نامه ای به خمینی

نامه آقای پسنديده برادر بزرگ خمينی به وی

۱۵ مرداد ۱۳۶۲

ناله ها از هر سو به گوش می رسد و نفرينش به ارباب عمايم عالمی را گرفته است. براساس آنچه هر روز مشاهده می کنيم و آن چيزهايی که به گوش ما ميرسد و خودمان احيانا در جريان آن قرار می گیریم، مردم هر ساعت دست به آسمان دارند و آرزوی بازگشت اوضاع گذشته را می کنند.آيا اين ناله ها را شما می شنويد؟ يا ماشاالله با حصاری که دور شما کشيده اند، شما هم حکايت آن چوپان را داريد که گرگ به گله اش زده بود ولی او بی خبر مشغول دوشيدن ميش مورد علاقه اش بود و هيچ از جای نجنبيد تا لحظه ای که گرگ سراغ خودش آمد. اول ميش او را به پنجه ای دريد بعد هم خودش را…روزی که در خمین و به دستور حزب جمهوری و با تمهید و توطئه ای که گمان ندارم بدور از اطلاع شما بوده، عمامه از سر من کشیدند و از هیچ اهانتی ابا نکردند، من ذره ای گلایه نکردم، که روزگار جدمان پیش چشم بود.روزی که آن سید بیچاره را که فقط قصد خدمت داشت و خود شما صد بار گفته بود بد که از فرزند به من نزدیکتر است، با آن افتضاح از رياست جمهوری خلع کردند و یک بدبخت بد عاقبت را که اداره یک کاروانسرا هم از عهده اش برنمی آید به ریاست جمهوری این مملکت بزرگ و معتبر تعیین کردند، به شما گفتم این شیاطین قصد دیگری دارند و می خواهند از این عروسک برای اجرای مقاصد خود استفاده کنند.اما شما به جای گوش دادن به این حرفهای مصلحانه رو در هم کردید و حتی حرمت برادر بزرگ را هم رعایت ننمودید. من که مثل عقیل بن ابوطالب مال و جا و مقام نخواسته بودم که شما حکم به داغ کردن دلم دادید و سر پیری اهانتی به من روا داشتید که در زمان شاه هم کسی جرات اعمال آن را نداشت..روزی که دستور دادید همه صندوقها را به نام علی آقا خامنه ای باز کنند، من و دو سه آدم دلسوز که حداقل یکیشان، یعنی شیخ علی آقا تهرانی بیست سال شاگرد خاص و مورد محبت شما بود، به شما نوشتیم که این انتخاب ایران را بر باد میدهد، گوش نکردید وحالا میبینید آنچه نباید میدیدید.این همه خونها ریخته شد، اینهمه جنایات وقوع پیدا کرد که از ذکر آن به خود میلرزم که مبادا قطره ای از این خونها به سبب اخوت (برادری) من و شما دامن مرا بگیرد، فقط برای اینکه شما به جای گوش سپردن به آنها که هم به اسلام و هم به ایران علاقه مند بودند، گوش به شیاطین دادید.
شما چگونه بر مسند ولایت مینشینید؟ آن سادات عالیقدری را مثل حاج آقا حسن قمی، سبط آن افتخار ازلی تشیع، حاج آقا حسین قمی طاب ثراه و آقای حاج سید کاظم شریعتمداری، مرجع بر حق شیعه مولا علی را به آن خفت خانه نشین می کنید و مرجعیت را از آنها سلب می کنید، از آنها که خود با اشک و ناله های من بیست سال پیش حکم مرجعیت شما را امضاکردند و به شاه دادند تا از آزار و توهین به شما ممانعت شود.شما خود بهتر از هر کسی می دانید که من از ابتدا با مداخله روحانیون در امور کشوری و لشگری مخالف بودم و به شما گفتم وقتی ما مصدر کار شویم اگر کارها مطابق خواست مردم نباشد همه نفرت متوجه ما خواهد شد و در نهایت اسلام ضرر خواهد دید .آیا امروز نتیجه ای بجز این حاصل شده است؟ این مردمی که در راه اسلام از جان می گذشتند و در زمان شاه از فکلی و بازاری و دانشجو و زن، شعایر دینی را محترم میداشتند، امروز نه به دین توجهی دارند و نه برای شعایر دینی ارزشی قایلند. آنها میگویند اگر دین این است که اولیا جمهوری اسلامی اعمال می کنند بهتر است ما کافر باشیم و اصلا اسم مسلمان روی ما نباشد.با سیاستهای غلط جمعی منبری و مدرس که از اداره خانه خودشان هم عاجزند، امروز ایران به نهایت ذلت و خواری در دنیا افتاده است. حتی یک دوست برای ما باقی نمانده است. من با چند روحانی شیعه پاکستانی اخیراحرف میزدم آنها از وضع ایران گریه می کردند و می گفتند در کشور ما سابق شیعه مقام و ارزشی داشت ولی حالا ما تا اسم تشیع را می آوریم، می گویند لابد مثل ایران.
آقای حاج آقا صدر به من می گفت مردم لبنان، که در غیبت آقا موسی صدر چشم به ایران داشتند امروز خیلی از ایران زده شده اند. این چه معنا دارد که ما اسلحه از اسراییل بخریم و بعد از جنگ با اسراییل و تحریر جنوب لبنان سخن بگوییم.بنده در مورد جنگ و مسایل آن حرف نمی زنم که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است، فقط می گویم آیا به گوش شما نمی رسد که بعضی از نور چشمیها چه دست اندازیها به بیت المال مسلمین به اسم و جنگ و کمک به جنگ زدگان کرده اند.بیش از ۳ ماه است بنده برای دیدن شما وقت خواسته ام ولی دفتر شما مرتب می گویند وقت ندارید. آنوقت هر روز ملای فلان ده و دادستان بهمان قصبه را به حضور می پذیرید. چون لابد به جز مدح و ثنا نمیگویند و بدبختانه شاید چون خداوند تبارک به من لسان مداحی نداده حتی باید از برادر خود محروم بمانم.بنده گمان دارم که با ارسال این نامه لابد تضییقات و گرفتاریها برای ما بیشتر خواهد شد ولی چون چند روزی است که حس می کنم هر لحظه ممکن است که حق تعالی آرزویم را اجابت کند و اجازه ترک این جهنم فانی را عنایت فرماید، لذا به عنوان وصیت یا توصیهو یا خداحافظی برادری با برادرش این جملات را نوشتم..شما وصیت نامه می نویسید و برای خود جانشین تعیین می کنید پس چرا یکباره اسمش را نمی گذارید سلطنت اسلامی به جای جمهوری، مگر رسول اکرم جانشین توی وصیت نامه تعیین کرد؟ بجز اینکه مولا علی را که معصوم و منتخب الهی بود به مردم عرضه داشت. شما کدام معصوم را در اطرافتان می بینید؟ شیخ علی مشکینی را که کراهت نفس او کاملا از منظرش هویداست ؟بله کدام معصوم را دیده اید؟۱۴ قرن مردم تشخیص می دادند که کدام مرجع اعظم است و کدام یک از علما قابل احترام و اعتماد.حال روزنامه ها یک روزه یک شیخ را آیه العظمی می کنند و دیگری را افقه الفقها.آن شیخ گیلانی جلاد آیت الله می شود و دسته دسته ثقه الاسلام و حجه الاسلام از کارخانه حکومتی بیرون می آید.اسمش را هم گذاشته اند حکومت جمهوری اسلامی، و مسرورید که حکم خدا را در زمین اجرا کرده اید؟خوشا به سعادت آنها که همان روزهای نخست رفتند و این روزها را ندیدند.من نیز دیر و زود می روم تنها وحشتم برای شماست.خداوند همه را به راه راست هدایت کند.

