نامه ای به خمینی

نامه آقای پسنديده برادر بزرگ خمينی به وی

۱۵ مرداد ۱۳۶۲

ناله ها از هر سو به گوش می رسد و نفرينش به ارباب عمايم عالمی را گرفته است. براساس آنچه هر روز مشاهده می کنيم و آن چيزهايی که به گوش ما ميرسد و خودمان احيانا در جريان آن قرار می گیریم، مردم هر ساعت دست به آسمان دارند و آرزوی بازگشت اوضاع گذشته را می کنند.آيا اين ناله ها را شما می شنويد؟ يا ماشاالله با حصاری که دور شما کشيده اند، شما هم حکايت آن چوپان را داريد که گرگ به گله اش زده بود ولی او بی خبر مشغول دوشيدن ميش مورد علاقه اش بود و هيچ از جای نجنبيد تا لحظه ای که گرگ سراغ خودش آمد. اول ميش او را به پنجه ای دريد بعد هم خودش را…روزی که در خمین و به دستور حزب جمهوری و با تمهید و توطئه ای که گمان ندارم بدور از اطلاع شما بوده، عمامه از سر من کشیدند و از هیچ اهانتی ابا نکردند، من ذره ای گلایه نکردم، که روزگار جدمان پیش چشم بود.روزی که آن سید بیچاره را که فقط قصد خدمت داشت و خود شما صد بار گفته بود بد که از فرزند به من نزدیکتر است، با آن افتضاح از رياست جمهوری خلع کردند و یک بدبخت بد عاقبت را که اداره یک کاروانسرا هم از عهده اش برنمی آید به ریاست جمهوری این مملکت بزرگ و معتبر تعیین کردند، به شما گفتم این شیاطین قصد دیگری دارند و می خواهند از این عروسک برای اجرای مقاصد خود استفاده کنند.اما شما به جای گوش دادن به این حرفهای مصلحانه رو در هم کردید و حتی حرمت برادر بزرگ را هم رعایت ننمودید. من که مثل عقیل بن ابوطالب مال و جا و مقام نخواسته بودم که شما حکم به داغ کردن دلم دادید و سر پیری اهانتی به من روا داشتید که در زمان شاه هم کسی جرات اعمال آن را نداشت..روزی که دستور دادید همه صندوقها را به نام علی آقا خامنه ای باز کنند، من و دو سه آدم دلسوز که حداقل یکیشان، یعنی شیخ علی آقا تهرانی بیست سال شاگرد خاص و مورد محبت شما بود، به شما نوشتیم که این انتخاب ایران را بر باد میدهد، گوش نکردید وحالا میبینید آنچه نباید میدیدید.این همه خونها ریخته شد، اینهمه جنایات وقوع پیدا کرد که از ذکر آن به خود میلرزم که مبادا قطره ای از این خونها به سبب اخوت (برادری) من و شما دامن مرا بگیرد، فقط برای اینکه شما به جای گوش سپردن به آنها که هم به اسلام و هم به ایران علاقه مند بودند، گوش به شیاطین دادید.
شما چگونه بر مسند ولایت مینشینید؟ آن سادات عالیقدری را مثل حاج آقا حسن قمی، سبط آن افتخار ازلی تشیع، حاج آقا حسین قمی طاب ثراه و آقای حاج سید کاظم شریعتمداری، مرجع بر حق شیعه مولا علی را به آن خفت خانه نشین می کنید و مرجعیت را از آنها سلب می کنید، از آنها که خود با اشک و ناله های من بیست سال پیش حکم مرجعیت شما را امضاکردند و به شاه دادند تا از آزار و توهین به شما ممانعت شود.شما خود بهتر از هر کسی می دانید که من از ابتدا با مداخله روحانیون در امور کشوری و لشگری مخالف بودم و به شما گفتم وقتی ما مصدر کار شویم اگر کارها مطابق خواست مردم نباشد همه نفرت متوجه ما خواهد شد و در نهایت اسلام ضرر خواهد دید .آیا امروز نتیجه ای بجز این حاصل شده است؟ این مردمی که در راه اسلام از جان می گذشتند و در زمان شاه از فکلی و بازاری و دانشجو و زن، شعایر دینی را محترم میداشتند، امروز نه به دین توجهی دارند و نه برای شعایر دینی ارزشی قایلند. آنها میگویند اگر دین این است که اولیا جمهوری اسلامی اعمال می کنند بهتر است ما کافر باشیم و اصلا اسم مسلمان روی ما نباشد.با سیاستهای غلط جمعی منبری و مدرس که از اداره خانه خودشان هم عاجزند، امروز ایران به نهایت ذلت و خواری در دنیا افتاده است. حتی یک دوست برای ما باقی نمانده است. من با چند روحانی شیعه پاکستانی اخیراحرف میزدم آنها از وضع ایران گریه می کردند و می گفتند در کشور ما سابق شیعه مقام و ارزشی داشت ولی حالا ما تا اسم تشیع را می آوریم، می گویند لابد مثل ایران.
آقای حاج آقا صدر به من می گفت مردم لبنان، که در غیبت آقا موسی صدر چشم به ایران داشتند امروز خیلی از ایران زده شده اند. این چه معنا دارد که ما اسلحه از اسراییل بخریم و بعد از جنگ با اسراییل و تحریر جنوب لبنان سخن بگوییم.بنده در مورد جنگ و مسایل آن حرف نمی زنم که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است، فقط می گویم آیا به گوش شما نمی رسد که بعضی از نور چشمیها چه دست اندازیها به بیت المال مسلمین به اسم و جنگ و کمک به جنگ زدگان کرده اند.بیش از ۳ ماه است بنده برای دیدن شما وقت خواسته ام ولی دفتر شما مرتب می گویند وقت ندارید. آنوقت هر روز ملای فلان ده و دادستان بهمان قصبه را به حضور می پذیرید. چون لابد به جز مدح و ثنا نمیگویند و بدبختانه شاید چون خداوند تبارک به من لسان مداحی نداده حتی باید از برادر خود محروم بمانم.بنده گمان دارم که با ارسال این نامه لابد تضییقات و گرفتاریها برای ما بیشتر خواهد شد ولی چون چند روزی است که حس می کنم هر لحظه ممکن است که حق تعالی آرزویم را اجابت کند و اجازه ترک این جهنم فانی را عنایت فرماید، لذا به عنوان وصیت یا توصیهو یا خداحافظی برادری با برادرش این جملات را نوشتم..شما وصیت نامه می نویسید و برای خود جانشین تعیین می کنید پس چرا یکباره اسمش را نمی گذارید سلطنت اسلامی به جای جمهوری، مگر رسول اکرم جانشین توی وصیت نامه تعیین کرد؟ بجز اینکه مولا علی را که معصوم و منتخب الهی بود به مردم عرضه داشت. شما کدام معصوم را در اطرافتان می بینید؟ شیخ علی مشکینی را که کراهت نفس او کاملا از منظرش هویداست ؟بله کدام معصوم را دیده اید؟۱۴ قرن مردم تشخیص می دادند که کدام مرجع اعظم است و کدام یک از علما قابل احترام و اعتماد.حال روزنامه ها یک روزه یک شیخ را آیه العظمی می کنند و دیگری را افقه الفقها.آن شیخ گیلانی جلاد آیت الله می شود و دسته دسته ثقه الاسلام و حجه الاسلام از کارخانه حکومتی بیرون می آید.اسمش را هم گذاشته اند حکومت جمهوری اسلامی، و مسرورید که حکم خدا را در زمین اجرا کرده اید؟خوشا به سعادت آنها که همان روزهای نخست رفتند و این روزها را ندیدند.من نیز دیر و زود می روم تنها وحشتم برای شماست.خداوند همه را به راه راست هدایت کند.

