واکسیناسیون انقلاب 7 (ستون پنجم و اکثریت پادگانی)

در غیاب احزاب و سازمانهای سیاسی، هیچ اکثریتی کارآئی سیاسی نخواهد داشت جز اینکه مورد بهره برداری حکومت و هیئت حاکمه قرار بگیرند و راز بقای حکومت نیز در همین امر نهفته است. بنابراین در غیاب سازمانهای سیاسی، کلمه «اکثریت» معانی  مختلف و خاصی پیدا خواهد کرد.  اکثریت در صحنه، اکثریت خاموش، اکثریت مخالف، اکثریت رای دهندگان، یا اکثریت آماری افراد جامعه، هر کدام معنای خاص خویش را خواهند داشت، اما حکومت با جابجا کردن معانی و کلمات به توجیه سیاسی خود می پردازد.
آنچه مسلم است«اکثریت» حاضر در صحنه حرف اول را می زند و همه چیز را بنام خود تمام می کند، در حالیکه که ممکن است این اکثریت یک در صد جمعیت آماری جامعه را نیز شامل نشود.
امروز  اکثریت واقعی «اکثریت در صحنه» هستند، یعنی کسانی که بدلیل منافع مشترک یا به دلیل بودنشان در درون حکومت، طرفدار آن هستند و هر زمان نیاز باشد سازماندهی می شوند. به خواست حکومت، هر گاه نیاز باشد در تجمات مختلف حاضر می شوند و اصولاً مانند سربازان تحت امر فرماندهشان عمل می کنند، با این تفاوت که لباس یک شکل(یونیفرم)ندارند و شبها در خانه های خودشان می خوابند.مانند سربازان احتیاط همگی در مرخصی و در اختیار خود بسر می برند و هر زمان نیاز باشد بسیج می شوند. یک پیام رادیوئی و یا یک فرا خوان آنها را جمع خواهد کرد. این «اکثریت در صحنه» قابلیت نقل و انتقال نیز دارد. مثلاً اگر نیاز باشد «اکثریت» در صحنه ورامین را به کرج دعوت می کنند. یا اینکه از تجمیع «اکثریت»های کوچک در صحنه جاهای دیگر، «اکثریت» بزرگتری را بوجود می آورند. مثلا در تجمع دانشجوی دانشگاهی تهران مسلماً «اکثریت» مخالف حکومت هستند، لذا به هنگام حضور و سخنرانی رئیس جمهور، دست به تشکیل اکثریت می زنند و از «اکثریت» موجود مناطق دیگرقرض می گیرند و با گرد آوری«اکثریتهای در صحنه» مناطق دیگر و دانشگاههای دیگر، تشکیل یک اکثریت بزرگتری را می دهند که بتواند در برابر آمار موجود در دانشگاه تهران نیز حائز «اکثریت» باشند و در راستای احراز و نمایش اکثریت خود، دست به حذف دیگران نیز می زنند. جنین قابلیتی در «اکثریت»های موجود دیگر وجود ندارد. دقیقاً مانند سربازان یک پادگان نظامی ، به هر منطقه و جبهه ای که نیاز باشد منتقل می شوند. این «اکثریت»، «اکثریت پادگانی» نامیده می شود و با انتقالشان به جاهای دیگر، «اکثریت»های دیگر را تحت تأثیر قرا داده و به اقلیت تبدیل می کنند و این در صورتی است که نتوانند جمعیتهای دیگر را حذف یا متفرق کنند.
اکثریت پادگانی حکومت دو هدف را دنبال می کند :
1-نمایش دادن خود، به عنوان پایگاه توده ای و نتیجتاً مشروعیت حکومت.
2- بر هم زدن هر تشکل و جمعیتی که بتواند این نمایش را به چالش بکشد.
بنابراین «اکثریت پادگانی» که گاهاً در فرم سازمان و حزب نیز نمایان می شود کار و هدفی را دنبال می کند که از نیروهای نظامی حافظ حکومت ساخته نیست و در حقیقت هدفی جز تفرقه و پراکندگی توده مردم ندارند و چنانچه بوجودشان نیازی نیاشد، با از دست دادن علت وجودی خویش، خود بخود منحل می شوند. نمونه و مصداق ملموس و عینی این مدعا حزب جمهوری اسلامی در دهه شصت می باشد که به محض از دست دادن علت وجودیش، خودش خودش را منحل کردو در واقع بدست کسانی منحل شد که آنرا زمانی برای تثبیت و بقای خود بوجود آورده بودند، زیرا دیگر نیروهای نظامی، سپاه و بسیج بودند که عهده دار آن وظیفه می شدند. در حقیقت قبضه کنندگان قدرت و حکومت، رهبران حزبی بودند که بسیج، سپاه و کلیه نیروهای نظامی و انتظامی شاخه نظامی اش را تشکیل می دادند، معادن نفت و ثروت، بانکها و وزارت اقتصاد و دارائی و… نیز بازوان اقتصادی آن بوده و هستند، ارشاد و رادیو تلویزیون و آموزش و پرورش هم نقش دستگاه تبلیغاتی و عضو گیری آن حزب را بر عهده داشت و دارد، لذا وجود هر حزبی ولو در حد نام و عنوان، سر مشق بدی می شد و می بایست منحل شود. در غیر آنصورت یادآور حزب رستاخیز و فرمایشی شاه ، و حکومت متهم به سیستم تک حزبی می شد.
در شرایط موجود،حکومت همیشه دارای اکثریت و مورد حمایت اکثریت می باشد و راست هم می گوید. این حکومت بر خاسته از اکثریت جامعه و نماینده اکثریت می باشد. اکثریت پادگانی. باید یقین و باور قطعی داشته باشیم که در غیاب احزاب،هیچ گامی بسوی آزادی و برابری و برادری برداشته نخواهد شد و هر حرکت و جنبشی پیشاپیش محکوم به شکست و انحراف می باشد. 
این جاست که در صحنه سیاسی جامعه، سازمانها و احزاب تعریف می شوند. لذا باید گفت در جامعه ما هیچ حزب و سازمانی وجود ندارد و اگر «نام» ها و «القاب» را بجای حزب و سازمان بپذیریم، باید گفت که هیچ سازمانی دارای اکثریت نیست و در عبارتی دیگر باز باید گفت احزاب و سازمانها گاهی دارای اکثریتی نزدیک به صفر می باشند زیرا قابلیت و توان بسیج و فراخوان طرفداران و حتی اعضای دائم خویش را نیز ندارند.
عدم توان سازمانها در فراخوان هواداران و جذب مردم دلایل مختلفی دارد و از آن میان اولین چیزی مطرح می شود سرکوب و مخالفت حکومت می باشد. یعنی حکومت در درجه اول به سرکوب سازمانها اقدام می کند و با طرح موانع ظاهراً قانونی سد راه پیدایش، رشد و حرکت آنها می شود و هرکجا هم که به لحاظ مصالح خود و  باز تاب سیاسی و خبری آن در جهان، نتواند به چنین کاری اقدام کند، «اکثریت» مخالفین خود را به اقلیت می کشاند. با توان بهره برداری از اکثریت پادگانی، حکومت همیشه در اکثریت بوده و خواهد بود.
اینکه حکومت با « سرکوب »  و با بهره برداری از  «اکثریت پادگانی» توانسته است از  اکثریت حقیقی جامعه بهره برداری کند و در مواقع لزوم حتی تمامی جامعه را در صف هواداران خود به نمایش در آورده و به تبلیغ جهانی آن بپردازد، تنها و تنها یک دلیل دارد، و آن اینکه احزاب و گروههای سیاسی دیگر هیچگونه پایگاهی در درون توده مردم ندارند. توده مردم هیچگونه اعتمادی به احزاب و سازمانهای سیاسی ندارند. در طول سالهای گذشته عملکرد سازمانهای سیاسی طوری نبوده که توده مردم بتوانند بر روی آنان حسابی باز کنند و حتی در گویش روزانه مردم آنانرا رقیب حکومت در کسب قدرت تلقی کرده و باورشان را اینطور بیان می کنند: دعوا سر لحاف ملا است»
در چنین شرایطی احزاب و سازمانهای سیاسی یا باید نسبت به گذشته و عملکردشان تجدید نظر کنند یا بپذیرند که وجود و حضورشان نه اینکه مفید نبوده بلکه به انفعال مردم انجامیده. لذا اگر صادق باشند باید پایان موجودیت اسمی خویش را اعلام کنند که البته در راستای شعار های خودعملاً موجودتی نداشته اند. در غیر اینصورت کما فی السابق خودشان مانع بزرگی در راه پیدایش و بنیان احزاب نوین و مردمی خواهند شد و عملاً جریان جامعه را در جهت خواست حکومت به پیش می برند. خواست حکومت چیزی جز حزب زدائی نبوده است و رمز موفقیتش نیز نه در سرکوب، که در عملکرد احزاب نهفته بوده است. به جز تجدید نظر اساسی و یا اعلام انحلال، اگر بر موجودیت و روش کما فی السابقشان اصرار بورزند متهم به خیانت خواهند شد. البته خیانت اتهام کوچکی خواهد بود، زیرا نظریه «واکسیناسیون انقلاب» می خواهد به این امر بپردازد که اصولاً احزاب موجود در جهت قوام و بقای حکومت بنیان گذاشته شده اند. و اساساً احزاب موجود ستون پنجم حکومت می باشند.
در سالهای اخیر هر گاه بازار و تنورانتخابات حکومت سرد بوده، سازمان به اصطلاح سیاسی «ملی مذهبی ها»، «نهضت آزادی» دکتر معین ها، دکتر یزدی ها به داد حکومت رسیده اند و آنرا از ورطه ور شکستگی نجات داده اند. اصلاح طلب ها و گروههای زیادی یکسر شعار رفراندم داده اند. این در حالی است که خامنه حضور در انتخابات را رفراندم و رأی به حکومت اعلام می کند ، اما آقایان چهار نعل در میدان انتخابات یورتمه می روند بدون اینکه چیزی نصیبشان بشود و به فرض محال اگر موفق و صاحب کرسی ای نیز می شدند یا بشوند مجال و امکان هیچ کاری ندارند الا آب ریختن به آسیاب خامنه ای. تقّلا می کرده اند و می کنند که سوار کشتی ای بشوند که سکانش در دست دیگری است، طبیعتاً هر گاه چنین کشتی ای دچار طوفان شود جان چنین سر نشینانی نیز به خطر می افتد و مجبورند به نجات کشتی و نا خدایش بشتابند. لذا خیانت کوچکترین اتهام اینان است . البته در پروسه و نظریه «واکسیناسیون انقلاب» ما آنها را ستون پنجم دشمن به حساب می آوریم. این حرفها که من زندان بودم، حبس کشیدم، با مصدق شله زردمی خوردیم، بدرد فریب و عقب راندن توده می خورد و بس.
امروز احزاب سیاسی ثابت کرده اند که در فکرجذب و سازماندهی مردم نیستند و در حقیقت سربازان گمنام حکومتی می باشندکه در کنار سربازان رسمی(طرفداران علنی حکومت) یعنی آن اکثریت پادگانی به پیشبرد یک پروژه می پردازند. اگر« الله کرم »ها را نمونه سرباز رسمی حکومت بگیرم، سرباز گمنامش  دکتر یزدی ها خواهند.

