما چه مشکلی با حکومت دارید،بجز رقابت؟ مگر نه اینکه خمینی و حاکمان فعلی با شعار آزادی و استقلال و عدالت به جنگ شاه رفتند. مگر نه اینکه حکومت فعلی هم شعار تک حزبی سر می دهد؟ مگر نمی گویند حزب فقط حزب الله.از حزب الله نیز منظورشان خودشان می باشند.این در حالیست که حاکمان امروزی قبل از تسخیر حکومت و قدرت،گروههای دیگر را نفی نمی کردند و در شعار هایشان همه را به اتحاد فرا می خواندند، ولی شما ها در حالی غیر خودیهایتان را نفی می کنید که هنوز در ضعف و زبونی ، و در تبعید و فرار و زندان بسر می برید.همان به که مردم از وجود شما بی خبر یاشند وگرنه چون پستان مادر به این حکومت خواهندچسبید.
در یکی از روز های تابستان 63 یا 64 به صدای مجاهد گوش می کردم. گوینده رادیو مجاهد چنان حماسی و پر شور به دکتر شریعتی و گروهگ فلکزده موحدین حمله میکرد که یک آن فکر کردم مجاهدین حکومت را قبضه کرده اند و دیگر رادع و مانعی بر سراه ندارند الا شریعتی و بقول گوینده رادیو مجاهد« خروش نویسان …»(خروش یا خروش موحد نشریه کوچک موحدین بود که بصورت خیلی ابتدائی و مخفیانه منتشر می شد،و آنهم در بین افراد خودشان دست بدست می گشت) .به کجا می رویم؟! آیا رعایت حد اقل انصاف، اولویت و منطق اجازه می دهد که با وجود جمهوری ضد مردمی، ثانیه ای و یا کلامی را به ضدیت  با گروه کوچکی اختصاص بدهیم که خود زیر ضربه دشمن مشترکمان می باشد. در شرایط سالها شصت کدام ضرورت سازمان مجاهدین را وامیداشت که به دکتر شریعتی حمله کنند و یا حتی انتقاد(مسلماً شریعتی انتقاد هائی دارد) کوچکی را مطرح کنند و چه چیزی نصیبشان می شد؟! آیا در چنین شرایط و با چنین دیدگاهی می توان تصوری از یک اپوزیسیون داشت؟! مسلماً نــه. البته تمام به اصطلاح احزاب و گروهها معتقدند که اپوزیسیونی وجود دارد.زیرا آنان هر کدام خود را به تنهائی اپوزیسیون می خوانند که در حقیقت آنان هر کدام اپوزیسیونِ اپوزیسیون هستند.
واکسن سازان و قدرتهای تصمیم گیرنده جهانی خیلی خوب می دانند که حکومت ایران اپوزیسیونی ندارد و آنچه امروز خود را اپوزیسیون می نامد ،خود تضمینی است بر شکل نگرفتن آن.امروز و پس از سی سال، نبود یک اپوزیسیون،نبود سازمانها و احزاب سیاسی را دلالت می کند. اگر اپوزیسیونی هر چند ضعیف وجود می داشت کشور های مؤثر در سیاست جهانی مجبور می شدند به آن توجهی بکنند و حکومت ایران اینچنین یکه تازی نمی کرد.به همین دلیل نیز کشور های مطرح، کاه در آخور کسی نمی ریزند و منافع خود را در چانه زنی با حکومت میدانند، نه غیر. هر کس ادعا کند اپوزیسیونی وجود دارد، آگاهانه و یا از روی اشتباه مرتکب خطائی شده است که بوی خیانت از آن به مشام می رسد،زیرا ادعای وجود چیزی که وجو ندارد مانعی در راه پیدایش آن است . پیدایش چیزی که اولین ضرورت ما می باشد.

واکسیناسیون انقلاب 5 (آرمان خمینی)

کاش خمینی و مریدانش به اندازه یزید از مروت و جوانمردی بهره ای برده بودند. همان یزید به اسرای کربلا و باز ماندگان عاشورا اجازه استرحامی داد و زینب در دربار همان آمر قتل توانست ساعتی سخن بگوید وهمان یزید سفاک به سخنان زینب گوش کرد. اماقاتلین و تجاوزکنندگان به دخترکان مظلوم تر از سکینه در زنداهای ایران، اجازه ندادند که بر گور نا پیدای آن قربانیان مرثیه ای خوانده شود.حال ببینید چه لقب و صفتی برای این قوم پیدا می شود . سفاک بسیار ناچیز است و فقط برای نامیدن امثال یزیدکاربرد دارد.

پیامبر اسلام هدف از بر انگیخته شدنش را تکمیل و بر پاداشتن مکارم اخلاق اعلام میدارد.(بعثت لاتمم مکارم الاخلاق).
دایره شمول مکارم اخلاق تمام جنبه های زندگی انسان را در بر می گیرد.بر خوردخوش ومعاشرت خوب با مردم مکارم اخلاق بحساب می آید، پیشی گرفتن در سلام و لبخند به هنگام مصاحبت با دیگران نیز از مکارم اخلاق است.در یک کلام همه خوبی ها مکارم اخلاقند و همه بدیها نیز جزو مفاسد اخلاقند . اگر به عنوان مثال بخواهیم تعریف جامعی از آن داشته باشیم خواهیم گفت،«پندار نیک ،گفتار نیک ، کردار نیک» اما آنچه فرد را به مکارم اخلاق رهنمون می شود اصول و مبانی مکارم هستند که نبودشان نیز می شود مفاسد.آنچه ما را به پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک نزدیک می کند پایبندی به اصول اخلاقی و مبانی  مکارم اخلاق است نه چیز دیگر.بنا براین از  کسی که اصول را رعایت نکند هیچ چیزی از او پذیرفته نیست.حال باید دید که اصول مکارم اخلاق چیست و مبانی آن کدامند.
بنده معلم اخلاق نیستم و اصول دین هم درس نمی دهم. اما می دانم و یقین دارم که اصول اخلاق ، اصول دین ، اصول انسانیت و خداپرستی اگر هزار تا هم باشند ، همگی گرد محور یک اصل می چرخند و همه آنها با یک اصل دیگری تعریف و تحدید می شوندکه شاید آنرا اصل الاصول بنامند ولی در حقیقت یک اصل بیشتر وجود ندارد.

اگر قرار باشد به اصل توحید معتقد باشیم دیگر نیازی به اصل تراشی و حاشیه روی نداریم، زیرا خود توحید عدالت را نیز در بر خواهد داشت، که وحدت و یگانگی در بی عدالتی نه شکل می گیرد و نه معنائی خواهد داشت.بنا براین لزومی ندارد از دل توحید عدالت را بیرون بکشیم و یک اصل جدید درست و طرح بکنیم. حال اگر چنین کردیم باید بدانیم  که اصول متفاوتی که برای رسیدن به هدف واحدی تبیین می شوند همدیگر را تعریف می کنند و هیچکدام در تعارض و مغایرت با همدیگر نخواهند بود.