۲۵ شوال ۱۴۰۳ قمری قم- مرتضی پسندیده

Advertisements

آخوند 1

سپاهیان عمر وقتی بر حکومت ایران غلبه کردند، زر و سیم، کنیز و غلام، و فرش و اسب و قاطر را میشناختند، بنابراین در غارت و تقسیم یا تصاحب و استفاده از آنها مشکلی نداشتند.اما وقتی به کتابخانه ها رسیدند نمی دانستند کتاب به چه درد می خورد .خیل عظیمی که به عشق غنایم و تصاحب کنیز و اسب و زر و سیم  بهانه جهاد کرده بودند، مورد استفاده و بهره برداری از کتاب و ارزش آنرا نمی دانستند. به همین خاطر از عمر کسب تکلیف کردند.  عمر نیز از پیامبر چیزی بیشتر از سعد ابی وقاص نیاموخته بود، بنابر این، با اشاره به اینکه «هر خشک و تری» در قرآن آمده(لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین) استدلال کرد که با وجود قرآن نیازی به کتاب دیگری نیست. اما او استدلال نکرد که اگر هر «خشک و تری» در قرآن آمده پس چرا پیامبر امتش را آواره چین و ماچین می کند که : علم بیاموزید ولو در چین باشد( اطلب العلم ولو بالسین).مگر پیامبر نمی دانست و نمی توانست بگوید همه علوم داخل قرآن موجوداست و بیهوده راه دور نروید! مگر علم و کتاب و قلم هر کدام به تنهائی معنا و مفهومی دارند؟ پس پیامبر از امتش می خواهد برای خواندن کتاب های دیگران تا چین، یعنی تا دور ترین نقطه عالم بروند.اما جانشینش به بهانه قرآن و کتاب همان پیامبر ، منبع عظیمی از کتاب و دانشی را به آتش کشیدکه به توصیه همان پیامبر می بایست برای دانش اندوزی به آن مراجعه میکردند.

امروز پس از گذشت چهارده قرن، ایران همچنان در محاصره سپاهیان عمر بسر می برد. در محاصره فرقه ای که هر چه را نمی شناسد حرام، و هر چه را برای خود می پسندد حلال و مباح می انگارد. بنام اسلام کتاب می سوزانند، چون قرآن جامع همه علوم است . تازه می گویندکه این گنجینه علم بجز برای امام معصوم قابل فهم و درک و دستیابی نیست، لذا آنرا سربسته در دخمه های خود محبوس کرده تا امام معصوم بیاید و برایمان قرآن تفسیر کند. خوب، تا آن وقت همه تعطیل. بنام پیامبرش راه علم و دانش را سد می کنند، زیرا دیگر لازم نیست که پویندگان علم به دانشگاه یا به چین و ماچین بروند و همه علوم معقول منقول در حوزه های علمیه است و پیامبر این را نمی دانست.خدا نیز تجاهل کرده که قرآن را آسان و قابل فهم مردمان قلمداد کرده است.

آخوند موسیقی را حرام می انگارد چون آنرا نمی شناسد، همانطور که زمانی گوجه فرنگی را حرام کرده بود. گوجه فرنگی را نمی شناخت و به همین دلیل آنرا از شراب و قمار و لواط حرام تر می انگاشت. حتماً شنیده اید که آخوندی پسر خود را بجرم خوردن گوجه فرنگی از خانه اش بیرون می کند که: « شراب خوردی چشمپوشی کردم، قمار کردی تو را بخشیدم، لواط کردی هیچ نگفتم، حالا کارت به جائی رسیده که گوجه فرنگی می خوری؟! برو بیرون که دیگر این خانه جای تو نیست».

البته مشکل تنها نفهمیدن و نشناختن نیست. وگرنه فراوان دیده ایم که آخوند شراب می نوشد، لواط و زنا می کند، حرام محمد را حلال و حلال را حرام می کتد، و این همه بستگی دارد به منافع او. مگر حرام تر از ربا وجود دارد؟  قرآن ربا خواری را اعلام جنگ با خدا و رسول می داند، اما وقتی شخص ربا خوار سهم آخوند را بدهد(سهم امام) همه چیزش حلال می شود و برایش ترفندی می اندیشد که در جنگ با خدا و رسول پیروز هم بشود.

اصلاً بیائید به زبان آمار و ارقام حرف بزنیم. رباخواری، زنا و فحشا، ریا و رشوه خواری، دروغ و دزدی، فسق و فجور و ظلم، دنیا طلبی و زر اندوزی امروز ایران را مقایسه کنید با سی سال پیش. اگر خیلی کر و کور و احمق و ساده لوح باشیم قضاوت خواهیم کرد که هزار برابر شده. تنها اگر وقاحت و پر روئی و بی شرمی یک آخوند را داشته باشیم ممکن است چنین مقایسه ای را نپذیریم.

آخوند هائی که خیلی با انصافند این مشکلات را کتمان نمی کنند، فقط آنرا به گردن آمریکا و… می اندازند. خیلی خوب، ماهم قبول می کنیم. اما چرا این تفاوت فاحش با سر کار آمدن آخوندها رخداده است؟ اگر بخواهیم به روش خود آخوند ها و شخص خمینی صغری کبری چیده و نتیچه گیری کنیم، باید بگوئیم که سر کار آمدن آخوند نیز به گردن آمریکاست. مگر خمینی نمی گفت هر چه می کشید از دست آمریکاست! او خوبتر از هر کس دیگری می دانست که همه کار آمریکاست، چون خودش نیز کار امریکا بود و او از خودش خیلی خوب خبر داشت.

ما نیز از خمینی تبعیت می کنیم و می گوئیم کار کار آمریکاست.

این هم صغری کبرایش:
آمریکا می خواهد ما را به فحشاء بکشاند
با آمدن آخوند ها ما به فحشاء کشیده شدیم
آمدن آخوندها کار آمریکاست

اقتصاد مال حیوانات است

عثمان کشته شده است.و اینبار دزدان غیر حکومتى هستند که بیت المال را غارت مى کنند. تسویه حسابها و عقده گشائى ها ، حمله وتهاجم به غیر عرب ها و هرج و مرج، چنان مدینه را فرا گرفته که هیچ کس خود را در امان نمى بیند. حتـّى دزدان و فرصت طلبان و منافقین به یکبار احساس مى کنند که همه هستیشان تا نابودى کامل چند ساعتى بیش فاصله ندارد. بدون توافق وقرار ، بى بیان و سؤال، همه به سوئى مى شتابند ،به یک سو ، به یک جهت،
خانه على .
جز او کسى را نمى شناسند که مدینۀ در حال سقوط را نجات بخشد.
اگر کسى از بیرون به آن صحنه مى نگریست شک نمى برد که قصد جان صاحب آن خانه را دارند.
على بیرون مى آید.جمعیت هجوم مى برد ،او را در میان مى گیرند.
غریقى را مانستند که با خشونت ناجى خود را مى فشارد .
با فریاد و التماس ، خشونت و زارى، یک تمنـّا دارند .و آن چیزى نیست جز یک «تحمیل»! .
تحمیل سکاندارى کشتى اى، که کشتى نشستگان همه به شکستش مشغولند.
تحمیل چوپانى گلـّه اى که گوسفندانش بى او همه گُرگند .
تحمیل زمامدارى مدینه اى که بى او یــثرب مى شود.تحمیل انتخاب شدن و پذیرش رأى.
تحمیل خـــلافت.
و او نمى پذیرد
فرصتى است طلائى براى امتیاز گرفتن.
ناز کردن و گرانفروشى
و تحمیل هرچه بیشتر خواسته ها و عقاید.
فخر فروشى و منــّت گذارى.
و پیشروى هر چه بیشتر در میدان حریف.
جولان دادن و رجز خواندن.
به او نیاز دارند
و او خود مى داند.
که هر شرطى را مى پذیرند.
سخت ترینش را پیشنهاد مى کند .
یک شرط تنها.
ـــــ اگر من بیایم ، اموال نا مشروع را پس مى گیرم . ولو در کابین همسرانتان باشد.
تمــام