باید از القاب و عناوین نهراسید و بدون توجه به حضور سازمانهای سیاسی موجود و با سابقه ، اقدام به سازماندهی و ایجاد احزاب سیاسی نوینی کرد که توده مردم جائی برای حضور در آن داشته باشند. چنی امر خطیری می تواند با دو نفر بنیان گذاری شود. بدون آنکه آن دو نفر پیشوند دکتر یا مهندس داشته باشند. هر «دو نفری» می تواند هسته یک حزب سیاسی باشد که جامعه را متحول کند. میزان تحصیلات، عنوان، شغل و سوابق دهن پرکن صرفاً بکار عقب راندن و انفعال توده مردم می آید. این فکر باید در سر هر فردی باشد که وجودخود را در چهار چوب تشکل و حزب معنا و اثبات کند. اگر حزبی وجود ندارد که بتوان جذب آن شد لاجرم باید به تأسیس ان اقدام کرد. نیاز به کسب اجازه از کسی هم نیست زیرا این فکر یک امر بدیهی است. حکومتهای خود کامه همواره با چنین تفکری مبارزه کرده اند. کله گنده ها و احزاب و سازمانهای نا کار آمد نیز به در نطفه خفه کردن چنین تفکری کمک فراوان کرده اند. چنین پیشنهاد و تفکری به همان اندازه که در بدو امر ممکن است خنده دار به نظر برسد،ضروری و بدیهی است.
سرنوشت جامعه بدست کسانی رقم می خورد که در چهار چوب تفکری جمعی و سازمانی حضور دارند، امروز هیچ تفکر جمعی و سازمان یافته ای که در خدمت آرمانهای مردم باشد وجود ندارد.  اکثریت، در چهار چوب یک تشکل سازمان یافته که توده مردم در آن حضور فعال داشته باشند معنی و تعریف می شود، وگرنه هفتاد میلیون نفر مخالف خکومت اکثریتی برابر با یک نفره خواهند داشت و همواره مغلوب آن اکثریت پادگانی خواهند بود.
مردم حتی وقتی کارد به استخوانشان می رسد باز منتظر می مانند دستی از غیب در آید، رستمی پیدا شود تا به او بپیوندند و از طریق او داد خواهی کنند. رستم کسی نیست که قدرتی خارق العاده داشته باشد. رستم اولین نفر است و اولین نفر رستم.
من نیز منتظر رستمی نشسته ام، رستمی، که اگر نیست ،خود به رستم بپیوندد.
شرایط اقتصادی و فضای اجتماعی نا امنی که بوجود آمده، پیشاپیش مردم وا می دارد که به نصیحت سعدی گوش کرده و « سر خویش گرفته و راه مجانبت پیش»  و این ویژگی به خواست حکومت کمک می کند که هیچ اکثریتی در برابرش قد علم نکند. در چنین شرایطی هیچ تحولی پیش نخواهدآمد و ستمگران همواره بر خر مراد سوار خواهند بود. در حالیکه که اکثریتی پادگانی به دنبال چهار نعل بدنبال منافع خویش هستند انتظار شورش و خیزش مردم چشمداشتی ساده لوهانه خواهد بود. نباید منتظر اتفاقاتی نظیر آنچه در 22 بهمن 57رخ داد نشست.باید دانست چنان حوادثی بدست کسانی طراحی و اجرا می شود که بدنبال مصالح و منافع سیاسی خود می باشند و مسلماً از خارج از مرزها کنترل می شوند. این چیزی است که یکبار بنام انقلاب اجرا کردند و مردم سیاه لشکر آن شدند. امروز حکومت ایران به لطف حمایت کشور هائی بر سر پا مانده که در چهره دشمن حکومت معرفی می شوند، در حالیکه آنان دشمنان منافع و مصالح مردمند و نه حکومت. امروز آمریکا و کشور های قدرتمند هستند که گاهواره حکومت را می جنبانند. بلاهت و جهالتی خیانت گونه لازم است که منتظر تحولی از خارج بمانیم.
ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران به ساعتش نگاه می کند و می گوید: «اعلیحضرت سه دقیقه بیشتر وقت ندارید . بجنب هوا پیما منتظر است.» حالا پسر آن اعلیحضرت و طرفدارانش و خیل اپوزیسیون خود خوانده، نشسته اند که آمریکا اجازه ورود مجدد بدهد و حکومت خود نشانده اش را سرنگون کند. و بد تر از آن گروههای سیاسی ای که زمانی خود را ضد امپریالیست می خواندند. آمریکا مصالحش بهتر دیگران تشخیص میدهد. بنابراین هرتغییر خود بخودی و بیرون از کنترل و مبارزات احزاب سیاسی چیزی خواهد بود مانند آنچه 22بهمن اتفاق افتاد.

Advertisements

واکسیناسیون انقلاب2 (شریعتی و انقلاب)

واکسیناسیونشــریعتی :من با هر انقلاب زود رسی مخالفم. من تمام انقلاب های زود رس جهان را محکوم می کنم
  آیا اگر آنچه در ایران اتفاق افتاد را انقلاب فرض کنیم ، در زود رس بودنش هیچ شکی وجود دارد؟!