۲۵ شوال ۱۴۰۳ قمری قم- مرتضی پسندیده

Advertisements

ارتداد و حکم اعدام

امروز در شاید تمام کشور های چهان، نظامیان و وابستگان به سازمانهای اطلاعاتی محدودیتهای خاصی دارند که برای دیگر کارکنان و کارمندان دولتی مطرح نیست.استعفاء برای نظامیان و افراد اطلاعاتی تقریباً ناممکن است. مسافرت خارج از کشور نیز محدودیتهای فراوانی دارد. چرایش معلوم می باشد و نیاز به توضیح ندارد.

در مدینه  زمان پیامبر و خلفای راشدین نیروی نظامی و اطلاعاتی حرفه ای وجود نداشت. گفتن کلمه شهادتین و ورود به اسلام، برابر بود با ورود به همه نهاد های آن جامعه. هر فرد با ورودش به اسلام عضو نیروهای نظامی هم می شد و با توجه به ویژگی خاص آن جامعه و آن برهه خاص، یک مسلمان در تمام نهادهای فرضی آن حکومت حضور و نقش داشت. بنابر این، ورود و نفوذ آسان یک فرد به درون نیروی نظامی و اطلاعاتی اگر به قصد خیانت ،جاسوسی و فریبکاری باشد، لزوماً بایدمستوجب پرداخت هزینه ای سنگین باشد. آن هزینه سنگین عدم پذیرش توبه و عدم امکان بازگشت بوده که بطور ضمنی مهدورالدم بودن فرد مرتد را تداعی می کند که امروز به معنای اعدام گرفته می شود. در آن روزگار یقین داشته باشید که در اروپا و فرانسه نیز اعدام لغو نشده بود. ضمناً زندان و امکان باز داشت افراد نیز وجود نداشته.

بنابر این حکم ارتداد و اعدام مرتدین و عدم پذیرش توبه از آنان یک هشدار منطقی و معقولی بوده به کسانی که قصد خیانت دارند و بخواهند اسلام آوردن را پوشش جاسوسی خود قرار دهند، وگرنه «لااکراه فی الدین…» چه جایگاهی خواهد داشت؟! . یعنی حالا که در باز است و به آسانی یک «اشهد»گفتن می توانی وارد شوی و همه در ها برویت گشوده می شود، مواظب باش که برای خروج حساب کتابی در کار است.

در مدینه دهه اول هجری، خروج از دین اسلام به معنی این بود که سربازی از این طرف خندق جنگ احزاب به آن طرف خندق رفته و به دشمن بپیوندد، و با رفتن خود همه اطلاعات سری نیروی های خودی رانیز به دشمن منتقل بکند.

امروز اما خروج یک فرد از دین اسلام، خروج و استعفاء از نیروی نظامی و اظلاعاتی نیست. مسیحی شدن یک پسر یا دختر بیست سی ساله هیچ خطری را متوجه نظام و حکومت اسلامی نمی کند.البته این فرض محال را بر وجود چنین حکومتی قرار می دهیم.