پس نماز چى ؟ روزه ، حج، جهاد ، عبادت ،نماز شب، غفیله ، نافله، تسبیح ، ذکر، دعا ، و حتـّى دعاى کمیل هم نــه ؟!
زبانم لال، یا عــلى! دهـــرى شده اى؟!
آرى، براى همه اسلام و توحید و خلافت یک شرط مى گذارد .
پس گرفتن اموال و در آمدهاى نا مشروع.
همین یک شرط تنها.
اما، اینکه اقتصاد است.
مگر اقتصاد مال خر نیست ؟!

فاعتــــــــــــــــبروا یا اولی الابصار

اقتصاد مال حیوانات است

عثمان کشته شده است.و اینبار دزدان غیر حکومتى هستند که بیت المال را غارت مى کنند. تسویه حسابها و عقده گشائى ها ، حمله وتهاجم به غیر عرب ها و هرج و مرج، چنان مدینه را فرا گرفته که هیچ کس خود را در امان نمى بیند. حتـّى دزدان و فرصت طلبان و منافقین به یکبار احساس مى کنند که همه هستیشان تا نابودى کامل چند ساعتى بیش فاصله ندارد. بدون توافق وقرار ، بى بیان و سؤال، همه به سوئى مى شتابند ،به یک سو ، به یک جهت،
خانه على .
جز او کسى را نمى شناسند که مدینۀ در حال سقوط را نجات بخشد.
اگر کسى از بیرون به آن صحنه مى نگریست شک نمى برد که قصد جان صاحب آن خانه را دارند.
على بیرون مى آید.جمعیت هجوم مى برد ،او را در میان مى گیرند.
غریقى را مانستند که با خشونت ناجى خود را مى فشارد .
با فریاد و التماس ، خشونت و زارى، یک تمنـّا دارند .و آن چیزى نیست جز یک «تحمیل»! .
تحمیل سکاندارى کشتى اى، که کشتى نشستگان همه به شکستش مشغولند.
تحمیل چوپانى گلـّه اى که گوسفندانش بى او همه گُرگند .
تحمیل زمامدارى مدینه اى که بى او یــثرب مى شود.تحمیل انتخاب شدن و پذیرش رأى.
تحمیل خـــلافت.
و او نمى پذیرد
فرصتى است طلائى براى امتیاز گرفتن.
ناز کردن و گرانفروشى
و تحمیل هرچه بیشتر خواسته ها و عقاید.
فخر فروشى و منــّت گذارى.
و پیشروى هر چه بیشتر در میدان حریف.
جولان دادن و رجز خواندن.
به او نیاز دارند
و او خود مى داند.
که هر شرطى را مى پذیرند.
سخت ترینش را پیشنهاد مى کند .
یک شرط تنها.
ـــــ اگر من بیایم ، اموال نا مشروع را پس مى گیرم . ولو در کابین همسرانتان باشد.
تمــام

پس نماز چى ؟ روزه ، حج، جهاد ، عبادت ،نماز شب، غفیله ، نافله، تسبیح ، ذکر، دعا ، و حتـّى دعاى کمیل هم نــه ؟!
زبانم لال، یا عــلى! دهـــرى شده اى؟!
آرى، براى همه اسلام و توحید و خلافت یک شرط مى گذارد .
پس گرفتن اموال و در آمدهاى نا مشروع.
همین یک شرط تنها.
اما، اینکه اقتصاد است.
مگر اقتصاد مال خر نیست ؟!

فاعتــــــــــــــــبروا یا اولی الابصار

واکسیناسیون انقلاب 5 (آرمان خمینی)

کاش خمینی و مریدانش به اندازه یزید از مروت و جوانمردی بهره ای برده بودند. همان یزید به اسرای کربلا و باز ماندگان عاشورا اجازه استرحامی داد و زینب در دربار همان آمر قتل توانست ساعتی سخن بگوید وهمان یزید سفاک به سخنان زینب گوش کرد. اماقاتلین و تجاوزکنندگان به دخترکان مظلوم تر از سکینه در زنداهای ایران، اجازه ندادند که بر گور نا پیدای آن قربانیان مرثیه ای خوانده شود.حال ببینید چه لقب و صفتی برای این قوم پیدا می شود . سفاک بسیار ناچیز است و فقط برای نامیدن امثال یزیدکاربرد دارد.

پیامبر اسلام هدف از بر انگیخته شدنش را تکمیل و بر پاداشتن مکارم اخلاق اعلام میدارد.(بعثت لاتمم مکارم الاخلاق).
دایره شمول مکارم اخلاق تمام جنبه های زندگی انسان را در بر می گیرد.بر خوردخوش ومعاشرت خوب با مردم مکارم اخلاق بحساب می آید، پیشی گرفتن در سلام و لبخند به هنگام مصاحبت با دیگران نیز از مکارم اخلاق است.در یک کلام همه خوبی ها مکارم اخلاقند و همه بدیها نیز جزو مفاسد اخلاقند . اگر به عنوان مثال بخواهیم تعریف جامعی از آن داشته باشیم خواهیم گفت،«پندار نیک ،گفتار نیک ، کردار نیک» اما آنچه فرد را به مکارم اخلاق رهنمون می شود اصول و مبانی مکارم هستند که نبودشان نیز می شود مفاسد.آنچه ما را به پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک نزدیک می کند پایبندی به اصول اخلاقی و مبانی  مکارم اخلاق است نه چیز دیگر.بنا براین از  کسی که اصول را رعایت نکند هیچ چیزی از او پذیرفته نیست.حال باید دید که اصول مکارم اخلاق چیست و مبانی آن کدامند.
بنده معلم اخلاق نیستم و اصول دین هم درس نمی دهم. اما می دانم و یقین دارم که اصول اخلاق ، اصول دین ، اصول انسانیت و خداپرستی اگر هزار تا هم باشند ، همگی گرد محور یک اصل می چرخند و همه آنها با یک اصل دیگری تعریف و تحدید می شوندکه شاید آنرا اصل الاصول بنامند ولی در حقیقت یک اصل بیشتر وجود ندارد.

اگر قرار باشد به اصل توحید معتقد باشیم دیگر نیازی به اصل تراشی و حاشیه روی نداریم، زیرا خود توحید عدالت را نیز در بر خواهد داشت، که وحدت و یگانگی در بی عدالتی نه شکل می گیرد و نه معنائی خواهد داشت.بنا براین لزومی ندارد از دل توحید عدالت را بیرون بکشیم و یک اصل جدید درست و طرح بکنیم. حال اگر چنین کردیم باید بدانیم  که اصول متفاوتی که برای رسیدن به هدف واحدی تبیین می شوند همدیگر را تعریف می کنند و هیچکدام در تعارض و مغایرت با همدیگر نخواهند بود.