مثلاً اگر فرض کنیم که اصول دین زرتشت سه تاست،آنکس که می خواهد کردار نیک داشته باشد نمی تواند گفتاری نا پسند داشته باشد و یااینکه اگر فرد پندار نیکو نداشته باشد هر گز به کردار و گفتار نیک نخواهد پرداخت.اگر بپذیریم که راستگوئی یک اصل مهم در مکارم اخلاق است،ناگزیریم وفای به عهد را گردن نهیم وبه اصطلاح مرسوم مرد باشیم،لذا دیگر نمی توانیم بد عهدی بکنیم و ملزم خواهیم بود بر سر گفته خود باقی بمانیم و حرفمان یکی باشد، بنابراین تعریف اصل دیگری بنام وفای به عهد صرفا پراکنده گوئی خواهد بود..(مرد بودن در اینجا صفت جنس مذکر نیست)
خوب، حال وقتی کسی که مدعی توحید و خداپرستی است و از تریبون مجلس و در کسوت نمایندگی سخنرانی می کند، می گوید که «مرد آن است که حرفش دو تا باشد» و این مرام و روش را از امام خود یعنی خمینی یاد گرفته و از او نیز نقل قول می کند.در واقع می گوید مرد آنست که مرد نباشد.مثل این است که گفته شود « مؤمن آنست که خدا را نپرستد» یا اینکه «مسلمان آنست که شرک بورزد». فاجعه بار این است که چنین فردی که صریحاً به فسق و مفاسد اخلاق مباهاب می کند خود و امامش را پیرو پیامبری می داند که جهت مکارم اخلاق بر انگیخته شده است.
رعایت یک اصل در چهارچوب یک مرام، خود منوط و مشروط به رعایت اصول بنیانی تر همان مرام است و نمی تواند اصول دیگر آنرا را نقض کند.چگونه می توان در عین دروغگوئی به اصل وفاداری پایبند بود؟!آیا می شود به اصل توحید معتقد بود و بر لات و هبل سجده برد؟! اگر خمینی باشی و اگر آخوندنماینده مجلس باشی جواب مثبت خواهد بود. مگر دروغگو کسی نیست که حرفی را می زند که حقیقت ندارد؟!حرفی که عوض و دو تا می شود. مگر دروغگوئی غیر از اینست حرفی را بزنیم ، قراری بگذاریم و عهدی ببندیم و به آن قول عمل نکنیم (المؤمن اذا وعد وفا)و به عبارتی حرفمان را عوض کنیم ،یعنی حرفمان دو تا باشد.آیا کسی که حرفش دو تا می شود هر گز به عهد خو وفا می کند؟! و آیا کسی که به قول، وعده و عهدش پایبند نیست مؤمن است؟!(المؤمن اذا وعد وفا) خوب تکلیف آنان که روی حرف اول ما حساب کرده اند چه می شود؟! تازه وقتی حرف دو تا شد چه تضمینی برای سه تا نشدنش وجود دارد.
به چشم سر می بینیم ،کسانی دم از پیروی پیامبر اسلام می زنند که خلاف مرام اخلاق او و هدف مبعوث شدنش حرکت می کنند و مباهات هم می کنند.
خمینی در بدو ورودش و در بهشت زهرا وعده هائی داد، یعنی حرف هائی زد که از دو تا هم بیشتر شد.و در واقع نه اینکه حرفش دو تا شد بلکه بر خلاف حرف اولش نیز عمل کرد.از کلمات و حرف یا قول های بارزش وعده و قول آب و برق و اتوبوس مجانی  بود که دقیقاً، نه آنکه فقط دو تا، که بمراتب بر عکس شد.
اگر راستی و راستگوئی شرط اول و اصل الاصول مکارم اخلاق نباشد، ازمکارم اخلاق چه باقی می ماند؟! می ماند دروغگوئی = دشمنی با خدا .مخالفت آخوندمجلس و خمینی با مکارم اخلاق پیامبر را در اینجا رها کرده و به شروط و اصول دیگر مکارم اخلاق می پردازم.
راستگوئی خود شرایط یا اصول و مقدمات دیگری دارد که عدم احراز و رعایت آن شروط، فرد را به دروغگوئی می کشاند.پدری که به فرزندش قول خرید دو چرخه می دهد ، باید بدواً ببیند که پول کافی برای خرید دارد یا نه. وقتی پول ندارد و قول خرید دوچرخه می دهد ، دو چرخه را نخواهد خرید و بعداً حرفش  «دوتا» و دروغگو می شود.چرا که شرط راستگوئی که آگاهی و علم باشد را نداشته.یعنی نمی دانسته که پول ندارد و تحقیق هم نکرده تا از داشتن پول در جیبش خبردار شود،لذا با جهالت و بی خبری حرف زده و در نهایت «دو حرفی» و دروغگو از آب در آمده.
خمینی از منابع مالی کشور و سیستم اقتصادی و از اقتصاد کشور و بطور کلی از اقتصادهیچ آگاهی نداشت و قول های واهی ای داد، لذا حرفش دو تا شد و دروغگو از آب در آمد.خمینی اگر گوچکترین توجه ای به قرآن می داشت می بایست به هنگام یاوه گوئی هایش به این آیه قرآن توجه می کرد که : یا ایها الذین آمنوا لِمَ تقولون ما لا تفعلون. کـَــبُر مقتاً عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون آیات 2و3 از سوره الصّف) ای کسانی که ایمان آورده اید چرا حرفی را می زنید که عمل نمی کنید. نزد خدا بسیار منفور است که حرفی را بزنید و به آن عمل نکنید.
  اگر در دفاع از دانش خمینی بگویند که نه، او از اقتصاد و منابع کشور خبر داشته،پس متهم به فریب کاری می شود، زیرا می دانسته نمی شود  به آن قولهاعمل کرد  ولی قولش را داد.(آب و برق و اتوبوس مجانی)و معهذا برای فریب مردم به آنها وعده های دروغ داده و در نتیجه دروغگوئی به خلف وعده که نشان بی ایمانی(المؤمن اذا وعد وفا ــ مومن به عهدش وفا می کند) میباشد نیز متهم می شود. نا آگاهی ، فریبکاری و نیرنگ ، دروغ گوئی و عدم پایبندی به عهد  و بی ایمانی، اتهامات محرز خمینی و نشانه بیگانگی او با مکارم اخلاق و نتیجتاً بیگانگی با هدف بعثت پیامبر  و دستورات قرآن است، تا اینجا . مسلماً آخوندها ، و اطلاح طلبان که در پی احیای آرمان خمینی هستند در این مورد از رهبرشان پیروی می کنند و مردم باید بعد صد ها بار تجربه باز آزموده را نیازمایندو بدانند که این قماش نه از اسلام و قرآن آگاهی دارند و نه به آن ایمان.حال شما بگوئید که خمینی آن حرف ها را نزد. بگوئید که این آیه در قرآن نیست .می توانید، زیرا آزاد هستید.آزادی بخاطرگفتن حرف حق از انسانها سلب می شود. شما که می خواهید حرف و استدلال باطل بکنید که کسی کارتان ندارد ، آزادید. اما اگر به قرآن مراجعه کنید این آیات را خواهید یافت گرچه شما را خوش نیاید و اگر طالب حق باشید صدای خمینی را همین الان هم می توانید بشنوید. البته اینکه گاهی به جمله ای عربی اعم از قرآن و یا احادیث اشاره می شود بخاطر اقناع احتمالی فریب خوردگانی است که اسلامشان را از قوم بنی امیه ،یعنی آخوند ها گرفته اند وگرنه ما بر طبق روش و دستور قرآن می خواهیم استدلال کنیم و برهان خود را ارائه کنیم و قصد هزینه کردن آیات و احادیث را نداریم.اینکه کسی بخواهد در مزمت دروغ و دروغگوئی حرف بزند که نیازی به مدرک و فاکت آوردن از قرآن ندارد.از بدو آفرینش انسان دروغ همیشه منفور و زشت بوده.قرآن و کتب الهی نیامده اند تا دستور تحریم آن را بدهند.پیامبران و کتب آمده اند تا به ما تذکر بدهند و یادآوری کنند که دروغ خوب نیست و دروغگو دشمن خداست و جای بحث هم ندارد. خمینی دروغ گفت و بزرگترینش را هم گفت. پس ما نتیجه می گیریم که وی دشمن خداست.حال اینکه خمینی از قرآن و فهم آن  در چه حد از بیگانگی بود را به مبحث و قسمتی دیگر واگذار می کنیم.
پیامبری که برای بر پائی مکارم اخلاق مبعوث شده خیلی خوب می داند که  سکوت در برابر مدح و تمجید و تملق و خرافات به معنی قبول آنها و نتیجتاً تأئید آنها و دروغگوئی است،و دروغگوئی مغایر مکارم اخلاقش می باشد. به همین دلیل وقتی پیامبر می شنود که مسلمانان خورشید گرفتگی پس از مرگ فرزندش را به او نسبت می دهند سکوت نمی کند و به مسجد می رود و در ملاء عام  آنرا تکذیب می کند و می گوید: ««ابر و باد و مه و خورشید و فلک» کار خودشان را می کنند و به من که بشری مثل شما هستم  دخلی ندارند». اما وقتی واکسن سازان شایع کردند که عکس خمینی در ماه نقش بسته ، ایشان فرصت طلبی کردو دم بر نیاورد و با سکوتش آنرا تأئید کرد و خود را صاحب کرامات و معجزه قلمداد کرد و خود را بر تر از پیامبر دانست.کاری به حواریون احمقش که حرفی نزدند نداریم فعلاً.
وقتیکه پس از مرگ عثمان مردم فشار می آورند که امام علی خلافت را بپذیرد،ایشان فقط یک شرط می گذارد. می گوید اگر من خلیفه و زمامدار شما بشوم،اموال غیر مشروع را پس می گیرم ولو در کابین زنانتان باشد. دیگر نه از نماز اضافی خواندن حرف می زند و نه کسی را به روزه مستحبی دعوت می کند.از دعای کمیل و نماز شب نیز حرفی نمی زند چه اینکه در شرایط نابرابری اقتصادی و ظلم هر حرف دیگری ره گم کردن است و انحراف و امام علی آنرا نیک می دانست.و خوب می دانست کسانیکه به جمع آوری اموال نا مشروع و به سرقت بیت المال پرداخته اند کمبود نماز و روزه ندارند، و حج را نیز بهتر از همه انجام می دهند.  بنا براین تنها یک شرط می گذارد و آن پس گرفتن اموال نا مشروع است،یعنی اقتصاد. حرف از مال و پس گرفتن آن چه چیزی می تواند باشد جز اقتصاد؟! آری اقتصاد. اما خمینی اقتصاد را مربوط به حیوانات می داند.چرا ؟ زیرا او از اقتصاد هیچ چیز نمی داند، نه در دنیای حاضر و نه در قاموس قرآن. اتهام نادانی، بهترین دفاع از خمینی می باشد. والا او متهم به حرکت بر خلاف امام علی می شود واین حرف او اهانت و اسائه ادب به امامی تلقی می شود که خود را شیعه او معرفی می کرد.جز این چه می تواند باشد؟
خمینی حتی در برابر آن مردک متملق (حجازی)که او را  امام زمان نامید، بر خورد شایسته ای نکرد و عدم سکوتش بدلیل اجتناب از بی آبروئی اش بود والا سکوت می کرد،همچنانکه در مرود شایعه عکسش در ماه سکوت کرد. البته با قبول تلویحی و توأم با سکوتش در مورد قضیه عکس و کره ماه خود را از پیامبران نیز بر تر جازده . امام زمان بودن که چیزی نیست.امام زمان بواسطه فرزند پیامبر و علی بودن امام زمان است.
کار به اینجا ختم نمی شود .خمینی در برابر آن شایعه سکوت کرد و مرید پرو پا قرصش آقای احمدی نژاد حتی به سکوت نیز اکتفا نکرد و وقتی او را در هاله نور دیدند خودش نیز گفت : «خودم هم یک چنین چیزی احساس کردم«.آری این از معجزات تقلید است.
تمام کسانیکه در طی سالیان گذشته در حکومت خمینی شرکت داشته اند تا امروز همگی با مکارم اخلاق پیامبر نه اینکه بیگانه بوده اند، که به دشمنی بر خاسته اند. حتی شخصیتی مانند طالقانی.
در مورد ضدیت خمینی و اعوان و انصار و مریدانش با مکارم اخلاق پیامبر نه اینکه جای هیچگونه شبهه ای نیست، بلکه عدم اعلام آن شبهه ناک است و عدم اعلام برائت از آنها خود خیانت آشکار و شرک هویداست.
باید از آن بیست و چند میلیون ایرانی مشرکی که به خاتمی و اصلاح طلبان رأی دادند پرسید شما بدنبال کدام آرمان خمینی بوده اید که منتظر مانده اید توسط اصلاح طلبان احیاء شود؟ً
این هم گوشه دیگری از آرمانهای خمینی و از زبان خود خمینی که می گفت:

   اگر ما از اول كه رژيم فاسد را شكستيم و اين سد بسيار فاسد را خراب كرديم به طورانقلابي عمل كرده بوديم و قلم تمام مطبوعات مزدور را شكستته بوديم و تمام مجلات فاسد را تعطيل كرده بوديم و رؤساي آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزبهاي فاسد را ممنوع اعلام كرده بوديم و رؤساي آنها را به جزاي خودشان رسانده بوديم، چوبه هاي دار در ميدانهاي بزرگ بر پا كرده بوديم و مفسدين وفاسدين را درو كرده بوديم اين زحمتها پيش نمي آمد. من از پيشگاه خداي متعال و ملت عزيز عذر مي خواهم. دولت ما انقلابي نيست، ارتش ما انقلابي نيست، ژاندارمري ما انقلابي نيست، شهرباني ما انقلابي نيست پاسداران ما هم انقلابي نيستند، من هم انقلابي نيستم. اگر ما انقلابي بوديم اجازه نمي داديم اينها اظهار وجود كننند. تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم و يك حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفين تشكيل مي داديم و من توبه مي كنم از اين اشتباهي كه كردم و من اعلام مي كنم به اين قشرهاي فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاي خود ننشينند ما به طور انقلابي با آنها عمل مي كنيم. مولاي ما اميرالمؤمنين سلام الله عليه، مرد نمونهً عالم، آن انسان به تمام معنا، …در عبادت آنطور بود، در برابر مستكبرين و كساني كه توطئه مي كردند شمشير را مي كشيد و هفتصد نفر را در يك روز چنانكه نقل مي كنند از يهود بني قريظه كه نظير اسرائيليها بودند و شايد اينها از نسل انها باشند، از دم شمشير مي گذراند ما نمي خواهيم در ايران ، در دنياي اسلام و در خارج كشور، وجاهت پيدا كنيم ما مي خواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد. «اشدا علي الكفار و رحمابينهم». اين توطئه گرها در كردستان و در غير آن در صف كفار هستند، با آنها بايد با شدت رفتار كرد. دولت بايد با شدت رفتار كند،ارتش بايد باشدت رفتار كند. ژندارمري بايد با شدت رفتار كند، اگر مسامحه كنند ما با خود همين مسامحه گرها با شدت رفتار مي كنيم … دادستان انقلاب موظف است تمام مجلاتي را كه برضد مسير ملت است و توطئه گر است توقيف كند و نويسدگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند، موظف است كساني را كه توطئه مي كنند و اسم حزب روي خودشان مي گذارند، رؤساي آنها را بخواهند وآنها را محاكمه كنند. فاسدها را سركوب كنيد. عذرها را كنار بگذاريد. برويد توطئه گرها را سركوب كنيد. دولت مسامحه نكند. ارتش مسامحه نكند. پاسداران مسامحه نكنند…» (كيهان27مرداد1358)
هیچگاه در طول بیش از ربع قرن استیلای اخلاف ابوسفیان بر سرنوشت مردم ایران، چه همان آغاز کار و در زمان خود خمینی و چه پس از او ،دیده و شنیده نشده است که در ترحم و شفقت، یادر اغماض و سعه صدر از ائمه وپیامبر الگو گرفته باشند و در جهت بخشش و غمض عین علی را مثال زده باشند. هرگز برای دادخواهی مظلوم، رفتن علی و شاکی اش به محکمه را مثال نیاورده اند. رفتن به محکمه قاضی ای که منصوب خود علی بوده است. و هرگز از رای صادره علیه علی ، سخن نگفته اند.از همان علی که خلیفه و حاکم مسلمین بود و مسئول عزل و نصب قضات .هرگز از رأفت علی الگو نگرفتند ،ولی برای قساوت و کینه توزی ، وبرای خود پرستی و خود محوری، وبرای ضیق صدر و عدم تحمل مخالفین ، و برای کشتار و قتل عام، همیشه بی شرمانه علی را وجه التوجیه جنایات خود کرده اند.

به این جمله خمینی توجه کنید، علی را اینگونه معرفی می کند

شمشير را مي كشيد و هفتصد نفر را در يك روز چنانكه نقل مي كنند از يهود بني قريظه كه نظير اسرائيليها بودند و شايد اينها از نسل انها باشند، از دم شمشير مي گذراند

گویا جز علی هیچ کس دیگری در مدینه وجود نداشته و تمامی مهاجرین و انصار دنبال کار خودشان رفته بودند و یا اینکه به کناری  ایستاده بودند و نگاهئ می کردند و  این علی تک و تنها هفتصد نفر را گردن زده است. بحثی از کم و کیف آن واقعه تاریخی نیست.فقط توجه شما را جلب می کنم به سوء استفاده و بهره برداری نا جوانمردانه خمینی ازشخصیتی که او را به دروغ مولای و مقتدای خود می داند.او را اینگونه معرفی می کند تا بتواند دست به قتل عام مردم و نا موافقینش بزند،زیرا که نمی تواند از دیگرصحابه پیامبر برای فریب شیعه علی مثال بیاورد،لذا هیچکدام از صحابه ،مهاجرین و انصار را در قتل قبیله بنی قریضه شریک نمی کند و همه را به تیغ علی می سپارد. حال این حرف را نادانی تفسیر می کنید یا نیرنگبازی. تازه از اینکه در جنایت و کشتار کوتاهی کرده است استغفار می کند که چرا به آرمان خود وفادار نمانده و در سر هر کوی برزن چوبه دار بر پا نکرده است. باید گفت اگر می کرد چگونه بود!؟

هیچگاه برخورد جوانمردانه علی با ابن ملجم،  قاتلش را مثال نگرفتند ، تابا تأسی از آن، دخترک چهارده ساله ای که فقط جزوه یا نشریه ای در کیف مدرسه اش بوده را ببخشند و لا اقل پس از تجاوز جنسی او را مورد لطف قرار داده و به جای اعدام به حبس ابد محکوم کنند.کاش خمینی و مریدانش به اندازه یزید از مروت و جوانمردی بهره ای برده بودند. همان یزید به اسرای کربلا و باز ماندگان عاشورا اجازه استرحامی داد و زینب در دربار همان آمر قتل توانست ساعتی سخن بگوید وهمان یزید سفاک به سخنان زینب گوش کرد. اماقاتلین و تجاوزکنندگان به دخترکان مظلوم تر از سکینه در زنداهای ایران،اجازه ندادند که بر گور نا پیدای آن قربانیان مرثیه ای خوانده شود.حال ببینید چه لقب و صفتی برای این قوم پیدا می شود . سفاک بسیار ناچیز است و فقط برای نامیدن یزید و امثالش کاربرد دارد

هرگز از جنگ جمل و تلاش علی تا آخرین لحظه برای اجتناب از جنگ صحبت نمی کنند . علی ای که علاوه بر انتصاب از سوی پیامبر، بدعوت و اصرار و رأی اکثریت مسلمین و حتی همان سپاه جمل به خلافت رسیده بود.حال همان رأی دهندگان علیه خلیفه بر حق به جنگ بر خاسته اند. اما علی در واپسین لحظات به میان دو سپاه می آید و با تذکر و پند و با استدلال و منطق ویاد آوری دوستی های گذشته ، آنها را از جنگ و خونریزی بر حذر می دارد ، و سر انجام موفق می شود سپاه مقابل را به هزیمت و ترک مخاصمه وادارد . بعد از آن نیز نه آنکه افراد مخالف را تعقیب و سر زنش نمی کند، که همه آنها را در ردیف دیگران ومانند افراد خودش از سهمشان در بیت المال برخوردار می کند . و حتی بر قتل طلحه ( شاید زبیر ) بدست فردی نا شناس ابراز تأسف شدید می کند و برمرگ و فقدان او به عنوان شخصی که مجاهدتهای زیادی کرده است افسوس می خورد. ولی این علی به درد خمینی و پیروانش نمی خورد و از این علی هرگز الگو نمی گیرند، بلکه برای توجیه اغراض پلیدشان به نهروان می روند تا از علی و شمشیر خونینش نمونه برداری کنند، تا بتوانند هر منتقد و هر آمر به معروف و هر ناهی از منکری را با بر چسب خوارج به قتل برسانند، که هر کس با من نیست کافر است ، منافق است و بی دین ،و در این گذار، صورتک زشت و کریه خود را بر چهره علی نصب می کنند. کجاست معاویه تا از اینان بیاموزد!؟

علی جنگ جمل ،امام و پیشوای خمینی نیست. زیرا به کارش نمی آید، که این علی مردی رؤف و برد بار است و بر مرگ مخالفش می گرید. چوبه دار بر کوی برزن به پا نمی کند.

علی برد بار و صبور در برابر مخالف ، راهی پیش پای خمینی نمی گشاید .

علی سنگ بر شکم بسته و نگران گرسنگان، مرتد و کافریست که از اقتصاد حرف می زند و از باز پس گرفتن اموال حرام، و بدرد قوام حکومت خمینی نمی خورد .
آن علی که تنها به شرط باز پس گیری اموال حرام و باد آورده ( ولو در کابین زنان ) خلافت را می پذیرد ، امام و مقتدای خمینی نیست ، که آن علی از اقتصاد و امور حیوانی حرف می زند.
آن علی که فقر را مرگی بزرگ ( الفقر موت الاکبر ) می داند و اقتصاد را به خران و گاوان و به ثروت اندوزان حکومتی وانمی گذارد،الگوی خمینی نیست.
آن علی ای که هر گز هیچ اهانت کننده ای به خودش را مجازات نکرد برای خمینی فایده ای ندارد.

الگوی خمینی و یارانش آن علی دروغینی است که همه مها جرین و انصار را کنار زده، تا یک تنه هفتصدیهودی را گردن بزند، تا اینها بتوانند هفت هزار مسلمان را

به نام او قتل عام کنند وبستگان آنانرا نیز از هر حقی محروم.

الگوی خمینی علی ای است که هر منتقد و نا راضی ای را بدون تأمل به قتل برساند. علی ای که آنهمه خوارج را فقط به جرم انتقاد سازنده و انتشار اخبار و نقل قول ،همه را در نهروان قتل عام کرد.آنوقت می شود، هم خوارج پیدا کرد و هم علی وعلی گونه شد.

علی در چشم خمینی ، عبدالرحمن عوفی است که گرسنگان را در ازای سکوت و بردباری و عدم اعتراضشان بر دنیاداران ، وعده بهشت می دهد تا از اقتصاد و امور حیوانی حرف نزنند و به جای امور دنیوی، به آخرت و معاد بی معاششان بپردازند(من لا معش له لا معاد له). 

آن علی که به مداحانش نهیب میزند و دائم می گوید عیب مرا بگوئید، الگوی خمینی نیست.

آن علی که دیگران را به جای تمجید و کف زدن به انتقاد از خود دعوت می کند بدرد خمینی نمی خورد.

علی بزعم خمینی کسی است که انتقاد ویا توهین به خود را جرم محرز تلقی کند ( مانند احمدی نژاد ) و برای مجازات اهانت کننده ( منتقد) دیگر حتی نیازی به قاضی و محکمه ندارد ، زیرا جرم ، محرز است(به ادعای احمدی نژاد).

