آخوند 3( چگونه آخوند شدم)

اینکه چرا آخوندها استعداد درک اسلام را ندارند و از شعور مذهبی بسیار پائینی بر خوردارند ، بر می گردد به نحوه و انگیزه ورودشان بدین جرگه که البته باید گفت« بی انگیزه بودن ورودشان به فرقه آخوندها». نسبت به عامه مردم آخوندها از کمترین باور و اعتقاد مذهبی برخوردارند زیرا اکثر قریب به اتفاقشان به اختیاروانتخاب خود وارد این فرقه نشده اند. بخصوص تا قبل از واقعه 22بهمن 57همه آخوند ها کسانی بودند که از  طفولیت و سنین هفت تا پانزده سالگی و به اراده و تحمیل خانواده وارد این فرقه شده بودند. چون با وردشان به محیط بسته مدارس به اصطلاح علمیه از محیط طبیعی خود کنده می شدند اکثراً با نوعی تنفر و اجبار تن به این کار می دادند. موارد زیادی پیش می آمد که فرار می کردند و با تهدید وکتک و فشار پدر و مادر مجدداً به مدرسه باز گردانیده می شدند.

در سنین طفولیت که بچه ها نیاز دارند با بچه های همسن همنشین و همبازی باشند ناگهان از محیط زیست طبیعیشان ریشه کن می شدند و وارد محیطی می شدند که برای آنان مانند مدارس(تنبیهی) شبانه روزی بود و حد اکثر هفته ای یکبار وفقط جمعه هامی توانستند به خانه برگردند که در همان یکی دو روز نیز حق بازی و سر کله زدن با بچه های دیگر را نداشتند و گذشته از اینها، از بدو ورودشان به حوزه ها، با پوشش و  طرز لباس متمایزشان آنان  بنوعی با محیط طبیعی  سابقشان احساس بیگانگی می کردند.  به آنان تلقین و تحمیل می شد که از همان بچگی رفتار و کردار شان به سبک آخوندهائی باشد که وارد جرگه شان شده بودند زیرا وردشان به مدارس طلبگی مصادف و معادل این معنی بود که آنان با دیگران متفاوتند و از نوعی تقدس و روحانیت بر خوردارند و بقولی باید سنگین و رنگین باشند و حق ندارند مانند بچه های دیگر به بازیگوشی و شیطنت بپردازند.

سال 1346یکی از همکلاسی های ما بنام حیدر، پس از گرفتن گواهینامه ششم ابتدائی رفت برای طلبگی. از همان سن دوازده سالگی و بمحض ورودش به حوزه طلبگی، بیکباره از بچه های و همکلاسیهای سابقش برید. به هیچوجه در انظار و در بین بچه های محل دیده نمی شد. بعضی وقتها که اواخر ماه و یا برای مناسبتهای تعطیلی به محل بر می گشت رفتار و حرکاتش به غریبه هائی که وارد روستایمان می شدند بیشتر شباهت داشت. از اتوبوس که پیاده میشد بدون نگاه به اطراف و بچه های محل یکراست به طرف خانه شان می رفت. گویا دیگران را نمی دید. اصلاً کسی نمی توانست تصور کند که او تا چند ماه پیش همکلاسی بچه هائی بوده که حالا بی تفاوت و بی توجه از کنارشان می گذرد. حتی به سمت و جهتی جز به جلو توجه نمی کرد. طوری بود که ماها نیز به خود اجازه نمی دادیم به طرف او برویم و یا با او حرفی بزنیم. گاهی وقتها فکر می کردم بخاطر آن قبای نیم تنه و کلاه مخصوصی که پوشیده از بچه ها خجالت می کشه.  حیدر از آن روز ها و تا امروز که شیخ حیدر و حجت المسلین شده، رفتار و سلوکش هیچ تغییر نکرده و هر گاه سال و ماه در محل پیدایش می شود حتی برای سلام و احوال پرسی هم نمی ایستد. مثل اینکه با دیگران احساس بیگانگی می کند، طوری که گو یا خود را همنوع دیگران نمی داند.