مثلاً اگر فرض کنیم که اصول دین زرتشت سه تاست،آنکس که می خواهد کردار نیک داشته باشد نمی تواند گفتاری نا پسند داشته باشد و یااینکه اگر فرد پندار نیکو نداشته باشد هر گز به کردار و گفتار نیک نخواهد پرداخت.اگر بپذیریم که راستگوئی یک اصل مهم در مکارم اخلاق است،ناگزیریم وفای به عهد را گردن نهیم وبه اصطلاح مرسوم مرد باشیم،لذا دیگر نمی توانیم بد عهدی بکنیم و ملزم خواهیم بود بر سر گفته خود باقی بمانیم و حرفمان یکی باشد، بنابراین تعریف اصل دیگری بنام وفای به عهد صرفا پراکنده گوئی خواهد بود..(مرد بودن در اینجا صفت جنس مذکر نیست)
خوب، حال وقتی کسی که مدعی توحید و خداپرستی است و از تریبون مجلس و در کسوت نمایندگی سخنرانی می کند، می گوید که «مرد آن است که حرفش دو تا باشد» و این مرام و روش را از امام خود یعنی خمینی یاد گرفته و از او نیز نقل قول می کند.در واقع می گوید مرد آنست که مرد نباشد.مثل این است که گفته شود « مؤمن آنست که خدا را نپرستد» یا اینکه «مسلمان آنست که شرک بورزد». فاجعه بار این است که چنین فردی که صریحاً به فسق و مفاسد اخلاق مباهاب می کند خود و امامش را پیرو پیامبری می داند که جهت مکارم اخلاق بر انگیخته شده است.
رعایت یک اصل در چهارچوب یک مرام، خود منوط و مشروط به رعایت اصول بنیانی تر همان مرام است و نمی تواند اصول دیگر آنرا را نقض کند.چگونه می توان در عین دروغگوئی به اصل وفاداری پایبند بود؟!آیا می شود به اصل توحید معتقد بود و بر لات و هبل سجده برد؟! اگر خمینی باشی و اگر آخوندنماینده مجلس باشی جواب مثبت خواهد بود. مگر دروغگو کسی نیست که حرفی را می زند که حقیقت ندارد؟!حرفی که عوض و دو تا می شود. مگر دروغگوئی غیر از اینست حرفی را بزنیم ، قراری بگذاریم و عهدی ببندیم و به آن قول عمل نکنیم (المؤمن اذا وعد وفا)و به عبارتی حرفمان را عوض کنیم ،یعنی حرفمان دو تا باشد.آیا کسی که حرفش دو تا می شود هر گز به عهد خو وفا می کند؟! و آیا کسی که به قول، وعده و عهدش پایبند نیست مؤمن است؟!(المؤمن اذا وعد وفا) خوب تکلیف آنان که روی حرف اول ما حساب کرده اند چه می شود؟! تازه وقتی حرف دو تا شد چه تضمینی برای سه تا نشدنش وجود دارد.
به چشم سر می بینیم ،کسانی دم از پیروی پیامبر اسلام می زنند که خلاف مرام اخلاق او و هدف مبعوث شدنش حرکت می کنند و مباهات هم می کنند.
خمینی در بدو ورودش و در بهشت زهرا وعده هائی داد، یعنی حرف هائی زد که از دو تا هم بیشتر شد.و در واقع نه اینکه حرفش دو تا شد بلکه بر خلاف حرف اولش نیز عمل کرد.از کلمات و حرف یا قول های بارزش وعده و قول آب و برق و اتوبوس مجانی  بود که دقیقاً، نه آنکه فقط دو تا، که بمراتب بر عکس شد.
اگر راستی و راستگوئی شرط اول و اصل الاصول مکارم اخلاق نباشد، ازمکارم اخلاق چه باقی می ماند؟! می ماند دروغگوئی = دشمنی با خدا .مخالفت آخوندمجلس و خمینی با مکارم اخلاق پیامبر را در اینجا رها کرده و به شروط و اصول دیگر مکارم اخلاق می پردازم.
راستگوئی خود شرایط یا اصول و مقدمات دیگری دارد که عدم احراز و رعایت آن شروط، فرد را به دروغگوئی می کشاند.پدری که به فرزندش قول خرید دو چرخه می دهد ، باید بدواً ببیند که پول کافی برای خرید دارد یا نه. وقتی پول ندارد و قول خرید دوچرخه می دهد ، دو چرخه را نخواهد خرید و بعداً حرفش  «دوتا» و دروغگو می شود.چرا که شرط راستگوئی که آگاهی و علم باشد را نداشته.یعنی نمی دانسته که پول ندارد و تحقیق هم نکرده تا از داشتن پول در جیبش خبردار شود،لذا با جهالت و بی خبری حرف زده و در نهایت «دو حرفی» و دروغگو از آب در آمده.
خمینی از منابع مالی کشور و سیستم اقتصادی و از اقتصاد کشور و بطور کلی از اقتصادهیچ آگاهی نداشت و قول های واهی ای داد، لذا حرفش دو تا شد و دروغگو از آب در آمد.خمینی اگر گوچکترین توجه ای به قرآن می داشت می بایست به هنگام یاوه گوئی هایش به این آیه قرآن توجه می کرد که : یا ایها الذین آمنوا لِمَ تقولون ما لا تفعلون. کـَــبُر مقتاً عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون آیات 2و3 از سوره الصّف) ای کسانی که ایمان آورده اید چرا حرفی را می زنید که عمل نمی کنید. نزد خدا بسیار منفور است که حرفی را بزنید و به آن عمل نکنید.
  اگر در دفاع از دانش خمینی بگویند که نه، او از اقتصاد و منابع کشور خبر داشته،پس متهم به فریب کاری می شود، زیرا می دانسته نمی شود  به آن قولهاعمل کرد  ولی قولش را داد.(آب و برق و اتوبوس مجانی)و معهذا برای فریب مردم به آنها وعده های دروغ داده و در نتیجه دروغگوئی به خلف وعده که نشان بی ایمانی(المؤمن اذا وعد وفا ــ مومن به عهدش وفا می کند) میباشد نیز متهم می شود. نا آگاهی ، فریبکاری و نیرنگ ، دروغ گوئی و عدم پایبندی به عهد  و بی ایمانی، اتهامات محرز خمینی و نشانه بیگانگی او با مکارم اخلاق و نتیجتاً بیگانگی با هدف بعثت پیامبر  و دستورات قرآن است، تا اینجا . مسلماً آخوندها ، و اطلاح طلبان که در پی احیای آرمان خمینی هستند در این مورد از رهبرشان پیروی می کنند و مردم باید بعد صد ها بار تجربه باز آزموده را نیازمایندو بدانند که این قماش نه از اسلام و قرآن آگاهی دارند و نه به آن ایمان.حال شما بگوئید که خمینی آن حرف ها را نزد. بگوئید که این آیه در قرآن نیست .می توانید، زیرا آزاد هستید.آزادی بخاطرگفتن حرف حق از انسانها سلب می شود. شما که می خواهید حرف و استدلال باطل بکنید که کسی کارتان ندارد ، آزادید. اما اگر به قرآن مراجعه کنید این آیات را خواهید یافت گرچه شما را خوش نیاید و اگر طالب حق باشید صدای خمینی را همین الان هم می توانید بشنوید. البته اینکه گاهی به جمله ای عربی اعم از قرآن و یا احادیث اشاره می شود بخاطر اقناع احتمالی فریب خوردگانی است که اسلامشان را از قوم بنی امیه ،یعنی آخوند ها گرفته اند وگرنه ما بر طبق روش و دستور قرآن می خواهیم استدلال کنیم و برهان خود را ارائه کنیم و قصد هزینه کردن آیات و احادیث را نداریم.اینکه کسی بخواهد در مزمت دروغ و دروغگوئی حرف بزند که نیازی به مدرک و فاکت آوردن از قرآن ندارد.از بدو آفرینش انسان دروغ همیشه منفور و زشت بوده.قرآن و کتب الهی نیامده اند تا دستور تحریم آن را بدهند.پیامبران و کتب آمده اند تا به ما تذکر بدهند و یادآوری کنند که دروغ خوب نیست و دروغگو دشمن خداست و جای بحث هم ندارد. خمینی دروغ گفت و بزرگترینش را هم گفت. پس ما نتیجه می گیریم که وی دشمن خداست.حال اینکه خمینی از قرآن و فهم آن  در چه حد از بیگانگی بود را به مبحث و قسمتی دیگر واگذار می کنیم.
پیامبری که برای بر پائی مکارم اخلاق مبعوث شده خیلی خوب می داند که  سکوت در برابر مدح و تمجید و تملق و خرافات به معنی قبول آنها و نتیجتاً تأئید آنها و دروغگوئی است،و دروغگوئی مغایر مکارم اخلاقش می باشد. به همین دلیل وقتی پیامبر می شنود که مسلمانان خورشید گرفتگی پس از مرگ فرزندش را به او نسبت می دهند سکوت نمی کند و به مسجد می رود و در ملاء عام  آنرا تکذیب می کند و می گوید: ««ابر و باد و مه و خورشید و فلک» کار خودشان را می کنند و به من که بشری مثل شما هستم  دخلی ندارند». اما وقتی واکسن سازان شایع کردند که عکس خمینی در ماه نقش بسته ، ایشان فرصت طلبی کردو دم بر نیاورد و با سکوتش آنرا تأئید کرد و خود را صاحب کرامات و معجزه قلمداد کرد و خود را بر تر از پیامبر دانست.کاری به حواریون احمقش که حرفی نزدند نداریم فعلاً.
وقتیکه پس از مرگ عثمان مردم فشار می آورند که امام علی خلافت را بپذیرد،ایشان فقط یک شرط می گذارد. می گوید اگر من خلیفه و زمامدار شما بشوم،اموال غیر مشروع را پس می گیرم ولو در کابین زنانتان باشد. دیگر نه از نماز اضافی خواندن حرف می زند و نه کسی را به روزه مستحبی دعوت می کند.از دعای کمیل و نماز شب نیز حرفی نمی زند چه اینکه در شرایط نابرابری اقتصادی و ظلم هر حرف دیگری ره گم کردن است و انحراف و امام علی آنرا نیک می دانست.و خوب می دانست کسانیکه به جمع آوری اموال نا مشروع و به سرقت بیت المال پرداخته اند کمبود نماز و روزه ندارند، و حج را نیز بهتر از همه انجام می دهند.  بنا براین تنها یک شرط می گذارد و آن پس گرفتن اموال نا مشروع است،یعنی اقتصاد. حرف از مال و پس گرفتن آن چه چیزی می تواند باشد جز اقتصاد؟! آری اقتصاد. اما خمینی اقتصاد را مربوط به حیوانات می داند.چرا ؟ زیرا او از اقتصاد هیچ چیز نمی داند، نه در دنیای حاضر و نه در قاموس قرآن. اتهام نادانی، بهترین دفاع از خمینی می باشد. والا او متهم به حرکت بر خلاف امام علی می شود واین حرف او اهانت و اسائه ادب به امامی تلقی می شود که خود را شیعه او معرفی می کرد.جز این چه می تواند باشد؟
خمینی حتی در برابر آن مردک متملق (حجازی)که او را  امام زمان نامید، بر خورد شایسته ای نکرد و عدم سکوتش بدلیل اجتناب از بی آبروئی اش بود والا سکوت می کرد،همچنانکه در مرود شایعه عکسش در ماه سکوت کرد. البته با قبول تلویحی و توأم با سکوتش در مورد قضیه عکس و کره ماه خود را از پیامبران نیز بر تر جازده . امام زمان بودن که چیزی نیست.امام زمان بواسطه فرزند پیامبر و علی بودن امام زمان است.
کار به اینجا ختم نمی شود .خمینی در برابر آن شایعه سکوت کرد و مرید پرو پا قرصش آقای احمدی نژاد حتی به سکوت نیز اکتفا نکرد و وقتی او را در هاله نور دیدند خودش نیز گفت : «خودم هم یک چنین چیزی احساس کردم«.آری این از معجزات تقلید است.
تمام کسانیکه در طی سالیان گذشته در حکومت خمینی شرکت داشته اند تا امروز همگی با مکارم اخلاق پیامبر نه اینکه بیگانه بوده اند، که به دشمنی بر خاسته اند. حتی شخصیتی مانند طالقانی.
در مورد ضدیت خمینی و اعوان و انصار و مریدانش با مکارم اخلاق پیامبر نه اینکه جای هیچگونه شبهه ای نیست، بلکه عدم اعلام آن شبهه ناک است و عدم اعلام برائت از آنها خود خیانت آشکار و شرک هویداست.
باید از آن بیست و چند میلیون ایرانی مشرکی که به خاتمی و اصلاح طلبان رأی دادند پرسید شما بدنبال کدام آرمان خمینی بوده اید که منتظر مانده اید توسط اصلاح طلبان احیاء شود؟ً
این هم گوشه دیگری از آرمانهای خمینی و از زبان خود خمینی که می گفت:

   اگر ما از اول كه رژيم فاسد را شكستيم و اين سد بسيار فاسد را خراب كرديم به طورانقلابي عمل كرده بوديم و قلم تمام مطبوعات مزدور را شكستته بوديم و تمام مجلات فاسد را تعطيل كرده بوديم و رؤساي آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزبهاي فاسد را ممنوع اعلام كرده بوديم و رؤساي آنها را به جزاي خودشان رسانده بوديم، چوبه هاي دار در ميدانهاي بزرگ بر پا كرده بوديم و مفسدين وفاسدين را درو كرده بوديم اين زحمتها پيش نمي آمد. من از پيشگاه خداي متعال و ملت عزيز عذر مي خواهم. دولت ما انقلابي نيست، ارتش ما انقلابي نيست، ژاندارمري ما انقلابي نيست، شهرباني ما انقلابي نيست پاسداران ما هم انقلابي نيستند، من هم انقلابي نيستم. اگر ما انقلابي بوديم اجازه نمي داديم اينها اظهار وجود كننند. تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم و يك حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفين تشكيل مي داديم و من توبه مي كنم از اين اشتباهي كه كردم و من اعلام مي كنم به اين قشرهاي فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاي خود ننشينند ما به طور انقلابي با آنها عمل مي كنيم. مولاي ما اميرالمؤمنين سلام الله عليه، مرد نمونهً عالم، آن انسان به تمام معنا، …در عبادت آنطور بود، در برابر مستكبرين و كساني كه توطئه مي كردند شمشير را مي كشيد و هفتصد نفر را در يك روز چنانكه نقل مي كنند از يهود بني قريظه كه نظير اسرائيليها بودند و شايد اينها از نسل انها باشند، از دم شمشير مي گذراند ما نمي خواهيم در ايران ، در دنياي اسلام و در خارج كشور، وجاهت پيدا كنيم ما مي خواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد. «اشدا علي الكفار و رحمابينهم». اين توطئه گرها در كردستان و در غير آن در صف كفار هستند، با آنها بايد با شدت رفتار كرد. دولت بايد با شدت رفتار كند،ارتش بايد باشدت رفتار كند. ژندارمري بايد با شدت رفتار كند، اگر مسامحه كنند ما با خود همين مسامحه گرها با شدت رفتار مي كنيم … دادستان انقلاب موظف است تمام مجلاتي را كه برضد مسير ملت است و توطئه گر است توقيف كند و نويسدگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند، موظف است كساني را كه توطئه مي كنند و اسم حزب روي خودشان مي گذارند، رؤساي آنها را بخواهند وآنها را محاكمه كنند. فاسدها را سركوب كنيد. عذرها را كنار بگذاريد. برويد توطئه گرها را سركوب كنيد. دولت مسامحه نكند. ارتش مسامحه نكند. پاسداران مسامحه نكنند…» (كيهان27مرداد1358)
هیچگاه در طول بیش از ربع قرن استیلای اخلاف ابوسفیان بر سرنوشت مردم ایران، چه همان آغاز کار و در زمان خود خمینی و چه پس از او ،دیده و شنیده نشده است که در ترحم و شفقت، یادر اغماض و سعه صدر از ائمه وپیامبر الگو گرفته باشند و در جهت بخشش و غمض عین علی را مثال زده باشند. هرگز برای دادخواهی مظلوم، رفتن علی و شاکی اش به محکمه را مثال نیاورده اند. رفتن به محکمه قاضی ای که منصوب خود علی بوده است. و هرگز از رای صادره علیه علی ، سخن نگفته اند.از همان علی که خلیفه و حاکم مسلمین بود و مسئول عزل و نصب قضات .هرگز از رأفت علی الگو نگرفتند ،ولی برای قساوت و کینه توزی ، وبرای خود پرستی و خود محوری، وبرای ضیق صدر و عدم تحمل مخالفین ، و برای کشتار و قتل عام، همیشه بی شرمانه علی را وجه التوجیه جنایات خود کرده اند.