اگر فقها(بخوانید آخوند و سفها)ی اسلامی هنوز آن حکم را جاری می دانند عجیب نیست،چون اینان تمام اسلام را به همین روش و منوال می فهمند که اگر غیر از این بود مسلمانان سر نوشتی بهتر از این می داشتند. حتی آخوندهای مثلاً مترقی و روشنفکری که شهرت مخالفت با حکومت را نیز یدک می کشند، در استدلال و توجیه خود در مخالفت با حکم قتل«مرتد»، جز خراب کردن صورت مسئله کاری دیگری انجام نداده اند و چون با اسلام از دریچه تنگ حوزه های طلبگی آشنا شده اند،لاجرم به تفاسیر هپروتی ای پرداخته اند که بیش از آنکه راه گشا باشد سؤال بر انگیز است و تنها به درد طلبه هایشان می خورد.

به نظرات دوتن از ما بهتران آخوندهاو به نقل از رادیو بی بی سی توجه کنید. قیاساتها معها.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/02/050202_mj-montzari-renegade.shtml

آيت الله منتظری از مراجع شيعه در پاسخ به استفتايی در باره تغيير مذهب از اسلام به ديگر مذاهب گفته است که حکم ارتداد شامل کسانی که پس از تحقيق تغيير عقيده می دهند نمی شود.

وی که به فتواهای جسورانه و خلاف عرف معمول فقها شهرت دارد در پاسخ به سوال کننده ای از اروپا که پرسيده «چرا کسی را که مسلمان بوده و بعد تغيير دين داده و مثلا مسيحی شده می کشند؟» گفته است در قرآن نيز در رابطه با مرتد حکم اعدام مطرح نشده است.

آيت الله منتظری توضيح می دهد که اعدام مرتد در جايی بوده است که کسی مسلمان زاده بوده و «سپس از روی جحود (انکار ستيزه جويانه) و عناد برای ضربه زدن به اسلام» کافر شود.

وی تصريح می کند که: «مجرد ترديد و يا تغيير عقيده پس از تحقيق اگر اتفاق افتاد موجب اعدام نيست.»

انکار در داخل دين، انکار در خروج از دين

فتوای آيت الله منتظری البته کاملا جديد نيست و پيش از اين با تعبيری ديگر در رساله فتواهای او آمده است. اما استفتای جديد موجب انتشار و برجسته شدن فتوای او شده است که اين بار دارای صراحت بيشتری است. او در رساله خود دو نوع ارتداد را مطرح کرده است؛ در نوع اول به شخصی می پردازد که بعضی از احکام دين را انکار کرده است:

«اگر کسی ضروری دين بودن بعضی از احکام ضروری دين برای او ثابت نشده باشد و بر اساس وجود شبهه آن را انکار نمايد و به عنوان مثال وجوب نماز را منحصر به صدر اسلام بداند يا حجاب را از واجبات نداند و بر همين اساس آن را انکار نمايد مرتد نمی شود و حکم ارتداد در مورد او جاری نمی گردد.»

در نوع دوم او به اشخاصی اشاره می کند که اصولا از دين اسلام خارج می شوند:

«حکم ارتداد در مورد کسی که در مسير تحقيق از براهين عقلی استفاده می کند و احيانا به نتايج ديگری دست می يابد جاری نمی شود.»

آيت االه منتظری حتی فراتر رفته می گويد: «بعيد نيست گفته شود پديده ارتداد در صدر اسلام از بعضی توطئه های سياسی عليه اسلام و جامعه مسلمانان حکايت می کرده و صرفا به خاطر تغيير عقيده و اظهار آن نبوده است.»

اختيار يا وانهادن عقيده آزاد است

احمد قابل يکی از شاگردان آيت الله منتظری که دارای اجازه اجتهاد است نيز در مقالات خود و بويژه در بحث اخير خود از رابطه «عقل و شرع» با استدلالی نزديک به نظر آيت الله منتظری اصولا حکم ارتداد را منتفی دانسته است و می گويد: «بشر در انتخاب یا وانهادن عقیده مبتنی براستدلال درحد توان هر فرد آزاد است.»

او حکم ارتداد را «یک حکم سیاسی ومصداقی برای مقابله به مثل» می داند «که یادگاری ازدوران جنگ های اعتقادی ای بود که بعدها درقالب جنگ های صلیبی آشکار شد.»

آزادی عقيده فقط به انتخاب اوليه بر نمی گردد، گفتگو با محمدعلی ايازی از مدرسان حوزه قم – برنامه جام جهان نما

محمد علی ايازی از فقها و مدرسان حوزه قم نيز می گويد نگاه جديد از منظر آزادی عقيده می نگرد و معتقد است که اين آزادی فقط به انتخاب اوليه شخص برنمی گردد بلکه در ترک عقيده هم جاری است و اين نظر از پشتوانه قرآنی نيز برخوردار است که از اکراه در دين پرهيز می دهد.

او می گويد تا کنون تصور عمومی فقهای ما از ارتداد صرف تغيير عقيده بوده است اما بر اساس
تفسير جديد آيت الله منتظری و برخی ديگر از مراجع در ارتداد مساله اصلی جنگ و عناد و محاربه است و کسی که صرفا از عقيده اسلامی برگردد مرتد نيست.