بر خلاف آنچه که مغرض ها و دوستان نا آگاه شریعتی به او نسبت میدهند،آنچه از شریعتی شنیده شده ودر آثار و گفته هایش موجود است،مخالفت صریح و علنی و مستدلّ ایشان است با هر انقلاب زود رس.او انقلاب قبل از آگاهی توده ها و فراهم شدن شرایط دموکراسی را فاجعه می دانست ، و ادعا می کرد که در صورت وقوع چنان انقلابی ،چه بسا جامعه سالها به عقب تر از آنچه هست سقوط کند وهشدار میداد که در صورت وقوع چنان انقلابی باز این دشمنان مرد مند که بهره برداری می کنند وما امروز می بینیم که چنین شد .
شریعتی از دیدگاه جامعه شناسی و شناخت انسان، دشمن را یک واقعیّت موجود در ذات انسان و جامعه می دانست و معتقد بودکه قبل از پالایش و غربال انسانها در یک روند آگاهی بخش ، دشمن در شکل و شمایلی جدید و فریبنده باز بر سر نوشت جامعه حاکم می شود. او تاج یا عمامه را دشمن بحساب نمی آورد ، بلکه دشمن را جهلی می دانست که به فراخور ویژگی جامعه ، روزی با تاج ظاهر می شود و روز دگر با عمّامه. و بسته به سوابق فرهنگی تاریخی هر ملّتی ،یکجا در پوشش شاه خود می نماید و جای دگر در خرقه شیخ و گاهی هر دو. آنچه مسلّم است هردو زائیده جهلند و بقای خود را نیز با ناآگاهی توده ها بیمه میکنند .ـ
شـــــریعتی : علت اصلی پریشانی ها نه استبداد است، نه استعمار و نه استثمار. اینها همه معلولند، علت دو تا ست : اول استحمار ، دوم هم استحمار «م آ 4 ص 309»
حماقت و کج فهمی ویژه ای لازم است تا شریعتی را حامی و هم فکر و موافق چنین انقلابی دانست که در زود رس بودنش جای هیچ بحثی نیست.
آنچه شاید لازم با شد در مورد شریعتی تکرار گردد و از درون آثارش قابل دستیابی نباشد، ویژگی مقام و موقعیّت ایشان است در بین اقشار حاضردرصحنه سیاسی مذهبی و روشنفکری آن زمان و پایگاه عظیم و بلا منازع ایشان در بین دانشگاهیان. و دیگراینکه در آن برهه، اکثر روشنفکران مذهبی و رو حانیون، ارتقاء خوددر جوّ روشنفکری و سیاسی موجود آنزمانرا ، پیرامون شریعتی جستجو می کردند.ـ
برای نشان دادن مو قعیّت شریعتی در آن دوران کا فی است یکبار به یکی از گفتگو های خصوصی او با آقایان مطهری ،حجازی و خامنه ای گوش کنید و ببینید که آقای خامنه ای رهبر معظم انقلاب چگونه در حضور شریعتی کرنش می کند و جمله و حرف خود را با «همانطور که آقای دکتر فرمودند» شروع می کند، و با وجود شریعتی ،حضور مطهری را آشکارا کمرنگ می بیند. بگذریم که پس از به قدرت رسیدن و در زمان ریاست جمهوریش و در جواب سئوال طلاب، او را به تاریخ می سپارد.و یا اینکه سازمان مجاهدین خلق گله مند بودند که چرا شریعتی مستقیما به تائید آنها نمی پردازدـ
با توجه به جایگاه شریعتی در بین نیروهای سیاسی مذهبی و جضور فراگیرش در فضای دانشجوئی آن دوران،هیچکس نمی توانست تصوری از یک جنبش سیاسی و اجتماعی بدون تأثیر و حضور مستقیم او راداشته باشد.حتی امروزخیلی ها او را نقد می کنند زیرا معتقدند او موتور محرک این به اصطلاح انقلاب بوده و نتیجه می گیرندکه گناه تمام بلائی که به سرمان آمده بر گردن شریعتی است.تا مدتها پس از رویدادی که انقلابش نامیدند نیز همه سعی در بهره برداری از پتانسیل های او را داشتند و در تمام این سالها علیرغم اینکه حکومت همواره شریعتی را خطری جدی برای سلطة استحماریش میدانسته، در مواقع حساس تلاش کرده است تا از شخصیت ایشان در تأئید و قوام حکومت خویش سوء استفاده کند.
همه اینها در این راستا مطرح می شود که بدانیم با حیات و حضور شریعتی در فضای سیاسی ایران آنزمان ، چنین واقعه ای ( انقلاب) و بخصوص علیرغم دیدگاه او هر گز امکان وقوع نمی یافت . اما حذف فیزیکی او به همان آسانی ای که اتفّاق افتاد ، چیزی نبود که اجازه دهند وجود او مانعی بر سر راه اجرای طرح ( واکسیناسیون) کودتا گران ایجاد کند.
آیا با فرض زنده بودن چنین فردی و مواضع روشنش در مورد انقلاب و جامعه می توان آنقدر بی انصاف بود که او را همراه و مؤید چنین به اصطلاح انقلابی قلمداد کرد؟
و آیا با حضور او در صحنه سیاسی، اجتماعی و مذهبی آن زمان ، و با توجه به پایگاه و موضع گیریهایش ، میتوان تصوّری از یگ انقلاب فراگیر داشت که او را در مقابل داشته باشد؟ مسلما نه .با اینکه شریعتی در قید حیات نبوده و حضور نداشته، بسیاری او را موتور محرکه و بانی این به اصطلاح انقلاب میدانند . حال چگونه می شدچنین انقلابی علیرغم مخالفت او صورت بگیرد ؟!؟