به این جمله خمینی توجه کنید، علی را اینگونه معرفی می کند

شمشير را مي كشيد و هفتصد نفر را در يك روز چنانكه نقل مي كنند از يهود بني قريظه كه نظير اسرائيليها بودند و شايد اينها از نسل انها باشند، از دم شمشير مي گذراند

گویا جز علی هیچ کس دیگری در مدینه وجود نداشته و تمامی مهاجرین و انصار دنبال کار خودشان رفته بودند و یا اینکه به کناری  ایستاده بودند و نگاهئ می کردند و  این علی تک و تنها هفتصد نفر را گردن زده است. بحثی از کم و کیف آن واقعه تاریخی نیست.فقط توجه شما را جلب می کنم به سوء استفاده و بهره برداری نا جوانمردانه خمینی ازشخصیتی که او را به دروغ مولای و مقتدای خود می داند.او را اینگونه معرفی می کند تا بتواند دست به قتل عام مردم و نا موافقینش بزند،زیرا که نمی تواند از دیگرصحابه پیامبر برای فریب شیعه علی مثال بیاورد،لذا هیچکدام از صحابه ،مهاجرین و انصار را در قتل قبیله بنی قریضه شریک نمی کند و همه را به تیغ علی می سپارد. حال این حرف را نادانی تفسیر می کنید یا نیرنگبازی. تازه از اینکه در جنایت و کشتار کوتاهی کرده است استغفار می کند که چرا به آرمان خود وفادار نمانده و در سر هر کوی برزن چوبه دار بر پا نکرده است. باید گفت اگر می کرد چگونه بود!؟

هیچگاه برخورد جوانمردانه علی با ابن ملجم،  قاتلش را مثال نگرفتند ، تابا تأسی از آن، دخترک چهارده ساله ای که فقط جزوه یا نشریه ای در کیف مدرسه اش بوده را ببخشند و لا اقل پس از تجاوز جنسی او را مورد لطف قرار داده و به جای اعدام به حبس ابد محکوم کنند.کاش خمینی و مریدانش به اندازه یزید از مروت و جوانمردی بهره ای برده بودند. همان یزید به اسرای کربلا و باز ماندگان عاشورا اجازه استرحامی داد و زینب در دربار همان آمر قتل توانست ساعتی سخن بگوید وهمان یزید سفاک به سخنان زینب گوش کرد. اماقاتلین و تجاوزکنندگان به دخترکان مظلوم تر از سکینه در زنداهای ایران،اجازه ندادند که بر گور نا پیدای آن قربانیان مرثیه ای خوانده شود.حال ببینید چه لقب و صفتی برای این قوم پیدا می شود . سفاک بسیار ناچیز است و فقط برای نامیدن یزید و امثالش کاربرد دارد

هرگز از جنگ جمل و تلاش علی تا آخرین لحظه برای اجتناب از جنگ صحبت نمی کنند . علی ای که علاوه بر انتصاب از سوی پیامبر، بدعوت و اصرار و رأی اکثریت مسلمین و حتی همان سپاه جمل به خلافت رسیده بود.حال همان رأی دهندگان علیه خلیفه بر حق به جنگ بر خاسته اند. اما علی در واپسین لحظات به میان دو سپاه می آید و با تذکر و پند و با استدلال و منطق ویاد آوری دوستی های گذشته ، آنها را از جنگ و خونریزی بر حذر می دارد ، و سر انجام موفق می شود سپاه مقابل را به هزیمت و ترک مخاصمه وادارد . بعد از آن نیز نه آنکه افراد مخالف را تعقیب و سر زنش نمی کند، که همه آنها را در ردیف دیگران ومانند افراد خودش از سهمشان در بیت المال برخوردار می کند . و حتی بر قتل طلحه ( شاید زبیر ) بدست فردی نا شناس ابراز تأسف شدید می کند و برمرگ و فقدان او به عنوان شخصی که مجاهدتهای زیادی کرده است افسوس می خورد. ولی این علی به درد خمینی و پیروانش نمی خورد و از این علی هرگز الگو نمی گیرند، بلکه برای توجیه اغراض پلیدشان به نهروان می روند تا از علی و شمشیر خونینش نمونه برداری کنند، تا بتوانند هر منتقد و هر آمر به معروف و هر ناهی از منکری را با بر چسب خوارج به قتل برسانند، که هر کس با من نیست کافر است ، منافق است و بی دین ،و در این گذار، صورتک زشت و کریه خود را بر چهره علی نصب می کنند. کجاست معاویه تا از اینان بیاموزد!؟

علی جنگ جمل ،امام و پیشوای خمینی نیست. زیرا به کارش نمی آید، که این علی مردی رؤف و برد بار است و بر مرگ مخالفش می گرید. چوبه دار بر کوی برزن به پا نمی کند.

علی برد بار و صبور در برابر مخالف ، راهی پیش پای خمینی نمی گشاید .

علی سنگ بر شکم بسته و نگران گرسنگان، مرتد و کافریست که از اقتصاد حرف می زند و از باز پس گرفتن اموال حرام، و بدرد قوام حکومت خمینی نمی خورد .
آن علی که تنها به شرط باز پس گیری اموال حرام و باد آورده ( ولو در کابین زنان ) خلافت را می پذیرد ، امام و مقتدای خمینی نیست ، که آن علی از اقتصاد و امور حیوانی حرف می زند.
آن علی که فقر را مرگی بزرگ ( الفقر موت الاکبر ) می داند و اقتصاد را به خران و گاوان و به ثروت اندوزان حکومتی وانمی گذارد،الگوی خمینی نیست.
آن علی ای که هر گز هیچ اهانت کننده ای به خودش را مجازات نکرد برای خمینی فایده ای ندارد.