آقای ايازی مفهوم عناد را نيز در چاچوب همين مقابله با اسلام د رعين باور به حقانيت آن معنا می کند.

اختلاف در ارتداد به نمونه پرونده آغاجری

بجز حکم ارتداد سلمان رشدی که شهرتی جهانی دارد، در سالهای اخير متهم شدن هاشم آغاجری پژوهشگر اسلامی به ارتداد و سپس محکوميت او به اعدام يکی از پر سرو صداترين پرونده های قضايی در جمهوری اسلامی بوده است.

نگاهی صرفا حقوقی ( و نه سياسی) به سير وقايع و تجديد نظرها در اين پرونده نشان می دهد که تا چه حد برداشت دست اندرکاران فقه شيعی از ارتداد دستخوش تضاد و اختلاف شده است. در حالی که برخی از قضات و فقها کوچکترين انتقاد از روحانيت يا دين را به ارتداد تعبير می کنند، فقهای ديگری حکم ارتداد را در مورد تغيير عقيده (بر اساس تحقيق) نيز جاری نمی دانند.

نکته جالب در اين زمينه آن است که گرايش خود آيت الله خامنه ای به عنوان فقيه حاکم نيز به گروه دوم نزديک تر از گروه نخست است. چنانکه او در ارديبهشت ماه گذشته حکم داد که سخنان هاشم آغاجری از مصاديق ارتداد نيست. به گفته عبدالرضا ايزد پناه معاون وقت قوه قضائيه نظر آيت الله شاهرودی رئيس اين قوه نيز با آيت الله خامنه ای همسو بوده است.

در باره تحولات نظر نوانديشان دينی در مورد حکم ارتداد و دايره مفهومی آن، دو سال پيش رضا عليجانی از تحليل گران ملی- مذهبی ايران که اکنون در زندان است، مقاله مفصلی منتشر کرد که در آن گروههای مختلف اصحاب رای در اين زمينه را طبقه بندی کرده است.

ارتداد و آزادی عقيده در جهان اسلامی

در عين حال، حکم ارتداد در دنيای غير شيعی کمابيش بر همان منوال سنتی است. اين حکم مشهور چنان اعتباری در ميان مفتيان اهل سنت داشته است که بر اساس اسناد سازمان ملل متحد به درخواست آنها مفاد ماده 18 اعلاميه حقوق بشر طوری تغيير کرده است که مخالف فقه رايج در عربستان و مصر نباشد.

در ماده 18 اعلامیه جهانی حقوق بشر حق آزادی تغییر مذهب برای افراد محفوظ دانسته می شود اما در میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی با تغییر لفظی که در ماده 18 به عمل آمد، آن را از «حق تغییر مذهب» به «حق آزادی داشتن مذهب» تبدیل کردند. دلیل این تغییر آن بود که در هنگام تصویب، کشورهای اسلامی بویژه عربستان و مصر با بیان اینکه تغییر مذهب در اسلام در حقیقت حکم ارتداد دارد و فرد مرتد بنا بر احکام بعضی از فرق اسلامی جان و مالشان مباح است، به مخالفت پرداختند.

در نتیجه این مخالفت بود که از ذکر صریح حق آزادی تغییر مذهب خودداری شد و به جای آن «حق آزادی مذهب» گنجانده شد.

آخوند 3( چگونه آخوند شدم)

اینکه چرا آخوندها استعداد درک اسلام را ندارند و از شعور مذهبی بسیار پائینی بر خوردارند ، بر می گردد به نحوه و انگیزه ورودشان بدین جرگه که البته باید گفت« بی انگیزه بودن ورودشان به فرقه آخوندها». نسبت به عامه مردم آخوندها از کمترین باور و اعتقاد مذهبی برخوردارند زیرا اکثر قریب به اتفاقشان به اختیاروانتخاب خود وارد این فرقه نشده اند. بخصوص تا قبل از واقعه 22بهمن 57همه آخوند ها کسانی بودند که از  طفولیت و سنین هفت تا پانزده سالگی و به اراده و تحمیل خانواده وارد این فرقه شده بودند. چون با وردشان به محیط بسته مدارس به اصطلاح علمیه از محیط طبیعی خود کنده می شدند اکثراً با نوعی تنفر و اجبار تن به این کار می دادند. موارد زیادی پیش می آمد که فرار می کردند و با تهدید وکتک و فشار پدر و مادر مجدداً به مدرسه باز گردانیده می شدند.

در سنین طفولیت که بچه ها نیاز دارند با بچه های همسن همنشین و همبازی باشند ناگهان از محیط زیست طبیعیشان ریشه کن می شدند و وارد محیطی می شدند که برای آنان مانند مدارس(تنبیهی) شبانه روزی بود و حد اکثر هفته ای یکبار وفقط جمعه هامی توانستند به خانه برگردند که در همان یکی دو روز نیز حق بازی و سر کله زدن با بچه های دیگر را نداشتند و گذشته از اینها، از بدو ورودشان به حوزه ها، با پوشش و  طرز لباس متمایزشان آنان  بنوعی با محیط طبیعی  سابقشان احساس بیگانگی می کردند.  به آنان تلقین و تحمیل می شد که از همان بچگی رفتار و کردار شان به سبک آخوندهائی باشد که وارد جرگه شان شده بودند زیرا وردشان به مدارس طلبگی مصادف و معادل این معنی بود که آنان با دیگران متفاوتند و از نوعی تقدس و روحانیت بر خوردارند و بقولی باید سنگین و رنگین باشند و حق ندارند مانند بچه های دیگر به بازیگوشی و شیطنت بپردازند.