علی خمینی بر مخالفش چوبه دار بر پا میکند.
علی خمینی برای هدایت مخالفش به مسجد نمی رود و دعا نمی کند، که چنین علی ای مانع قوام و دوام حکومت است. ندیدید حکومتش نیز دیری نپائید . اگرعلی( به تعبیر خمینی) انقلابی بود، مابقی خوارج و مخالفین بالقوه اش را نیز باید تعقیب کرده و به قتل می رسانید تا از درونشان ابن ملجم سر بر نیاورد. علی نیز انقلابی نبود .(تعبیر خمینی)ـ

واکسیناسیون انقلاب 4 (کجروان مطیع می خواهند ، نه دوست)

این قصه قدیمی را یکبار دیگر و با نگارش شاید متفاوتی مرور می کنیم تا روش و دیدگاه ما در تحقیق و نتیجه گیری از وقایع روشنتر شود,که اگر مقبول افتاد، از شما نیز دعوت کنیم تا از این منظر هم نیم نگاهی داشته باشید به آنچه انقلاب نامیده شد.
…………………… 

مرد : پسر جان ، در راه الاغی را ندیدی ؟
پسر: همان الاغی که گندم و شیره بارش بود ؟
مرد : آری ، آری ، الاغ من است . گمش کرده ام . کجاست ؟
پسر : الاغت چشم چپش نا بینا نیست ؟
مرد : آری هموست. کجا آنرا دیدی ؟
پسر : یک پای سمت راستش نیز میلنگید ؟
مرد : آری هموست !ـ
پسر : گندم را در سمت راستش بار کرده بودی، و شیره را در سمت چپ . اینطور نیست؟
مرد : آری پسر جان ،مرا کشتی ، بگو الاغم کجاست ؟
پسر : اگر به شتاب بروی شاید به الاغت برسی. چون، دیری نیست که از اینجا گذسته است.اما من الاغ تو را ندیدم. یعنی اصلا الاغی ندیدم.
ـــــــــ مرد پسرک را به عنوان سارق الاغش کشان کشان به نزد کد خدا می برد .
کد خدا : پسرم تو نشانی های الاغ را از صاحبش بهتر می دانی ! چگونه می گوئی آنرا ندیده ای !؟ راستش را بگو، پاداشی خواهی گرفت . بهتر از دزدی است.
پسر : من در راه می رفتم در طول راه دید گندم بر زمین ریخته. فهمیدم بار الاغی که از راه می گذشته گندم بوده و از خورجین سوراخش بیرون ریخته . توجه ام را جلب کرد.دقت کردم دیدم در سمت چپ گندمها گه گاه قطره ای شیره بر زمین ریخته.فهمیدم گندمها در سمت راست الاغ بار بوده . از اینکه فقط علف های سمت راست خورده شده بود معلومم شد که چشم چپ آن الاغ کور بوده و یک پای سمت راستش نیز نفش بسیار کمی بر خاک راه بر جای گذاشته بود، فهمیدم یک پای سمت راستش لنگ بوده و یا درد می کرده. خوبش را بخواهید دست سمت راستش باید باشد . چونکه جای پای الاغ با جای دستش متفاوت است .
کدخدا : پسرم ، تا اینجا قبول ، اما تو اگر الاغ ندیدی بودی از کجا میدانستی که دیری نیست از راه عبور کرده ؟
پسر : آخر هنوز مورچه و حشره ای به دور گندم و شیره ها چمع نشده بود. معلوم بود الاغ بتازگی ازآن راه گذشته.
ـــــــــ صاحب الاغ پسرک را بوسید و گفت : اما با این اوصاف باورم نمی شود که تو ندانی الان الاغم کجاست.
پسر گفت : باید در روستای سمت راست بدنبالش بگردی. چون اگر چه الاغ است اما سعی ،می کند به سمتی برود که می بیند و می شناسد.و به چشم بینایش بیشتر اعتماد می کند.ـ

حقیر می خواهد از خوانندگان این سلسله گفتار دعوت کند تا با چنین روشی به تحلیل وقایع پرداخته و به چشم بینایمان بیشتر اعتماد کنیم و به قدر آن پسربچه به آیات و پدیده های پیرامونمان توجه داشته باشیم و از صغری کبرای حوزه های جهل و گمراهی فاصله بگیریم ،و حقیقت، گمشده مان باشد، نه بهانه. آنوقت به سادگی روشنمان می شود که آنچه بر ما گذشت یک «ضــدّ» انقلاب بود . « سزارین انقلاب».و به گفتاری دیگر اینکه عمل پیشگیری انقلاب را انقلاب نشمرده و روشن شود که آنچه بر ما رفت، تزریق« واکسن انقلاب» بود که در آزمایشگاهی دور از مرزهایمان تهیه شده بود.واکسیناسیون انقلاب. 

در اینکه تا 22 بهمن 57 اکثریت قریب باتفاق مردم و گروه های سیاسی، همراه و همگام با به اصطلاح انقلاب بودند هیچ تردیدی وجود ندارد. همه مجلات و روزنامه ها با نشر و خبر رسانی همگام مردم حرکت می کردند و حتی روز نامه های دولتی و طرفدار حکومت شاه نیز عملا مشوق و محرک مردم بودند.رأِی بالای 80 یا 90 در صدی ای که به جمهوری اسلامی داده شد و همواره سردمداران حکومت به آن اشاره  کرده اند نیز قابل انکار نیست و همه حکایت از آن دارد که اکثریت قاطع مردم موافق و همراه انقلاب و جمهوری اسلامی بودند. اگر خیلی بخواهیم با تردید بر خورد کنیم ،  در یک بد بینی شدیدنتیجه بیش از ده در صد تغییر نمی کند.
حال باید بر رسی و تحقیق منطقی و منصفانه به عمل آید که چه شد و چرا پس از کمتر از چهار ماه،همه آن اکثریت مخالف شدند و در مقابل حکومت انقلاب قرار گرفتند. این یک ادعای کلامی نیست و حرف مخالفین انقلاب هم نیست. این آن چیزی است که خود خمینی صراحتا به آن اذعان و با قاطعیت تصریح می کند که تمام گروه ها ، احزاب و سازمانها به تقابل با انقلاب و حکومت بر خاسته اند. تـــــــــوجه کنیـــــد خود خمینی می گوید : 

بایـــد تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم.
« تمام» به معنی همه و همه یعنی اکثریت . بنابر این نیاز به توضیح و تفسیر ندارد و هر کس می تواند بفهمد که تمام احزاب و تمام جبهه ها مخالف حکومت شده اند .این حرف خمینی است و درست هم هست. اگر همه احزاب ، جبهه ها ، روزنامه و نشریات مخالف حکومت نبودند چه دلیل و نیازی به تعطیلی آنها ؟همان احزاب و جبهه هائی که چند صباحی پیش ستون و محورو یاور انقلاب بودند پس از چند ماه مخالف آن شدند. اگر حکومت با مخالفت وتقابلی از اکثزیت روبرو نشده بود چه مفهومی می توانست داشته باشد که بگویند فقط یک حزب و آن هم حزب من.
در اینجا اگر استدلال وادعا شود که گروه ها و احزاب و جبهه ها ، تمام روزنامه ها و مجلات ، و تمام قلم ها و قلم بدستان از قبل نیت پاک نداشته و بدنبال فرصت طلبی بوده اند و انقلاب (باصطلاح) را به خاطر امیال خودشان همراهی می کرده اند ،آنوقت باید قبول کرد که اصل انقلاب و حرکت مردم چیزی بی ریشه و نا اصل، و هر کس دنبال چیزی بوده که حالا با تدوام مثلا انقلاب همخوانی ندارد.و باید قبول کرد که منهای فرصت طلبی خمینی از احساسات مردم، از همان آغاز، اکثریت مردم مخالف نهضتی بودند که نظام شده بود. لذا برای دیکتاتوری که اکثریتی را در برابر دارد راهی نمی ماند جز اینکه بگوید : یك حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفين، حزبی که من تشکیل می دهم و حزبی که من توصیه می کنم. یعنی حزبی حق فعالیت دارد که من برای تأئید خودم راه انداخته ام و والسلام.
اصولا « حزب فقط حزب الله » با صراحت و مفهومی که خمینی گفت، با تمام نصوص قرآن مغایرت دارد ، و ایشان با قلع و قمع مخالفین؛زمینه را چنان خالی کرد که بتواند اقلیت نا چیز خود را در غیاب مردم، اکثریت جا بزند.
در جای دیگر طوری از تعطیلی تمام مجلات و نشریات فاسد حرف می زند که معلوم می شود روز نامه ها و مجلات و نشریات نیز همان جایگاه احزاب را دارند و همه فاسدند ، یعنی موافق نیستند.
ما بر آنیم این واقعیت را تحلیل کنیم که چرا همه آنچه که با انقلاب بود ،بلافاصله بر انقلاب شد، که بهتر است بگوئیم ، بر نظام و بر حکومت . حکومت و نظامی که خود را همان انقلاب قلمداد می کرد و می کند. باید دید چرا انقلاب تمام یارانش را چند صباحی بعد از دست داد؟. یا به عبارتی چرا نتوانست طرفدارانش را پس از به قدرت رسیدن حفظ کند و به قول رهبرش ،همه فاسد و لازم الاعدام و واجب التوقیف شدند؟.واگرمخالفین حائز چنین اکثریتی نبودند چرا خمینی اینطور وحشت زده و با استیصال حرف می زند؟. چرااینگونه از علی مایه می گذارد تا بتواند قتل عام راه بیاندازد؟ آخر برای اقناع اذهان شیعه علی، نمی تواند از دیگر صحابه و مهاجرین و انصار مثال بیاورد. به همین خاطر تمام هفتصد نفر قبیله بنی قریظه( که البته هشتصد نفر بوده اند) را به تیغ علی میسپارد .ودیگران را محروم می کند ،حال بگذریم که این موضوع غیر از سوء استفاده و فرصت طلبی خمینی ،بی اطلاعی او از تاریخ اسلام را نیز میرساند.

این  ملت چگونه مردمی هستند که علیرغم مخالفت و سر کوب، از درونشان فقط و فقط روز نامه و مجلات فاسد نشر یافته و هر چه حزب و جبهه تشکیل داده اند به مخالفت با انقلاب خمینی بر خواسته؟! چرا با وجود تمام تشویق و حمایتها و کمکهای مالی حکومت ،آنقدر نشریات هدایتگر و احزاب طرفدار خمینی نا چیزند که ایشان صراحتاً مخالفین را با پیشوند  «اکثریت»و«تمام» توصیف و تحدید می کند.مگر نه اینکه احزاب و نشریات لزوماً بر خاسته از توده مردم می باشد!.بنابراین جای بحث و شک وجود ندارد که آن «تمام»ی که خمینی بکار می برد ،صفت و حرف تعریف اکثریت مردمی بوده که مخالف شده ودر برابر او ایستاده بودند.
اگر بخواهیم با زبان آمار ارقام نیز حرف بزنیم باز سخن و ادعای خمینی تأئید می شود.زیرا لزوماً آمار  طرفداران حکومتش در طرف دیگر معادله احزاب و نشریات موافق  رقم می خورد . حال تعداد احزاب ،سازمانها،نشریات و رونامه های قلع و قمع شده را بر تعداد نشریات و سازمانها موافق تقسیم کنید تا معلوم شود که خمینی در کاربرد کلمه «تمام و اکثر» اشتباه نکرده و حق داشته است در برابر چنان اکثریت مخالفی دچار چنان استیصالی بشود.
آیا ازدل این اکثریت قاطع مسلمان حامی حکومت عدل علی ،نباید هزار روزنامه بیرون آمده باشد . در حالیکه اقلیت محدود و فاسد فقط بیش از صد و اندی نشریه توقیف شده دارند. آیا شکی باقی می ماند که این نظام، بیست و هفت سال اکثریتی را به بند کشیده، تا اقلیتش را به جای اکثریت جا بزند؟!
آیا این چرخش شدید و فرا گیر بر ضد نمایندگی انقلاب، و چنان مخالفت شدید از طرف تمام گروه ها و نشریات و نویسندگان ،نشانه آن نبوده که اکثریت بازی خورده مردم و سیاسیون و گروه ها و نویسندگان فهمیده بودند که در کشتی ای که بنام انقلاب سوار شده بودند دارد به مقصدی دیگر می رود.

