اصلاح طلبان یا شیر تعزیه

دهم محرم بود .تعزيه به حساس ترين قسمت خود رسيده بود. تجسّمى غم انگيز از عصر عاشورا . ياران امام حسين همه كشته شده بودند .
فرياد استغاثه امام به گوش مى رسيد: هل من ناصــــــر يَنصُـــر نى؟ هل مِن مُُعين يُعينَنى؟
بناگهان شيرى غرّان به ميدان آمد. قبل از هر چيز جهت عرض ادب ورخصت جنگ به حضور امام رسید. جولان مى داد وخاك بر سر مى ريخت. امّا بر خلاف انتظار، داشت مردم اشك در چشم را  به خنده مى انداخت. پچ پچ و خنده مردم داشت فرا گير مى شد كه ، فهرست گردان ( كارگردان تعزيه )، شاه نسخه ( نسخه كامل تعزيه ) را زير شال کمرش گذاشت و به ميدان آمد .داشت افتضاح مي شد . آخر دُم شير كنده شده بود وشير كه ضمن جولان دادن مى خواست ُدمش را نيز درست كند ،حالت خنده دارى پيدا كرده بود و نا خواسته داشت تراژدى حزن انگيز تعزيه را به كمدى خنده دارى تبديل مى كرد .
فهرست گردان خود را به شير رسانيد و مشغول چسباندن دُم شير شد. هر بار كه شير حركتى مى كرد باز دُمَش مى افتاد . اسباب خنده شده بود .آخر سر ، فهرست گردان كه مى ديد تعـزيه دارد واقعاً خراب مى شود ، چوبى پيدا كرد و دم شير را به آن گره زد. بعد با كوفتن بر چوب سعي مى كرد دُم را به آنجاى شير فرو كند. با هر ضربه و فشار ، آخى از نهاد شير بلند مى شد،امّا فهرست گردان با دندان قروچه به شير نهيب مى زد كه :»هيس س س س ساكت ! تعزيه بهم می خوره.!!! «
خلاصه آنقدر آن دُم در افتادن سماجت كرد و فهرست گردان در كوفتن ، كه نه ما تحتى براى شير ماند و نه عزادارى براى تعزيه . شمر و ابواب جمعى اش ، خولى ، سنان بن انس ، حرمله و…دیگران از زور خنده پشت تخت و تشكيلات ابن سعد قایم شدند . قنبر هم به آنها پيوست. فهرست گردان هم درمانده و عصبانى، ول كرد رفت . شبيه ( امام ) نيز قهر كرده بود و در رختكن تعزيه لباس عوض مى كرد . ديگر تعزيه اى در كار نبود.آنچه بود خنده بود و مردمی  که پراکنده شده بودند و هر کس به سوئی می رفت.  امّا شير همچنان هر« آخ»ى را فرو مى خورد که مبادا تعزيه خراب شود.
شیر بیچاره اصلاح طلب بود و نمی دانست دیگر تعزیه ای ( انقلاب ) در کار نیست  .

Advertisements

النــّاس علی دین ملوکهم و اصلاح طلبان علی دین کـــرّوبی

 

تا وقتی ایران بودم، هر وقت تهران می رفتم سری هم به تجریش و چیزر میزدم و سر قبر پدرم ، در امام زاده چیزر( چیذر). سر راه ، یادم نمی رفت که به مغازه حسن آقا همسایه قدیمی و دوست پدرم نیز سری بزنم. مغازه اش سر کوچه اسدی قدیم و نزدیکای خیابان حکمته. اسم جدیدش را نمی دونم.
به عنوان مشتری وارد می شدم، تقاضای چیزی میکردم که ربطی به کار آن مغازه نداشت. بعد از مقداری بد قلقی، مغازه دار دوزاریش می افتاد و می گفت: » توئی حسن ؟ چطوری ؟ از اینورا؟»
و من هم جواب می دادم : اومدم سری به بابام بزنم.

آن روز طبق معمول حرف از قدیمای محلّه خیابان حکمت می زدیم ، که با آمدن کسی بداخل مغازه وقفه ای ایجاد شد . با خروج آن مشتری ، و فحشی که حسن آقا زیر زبونی بدرقه آن آقا کرد، بحث ما هم عوض شد. گفتم چی شد عمو حسن ؟
گفت: نشناختیش؟
ــــ  نه . کی بود ؟

ــــ دکتر لاهوتی بود .
ــــ  نمی شناسمش.

ــــ پسر آخوند لاهوتیه دیگه، داماد رفسنجانی.
خلاصه از آقای لاهوتی شروع شد تا اینکه رسید به کرّوبی. تا شروع کرد از کروبی حرف بزنه ، من نوبت را گرفتم . از روابط و سر و سرّ آقای کرّوبی با زن خلبان مفقود الاثری که از نزدیک می شناسمشان حرف می زدم که، نا گهان بی اختیار غرّید و گفت :« این پدر سگ چه علاقه ای به زن خلبانها داره ؟!
ــــ گفتم یعنی چه ؟!
جواب داد : چند سال پیش تو همین محله این نزدیکیها بود که شبانه به بهانه بنیاد شهید و این حرف ها رفته بود سراغ زن یک خلبان شهید. فامیل های آن خانم که خانواده خیلی محترمی هم هستند، مشکوک می شن و مرتیکه را حالشا جا می آرن. عمامه اش را بعد از اونکه فرار کرده بود براش بردند .خیلی با احساس و عصبانیّت تعریف می کرد.
گفتم عمو حسن حرص نخور .
گفت: چی می گی ؟! من این مردک را سالهاس می شناسم . همسایه بوده ایم . تو همین محل . از زمان بابات.تو یادت نمیاد.  اون وقتا  پنج شیش سالت بود. تو مسجد سر تپه قیطریه روضه می خوند.