اگر ملاک و میزان تشخیص ما، سوء استفاده فرصت طلبان و دشمنان است ، باید دید از میان فلاسفه ، مصلحین ، پیامبران و انقلابیون، کدامیک را می شناسیم که مورد سوء استفاده قرار نگرفته باشند !؟ آیا مسیح، موسی و محمد ، پوشش و توجیه تمام جنایات تاریخ نبوده اند !؟ آیا مارکس باتئوریهایش ،ولنین با استراتژی و انقلابش می خواستند به آنجائی برسند که استالین رسید !؟ آیا آنهمه جنایت را باید به حساب مارکسیسم لنینیسم و کمونیسم نوشت !؟ آیا چه چیزی بیش از دموکراسی مورد سوء استفاده قرار گرفته !؟
درحقیقت شریعتی چون چوبی بود ،زیر چرخ این انقلاب. انقلابی که قرار بود کودتای بیست و هشت مرداد را در فاز جدیدش ادامه دهد ـ
شریعتی سدّی عظیم بود بر گرد آوری پتانسیل با ارزش و نیرومند جویبارهای زلالی که با حضوراو به بستر طبیعیشان رهبری می شدندـ
و شریعتی را شکستند تا آن چرخ ویران گر به حرکت در آید و استخوان آن خلق در حال جان گرفتن را بار دیگربا خاک یکسان کندـ
و سدّی بود که از میانش بر داشتند تا از حاصل تجمع آن جویبار های زلال، سیلی بنیان کن بر خانمان این خلق براه اندازند.
یک سال و نیم ، شایدحتّی برای تهیه یک فیلم سینمائی مدت کمی باشد، .
و حد اقل زمان ممکن برای صحنه سازی انقلابی که طبیعی جلوه کند.
یک سال و نیم پس از مرگ شریعتی همه چیز به خوبی پیشرفته بود.
شاه تعویض شده بود.
مردم وانقلابیون و روشنفکران راضی و خشنود که پیروز شده بودند.
و چنان مغرور از انقلاب سهل الحصولشان. که هوس کردند انقلاب تولید کرده و به همه جهان صادر کنند.
دقیقا ازفردای مرگ شریعتی بود که صدای قروچ قروچ چرخ انقلاب و هو هوی هجوم آن سیل بنیان کن بگوش می رسید. دیگر نه مانع و رادعی در پیش پای آن چرخ بود ونه سدّی در جلو سیل، که شریعتی حذف شده بود.
و همه حسرت می خوردند که :» کاش شریعتی زنده بود و می دید ، جایش خالی«.
و نمی دانستند جای خالی اوست، که رضایت دروغین آنها را به ارمغان آورده.
حتّی آنان که دست های کودتا گران و بر نامه ریزان گوادلوپ و… را از نزدیک دیده بودند ، فریب خوردند ویا تجاهل کردند.
و  شخصیّتی چون طالقانی که دستهای مأموران آمریکائی را از نزدیک دیده بود ، و از زد و بند ها و قول و قرار های ژنرال هایزر…و…با اعضای شورای باصطلاح انقلاب باخبر بود و خود ملاقات با هایزر را نپذیرفته بود ، بعد ها فریب خورد و یا بروی خود نیاورد که دستی در کار بوده وقرار گذاشت فکر کند که انقلابی در کار بوده ، مردمی و رهبری و اسلامی…. و از تمام سرمایه صداقت و درستی و محبوبیتی که در نزد توده ها داشت هزینه کرد و مایه گذاشت تا از خمینی امام امت و ملائکه بسازد .و با وجود اینکه صدای نعلین استبداد را می شنید و اعلام می کرد، خود به آن نعلین پینه می زد. در نماز جمعه به جوجه کمونیستها حمله می کرد و امام خمینی اش را پشت تانک می نشاند و می گفت :» من هم وقتی دلم تنگ می شود به پیش امام می روم«. اما شریعتی کسی نبود که چنین فریبی بخورد و هر گز چنین حرفهای خیانتبار از دهانش خارج نمی شد.
براستی آیا شریعتی اولین و تنها » ضــّد » چنین انقلابی نبود !؟
آیا حذف شریعتی شرط اول و لازم برای اجرای واکسیناسیون انقلاب نبود؟
آیا براستی می شود باورکرد که شاه و ساواک قاتل شریعتی باشند !؟
و آیا با فرض چنین احتمالی ، شاه مرگ محتوم خود و حکومتش را به جلو نینداخت!؟
دلایل منطقی آشکاری به ما می گوید که شریعتی نمی توانسته بدست و به خواست حکومت شاه کشته شده باشد و حتی فارغ از مسائل سیاسی و دریک تحقیق قضائی ساده، اول باید دید چه کسانی و چه جریانی از مرگ او بهره می بردند، همانطور که از به آتش کشیدن سینما رکس آبادان، این انقلاب سازان بودند که بهره مند شدند. در آن شرایط که همه جا در آتش می سوخت، حکومت شاه نمی توانست به آتشی دامن زده باشد که خود در آن می سوخت.ساده اندیشی است که فکر کنیم ساواک و حکومت شاه با بر افروختن آتشی دیگر قصد داشته اند انتقام بگیرند و با این کار می خواسته اند شورش را سر کوب کند، که این کار خود چیزی جز تشدید آشوب نمی بود و در آن برهه فقط آرامش و نظم بقای او را تضمین می کرد و بس.
این خمینی و جریان «واکسیناسیون انقلاب» و انقلاب سازان بودند که از آتش سوزیها و آشوبها بهره می بردند.و اینها بودند که به بلوا و آتش افروزی نیاز داشتند. شاهد کلام اینکه وقتی در پاریس به خمینی می گویند شاه قبول کرده اصلاحات و مطالبات سیاسی مورد نظرشمارا بپذیرد،در جواب می گوید : « اگر اوضاع آرام شد و مردم به خانه هایشان رفتند ،بعداً نمی توانیم آنها را دو باره به خیابانها بکشانیم«.بنا بر این حتی اگر جریان آتش سوزی سینما رکس بر ملا نشده بود، باز هم نمی شد پذیرفت که سینما رکس را شاه به آتش کشیده باشد.