الگوی خمینی و یارانش آن علی دروغینی است که همه مها جرین و انصار را کنار زده، تا یک تنه هفتصدیهودی را گردن بزند، تا اینها بتوانند هفت هزار مسلمان را

به نام او قتل عام کنند وبستگان آنانرا نیز از هر حقی محروم.

الگوی خمینی علی ای است که هر منتقد و نا راضی ای را بدون تأمل به قتل برساند. علی ای که آنهمه خوارج را فقط به جرم انتقاد سازنده و انتشار اخبار و نقل قول ،همه را در نهروان قتل عام کرد.آنوقت می شود، هم خوارج پیدا کرد و هم علی وعلی گونه شد.

علی در چشم خمینی ، عبدالرحمن عوفی است که گرسنگان را در ازای سکوت و بردباری و عدم اعتراضشان بر دنیاداران ، وعده بهشت می دهد تا از اقتصاد و امور حیوانی حرف نزنند و به جای امور دنیوی، به آخرت و معاد بی معاششان بپردازند(من لا معش له لا معاد له). 

آن علی که به مداحانش نهیب میزند و دائم می گوید عیب مرا بگوئید، الگوی خمینی نیست.

آن علی که دیگران را به جای تمجید و کف زدن به انتقاد از خود دعوت می کند بدرد خمینی نمی خورد.

علی بزعم خمینی کسی است که انتقاد ویا توهین به خود را جرم محرز تلقی کند ( مانند احمدی نژاد ) و برای مجازات اهانت کننده ( منتقد) دیگر حتی نیازی به قاضی و محکمه ندارد ، زیرا جرم ، محرز است(به ادعای احمدی نژاد).

علی خمینی بر مخالفش چوبه دار بر پا میکند.
علی خمینی برای هدایت مخالفش به مسجد نمی رود و دعا نمی کند، که چنین علی ای مانع قوام و دوام حکومت است. ندیدید حکومتش نیز دیری نپائید . اگرعلی( به تعبیر خمینی) انقلابی بود، مابقی خوارج و مخالفین بالقوه اش را نیز باید تعقیب کرده و به قتل می رسانید تا از درونشان ابن ملجم سر بر نیاورد. علی نیز انقلابی نبود .(تعبیر خمینی)ـ

واکسیناسیون انقلاب 3 (پلکان خالی)

آن بالا ایستاده اند ـ

منتظر تخلیه رهبرشان توسط خلبان فرانسوی ـ

از آن همه دوست و همراه و یار غار ،هیچکس او را همراهی نمی کندـ

دستی پیدا و نهان و شاید یک انتخاب و اتفاق طبیعی و معجزه گر صحنه ای آفریده تا معلوم شود او نیز مثل خلفش محمدر رضا پهلوی توسط اجانب به ایران آورده شده ـ

تنها این خلبان فرانسوی است که افتخار همراهی خمینی را دارد،و نه حتی پسرش ـ

خلبانی که در یک سفر، اندک تفاوتی با یک راننده اتوبوس دارد، و آنهم تفاوتی کمّی. زیرا ما در ایران راننده های اتوبوس بمراتب تحصیلکرده تر از آن خلبان فرانسوی داریم ـ

اینطور که قرار گرفته اند خمینی بعد از خلبان فرانسوی پای بر خاک ایران می گذارد ـ

پسرش از پشت سر و با نگرانی نگاه می کند که پدرش را چگونه تحویل می دهند ـ

اگر تمام فلاسفه عالم جمع شوند، بر این صحنه از نمایش توضیحی نخواهند داشت.نه توضیحی اخلاقی و نه اجتماعی و نه اینکه این می توان آنرا حاکی از احترام دانست ـ

جز اینکه تصور شود که کسی را به جائی می برند ـ

همانگونه که شاه را پس از کودتای 28 مرداد ـ

…………………………………………………………………………..
وقتی خمینی از پلکان هواپیمای فرانسوی پائین می آمد، تا زمانی که پایش زمین فرودگاه را لمس کرد پلکان در پشت سرش خالی بود. اثری از دوستان، نزدیکان و افراد حمایت کننده اش نبود. آنان که پایه و ارکان حکومت و شورای انقلابش بودند، همراهیش نمی کردند و در این نمایش، پیام مرموزی نهفته بود که حکایت از ابتر بودن او می کرد و پیشاپیش،ماهیت آنچه انقلاب نامیده می شد و رهبرش را به  تصویر می کشید. گویا اراده ای نا پیدا بار دیگر بلاهت روشنفکران و سیاسیون مارا می آزمود و برخمان می کشید. همان اراده ای که تصویر خمینی را در ماه اسلاید کرد،بلاهت مردمی که باور می کردند و نخبگانی که دم بر نمی آوردند را می سنجید تا نسبت به طول مدت تأثیر پادزهر تزریق شده به پیکر جامعه استحمار زده اطمینان حاصل کند.تزریق پادزهر انقلاب یا واکسیناسیونی که انقلابش می پنداشتند.

