گور بابای خر و خامنه ای

D94A87D8-05CD-4B0D-8B17-4528B42C8B98_w397_sBF65A7FE-EB1D-4606-833A-4A4214E2260C_w397_sBC0DED5B-8A60-4C1F-A173-D543F9161D06_w397_sنصیحت به مأمورانی که نان مردم می خورند و خدمت دشمن می کنند. به مأمورانی که خود را معذور می پندارند و در برابر مردم غیر مسلح و بی دفاع احساس قدرت می کنند.

یادتان می آید

گو همین دیشب بود

که چه سان میلرزید

پیش چشمان همه هموطنان

خود تبرّی می جست

ز شهنشاه، ز زندان اوین:

به خدا من نبدم

من نکشتم به خدا من نزدم

کِی ؟کجا؟ کی؟ چه کسی؟ کو؟ به خدا من نبدم

ناله می کرد و تضرع که به من رحم کنید

همسرم بیمار است

بچه هایم بی نان

مادرم چشم به راه

من نمی دانم چیست

کابل، شلاق، قپانی ، دستبند

اگر هم بوده از آن بی خبرم

آری آری قاضی

محتسب، زندانی

من «کمالی»1 هستم

 لیک آنجا به نماز آمده بودم ، به نیاز

من به زندان اوین می رفتم

بهر خدمتکاری

تابه آن مهجوران

غمگساری باشم

آه، ای زندانی

محتسب ای قاضی

پوزشم را بپذیر

گور بابای شه و شاهنشاه

گر تو خوردی شلاق

من نبودم به خدا دستم بود

یادتان می آید

 گو همین دیشب بود

آن یکی، «تهرانی»2

آنکه می زد شلاق

روی تاول هامان

او که با داغ و درفش

یا که با سیگارش

با اتو با کبریت

پشتمان تف می داد

همه حاشا می کرد

من نبودم بخدا، رحم کنید

گور بابای شه و شاهنشاه

گر تو خوردی شلاق

من نبودم به خدا دستم بود

یادتان می آید

 گو همین دیشب بود

آن رضا ناجی3 را

او که سر لشکر بود

او که با توپ تفنگ

چون تهمتن به همه «هی»می زد

اشتلم می فرمود

بچه ها ، زنها را

آری آن سر لشکر

قبل مردن گـُــه زد

خشتکش4 را از ترس

با تضرع می گفت

من نبودم بخدا رحم کنید

گور بابای شه و شاهنشاه

یادتان می آید

آن وزیر اعظم5

آن یکی آن دگری

همگی خرد و کلان

یکزبان می گفتند

من نبودم بخدا،رحم کنید

گور بابای شه و شاهنشاه

ای برادر، سرباز

ای نظامی، جانباز

پیش از آنیکه ترحم طلبی فردایت

پیش ازآنیکه بسی دیرشود

بشنو این پند مرا

گور بابای خر* و خامنه ای

و تو امروز بگو

آنچه فردا دیر است

ح درویش 

……………………………………………

1 ، 2 ـ کمالی و تهرانی دو تن از افراد ساواک، سازمان اطلاعات حکومت شاه

3،4 ـ سر لشکر رضا ناجی فرماندار نظامی اصفهان. قبل از اعدام از ترس خودش را خراب کرده بود.

5 ـ هویدا نخست وزیر شاه که سیزده سال در اینسمت حکومت می کرد و به هنگام محاکمه خود را مأمور و معذور می پنداشت.

* ـ  احمدی نژاد.

Advertisements