قرار بود سکان این به اصطلاح انقلاب بدست کسانی سپرده شود که جریان کوتای بیست هشت مرداد را در فاز جدیدش به پیش ببرند و شاه دیگر کارائی لازم را نداشت و مهرة مطلوبی نبود.و در این راستا شریعتی مانع بزرگ و تعیین کننده ای بود و شواهد و قرائن منطقی فراوانی وجود دارد که اثبات می کند شریعتی بدست جریانی کشته شد که طرح واکسیناسیون انقلاب را پی می ریخت.
شریعتی بلحاظ ساواک و حکومت شاه با مخفیکاری تمام از ایران خارج شد.در حالیکه خطر از جانب دیگری او را نشانه گرفته بود.چراغ سبز خط سیر و آدرس شریعتی از جانب دیگری چشمک می زد.از جاییکه او فکر می کرد نیازی به پنهانکاری ندارد.از طرف دوستان(ظاهراً) بسیار نزدیکش که بیشترین میراث واکسیناسیون انقلاب نصیبشان شد.
البته با فرض تسلط کامل شاه بر ساواک و ارتش، باز هم باید در نظر داشت که او فردی دست نشانده بود و این نیروهای موازی و زیر مجموعه سازمان سیا در ساواک بودندکه حرف اول را می زدند و شاه به فرض تصمیم به تدبیر عاقلانه در جهت حفظ خویش ، باز گریزی نداشت که مبتنی بر گزارشات فیلتر شده و مصلحت اندیشی افراد به ظاهر تحت امرش عمل کند، چرا که حکام مستبد و دیکتاتور بدلیل فاصله گرفتن از توده مردم خود بنوعی اسیر و زندانی دربان و پرده دار و متملقین خویش می شوند،لذا اوامرشان در صورتی اجرا می شود که اطرافیانشان را خوش بیاید.این همان واقعیتی است که امروز در مورد آقای خامنه ای نیز صدق می کند و در مورد خمینی نیز چنین بود،کما اینکه معاون, فقیه عالیقدر و قائم مقامش یعنی حضرت آیت الناس منتظری نیز اذعان میدارد که مجبور بود به توصیه حاجب و دربان خمینی عمل کند و مطابق صلاحدید آنها با خمینی حرف بزند و به قول احمد خمینی « رعایت حال آقا را بکند». والا از دیدار و ملاقات محروم می شد.بنا براین اگر شاه حقیقتاً قول می داد و اراده می کردکه رعایت حقوق بشر را بکند،و حتی اگر قول می داد بدون اجازه حوزه علمیه قم و خمینی آب هم نخورد،و اگر قول می داد که خود را وقف اسلام و مسلمین بکند، باز قادر به انجام آن نبود چونکه نه ابزارش را داشت ونه قدرتش را.زیرا مشاورین و اطرافیان حکام مستبد فقط جهت آوردن«سر»بجای «کلاه» فرمانبردارند,و این تنها دلیل ورود شان به جرگه مریدان حکومتی است والا تاریخ نام افراد بسیاری را ثبت کرده است که چون حاضر نبودند مرتکب ظلم و بیدادی بشوند، حتی به قیمت آوارگیشان حاضر نشده اند با مستبدین زمانشان همکاری کنند.
  اگر واقعه بهمن  پنجاه و هفت را «انقلاب» بنامیم، شریعتی بزرگترین مانع و مخالف بالقوه و بالفعل چنین انقلابی بود که در صورت زنده ماندنش چنین واقعه ای هر گز امکان وقوع نمی یافت.آنان که گناه این شبه انقلاب(واکسیناسیون انقلاب) بر گردن شریعتی می اندازند باید بدانند و تجاهل نکنندکه شریعتی مانند پدری بود که پس از مرگ، ثروت و حاصل عمرش  را در جهت خلاف آرمان و خواست او هزینه کرده باشند.