آیا خروج تنهای خمینی از هواپیما و ورود بدون هیچ یک از همراهان و اصحابش به فرودگاه، نشانه ای روشن وآشکار از این نیست ، که او تنها سرنشین و سکاندار کشتی بود که از مقصد آن خبر داشت ، و در این میان دیگران را مورد سوء استفاده قرار داده بوده !؟ این سکاندار فریبکار کارش که تمام شد برای ادامه راه، دوستان و حامیانش را مانعی بزرگ بر سر راه خود می دید . لذا از آنجا به بعد فرصت طلبان بودن  که او را همراهی می کرد. زیرا یاران به هنگام تدارک سفر از مقصد و مأوای دیگری گفته بودند واز سر منزلی دیگر. پس کارش که تمام شد ، همان کاری را کرد که کرد.
اولین نخست وزیر، اولین دولت ،اولین سخنگوی دولت ، اولین رئیس جمهور ، اولین معاون و نایب،و قائم مقامش و اولین حامی و راهنمایش در دیار غربت صادق قطب زاده و وووو …و به چه سر نوشتی دچار شدند؟؟. حتی اولین فرزندش مصطفی ،قربانی دسیسه واکسیناسیونی شد که در دست ساخت بود . او کشته شد چون به مراودات و تماسهای پدرش با اشخاصی خاص مشکوک شده بود.او ،مصطفی خمینی، به یکی از نزدیکانش در نجف می گوید: «گهگاه کسانی به دیدن پدرم می آیند و پدرم در هنگام حضور آنان مرا به اندرون راه نمی دهد.قیافه آنان به غربی ها خیلی بیشتر شباهت دارد . مشخصاً ایرانی و عرب نیستند.نمی دانم چه می خواهند و با پدرم چه کار دارند.و نمی دانم چرا پدرم مرا از بودن در جمعشان منع می کند«.چند روز بعد از آن شک و کنکاش، الطاف خفیه الهی شامل حال مصطفی شده و کشته می شود.
آیا اگر این قرار مسلم را بپذیریم که خطر اصلی برای شاه و حکومتش خمینی بود و  نه مصطفی واگر بنا به ادعای خود خمینی بپذیریم که این خمینی بوده که بیرق مخالفت با دول غربی و حامی شاه را بر می افراشته،آنوقت باید پرسید که چرا شاه و یا حامیان غربی اش به جای ترور پرچمدار و رهبری به اصطلاح اپوزیسیون ،فرد دیگری را حذف می کند که اهمیت چندانی نداشته! در حالیکه ترور و قتل خمینی سالخورده بمراتب آسانتر از کشتن مصطفای جوان می بود و ارزش بمراتب بیشتر نیز می داشت! آیا ساواک یا سازمان سیا و…آن دشمن هفت خط نیرنگباز و آن اژدهای هفت سر ، به آن درجه از بلاهت و نادانی بوده که سختی بیشتر و مزد کمتر را انتخاب کند؟! شاید بعضی از معجزه سخن به میان آورند. من نیز همین اعتقاد را دارم. معجزه.
آری ،معجزه  واکسیناسیون.
آری مصطفی فرزندش،یاران غار و حامیان و آنهائی که خمینی راازسرگردانی کشور های خلیج و کویت و امارات به فرانسه راهنمائی کردند ومیزبانش شدند، و آنان که او را به تریبون خبری جهان رسانیدند، قطب زاده ،بازرگان ، و… همه و همه رفتند و باید می رفتند.زیرا دیگر به وجودشان نیازی نبود .آری کجروان مطیع می خواهند، نــه دوست!
فــاعــتبروا یا اولی الالباب.

واکسیناسیون انقلاب 3 (پلکان خالی)

آن بالا ایستاده اند ـ

منتظر تخلیه رهبرشان توسط خلبان فرانسوی ـ

از آن همه دوست و همراه و یار غار ،هیچکس او را همراهی نمی کندـ

دستی پیدا و نهان و شاید یک انتخاب و اتفاق طبیعی و معجزه گر صحنه ای آفریده تا معلوم شود او نیز مثل خلفش محمدر رضا پهلوی توسط اجانب به ایران آورده شده ـ

تنها این خلبان فرانسوی است که افتخار همراهی خمینی را دارد،و نه حتی پسرش ـ

خلبانی که در یک سفر، اندک تفاوتی با یک راننده اتوبوس دارد، و آنهم تفاوتی کمّی. زیرا ما در ایران راننده های اتوبوس بمراتب تحصیلکرده تر از آن خلبان فرانسوی داریم ـ

اینطور که قرار گرفته اند خمینی بعد از خلبان فرانسوی پای بر خاک ایران می گذارد ـ

پسرش از پشت سر و با نگرانی نگاه می کند که پدرش را چگونه تحویل می دهند ـ

اگر تمام فلاسفه عالم جمع شوند، بر این صحنه از نمایش توضیحی نخواهند داشت.نه توضیحی اخلاقی و نه اجتماعی و نه اینکه این می توان آنرا حاکی از احترام دانست ـ

جز اینکه تصور شود که کسی را به جائی می برند ـ

همانگونه که شاه را پس از کودتای 28 مرداد ـ

…………………………………………………………………………..
وقتی خمینی از پلکان هواپیمای فرانسوی پائین می آمد، تا زمانی که پایش زمین فرودگاه را لمس کرد پلکان در پشت سرش خالی بود. اثری از دوستان، نزدیکان و افراد حمایت کننده اش نبود. آنان که پایه و ارکان حکومت و شورای انقلابش بودند، همراهیش نمی کردند و در این نمایش، پیام مرموزی نهفته بود که حکایت از ابتر بودن او می کرد و پیشاپیش،ماهیت آنچه انقلاب نامیده می شد و رهبرش را به  تصویر می کشید. گویا اراده ای نا پیدا بار دیگر بلاهت روشنفکران و سیاسیون مارا می آزمود و برخمان می کشید. همان اراده ای که تصویر خمینی را در ماه اسلاید کرد،بلاهت مردمی که باور می کردند و نخبگانی که دم بر نمی آوردند را می سنجید تا نسبت به طول مدت تأثیر پادزهر تزریق شده به پیکر جامعه استحمار زده اطمینان حاصل کند.تزریق پادزهر انقلاب یا واکسیناسیونی که انقلابش می پنداشتند.