mttgys[1]
آنهائی که خمینی را ازسرگردانی کشور های خلیج و کویت و امارات به فرانسه راهنمائی کردند ومیزبانش شدند،در پلکان هواپیما اثری از آنها نبود . آیاآنها که او را به تریبون خبری جهان رساندند تا انقلابش را واقعی ترنمایش دهد نمی فهمیدند که ارزشی کمتر از خلبان فرانسوی دارند؟ و هنوز هم به فکر نیافتاده اند که چرا اجازه نداشتند افتخار همراهی رهبر خود را داشته باشند؟ و هنوز هم نمی خواهند معنای این پانتومیم را بفهمند و یا باور کنند که این نمایش ، سخنی ندارد و نداشت جز اینکه بفهماند، که این فرانسه است که به نمایندگی از طرف قدرت های استعماری و چپاولگر، انقلاب و رهبرش را توسط یک فرانسوی دون پایه به کشور ما صادر کرده است و آن طفیلی های پشت سر از همان داخل هواپیما تاریخ مصرفشان به سر رسیده بود، ولو چند صباحی وزیر و امیر، و یا حتی رئیس جمهور شدند.
آنهائی که در درون هواپیما ودر بالای پلکان ناظر تخلیه رهبرشان ماندند، احمق ترین این ملت بودند و خائن ترین باقی مانده اند.زیرا با وجود بی نهایتی از ادلّه و بیّنات ، توجیهی بر تجاهل خود نمتوانند داشته باشند ؛که هنوز هم اصرار بر وجود انقلابی مردمی و اسلامی دارند که رهبرش خمینی بوده. رجّاله ای مانند بنی صدر هنوز حرف از انقلاب اسلامی می زند و حاضر نیست دکان انقلاب اسلامی اش را تخته کند.لذا آنچه میماند و هست خیانت است و اصرار بر تداومش.و باز می خواهند اثبات کنند انقلابی در کار بوده و رهبری ای و انقلابیونی. وهنوز ترس و نگرانیشان انحراف و از دست رفتن انقلاب است.انقلابی که بالفطره،خود انحرافی ازمسیر طبیعی جنبش مردم ایران بود و هدفی جز به بیراهه کشاندن نیروها نداشت.اما آقایان هنوز نگرانند که نکند انقلاب (تعزیه)بهم بخورد .هنوز دنبال احیای آرمان های امامشان میباشند و زور میزنند به دروغ آرمان تخیلی ای برای او ترسیم کنند ،باشد که چند صباحی دیگر مردم ایران را در جاده گـــوادلوپ به پیش ببرند.ـ
این خیانت کاران که بعضاً نام حزب و سازمانی را هم یدک می کشند و  راه را بر هر حرکت و تشکلی سد کرده اند، درآرمانهای امامشان چه می جویند
جزآنچه خود خمینی صریحا اعلام میدارد :
« اگر ما از اول كه رژيم فاسد را شكستيم و اين سد بسيار فاسد را خراب كرديم به طور انقلابي عمل كرده بوديم و قلم تمام مطبوعات مزدور را شكسته بوديم و تمام مجلات فاسد را تعطيل كرده بوديم و رؤساي آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزبهاي فاسد را ممنوع اعلام كرده بوديم و رؤساي آنها را به جزاي خودشان رسانده بوديم، چوبه هاي دار در ميدانهاي بزرگ بر پا كرده بوديم و مفسدين وفاسدين را درو كرده بوديم اين زحمتها پيش نمي آمد. من از پيشگاه خداي متعال و ملت عزيز عذر مي خواهم[…]
دولت ما انقلابي نيست، ارتش ما انقلابي نيست، ژاندارمري ما انقلابي نيست، شهرباني ما انقلابي نيست پاسداران ما هم انقلابي نيستند، من هم انقلابي نيستم. اگر ما انقلابي بوديم اجازه نمي داديم اينها اظهار وجود كننند. تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم و يك حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفين تشكيل مي داديم و من توبه مي كنم از اين اشتباهي كه كردم و من اعلام مي كنم به اين قشرهاي فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاي خود ننشينند ما به طور انقلابي با آنها عمل مي كنيم. مولاي ما اميرالمؤمنين سلام الله عليه، مرد نمونهً عالم، آن انسان به تمام معنا، …در عبادت آنطور بود، در برابر مستكبرين و كساني كه توطئه مي كردند شمشير را مي كشيد و هفتصد نفر را در يك روز چنانكه نقل مي كنند از يهود بني قريظه كه نظير اسرائيليها بودند و شايد اينها از نسل انها باشند، از دم شمشير مي گذراند ما نمي خواهيم در ايران ، در دنياي اسلام و در خارج كشور، وجاهت پيدا كنيم ما مي خواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد. «اشدا علي الكفار و رحمابينهم». اين توطئه گرها در كردستان و در غير آن در صف كفار هستند، با آنها بايد با شدت رفتار كرد. دولت بايد با شدت رفتار كند،ارتش بايد باشدت رفتار كند. ژندارمري بايد با شدت رفتار كند، اگر مسامحه كنند ما با خود همين مسامحه گرها با شدت رفتار مي كنيم … دادستان انقلاب موظف است تمام مجلاتي را كه برضد مسير ملت است و توطئه گر است توقيف كند و نويسدگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند، موظف است كساني را كه توطئه مي كنند و اسم حزب روي خودشان مي گذارند، رؤساي آنها را بخواهند وآنها را محاكمه كنند. فاسدها را سركوب كنيد. عذرها را كنار بگذاريد. برويد توطئه گرها را سركوب كنيد. دولت مسامحه نكند. ارتش مسامحه نكند. پاسداران مسامحه نكنند
» (كيهان27مرداد1358)
این است آرمان امام امت و رهبرشان و این است امیال دد منشانه کسی که اصلاح طلبان مفسد تأسف می خورند که چرا به فراموشی سپرده شده است و یا اینکه چرا انقلاب می رود که از آن فاصله بگیرد.و این است آنچه اصلاح طلبان فریبکار ،در حفظش  خود را محق تر از جناح مقابل می دانند.ـ
این است آنچه منتظری خائن هنوز دست از دفاعش بر نمی دارد، و تاریک فکران خائن به مردم می روند تا از این عامل جرائم امامزاده دیگری بسازند.این است تعزیه ای که آقایان می ترسند بر هم بخورد.ـ
حقیقت این است که این انقلاب(واکسیناسیون) ذرّه ای از آرمانها واهداف مورد نظر رهبری و طراحانش فاصله نگرفته و خیلی خوب به نتایج مطلوب سازندگانش نزدیک شده است.اما آقایان علیرغم اطلاع کامل از ماهیت ،و چگونه رقم خوردن انقلاب، بدلیل منافع ویا به خاطر شراکتشان در جرم، باز بر فریب افکار عمومی همت میگمارند . به عنوان نمونه، این آقای ابراهیم یزدی، با اطلاع و حضور نزدیکش در مسائل انقلاب و حشر و نشرش با خمینی، و اطلاع از تصمیمات قدرتها و مسائل پشت و پیش پرده و کنفرانس گوادلوپ، طوری حرف می زند که آدم شک نمی کندکه ایشان اگر مغز خر نخورده باشد ، یقینا باید ریشش به جائی بند باشد که هنوز نگران انحراف و بر هم خوردن انقلاب( تعزیه )می باشد. ـ
من از تمام کسانی که هنوز فکر می کنند انقلابی در کار بوده ، و مردمی بطور طبیعی و آگاهانه برای احقاق حقوق انسانی خویش براه افتادند و حکومت دلخواهشان را انتخاب کردند، می پرسم که: آیا اگر برگزیدگان خانواده ای با یک اتوبوس از سفر باز گردندند، بزرگ،پیر،عزیزویا پدر آن خانواده به هنگام مراجعت به خانه، چگونه و توسط چه کسانی همراهی می شود؟ اگر او را ناتوان از راه رفتن فرض کنیم، آیا او بوسیله کدام عضو خانواده ملازمت میشود؟آیا مهمترین و نزدیک ترین فرد آن خانواده افتخار چنین کاری را نخواهد داشت؟ و آیا افراد در انجام چنین کاری حتی به رقابت نمی پردازند؟د آیا هر کس سعی نخواهد کرد از دیگران سبقت بگیرد؟ یا اینکه همه رهایش می کنند تا راننده اتوبوس او را همراهی کند و بقیه در اتوبوس میمانند تا راننده اتوبوس آن شخص مثلا بسیار محترم را به تنهائی و تک و تنها پیاده کند،همانگونه که معمولا چمدانهای مسافران تخلیه می کند!؟
دلیل منطقی و بدون پرت و پلا گوئی آن چه می تواند باشد که حتی پسر و نزدیکترین و تنها عضوبر جسته خانواده اش اندکی عقبتر حرکت می کند، تا ببیند خلبان بیگانه چگونه پدرش را حمل می کند.
آیا این یک اتفاق خود بخودی بوده ؟ و اگر این نمایش را خوشبینانه دلیل احترام فوق العاده و سمبلیک بودن ماجرا تلقی کنیم ، در آن صورت نباید گفت که  آن همه سیاسیون ، یاران ، و کسانی که بال و پر پروازش بودند و ستون های حکومت و انقلابش، همه و همه و حتی فرزندش، ارزشی کمتر از یک خلبان بیگانه داشته اند!!؟ خلبان بیگانه ای که خواهد رفت ودیگر هرگز کاری با او و اطرافیانش نخواهد داشت.خلبان بیگانه ای که در یک سفر،شاید اندک تفاوتی هم با راننده یک اتوبوس ندارد که ما در ایران رانندگان اتوبوس فراوانی داریم که مدارج بالای دانشگاهی دارند.
فـــاعـــــــتبروا یا اولی الابصـــار