رو به دشمن اصلی2(گردان 131)

وقتی از چادر بیرون می رفتم، سرگرد گفت :« برو پیش جیپ ». اما من همانجا پشت چادر ایستادم.سرهنگ ضمن دیکته کردن مطالب برای سروان همزمان بطور شفاهی برای سرگرد توضیح می داد.« همین امشب ببریدش . نباید با سربازای دیگه تماس بگیره.ـ

ـــــ راستی سرگرد ، با این هیکل گنده خجالت نکشیدی؟یک سرباز را بر داشتی اومدی اینجا.این وقت شب ، این همه راه؟ـ

ـــــ چیکارش باید می کردم؟

ــــــ با دو تا از درجه دارا یا افسرا ، اصلا خودت با ستوان می بردیدش پشت تپه توپه ها یک گولّه(گلوله) خرجش می کردی.ـ

ـــــ جناب سرهنگ همه سربازا در جریان بودند . تازه، اکثرشون همدیگر را از قبل می شناسند و یا همدوره سربازی بوده اند.ـ

ـــــ اینجا نوشته ام .خودت یا ستوان دنبالش تا اونجا می روید و شفاهاً از قول من سفارش می کنی .بگو بفرستندش دسته شناسائی .مطلقاً مرخصی بهش نمی دهند. بهشون بگو زیر نظرش داشته باشند، سرشا چرخوند یک گولّه ( گلوله ) حرومش کنند.باشه تا یک فکری براش بکنم.ـ»