mttgys[1]
آنهائی که خمینی را ازسرگردانی کشور های خلیج و کویت و امارات به فرانسه راهنمائی کردند ومیزبانش شدند،در پلکان هواپیما اثری از آنها نبود . آیاآنها که او را به تریبون خبری جهان رساندند تا انقلابش را واقعی ترنمایش دهد نمی فهمیدند که ارزشی کمتر از خلبان فرانسوی دارند؟ و هنوز هم به فکر نیافتاده اند که چرا اجازه نداشتند افتخار همراهی رهبر خود را داشته باشند؟ و هنوز هم نمی خواهند معنای این پانتومیم را بفهمند و یا باور کنند که این نمایش ، سخنی ندارد و نداشت جز اینکه بفهماند، که این فرانسه است که به نمایندگی از طرف قدرت های استعماری و چپاولگر، انقلاب و رهبرش را توسط یک فرانسوی دون پایه به کشور ما صادر کرده است و آن طفیلی های پشت سر از همان داخل هواپیما تاریخ مصرفشان به سر رسیده بود، ولو چند صباحی وزیر و امیر، و یا حتی رئیس جمهور شدند.
آنهائی که در درون هواپیما ودر بالای پلکان ناظر تخلیه رهبرشان ماندند، احمق ترین این ملت بودند و خائن ترین باقی مانده اند.زیرا با وجود بی نهایتی از ادلّه و بیّنات ، توجیهی بر تجاهل خود نمتوانند داشته باشند ؛که هنوز هم اصرار بر وجود انقلابی مردمی و اسلامی دارند که رهبرش خمینی بوده. رجّاله ای مانند بنی صدر هنوز حرف از انقلاب اسلامی می زند و حاضر نیست دکان انقلاب اسلامی اش را تخته کند.لذا آنچه میماند و هست خیانت است و اصرار بر تداومش.و باز می خواهند اثبات کنند انقلابی در کار بوده و رهبری ای و انقلابیونی. وهنوز ترس و نگرانیشان انحراف و از دست رفتن انقلاب است.انقلابی که بالفطره،خود انحرافی ازمسیر طبیعی جنبش مردم ایران بود و هدفی جز به بیراهه کشاندن نیروها نداشت.اما آقایان هنوز نگرانند که نکند انقلاب (تعزیه)بهم بخورد .هنوز دنبال احیای آرمان های امامشان میباشند و زور میزنند به دروغ آرمان تخیلی ای برای او ترسیم کنند ،باشد که چند صباحی دیگر مردم ایران را در جاده گـــوادلوپ به پیش ببرند.ـ
این خیانت کاران که بعضاً نام حزب و سازمانی را هم یدک می کشند و  راه را بر هر حرکت و تشکلی سد کرده اند، درآرمانهای امامشان چه می جویند
جزآنچه خود خمینی صریحا اعلام میدارد :
« اگر ما از اول كه رژيم فاسد را شكستيم و اين سد بسيار فاسد را خراب كرديم به طور انقلابي عمل كرده بوديم و قلم تمام مطبوعات مزدور را شكسته بوديم و تمام مجلات فاسد را تعطيل كرده بوديم و رؤساي آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزبهاي فاسد را ممنوع اعلام كرده بوديم و رؤساي آنها را به جزاي خودشان رسانده بوديم، چوبه هاي دار در ميدانهاي بزرگ بر پا كرده بوديم و مفسدين وفاسدين را درو كرده بوديم اين زحمتها پيش نمي آمد. من از پيشگاه خداي متعال و ملت عزيز عذر مي خواهم[…]
دولت ما انقلابي نيست، ارتش ما انقلابي نيست، ژاندارمري ما انقلابي نيست، شهرباني ما انقلابي نيست پاسداران ما هم انقلابي نيستند، من هم انقلابي نيستم. اگر ما انقلابي بوديم اجازه نمي داديم اينها اظهار وجود كننند. تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم و يك حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفين تشكيل مي داديم و من توبه مي كنم از اين اشتباهي كه كردم و من اعلام مي كنم به اين قشرهاي فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاي خود ننشينند ما به طور انقلابي با آنها عمل مي كنيم. مولاي ما اميرالمؤمنين سلام الله عليه، مرد نمونهً عالم، آن انسان به تمام معنا، …در عبادت آنطور بود، در برابر مستكبرين و كساني كه توطئه مي كردند شمشير را مي كشيد و هفتصد نفر را در يك روز چنانكه نقل مي كنند از يهود بني قريظه كه نظير اسرائيليها بودند و شايد اينها از نسل انها باشند، از دم شمشير مي گذراند ما نمي خواهيم در ايران ، در دنياي اسلام و در خارج كشور، وجاهت پيدا كنيم ما مي خواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد. «اشدا علي الكفار و رحمابينهم». اين توطئه گرها در كردستان و در غير آن در صف كفار هستند، با آنها بايد با شدت رفتار كرد. دولت بايد با شدت رفتار كند،ارتش بايد باشدت رفتار كند. ژندارمري بايد با شدت رفتار كند، اگر مسامحه كنند ما با خود همين مسامحه گرها با شدت رفتار مي كنيم … دادستان انقلاب موظف است تمام مجلاتي را كه برضد مسير ملت است و توطئه گر است توقيف كند و نويسدگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند، موظف است كساني را كه توطئه مي كنند و اسم حزب روي خودشان مي گذارند، رؤساي آنها را بخواهند وآنها را محاكمه كنند. فاسدها را سركوب كنيد. عذرها را كنار بگذاريد. برويد توطئه گرها را سركوب كنيد. دولت مسامحه نكند. ارتش مسامحه نكند. پاسداران مسامحه نكنند
» (كيهان27مرداد1358)
این است آرمان امام امت و رهبرشان و این است امیال دد منشانه کسی که اصلاح طلبان مفسد تأسف می خورند که چرا به فراموشی سپرده شده است و یا اینکه چرا انقلاب می رود که از آن فاصله بگیرد.و این است آنچه اصلاح طلبان فریبکار ،در حفظش  خود را محق تر از جناح مقابل می دانند.ـ
این است آنچه منتظری خائن هنوز دست از دفاعش بر نمی دارد، و تاریک فکران خائن به مردم می روند تا از این عامل جرائم امامزاده دیگری بسازند.این است تعزیه ای که آقایان می ترسند بر هم بخورد.ـ
حقیقت این است که این انقلاب(واکسیناسیون) ذرّه ای از آرمانها واهداف مورد نظر رهبری و طراحانش فاصله نگرفته و خیلی خوب به نتایج مطلوب سازندگانش نزدیک شده است.اما آقایان علیرغم اطلاع کامل از ماهیت ،و چگونه رقم خوردن انقلاب، بدلیل منافع ویا به خاطر شراکتشان در جرم، باز بر فریب افکار عمومی همت میگمارند . به عنوان نمونه، این آقای ابراهیم یزدی، با اطلاع و حضور نزدیکش در مسائل انقلاب و حشر و نشرش با خمینی، و اطلاع از تصمیمات قدرتها و مسائل پشت و پیش پرده و کنفرانس گوادلوپ، طوری حرف می زند که آدم شک نمی کندکه ایشان اگر مغز خر نخورده باشد ، یقینا باید ریشش به جائی بند باشد که هنوز نگران انحراف و بر هم خوردن انقلاب( تعزیه )می باشد. ـ
من از تمام کسانی که هنوز فکر می کنند انقلابی در کار بوده ، و مردمی بطور طبیعی و آگاهانه برای احقاق حقوق انسانی خویش براه افتادند و حکومت دلخواهشان را انتخاب کردند، می پرسم که: آیا اگر برگزیدگان خانواده ای با یک اتوبوس از سفر باز گردندند، بزرگ،پیر،عزیزویا پدر آن خانواده به هنگام مراجعت به خانه، چگونه و توسط چه کسانی همراهی می شود؟ اگر او را ناتوان از راه رفتن فرض کنیم، آیا او بوسیله کدام عضو خانواده ملازمت میشود؟آیا مهمترین و نزدیک ترین فرد آن خانواده افتخار چنین کاری را نخواهد داشت؟ و آیا افراد در انجام چنین کاری حتی به رقابت نمی پردازند؟د آیا هر کس سعی نخواهد کرد از دیگران سبقت بگیرد؟ یا اینکه همه رهایش می کنند تا راننده اتوبوس او را همراهی کند و بقیه در اتوبوس میمانند تا راننده اتوبوس آن شخص مثلا بسیار محترم را به تنهائی و تک و تنها پیاده کند،همانگونه که معمولا چمدانهای مسافران تخلیه می کند!؟
دلیل منطقی و بدون پرت و پلا گوئی آن چه می تواند باشد که حتی پسر و نزدیکترین و تنها عضوبر جسته خانواده اش اندکی عقبتر حرکت می کند، تا ببیند خلبان بیگانه چگونه پدرش را حمل می کند.
آیا این یک اتفاق خود بخودی بوده ؟ و اگر این نمایش را خوشبینانه دلیل احترام فوق العاده و سمبلیک بودن ماجرا تلقی کنیم ، در آن صورت نباید گفت که  آن همه سیاسیون ، یاران ، و کسانی که بال و پر پروازش بودند و ستون های حکومت و انقلابش، همه و همه و حتی فرزندش، ارزشی کمتر از یک خلبان بیگانه داشته اند!!؟ خلبان بیگانه ای که خواهد رفت ودیگر هرگز کاری با او و اطرافیانش نخواهد داشت.خلبان بیگانه ای که در یک سفر،شاید اندک تفاوتی هم با راننده یک اتوبوس ندارد که ما در ایران رانندگان اتوبوس فراوانی داریم که مدارج بالای دانشگاهی دارند.
فـــاعـــــــتبروا یا اولی الابصـــار

واکسیناسیون انقلاب2 (شریعتی و انقلاب)

واکسیناسیونشــریعتی :من با هر انقلاب زود رسی مخالفم. من تمام انقلاب های زود رس جهان را محکوم می کنم
  آیا اگر آنچه در ایران اتفاق افتاد را انقلاب فرض کنیم ، در زود رس بودنش هیچ شکی وجود دارد؟!