سال 1346یکی از همکلاسی های ما بنام حیدر، پس از گرفتن گواهینامه ششم ابتدائی رفت برای طلبگی. از همان سن دوازده سالگی و بمحض ورودش به حوزه طلبگی، بیکباره از بچه های و همکلاسیهای سابقش برید. به هیچوجه در انظار و در بین بچه های محل دیده نمی شد. بعضی وقتها که اواخر ماه و یا برای مناسبتهای تعطیلی به محل بر می گشت رفتار و حرکاتش به غریبه هائی که وارد روستایمان می شدند بیشتر شباهت داشت. از اتوبوس که پیاده میشد بدون نگاه به اطراف و بچه های محل یکراست به طرف خانه شان می رفت. گویا دیگران را نمی دید. اصلاً کسی نمی توانست تصور کند که او تا چند ماه پیش همکلاسی بچه هائی بوده که حالا بی تفاوت و بی توجه از کنارشان می گذرد. حتی به سمت و جهتی جز به جلو توجه نمی کرد. طوری بود که ماها نیز به خود اجازه نمی دادیم به طرف او برویم و یا با او حرفی بزنیم. گاهی وقتها فکر می کردم بخاطر آن قبای نیم تنه و کلاه مخصوصی که پوشیده از بچه ها خجالت می کشه.  حیدر از آن روز ها و تا امروز که شیخ حیدر و حجت المسلین شده، رفتار و سلوکش هیچ تغییر نکرده و هر گاه سال و ماه در محل پیدایش می شود حتی برای سلام و احوال پرسی هم نمی ایستد. مثل اینکه با دیگران احساس بیگانگی می کند، طوری که گو یا خود را همنوع دیگران نمی داند.

تقدس والگوی رفتاری ای که از بچگی بر آنان تحمیل می شد نه به لحاظ اقتضای سن و نه به لحاظ توجیه منطقی، خوش آیند و قابل قبول و فهم آنان نبود و به همین دلیل بعضی بچه ها که جسور تر بودند و یا فشار کمتری بر آنان وارد می شد طلبگی را به قصد رفتن به مدارس جدید(دبستان یا دبیرستان اگر وجود می داشت) ترک می کردند و گاهاً کار و سختی را ترجیح می دادند، زیرا می توانستند در محیط طبیعی خودشان رشد و نمو کرده و بعد از کار سخت روزانه از بازی و رفت و آمد با بچه های دیگر منع نمی شدند.البته آنروز ها دبستان و رفتن به مدارس جدید سمبل بدعت و غربگرائی بود. در روستا ها و بخصوص در بین خانواده های روستائی و سنتی که بیشترین طلبه را تحویل حوزه های طلبگی می دادند، چنین تصور و باوری وجود داشت که بچه ها با رفتن به مدارس جدیده از راه بدر می روند. در تأئید این واقعیت و صحت این نظر، نمونه های فراوان وجود دارد که خود آخوند ها نیز منکر آن نیستند.

در روستاها مکتب هائی وجود داشتند که سازمان و مدیریت خاصی  هم نداشتد. اشخاصی بودند که خواندن و نوشتن را بلد بودن و قرآن و کتب مذهبی و ادعیه را نیز می دانستند. این افراد شخصاً اقدام به راه اندازی مکتبخانه ای می کردند که قسمتی و گاهاً تمام فعالیت اقتصادیشان به این کار اختصاص می یافت. دایر کننده مکتب، نقش ملا، مدیر، و معلم و مربی را یکجا به عهده داشت و همزمان به اداره و تدریس بچه ها در سطوح مختلف سنی و آموزشی می پرداخت. به روش حوزه های طلبگی سلسله مراتب آموزشی از معلم شروع می شد و قسمتی از کار آموزش نیز به عهده بچه های بزرگتر بود. بزرگتر ها آموخته های خود را به بچه های کوچکتر و تازه واردها منتقل کنند. در واقع شاگردان قدیمی  و سطوح بالاتر، وظیفه انتقال آموخته های خود به شاگردان تازه وارد را نیز داشتند و نوعی سلسله مراتب آموزشی وجود داشت که از معلم و گرداننده مکتب شروع و به شاگردان ماقبل آخر ختم می شد.  شاگردان قدیمیتر عملاً نقش معلم تازه واردین و سطوح پائین تر از خودشان را به عهده می گرفتند.

بیشتر روستائیان بچه های خود را جهت آموزش قرآن و سواد دار شدن به آنجا می فرستادند. غالباً جنبه های تربیتی اینگونه مکتبها بیشتر مد نظر خانواده ها بود تا سواد دار شدن فرزندانشان. این مکتب ها  نقش واسطه ای و مقدماتی ورود بچه ها به جرگه طلبگی را نیز ایفا می کردند.