    من تا کنون مواد مخدر و یا الکل مصرف نکرده ام . اما آنطور که در تعریف ها شنیده ام ، آدم دچار نوعی سرخوشی ، سر مستی و یا سبکبالی و شاید هم آرامش می شود.به قول بعضی ها داغ می شی، سبک می شی، می ری روی ابرها و هپروتی می شی. اگر اینطوری باشه ، وقتی از چادر بیرون رفتم من هم هینطور بودم. انگار که تمام مواد مخدر دنیا و همه مشروبات عالم را مصرف کرده بودم. اصلاً ناراحت نبودم . کتک ها و فحش ها آنقدر دلچسب بود و چنان اثری داشت که گویا داشتم پرواز می کردم. برای اینکه تمام ساده اندیشی هاو خوش باوری هایم باد هوا شده بود و در عوض، کلّی چیز یاد گرفته بودم .انقلاب و اسلام و شعار های پرت و پلا جایش را داده به بود به حقایقی که فهمیده بودم.البته نمی دانستم که آنها همه تازه مقدمه حقایق هستند . فقط فکر می کردم که به عناصر مشکوک و دست های مرموزی پی برده ام که اگر زنده بمانم و به حضور امام یا امامزاده ها برسم کارشون تمامه. تاپۀ همه را می اندازم روی آب . تشت این نامردای خیانت کار را از بام به پائین پرت می کنم. اگر امام یا امامزاده بفهمند چی شنیده ام و چه کتک هائی خورده ام منفجر خواهند شد.دل غافل، از همان پشت چادر داشتم نطق ها و اطلاعات و اخبارم را مرور و تنظیم می کردم که اگر رسیدم برای امام و امامزاده ها تعریف کنم.به همان سبک و شور حالی که خود را برای فرمانده لشکر آماده کرده بودم ـ