دو سال بعد وقتی از سر قبر پدرم بر می گشتم باز سری به ایشان زدم. به شوخی خواستم عصبانی اش کنم و به یاد کرّوبی بیندازمش . گفتم عمو حسن ، از کروبی چه خبر؟
گفت: چی می گی عمو ؟ ! کرّوبی کیه ؟! این پدر سوخته ها هزار بار بد تر از کرّوبی هستند.
ـــــ کدام پدر سوخته ها ؟
ـــــ این هائی که این فاسق فاجر را رئیس خودشون کردند . این نماینده ها ی پدر سوخته که یعنی اصلاح طلبند . این ها که یعنی خوبند. ببین چقدر احمقند ، بعد از آن همه دروغ و دلنگ های خاتمی و فریب دادن مردم، ببین حالا مجلس دست کی افتاد !
ـــــ عمو حسن پدر سوخته و احمق آن هائی هستند که فریب خوردند، که رأی دادند، که این ها را به مجلس فرستادند .نماینده ها شاید پدر سوخته باشند و لی احمق نیستند ، خیلی هم خوب می دانند چکار می کنند . خودشون هم یک پایّه کرّوبی اند . فکر نکن نماینده ها احمقند . این مردمند که احمقند .
ـــــ بـعله ، خلایق هر چه لایق .
موقع خدا حافظی باز گفتم : عمو حسن حرص نخور که گفته اند » النّاس علی دین ملوکهم »
گفت: خلایق هر چه لایق  همینه دیگه.
خدا حافظی کردم و دیگر عمو حسن را ندیدم تا اینکه چند سالی بعد به او تلفن زدم . بعد از کلــّی احوالپرسی باز هم مرا نشناخت تا اینکه گفتم عمو حسن چه خبر از کــّروبی.
زد زیر خنده و گفت : حسن توئی؟ کجائی ؟ دیگه نمیائی اینورا.
ـــــ  عمو حسن دستم از دنیا کوتاهه. فرنگستونم.گفتم زنگ بزنم از کــّروبی خبری بگیرم.
ـــــ این آقا در تمام مدت همسایگی و هم محلـّی خیری برای ما نداشت ، امـّا دسّس( بزبان لری یعنی» دستش «) درد نکنه که باعث شده سراغی از ما بگیری.
ـــــ فعلاً خوب دور بر داشته و می خواد هر جوری شده حقشا بگیره.

ـــــ می دونی چیه ؟ این آقای کرّوبی با قهر و تهدید کردنش به تشکیل حزب و تلویزیون ماهواره ای ، مرا به یاد بچـّه پولدار لوسی انداخته که اون هم تو همین محل خودمون بود. پسره یکبار که تو خونه با خواست او مخالفت شده بود، ازسر لج ابروهایش را تراشیده بود و تا مدتها برای رفتن به مدرسه، برایش با مداد آرایش  ابرو درست می کردند. البته با اینکه هیچکس موافق کارای اون پسر نبود، کارش خیلی منطقی تر از این آقای کرّوبی بود ، زیرا با مخالفینش مخالف بود. امّا یکی نیست به این آقا بگوید تو با کی محالفی ؟ حزب و روزنامه و تلویزیون چی کار داره به شقیقه ؟! یکی نیست از این بابا بپرسد تو کاندیدای ریاست جمهوری بودی یا کاندیدای ریاست رادیو تلویزیون ؟! در ریاست جمهوری نا کام شدی ، چه ربطی به تلویزیون داره ؟! حضرت عباسی اگر ابرو ها یا ریشش را می تراشید منطقی تر نبود ؟! یکی پیدا نمی شود بپرسد تو با کی مخالفی که دست به این کار زده ای ؟! تو که با قانون اساسی و رهبر و همه آنچه در مملکت می گذرد موافق هستی . رهبر هم که هر چه در جریان انتخابات گذشت را صد در صد تأیید کرد . حالا که کارت گیر پیدا کرده ، گفته ای که تلویزیون تو پر بار تر از تلویزیون دولتی خواهد بود ، و البته منظورت پر بار تر در جهت حفظ و تحکیم نظام موجوده .خُب ، بگو تا مدیریّت تلویزیون دولتی و سر دبیری کیهان را به تو بدهند. چرا لـــُر بازی در آورده ای ؟ ( با عرض معذرت و ارادت خدمت دوستان و هموطنان لــُر عزیزم) . چیزی که خیلی عجیب است اینکه ،با کار منطقی آن پسر  هیچ کس موافق نبود، اما احمق های زیادی همراه و مؤید کارهای غیر منطقی آین آقا هستند. ببخشید ، مثل اینکه عجیب هم نیست، چون قرار شد احمق باشند .

قبل از خدا حافظی گفتم : عمو حسن ، خلایق هر چه لایق یک معنی دیگر هم داره ها!

جواب داد : می دونم. اصلاح طلبان علی دین کروبی.

خــــدا حافظ.