آخوند 2

سال هزار و سیصد و پنجاه بود. سی و شش هفت سال پیش. بیست سالی داشتیم. بهمراه دوستم علی به روستایشان رفتیم. دهکده ای بود از توابع بخش برخوار در دوازده کیلومتری اصفهان ، باجمعیتی حدود دو هزار و پانصد نفر. در راه به کس دیگری برخوردیم که پس از احوال پرسی و کمی صحبت فهمیدم نامش تقی و از اهالی روستای مجاور و دوست علی میباشد، یعنی دوست دوستم. در قسمت خروجی روستا ایستاده بودیم که آخوندی از نزدیکی ما گذشت که تمام صحبتها آنروزمان را به خود اختصاص داد. دوستم علی سلام و احوالپرسی مختصری کرد و من نیز سلام کردم اما تقی طوری رفتار کرد که گوئی بهمراه ما نیست. پس از دور شدن آن آخوند و داستانی که گذشت، فهمیدم نامش رضا و ملقب به شیخ رضا می باشد. آن داستان گفتگوئی را شامل می شد که بین دوستم علی و تقی گذشت . من آن گفتگو را از زبان خودشان نقل می کنم : « تقی از علی پرسید که این آشیخ رضا چه جور آدمیه؟
ـــــ بد نیست، چه طور؟ برای چی می پرسی ؟ مگر اونا می شناسی؟
ـــــ برای من که خیلی خوب بوده.
ـــــ چطور ؟
ـــــ منا از آخوند شدن نجات داد.
ـــــ بر عکس می گی؟ تازه باید تشویقت می کرد که آخوند بشی.
ـــــ مگر نمی دونی که من می رفتم طلبگی؟
ـــــ نه، کی ؟
ـــــ ده چهارده سالم بود که بابام مرا فرستاد طلبگی. آخر نذر کرده بود که اگر پس از پنج شیش تا دختر خدا یک پسر بهش عطا کنه او را بگذاره آخوند بشه. مرد خدا بشه. زد و خدا بهش یک پسر داد. خودما می گم. از سن ده دوازده سالگی منا فرستاد مدرسه نیماور. یکی دو سالی نگذشته بود که یک روز بابام اومد اونجا منا ببینه و برام چند تا خربزه هم آورده بود. موقع رفتن تا دم در همراهش رفتم که به شیخ رضا بر خوردیم که داشت با یکی از بازاریها حرف می زد. بابام ایستاد تا حرفش تموم شد و بعد از احوالپرسی سفارش منا کرد و گفت هوای بچه مارا داشته باشید. هر چی باشه همشهری هستیم. من نمی دونستم شما اینجائید، اگر نه از اول می سپردمش دست شما.»
 
علی خنده ای کرد و گفت پس معلوم همشهری خوبی نبوده.
«تقی جواب داد که نه، برعکس. و ادامه داد :
ـــــ پدرم رفت و ما بر گشتیم داخل مدرسه. شیخ رضا که جزو مدرسین بود و خرش هم می رفت با بقیه صحبت کرد و قرار شد برای تکمیل جامع المقدمات بروم سر درس ایشان. چند وقت بعد شیخ رضا منا دید و گفت از فردا جامع المقدمات را شروع می کنیم و به آشیخ محمد هم گفتم که تو بیائی پیش خودمون. جل و پلاست را بر دار بیا تو حجره خودمون. بالاخره ما عمری با بابات رفیق بوده ایم. یکی دو هفته ای بود که سر درس شیخ رضا می رفتم و شبها هم تو حجره اون می خوابیدم. تو اون دو هفته اول زیاد متوجه نبودم و به عبارت دیگه حرکات و رفتار مشکوک شیخ رضا را اتفاقی و از روی اشتباه به حساب می آوردم. مثلاً با خودم می گفتم، خواهر و برادر هم که تو یک اطاق می خوابیم، گاهی می شه که تو خاوب به هم دیگه تنه می زنیم و یا غلت می خوریم و دست پامون به هم می خوره. اما بعد ها کار به جائی رسید که تصمیم گرفتم نروم مدرسه. هر بار با داد و بیداد یا تشویق و تطمیع پدرم چند روزی به مدرسه می رفتم و باز پنجشنبه که می شد می رفتم خونه دوباره بد قلقی می کردم . کتک ها وچماق حلوای بابام یکی دو ماه دیگه هم منا به مدرسه فرستاد تا اینکه یک شب ساعتای ده یازد بود که حرکت ها و اشتباهات فرضی و خواب هنگام آشیخ رضا به بیداری کشیده و علنی شد.»

شوخی های همراه باخنده علی و جزئیات زننده و زشت ماوقع سر گذشت و حرفهای تقی را که، مستلزم داشتن وقاحتی آخوندی است، در اینجا نقل نمی کنم، فقط گاه گاهی تقی مجبور می شد با گفتن «خفه شو» دنباله ماجرایش را نقل کند. من با توجه و دقت زیادی به حرفهای تقی گوش می کردم و حتی خنده ام نیز نمی گرفت زیرا فردی خیلی مذهبی بودم و با آخوندهای روشنفکر سیاسی زیادی سرو کار داشتم و با خیلی از همکلاسیهای دبیرستان و بچه های محل، بطور کلاسیک و سازمانی در انجمن اسلامی ای که خودمان مؤسسش بودیم شرکت می کردیم. آن آخوندها که بعضی شان پس از واقعه 22 بهمن 57 پست و عناوینی هم پیدا کردند در جلسات انجمن شرکت می کردند و  خیلی هم به آن افتخار می کردند.