بر خلاف آنچه که مغرض ها و دوستان نا آگاه شریعتی به او نسبت میدهند،آنچه از شریعتی شنیده شده ودر آثار و گفته هایش موجود است،مخالفت صریح و علنی و مستدلّ ایشان است با هر انقلاب زود رس.او انقلاب قبل از آگاهی توده ها و فراهم شدن شرایط دموکراسی را فاجعه می دانست ، و ادعا می کرد که در صورت وقوع چنان انقلابی ،چه بسا جامعه سالها به عقب تر از آنچه هست سقوط کند وهشدار میداد که در صورت وقوع چنان انقلابی باز این دشمنان مرد مند که بهره برداری می کنند وما امروز می بینیم که چنین شد .
شریعتی از دیدگاه جامعه شناسی و شناخت انسان، دشمن را یک واقعیّت موجود در ذات انسان و جامعه می دانست و معتقد بودکه قبل از پالایش و غربال انسانها در یک روند آگاهی بخش ، دشمن در شکل و شمایلی جدید و فریبنده باز بر سر نوشت جامعه حاکم می شود. او تاج یا عمامه را دشمن بحساب نمی آورد ، بلکه دشمن را جهلی می دانست که به فراخور ویژگی جامعه ، روزی با تاج ظاهر می شود و روز دگر با عمّامه. و بسته به سوابق فرهنگی تاریخی هر ملّتی ،یکجا در پوشش شاه خود می نماید و جای دگر در خرقه شیخ و گاهی هر دو. آنچه مسلّم است هردو زائیده جهلند و بقای خود را نیز با ناآگاهی توده ها بیمه میکنند .ـ
شـــــریعتی : علت اصلی پریشانی ها نه استبداد است، نه استعمار و نه استثمار. اینها همه معلولند، علت دو تا ست : اول استحمار ، دوم هم استحمار «م آ 4 ص 309»
حماقت و کج فهمی ویژه ای لازم است تا شریعتی را حامی و هم فکر و موافق چنین انقلابی دانست که در زود رس بودنش جای هیچ بحثی نیست.
آنچه شاید لازم با شد در مورد شریعتی تکرار گردد و از درون آثارش قابل دستیابی نباشد، ویژگی مقام و موقعیّت ایشان است در بین اقشار حاضردرصحنه سیاسی مذهبی و روشنفکری آن زمان و پایگاه عظیم و بلا منازع ایشان در بین دانشگاهیان. و دیگراینکه در آن برهه، اکثر روشنفکران مذهبی و رو حانیون، ارتقاء خوددر جوّ روشنفکری و سیاسی موجود آنزمانرا ، پیرامون شریعتی جستجو می کردند.ـ
برای نشان دادن مو قعیّت شریعتی در آن دوران کا فی است یکبار به یکی از گفتگو های خصوصی او با آقایان مطهری ،حجازی و خامنه ای گوش کنید و ببینید که آقای خامنه ای رهبر معظم انقلاب چگونه در حضور شریعتی کرنش می کند و جمله و حرف خود را با «همانطور که آقای دکتر فرمودند» شروع می کند، و با وجود شریعتی ،حضور مطهری را آشکارا کمرنگ می بیند. بگذریم که پس از به قدرت رسیدن و در زمان ریاست جمهوریش و در جواب سئوال طلاب، او را به تاریخ می سپارد.و یا اینکه سازمان مجاهدین خلق گله مند بودند که چرا شریعتی مستقیما به تائید آنها نمی پردازدـ
با توجه به جایگاه شریعتی در بین نیروهای سیاسی مذهبی و جضور فراگیرش در فضای دانشجوئی آن دوران،هیچکس نمی توانست تصوری از یک جنبش سیاسی و اجتماعی بدون تأثیر و حضور مستقیم او راداشته باشد.حتی امروزخیلی ها او را نقد می کنند زیرا معتقدند او موتور محرک این به اصطلاح انقلاب بوده و نتیجه می گیرندکه گناه تمام بلائی که به سرمان آمده بر گردن شریعتی است.تا مدتها پس از رویدادی که انقلابش نامیدند نیز همه سعی در بهره برداری از پتانسیل های او را داشتند و در تمام این سالها علیرغم اینکه حکومت همواره شریعتی را خطری جدی برای سلطة استحماریش میدانسته، در مواقع حساس تلاش کرده است تا از شخصیت ایشان در تأئید و قوام حکومت خویش سوء استفاده کند.
همه اینها در این راستا مطرح می شود که بدانیم با حیات و حضور شریعتی در فضای سیاسی ایران آنزمان ، چنین واقعه ای ( انقلاب) و بخصوص علیرغم دیدگاه او هر گز امکان وقوع نمی یافت . اما حذف فیزیکی او به همان آسانی ای که اتفّاق افتاد ، چیزی نبود که اجازه دهند وجود او مانعی بر سر راه اجرای طرح ( واکسیناسیون) کودتا گران ایجاد کند.
آیا با فرض زنده بودن چنین فردی و مواضع روشنش در مورد انقلاب و جامعه می توان آنقدر بی انصاف بود که او را همراه و مؤید چنین به اصطلاح انقلابی قلمداد کرد؟
و آیا با حضور او در صحنه سیاسی، اجتماعی و مذهبی آن زمان ، و با توجه به پایگاه و موضع گیریهایش ، میتوان تصوّری از یگ انقلاب فراگیر داشت که او را در مقابل داشته باشد؟ مسلما نه .با اینکه شریعتی در قید حیات نبوده و حضور نداشته، بسیاری او را موتور محرکه و بانی این به اصطلاح انقلاب میدانند . حال چگونه می شدچنین انقلابی علیرغم مخالفت او صورت بگیرد ؟!؟
اگر ملاک و میزان تشخیص ما، سوء استفاده فرصت طلبان و دشمنان است ، باید دید از میان فلاسفه ، مصلحین ، پیامبران و انقلابیون، کدامیک را می شناسیم که مورد سوء استفاده قرار نگرفته باشند !؟ آیا مسیح، موسی و محمد ، پوشش و توجیه تمام جنایات تاریخ نبوده اند !؟ آیا مارکس باتئوریهایش ،ولنین با استراتژی و انقلابش می خواستند به آنجائی برسند که استالین رسید !؟ آیا آنهمه جنایت را باید به حساب مارکسیسم لنینیسم و کمونیسم نوشت !؟ آیا چه چیزی بیش از دموکراسی مورد سوء استفاده قرار گرفته !؟
درحقیقت شریعتی چون چوبی بود ،زیر چرخ این انقلاب. انقلابی که قرار بود کودتای بیست و هشت مرداد را در فاز جدیدش ادامه دهد ـ
شریعتی سدّی عظیم بود بر گرد آوری پتانسیل با ارزش و نیرومند جویبارهای زلالی که با حضوراو به بستر طبیعیشان رهبری می شدندـ
و شریعتی را شکستند تا آن چرخ ویران گر به حرکت در آید و استخوان آن خلق در حال جان گرفتن را بار دیگربا خاک یکسان کندـ
و سدّی بود که از میانش بر داشتند تا از حاصل تجمع آن جویبار های زلال، سیلی بنیان کن بر خانمان این خلق براه اندازند.
یک سال و نیم ، شایدحتّی برای تهیه یک فیلم سینمائی مدت کمی باشد، .
و حد اقل زمان ممکن برای صحنه سازی انقلابی که طبیعی جلوه کند.
یک سال و نیم پس از مرگ شریعتی همه چیز به خوبی پیشرفته بود.
شاه تعویض شده بود.
مردم وانقلابیون و روشنفکران راضی و خشنود که پیروز شده بودند.
و چنان مغرور از انقلاب سهل الحصولشان. که هوس کردند انقلاب تولید کرده و به همه جهان صادر کنند.
دقیقا ازفردای مرگ شریعتی بود که صدای قروچ قروچ چرخ انقلاب و هو هوی هجوم آن سیل بنیان کن بگوش می رسید. دیگر نه مانع و رادعی در پیش پای آن چرخ بود ونه سدّی در جلو سیل، که شریعتی حذف شده بود.
و همه حسرت می خوردند که :» کاش شریعتی زنده بود و می دید ، جایش خالی«.
و نمی دانستند جای خالی اوست، که رضایت دروغین آنها را به ارمغان آورده.
حتّی آنان که دست های کودتا گران و بر نامه ریزان گوادلوپ و… را از نزدیک دیده بودند ، فریب خوردند ویا تجاهل کردند.
و  شخصیّتی چون طالقانی که دستهای مأموران آمریکائی را از نزدیک دیده بود ، و از زد و بند ها و قول و قرار های ژنرال هایزر…و…با اعضای شورای باصطلاح انقلاب باخبر بود و خود ملاقات با هایزر را نپذیرفته بود ، بعد ها فریب خورد و یا بروی خود نیاورد که دستی در کار بوده وقرار گذاشت فکر کند که انقلابی در کار بوده ، مردمی و رهبری و اسلامی…. و از تمام سرمایه صداقت و درستی و محبوبیتی که در نزد توده ها داشت هزینه کرد و مایه گذاشت تا از خمینی امام امت و ملائکه بسازد .و با وجود اینکه صدای نعلین استبداد را می شنید و اعلام می کرد، خود به آن نعلین پینه می زد. در نماز جمعه به جوجه کمونیستها حمله می کرد و امام خمینی اش را پشت تانک می نشاند و می گفت :» من هم وقتی دلم تنگ می شود به پیش امام می روم«. اما شریعتی کسی نبود که چنین فریبی بخورد و هر گز چنین حرفهای خیانتبار از دهانش خارج نمی شد.
براستی آیا شریعتی اولین و تنها » ضــّد » چنین انقلابی نبود !؟
آیا حذف شریعتی شرط اول و لازم برای اجرای واکسیناسیون انقلاب نبود؟
آیا براستی می شود باورکرد که شاه و ساواک قاتل شریعتی باشند !؟
و آیا با فرض چنین احتمالی ، شاه مرگ محتوم خود و حکومتش را به جلو نینداخت!؟
دلایل منطقی آشکاری به ما می گوید که شریعتی نمی توانسته بدست و به خواست حکومت شاه کشته شده باشد و حتی فارغ از مسائل سیاسی و دریک تحقیق قضائی ساده، اول باید دید چه کسانی و چه جریانی از مرگ او بهره می بردند، همانطور که از به آتش کشیدن سینما رکس آبادان، این انقلاب سازان بودند که بهره مند شدند. در آن شرایط که همه جا در آتش می سوخت، حکومت شاه نمی توانست به آتشی دامن زده باشد که خود در آن می سوخت.ساده اندیشی است که فکر کنیم ساواک و حکومت شاه با بر افروختن آتشی دیگر قصد داشته اند انتقام بگیرند و با این کار می خواسته اند شورش را سر کوب کند، که این کار خود چیزی جز تشدید آشوب نمی بود و در آن برهه فقط آرامش و نظم بقای او را تضمین می کرد و بس.
این خمینی و جریان «واکسیناسیون انقلاب» و انقلاب سازان بودند که از آتش سوزیها و آشوبها بهره می بردند.و اینها بودند که به بلوا و آتش افروزی نیاز داشتند. شاهد کلام اینکه وقتی در پاریس به خمینی می گویند شاه قبول کرده اصلاحات و مطالبات سیاسی مورد نظرشمارا بپذیرد،در جواب می گوید : « اگر اوضاع آرام شد و مردم به خانه هایشان رفتند ،بعداً نمی توانیم آنها را دو باره به خیابانها بکشانیم«.بنا بر این حتی اگر جریان آتش سوزی سینما رکس بر ملا نشده بود، باز هم نمی شد پذیرفت که سینما رکس را شاه به آتش کشیده باشد.

قرار بود سکان این به اصطلاح انقلاب بدست کسانی سپرده شود که جریان کوتای بیست هشت مرداد را در فاز جدیدش به پیش ببرند و شاه دیگر کارائی لازم را نداشت و مهرة مطلوبی نبود.و در این راستا شریعتی مانع بزرگ و تعیین کننده ای بود و شواهد و قرائن منطقی فراوانی وجود دارد که اثبات می کند شریعتی بدست جریانی کشته شد که طرح واکسیناسیون انقلاب را پی می ریخت.
شریعتی بلحاظ ساواک و حکومت شاه با مخفیکاری تمام از ایران خارج شد.در حالیکه خطر از جانب دیگری او را نشانه گرفته بود.چراغ سبز خط سیر و آدرس شریعتی از جانب دیگری چشمک می زد.از جاییکه او فکر می کرد نیازی به پنهانکاری ندارد.از طرف دوستان(ظاهراً) بسیار نزدیکش که بیشترین میراث واکسیناسیون انقلاب نصیبشان شد.
البته با فرض تسلط کامل شاه بر ساواک و ارتش، باز هم باید در نظر داشت که او فردی دست نشانده بود و این نیروهای موازی و زیر مجموعه سازمان سیا در ساواک بودندکه حرف اول را می زدند و شاه به فرض تصمیم به تدبیر عاقلانه در جهت حفظ خویش ، باز گریزی نداشت که مبتنی بر گزارشات فیلتر شده و مصلحت اندیشی افراد به ظاهر تحت امرش عمل کند، چرا که حکام مستبد و دیکتاتور بدلیل فاصله گرفتن از توده مردم خود بنوعی اسیر و زندانی دربان و پرده دار و متملقین خویش می شوند،لذا اوامرشان در صورتی اجرا می شود که اطرافیانشان را خوش بیاید.این همان واقعیتی است که امروز در مورد آقای خامنه ای نیز صدق می کند و در مورد خمینی نیز چنین بود،کما اینکه معاون, فقیه عالیقدر و قائم مقامش یعنی حضرت آیت الناس منتظری نیز اذعان میدارد که مجبور بود به توصیه حاجب و دربان خمینی عمل کند و مطابق صلاحدید آنها با خمینی حرف بزند و به قول احمد خمینی « رعایت حال آقا را بکند». والا از دیدار و ملاقات محروم می شد.بنا براین اگر شاه حقیقتاً قول می داد و اراده می کردکه رعایت حقوق بشر را بکند،و حتی اگر قول می داد بدون اجازه حوزه علمیه قم و خمینی آب هم نخورد،و اگر قول می داد که خود را وقف اسلام و مسلمین بکند، باز قادر به انجام آن نبود چونکه نه ابزارش را داشت ونه قدرتش را.زیرا مشاورین و اطرافیان حکام مستبد فقط جهت آوردن«سر»بجای «کلاه» فرمانبردارند,و این تنها دلیل ورود شان به جرگه مریدان حکومتی است والا تاریخ نام افراد بسیاری را ثبت کرده است که چون حاضر نبودند مرتکب ظلم و بیدادی بشوند، حتی به قیمت آوارگیشان حاضر نشده اند با مستبدین زمانشان همکاری کنند.
  اگر واقعه بهمن  پنجاه و هفت را «انقلاب» بنامیم، شریعتی بزرگترین مانع و مخالف بالقوه و بالفعل چنین انقلابی بود که در صورت زنده ماندنش چنین واقعه ای هر گز امکان وقوع نمی یافت.آنان که گناه این شبه انقلاب(واکسیناسیون انقلاب) بر گردن شریعتی می اندازند باید بدانند و تجاهل نکنندکه شریعتی مانند پدری بود که پس از مرگ، ثروت و حاصل عمرش  را در جهت خلاف آرمان و خواست او هزینه کرده باشند.