ساعت حدود دو نیمه شب بود که رسیدیم به محل واحد خودمان در سبزه آب. جیپ جلو سنگر  ایستاد. سرگرد گفت وسایلت را جمع کن و آماده باش تا بریم .از پله های سنگر که داخل زمین کنده شده بود رفتم پائین . بچه ها خواب بودند.با سرو صدای من که وسایلم را جمع می کردم ، مصطفی( بعداً نام فامیل و آدرس و محل کارش و تمام رفقای دیگر را خواهم گفت) بیدار شد. اومد پیش من و با حرص و ولع خاصّی و پشت سر هم سئوال می کرد:
ـــــ چی شد ؟ چیکار می کنی ؟ چرا کسیه ( کیسه انفرادی سربازی ) را جمع می کنی ؟ کجا رفتی ؟ چی، چرا؟ کی ،کجا؟.
من همچنان ساکت بودم و مشغول جمع کردن وسایلم و بستن کیسه.از سرو صدای مصطفی ، ذبیح الله ، اصغر و بقیه بچه ها نیز بیدار شدند. مصطفی در عین عصبانیت بدون اینکه شوخ طبعی خودش را فراموش کند ، یقه من را گرفت و گفت:
ـــــ حرف می زنی یا…؟ـ بگو ببینم ، کتک هم خوردی ؟ چیکارت کردند؟ چرا منگی؟ کتک خوردی  دِ حرف بزن!
    گفتم حالا کتک خورده باشم یا فحش یابگیر هر دو. می خواهی چیکار کنی؟ بدون اینکه بند پوتین هایش را درست ببندد با عجله شروع کرد از پله ها برود بالا. تقریباً نیم تنه اش از سنگر بیرون رفته بود که پایش را گرفتم . زور می زد بره بیرون و من هم می کشیدمش پائین.گفتم کجا؟ داد زد:  ول کن.
ـــــ میرم بچه ها را بیدار کنم . بذار برم خبرشون کنم.
ـــــ که چی ؟
ـــــ نمی ذاریم ببرندت.
ـــــ چه جوری ؟
ـــــ همه گردان خودمونیم
.( غیر بچه های اصفهان که اکثریت گردان را تشکیل می دادند، تعداد قابل توجهی هم بچه های شمال بودندکه همگی با هم و یکدست بودیم و دوست. صدو پنجاه نفری بودیم)
ـــــ هیچ کاری نمی توانید بکنید. یک بر چسب » مجاهدین خلق » می زنند و تموم. همون دیروز که با ستوان حرف می زدم می گفت : «مجاهدی؟! نه؟! حسابت را می رسم. فعلاً ضد انقلاب و طرفداران شاه هم که کم بیارند می چسبند به همین بر چسب ها . یا میگن مجاهد ، یا فدائی و کمونیست و … . تازه این ها هم که به کارشون نیاد از تبانی و شورش و لغو دستور و اصطلاحات نظامی به کار می برند ، آنهم موقع جنگ.
ـــــ پس یعنی هیچکاری نکنیم؟!
ـــــ چرا ، اگر یک وقتی به شهادت دادن شما احتیاج داشتم ، شهادت بدهید. حقیقت را بگوئید. آدرس و مشخصات همدیگر را هم که داریم.از جبهه هم که رفته باشیم همدیگر را می توانیم پیدا کنیم.
    صبح زود ستوان معاون سرگرد آمد بالای سنگر و مرا صدا زد. هنوز بیدار باش نزده بودند. گفت که بروم و اسلحه ام را از ستوان ( ستوان وظیفه ای که اسمش یادم نیست ) بگیرم. چادر افسران وظیفه نزدیک کانال آب بود. با رفتن من بیدار شدند. آن ستوان وظیفه وقتی دید دارم حرف های تندی می زنم اومد بیرون چادر و ضمن دادن اسلحه به من ، مرا از جلو چادر کنار کشید و با دست اشاره کرد که حرف نزنم و برویم دور تر از چادر.و بعد اضافه کرد :
ــــــ هیس. میرن به سرگرد می گن( منظورش ستوان وظیفه ای بود که وضع خوبی نداشت).
ـــــ اصلاً همه حرف ها را به خاطر همین می زنم . چون میدونم میره می گه . تازه این حرف ها مربوط به اونم می شه.
ـــــ بسه ، الان میان بیرون . اسلحه را بده به من. این برگه مرخصی را دیشب نوشتم . دوبار اومدم بهت بدم اما سرگرد نگهبان گذاشته بود بالا سنگرتون.
ــــ منظورت چیه؟
ــــ می خوان بفرستنت جلو. دسته شناسائی. گروهان ارکان. گردان 131.می کشنت و می گن شهید شد. کلاه آهنی را بده به من . این کلاه کار را بذار سرت و از پشت این کانال برو . دویست سیصد متر که رفتی ، می افتی رو جاده و می ری تا می رسی به پست بازرسی. برگه مرخصی را نشون بده و تا خبر دار نشده اند در رو. برو . برو . برو می گم. برو اگه کسی را داری و یا کسی را می شناسی خبر بده و بگو باهات چکار کردند. برو ، والا می کشنت .
ـــــ نه، می خواهم تا آخرش را بروم . می خواهم بروم و بقیه اش را هم بفهمم.نه ، خیلی ممنون .
ـــــ پس اگر آدرس یا آشنائی داری به من بگو تا اگر رفتم مرخصی جهت احتیاط در جریانشون بذارم. اقلاً اگه نفله شدی معلوم بشه .
    مدتها بعد فهمیدم که رفته بود اصفهان و به برادر زنم خبر داده بود .خدایش بیامرزد. بعد ها فهمیدم که در بیرون جبهه و در جبهۀ خودش کشته شده بود. بیچاره خیلی نگران من بود. کلاه کار (کلاه معمولی سربازی) و برگه مرخصی تهیه کرده بود که من را نجات بدهد . اما من که تازه انگشت در خانۀ زنبور کرده بودم ، دوست داشتم ادامه بدهم و نیش بقیه زنبور ها را نیز امتحان بکنم.ژ ـ3 ام را گرفتم و خدا حافظی کردم. وقتی جلو سنگر رسیدم همه سرباز ها آماده شده بودند برای برنامه صبحگاه. کیسه ام را بر داشتم و رفتم نزدیک جیپ که منتظر من بود. دائی(دائی بزرگ ) اومد نزدیک جیپ.( در بین بچه های اصفهان که همدوره سربازی بودیم همه همدیگر را دائی صدا می زدیم و محمد رضا دائی بزرگمون بود ). محمود برادر بزرگترش هم بود. بقیه بچه ها هم اومدن. دائی بزرگ گفت :
ـــــ  می گم ها.
ــــ چی می گی دایئ؟
ــــ می گم که نمی ذاریم بری. یعنی نمی گذاریم ببرندت.
ــــ چه جوری ؟
ــــ همه بچه ها را می گم بیان . دور چیپ حلقه می زنیم و روی زمین می نشینیم .تکون هم نمی خوریم. هیچی نمی گیم. فقط یابو آب می دیم( یا بو آب دادن اصطلاح اصفهانی هاست و منظور بی توجهی به دیگران و اطراف است و بی خیالی .
ــــ نه دائی، دیشب به مصطفی اینا هم گفتم. برچسب می زنن و چهار تا چرت پرت دیگه.
ــــ پس می خواهی چیکار کنی؟
ــــ می رم ببینم چه خبره . فقط در جریان من باشید. اگر احتیاج داشتم خبرتون می کنم. می رم جلو.
    با همه خدا حافظی کردم و حرکت کردیم. من و ستوان و درجه داری که راننده جیپ بود. بعد ها فهمیدم که همون روز سرهنگ پور صدیق رفته بود به واحد ما در سبزه آب . بچه ها وقتی او را دوره می کنن و می گویند که دیشب فلانی ( من ) را کتک زده اید . آنطور که بچه ها تعریف می کردند،سرهنگ پور صدیق می رود روی جیپش می ایستد و می گوید« به ناموسم قسم کسی دست به او نزده». البته لازم به گفتن نیست که چنین افرادی به هیچ نظام ارزشی ای معتقد نیستند ، بنابر این ناموس برایشان مفهوم و اهمیّتی نخواهد داشت.
   رفتیم و رفتیم ، از پل کرخه هم گذشتیم و بعد از پیمودن پیچ خم های بیشمار تپه های منطقه دشت عباس ، جیپ ایستاد و از تپه ای بالا رفتیم تا رسیدیم جلو چادرفرمانده گردان. سرهنگ محمد جعفر خوشدل، سرگرد( نامش یادم نیست ) و سروان شیران فرمانده ارکان هم آنجا بودند.اینها اسامی ای هستند که بعداً فهمیدم. سروان شیران فرمانده گروهان ارکان گردان 131بود. می گفتند کتک مفصلی از بنی صدر و فرمانده نیروی زمینی وقت خورده بود . در روز حمله عراق در 23مهر 59 ،در حال فرار بوده که با بنی صدر و فرمانده نیروی زمینی ( نامش یادم نیست ) بر خورد می کند. همانجا درجه هایش را نیز می کنند. در حقیقت، سربازی از دسته ما ( دسته شناسائی ) که آن روز خودش در حال فرار بوده این قضیه را برای من نقل کرد.میگفت با بنی صدر و عده ای که همراهش بودند روبرو شدم. آمدند جلو مرا بگیرند. من هم گفتم فرمانده گروهانمون داره در می رّه .اونوقت جلو منا می گیرید؟. و بعد نشونی سروان شیران را که در حال فرار بوده به آنها می دهد.در قسمت بعدی شما را به دسته شناسائی گروهان ارکان گردان 131 از تیپ یک لشکر 21 حمزه خواهم برد. خواهم برد.در همسایگی گروهان تهمتن و ماجراهای خنده دارش.