علی رو به تقی کرد و گفت : « مواظب باش دروغ نگی ها، این رفیق ما(مرا می گفت) طرفدار آخوندهاست ها!
ـــــ از همان روز ها من و تو با هم رفیق بوده ایم. الان پنج شیش سال از اونموقع می گذره. حالا هم نمی دونم چی شد که این را تعریف کردم. تا حالا برای هیچ کس نگفته ام. بابام هم نمی دونه، دروغم چیه. تازه این حرفا را هر کس باشه حاشاهم می کنه(این چیزی است که من دلیل درستی حرفهای تقی می دونستم و امروز هم)، چه رسد به این که کسی بیاد برای خودش دروغ بسازد. اینکه براتون تعریف کردم  بخاطر اینه که ما دونفر رقیقیم و حرف همدیگر را جائی نمی زنیم. این رفیقت هم که فردا می ره تیرون(تهران) و خدا می دونه دیگه همدیگه را ببینیم یا نه. اگر هم برای کسی تعریف کنه، اونها منا نمی شناسند، تازه تعریف هم بکنه نامردیه.
ــــــ خوب ، بقیشا بگو.
ــــــ به بهانه آب خوردن رفتم بیرون  و زدم به چاک. از مدرسه نیماور تا سبزه میدون را می دویدم. از اونجا رفتم زینبیه. تا زینبیه دو ساعتی تو راه بودم. آخه از سه را دولت آباد به بعد صحرا و باغ بود و تیکه به تیکه می ایستادم یا قایم می شدم . صحرا پر از سگ های ولگرد بود. هنوز هم شب ها خیلی سگ بین راه هست. آخه پنج ریال پول بیشتر نداشتم. دم طوقچی(میدان قدس) هم که قو نمی پرید. یک تاکسی فیات قراضه  اونجا بود. اما با پنج ریال که در بست نمی رفت زینبیه.
ـــــ تازه یک وقت می دیدی اونم آخوند از آب در می اومد. شیخ رضا نه، شیخ عباس.
ـــــ  خفه.
ـــــ خُب، برو جلو بینیم چی شد.
ـــــ خلاصه هر جور بود خودمو با مکافات و ترس و لرز رسوندم زینبیه.تو یکی از صفه ها خوابیدم تا صبح شد. تا ساعتای پنج و شیش تو حرم و اینور و اونور پرسه زدم. پنج ریالی هم که داشتم را دو تا نون گرفتم خوردم. طرفای عصر بود که اتوبوس حج ابرام رسید. تو اتوبوس که جا نبود و من هم که پول نداشتم. با چند نفر دیگه از نربان رفتیم بالا تاق اتوبوس رو بقچه علفها نشستیم. حج ابرام از من پرسید چقد پول داری؟ من هم کله ام را انداختم بالا. خدا برا حج ابرام خوب بخواد. گفت برو بالا، بابادا(پدرت را) می شناسم . هروقت بیاد شهر دو ریال ازش می گیرم. همتون مسافر خودم هستید. باکید(باکت)نباشه.
  داستان تقی یکساعتی طول کشید. شیخ رضا داشت بر می گشت که ما مجبور شدیم با عجله از اونجا دور بشیم. آخه نمی تونستیم جلو خندهمون را بگیریم.
ـــــ خب با بابات چیکار کردی؟ چی بهش گفتی؟
ـــــ اونروز را تا غروب اینور و اونور قایم شدم. شب مجبور شدم برم تو خونه. بابام زنجیرش را در آورد. گاه گاهی یک تشری هم به ننه ام می زد که برو کنار ، امشب می کشمش. همین الان باید برگرده بره مدرسه. ننه ام می گفت یگذار امشبا بخوابد. فردا خودوم راهیش می کنم. من هم ننما هلش دادم کنار و رفتم به طرف بابام.گفتم: بزن ، بکش ، هر کاری می خوای بکن، فقط مدرسه بی مدرسه. نذرت را هم بگذار برا نقی(داداش کوچکترم). همین
ـــــ همین! مدرسه خلاص شد؟
ـــــ چند روز رفتم صحرا کمک بابام کار کردم تا اینکه اسمم را تو دبستان نوشتند و چون قرآن را بلد بودم بخونم مستقیماً رفتم کلاس سوم. چون سنم بالا بود بعد از چند هفته مدیر دبستان که اهل محل خودمون بود به بابام گفت اگه حساب را خوب یاد بگیره می گذارمش کلاس چهارم. سال بعد کلاس پنجم را خوندم. شیشم(دبستان نظام قذیم شش سال بود) را هم اکابر رفتم. و بابام دیگه سراغ نقی نرفت و بابت نذر ادا نشده اش چند تا گونی گندم کفاره داد و تموم. خدا برا شیخ رضا خوب بخواد. من حالا باید آخوند باشم.