واکسیناسیون انقلاب 1(جنبشهای اجتماعی از دید حکومتهای خودکامه)

تاقبل از 22بهمن57، واژه «ضد انقلاب» حتـّی در بین قشر تحصیل کرده و روشنفکر،کلمه ای نا مأنوس بود، وحتیّ تا مدتی پس از واقعه بهمن 57، مخالفین به اصطلاح انقلاب را بیشتر« شاه دوست» می نامیدند . این واژه(ضدّ انقلاب) نیز مانند اکثر اصطلاحات سیاسی مذهبی آن دوران وتا امروز، از درون آثاروادبیّات دکتر شریعتی پای به عرصه گفتاری جامعه گذاشته است ـ
در بادی امرتصوّرمی شود که «ضدّ انقلاب»، مؤخر و یا همزمان با انقلاب موضوعیّت پیدا کند ، امـّا اگر انقلاب را خیزش جامعه برای کسب آزادی، و اعتراض به ظلم و نا برابری ها بدانیم ،بالقوه تمام جوامع جوهره ای از انقلاب را دارا می باشند. از این دید گاه ، هر چیزی که مانع فعلیّت یافتن و یا باعث تأخیر و انحراف آن بشود ، ماهیتاً «ضد انقلاب» می باشد . بنابر این، اگر نیک بنگریم ، غالبآً این ضد انقلاب است که مقدم برانقلاب و بصورت بالفعل رخ می نماید .
  ضد انقلاب و دشمنان مردم(حکومتهای استبدادی)، جنبش های آزادیخواهانه اجتماعی وانقلابات را نوعی بیماری قلمداد می کنند که با نوع بالفعلش مبارزه می کنند ازطریق درمان(سرکوب)، و نوع بالقوه آن بیماری (انقلاب)را پیشگیری می کنند با واکسیناسیون(ضدّ انقلاب).
انقلاب یا جنبش های آزادیخواهانه ای که در تضاد و تعارض با منافع قدرت های خارجی باشند، دراثر سرکوب به تعویق می افتند،اما منسجم ، رادیکال ، آبدیده و خالص ترخواهند شد ودر دراز مدّت، منافع قدرتهای خارجی وطبقه حاکم داخلی وهیئت حاکمه رابا خطر جدّی تری مواجه می کنند. لذا چنانچه با رفرم واصلاحات روبنائی و فریبنده، قابل کنترل نباشند،و حاکمان مستبدداخلی و احتمالاً وابسته، در تعامل با قدرتهای خارجی نتوانند منافع درازمدّت آنان را تضمین و تأمین کنند، سزارین انقلاب اجتناب نا پذیر خواهد بود.
سزارین انقلاب یا یک انقلاب زود رس، یک شبه انقلاب یا یک رفرم و تغییر حکومت، که بلحاظ ماهوی وهدف ،خود یک «ضدّ انقلاب» است و به همین منظور نیز طراحی می شود ،در واقع چیزی نخواهد بود جز تزریق یک انقلاب زود رس و ضعیف به بدنه جامعه.تزریق چنین انقلابی به بدنه جامعه مانند تزریق واکسن می باشدبه بدن شخص سالم.تزریق واکسن به بدن فرد سالمی که در معرض بیماری قرار دارد.واکسیناسیون انقلاب.انقلابی ضعیف و قابل کنترل که مانند واکسن در بدن بیمار ،پیکر جامعه را از خطر ابتلاء به انقلاب راستین مصونیت خواهد بخشید.  . چنین انقلابی، مانندعارضة ناشی از واکسن، تظاهرات و نمود هائی از یک انقلاب را بهمراه خواهد داشت که کارآمدی واکسن، وبه عبارتی موفقیّت ضد انقلاب را دلالت می کند،و می رود که بدن، یعنی همان جامعه واکسینه شده را ،برای مدت زمانی ازخطر ابتلاء مصونیّت ببخشد .چگونه؟
پس از وقوع چنین انقلابی،دشمن و حاکمیت خودکامه در فرم قالب سمبلیکش(مانند رفتن شاه) نابود می شود و در نتیجه، ظلم ستیزی و آزادی خواهی افراد جامعه و انقلابیون ارضاء می شود و احساس رضایت و غرور می کنند ،اما از آنجا که انقلاب در بیرون از جامعه انقلابی پی ریزی شده، در هدایت و رهبری آن نیز، معلوم است دست پیش و برتر را چه کسی دارد.بنابراین طبیعی است که انقلابیون ،مردم و روشنفکران و پیشگامان جامعه ،هیچ طرح و نقشه ای نداشته باشند، که اگرهم فرض را بر ابداع خلق السّاعه برنامه ای از سوی انقلابیون و روشنفکران بگذاریم ، سازمان و حزب یا تشکیلات منسجمی که برنامه ارائه شده را اجراء کند وجود ندارد. زیرا بطور طبیعی ومنطقی ،احزاب و کادر های تشکیلاتی ورزیده و آماده، مقدم بر انقلاب می باشند، که نبود آنها : الف ــ حکایت از دروغین و ساختگی بودن انقلاب دارد و ب ــ زمینه را مستعد وآماده در اختیار انقلاب سازان(ضد انقلاب) قرار می دهد تا طرح های از پیش آماده شان را بدست عناصر وابسته به پیش ببرند. در این میان فرصت طلبان تازه نفس، بهترین مجریان طرح می باشند که پس از اندک زمانی، انقلابیون سرخورده ، خسته و بازی خورده را کنار خواهند زد و در تداوم طرح واکسیناسیون (ضـّد انقلاب)، انقلابیون را حذف کرده یا به انزوا و انفعال خواهند کشانید، مگر آنکه انقلابیون خود به جرگه فرصت طلبان و ضد انقلاب در آمده باشند،که در چنین صورتی نام نیک و سابقه خوبشان، سرمایه خوبی خواهد بود برای فریب و به سکوت و انتظار کشانیدن توده ها .
بطور طبیعی مردم تا مدتها نا بسامانی و مشکلات را به حساب خرابکاری های حکومت سابق و یا طبیعت انقلاب گذاشته و با صبر و انتظار،و با توجیه فرصت کار و برنامه ریزی دادن به حکومت انقلابی،تمام مطالبتاتشان را مسکوت می گذارند و زمان را به نفع ضد انقلاب از دست می دهند. در چنان شرایطی اصولاً طرح هر گونه مطالباتی،تحت عنوان مخالفت با انقلاب براحتی سرکوب می شود. مردم با صبر و انتظار تا جائی پیش می روند که از آرمان ها ومطالباتشان، شبحی بیش باقی نمی ماند و  حاصل کار میشود :خستگی و استیصال، انفعال و سر خوردگی ،نا امیدی و در پایان، تنفر از انقلاب(چیزی که امروز به روشنی شاهدش هستیم).
در نهایت آمادگی پیدا می کنند که شاهد خروج رهبر انقلابشان از طرف دیگر اطاق شورای انقلاب باشند، در حالیکه کلاه حاکم خودکامه سابق بر سر دارد و عصای اودر دست ودیگر حتی در فرم و شکل و سیر و سلوکش نیز چون حاکم قبلی ظاهر می شود(مانند ناپلئون در قلعه حیوانات جرج اورول) . اینجاست که جامعه از خطر هر جنبش و حرکت انقلابی ای مصونیّت یافته ، یعنی واکسینه شده .
اگرنمایش فیلمی که بنام انقلاب اسلامی شناخته شد را موردبازنگری قرار دهیم ،احساس خواهیم کردکه به تماشای فیلمی نشسته ایم که پشت صحنه اش، همزمان با خود فیلم به نمایش در آمده است.
نمایش« انقلابی» علیه شاه ، یعنی دست نشانده دشمن . دشمن هم آمریکا است. اما این دشمن است که تعیین می کند چگونه حرکت کنیم و به کجای او ضربه بزنیم . این دشمن است که آشکارا سفیر و نماینده میفرستد تا انقلابیون را راهنمائی وقواعد بازی را برایشان تعریف کند. این دشمن است که می گوید به کجایش کار نداشته باشیم .نقاط حساس و آسیب پذیرش را مشخص می کند تا به آن اشتباهاً ضربه ای وارد نشود.طرف مشورتش هم انقلابیونند.واین دشمن است که قول پیروزی به انقلابیون می دهد .

اصولا چه مفهومی می تواند داشته باشد ، که دشمن بیاید و نقاط ضعف خود را علامت گذاری کند ؟ آیا غیر از این است که در یک تقابل و جنگ ، دو طرف مخاصمه نقاط حساس و ضعف خود را بپوشانند و از نظر دور بدارند ؟ البته اینجا بصورت سمبلیک از دشمن،یعنی شاه و آمریکا صحبت می کنیم و گرنه قواعد بازی و شرط و شروط رفرم و جابجائی شاه و شیخ توسط خیلی از کشورها و قدرتهای ذینفع دیگر نیز تعیین و تحدبد شده بود. شاید همگام آمریکا و انگلیس، فرانسه بیشترین نقش را بازی کرده باشد.
راستی آیا ژنرال هایزر به ایران آمده بود که با شاه و عوامل حکومتش مشورت و ملاقات کند، یا با شورای انقلاب ؟ آیابر اساس یک انتظار طبیعی و منطقی و معقول، او نمی بایست آمده باشد تا طی توافق و دادن امتیازی سیاسی، انقلابیون را راضی کند که دست از سر شاه بر دارند ؟
آیا هیچ ایرانی ای می توانست غیر از این تصور کند که فرستاده آمریکا، برای ملاقات و همفکری دست نشانده اش یعنی شاه به ایران آمده باشد؟! اما ایشان،یعنی فرستاده دشمن، صرفاً به ملاقات و چانه زنی و قول قرار با بازیگران نمایش «سزارین انقلاب» آمده بود. آیا آن ملاقات ها چه ایرادی داشت که آقای طالقانی حاضر به ملاقات با ژنرال هایزر نشد؟
آنچه در بهمن 57 اتّفاق افتاد و انقلابش نامیدند،خودیک«ضّدانقلاب»بود،یک»واکسیناسیون». واکسیناسیون انقلاب.