آخوند 1

سپاهیان عمر وقتی بر حکومت ایران غلبه کردند، زر و سیم، کنیز و غلام، و فرش و اسب و قاطر را میشناختند، بنابراین در غارت و تقسیم یا تصاحب و استفاده از آنها مشکلی نداشتند.اما وقتی به کتابخانه ها رسیدند نمی دانستند کتاب به چه درد می خورد .خیل عظیمی که به عشق غنایم و تصاحب کنیز و اسب و زر و سیم  بهانه جهاد کرده بودند، مورد استفاده و بهره برداری از کتاب و ارزش آنرا نمی دانستند. به همین خاطر از عمر کسب تکلیف کردند.  عمر نیز از پیامبر چیزی بیشتر از سعد ابی وقاص نیاموخته بود، بنابر این، با اشاره به اینکه «هر خشک و تری» در قرآن آمده(لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین) استدلال کرد که با وجود قرآن نیازی به کتاب دیگری نیست. اما او استدلال نکرد که اگر هر «خشک و تری» در قرآن آمده پس چرا پیامبر امتش را آواره چین و ماچین می کند که : علم بیاموزید ولو در چین باشد( اطلب العلم ولو بالسین).مگر پیامبر نمی دانست و نمی توانست بگوید همه علوم داخل قرآن موجوداست و بیهوده راه دور نروید! مگر علم و کتاب و قلم هر کدام به تنهائی معنا و مفهومی دارند؟ پس پیامبر از امتش می خواهد برای خواندن کتاب های دیگران تا چین، یعنی تا دور ترین نقطه عالم بروند.اما جانشینش به بهانه قرآن و کتاب همان پیامبر ، منبع عظیمی از کتاب و دانشی را به آتش کشیدکه به توصیه همان پیامبر می بایست برای دانش اندوزی به آن مراجعه میکردند.

امروز پس از گذشت چهارده قرن، ایران همچنان در محاصره سپاهیان عمر بسر می برد. در محاصره فرقه ای که هر چه را نمی شناسد حرام، و هر چه را برای خود می پسندد حلال و مباح می انگارد. بنام اسلام کتاب می سوزانند، چون قرآن جامع همه علوم است . تازه می گویندکه این گنجینه علم بجز برای امام معصوم قابل فهم و درک و دستیابی نیست، لذا آنرا سربسته در دخمه های خود محبوس کرده تا امام معصوم بیاید و برایمان قرآن تفسیر کند. خوب، تا آن وقت همه تعطیل. بنام پیامبرش راه علم و دانش را سد می کنند، زیرا دیگر لازم نیست که پویندگان علم به دانشگاه یا به چین و ماچین بروند و همه علوم معقول منقول در حوزه های علمیه است و پیامبر این را نمی دانست.خدا نیز تجاهل کرده که قرآن را آسان و قابل فهم مردمان قلمداد کرده است.

آخوند موسیقی را حرام می انگارد چون آنرا نمی شناسد، همانطور که زمانی گوجه فرنگی را حرام کرده بود. گوجه فرنگی را نمی شناخت و به همین دلیل آنرا از شراب و قمار و لواط حرام تر می انگاشت. حتماً شنیده اید که آخوندی پسر خود را بجرم خوردن گوجه فرنگی از خانه اش بیرون می کند که: « شراب خوردی چشمپوشی کردم، قمار کردی تو را بخشیدم، لواط کردی هیچ نگفتم، حالا کارت به جائی رسیده که گوجه فرنگی می خوری؟! برو بیرون که دیگر این خانه جای تو نیست».

البته مشکل تنها نفهمیدن و نشناختن نیست. وگرنه فراوان دیده ایم که آخوند شراب می نوشد، لواط و زنا می کند، حرام محمد را حلال و حلال را حرام می کتد، و این همه بستگی دارد به منافع او. مگر حرام تر از ربا وجود دارد؟  قرآن ربا خواری را اعلام جنگ با خدا و رسول می داند، اما وقتی شخص ربا خوار سهم آخوند را بدهد(سهم امام) همه چیزش حلال می شود و برایش ترفندی می اندیشد که در جنگ با خدا و رسول پیروز هم بشود.

اصلاً بیائید به زبان آمار و ارقام حرف بزنیم. رباخواری، زنا و فحشا، ریا و رشوه خواری، دروغ و دزدی، فسق و فجور و ظلم، دنیا طلبی و زر اندوزی امروز ایران را مقایسه کنید با سی سال پیش. اگر خیلی کر و کور و احمق و ساده لوح باشیم قضاوت خواهیم کرد که هزار برابر شده. تنها اگر وقاحت و پر روئی و بی شرمی یک آخوند را داشته باشیم ممکن است چنین مقایسه ای را نپذیریم.

آخوند هائی که خیلی با انصافند این مشکلات را کتمان نمی کنند، فقط آنرا به گردن آمریکا و… می اندازند. خیلی خوب، ماهم قبول می کنیم. اما چرا این تفاوت فاحش با سر کار آمدن آخوندها رخداده است؟ اگر بخواهیم به روش خود آخوند ها و شخص خمینی صغری کبری چیده و نتیچه گیری کنیم، باید بگوئیم که سر کار آمدن آخوند نیز به گردن آمریکاست. مگر خمینی نمی گفت هر چه می کشید از دست آمریکاست! او خوبتر از هر کس دیگری می دانست که همه کار آمریکاست، چون خودش نیز کار امریکا بود و او از خودش خیلی خوب خبر داشت.

ما نیز از خمینی تبعیت می کنیم و می گوئیم کار کار آمریکاست.

این هم صغری کبرایش:
آمریکا می خواهد ما را به فحشاء بکشاند
با آمدن آخوند ها ما به فحشاء کشیده شدیم
آمدن آخوندها کار آمریکاست