تقدس والگوی رفتاری ای که از بچگی بر آنان تحمیل می شد نه به لحاظ اقتضای سن و نه به لحاظ توجیه منطقی، خوش آیند و قابل قبول و فهم آنان نبود و به همین دلیل بعضی بچه ها که جسور تر بودند و یا فشار کمتری بر آنان وارد می شد طلبگی را به قصد رفتن به مدارس جدید(دبستان یا دبیرستان اگر وجود می داشت) ترک می کردند و گاهاً کار و سختی را ترجیح می دادند، زیرا می توانستند در محیط طبیعی خودشان رشد و نمو کرده و بعد از کار سخت روزانه از بازی و رفت و آمد با بچه های دیگر منع نمی شدند.البته آنروز ها دبستان و رفتن به مدارس جدید سمبل بدعت و غربگرائی بود. در روستا ها و بخصوص در بین خانواده های روستائی و سنتی که بیشترین طلبه را تحویل حوزه های طلبگی می دادند، چنین تصور و باوری وجود داشت که بچه ها با رفتن به مدارس جدیده از راه بدر می روند. در تأئید این واقعیت و صحت این نظر، نمونه های فراوان وجود دارد که خود آخوند ها نیز منکر آن نیستند.

در روستاها مکتب هائی وجود داشتند که سازمان و مدیریت خاصی  هم نداشتد. اشخاصی بودند که خواندن و نوشتن را بلد بودن و قرآن و کتب مذهبی و ادعیه را نیز می دانستند. این افراد شخصاً اقدام به راه اندازی مکتبخانه ای می کردند که قسمتی و گاهاً تمام فعالیت اقتصادیشان به این کار اختصاص می یافت. دایر کننده مکتب، نقش ملا، مدیر، و معلم و مربی را یکجا به عهده داشت و همزمان به اداره و تدریس بچه ها در سطوح مختلف سنی و آموزشی می پرداخت. به روش حوزه های طلبگی سلسله مراتب آموزشی از معلم شروع می شد و قسمتی از کار آموزش نیز به عهده بچه های بزرگتر بود. بزرگتر ها آموخته های خود را به بچه های کوچکتر و تازه واردها منتقل کنند. در واقع شاگردان قدیمی  و سطوح بالاتر، وظیفه انتقال آموخته های خود به شاگردان تازه وارد را نیز داشتند و نوعی سلسله مراتب آموزشی وجود داشت که از معلم و گرداننده مکتب شروع و به شاگردان ماقبل آخر ختم می شد.  شاگردان قدیمیتر عملاً نقش معلم تازه واردین و سطوح پائین تر از خودشان را به عهده می گرفتند.

بیشتر روستائیان بچه های خود را جهت آموزش قرآن و سواد دار شدن به آنجا می فرستادند. غالباً جنبه های تربیتی اینگونه مکتبها بیشتر مد نظر خانواده ها بود تا سواد دار شدن فرزندانشان. این مکتب ها  نقش واسطه ای و مقدماتی ورود بچه ها به جرگه طلبگی را نیز ایفا می کردند.

Advertisements

واکسیناسیون انقلاب2 (شریعتی و انقلاب)

واکسیناسیونشــریعتی :من با هر انقلاب زود رسی مخالفم. من تمام انقلاب های زود رس جهان را محکوم می کنم
  آیا اگر آنچه در ایران اتفاق افتاد را انقلاب فرض کنیم ، در زود رس بودنش هیچ شکی وجود دارد؟!

بر خلاف آنچه که مغرض ها و دوستان نا آگاه شریعتی به او نسبت میدهند،آنچه از شریعتی شنیده شده ودر آثار و گفته هایش موجود است،مخالفت صریح و علنی و مستدلّ ایشان است با هر انقلاب زود رس.او انقلاب قبل از آگاهی توده ها و فراهم شدن شرایط دموکراسی را فاجعه می دانست ، و ادعا می کرد که در صورت وقوع چنان انقلابی ،چه بسا جامعه سالها به عقب تر از آنچه هست سقوط کند وهشدار میداد که در صورت وقوع چنان انقلابی باز این دشمنان مرد مند که بهره برداری می کنند وما امروز می بینیم که چنین شد .
شریعتی از دیدگاه جامعه شناسی و شناخت انسان، دشمن را یک واقعیّت موجود در ذات انسان و جامعه می دانست و معتقد بودکه قبل از پالایش و غربال انسانها در یک روند آگاهی بخش ، دشمن در شکل و شمایلی جدید و فریبنده باز بر سر نوشت جامعه حاکم می شود. او تاج یا عمامه را دشمن بحساب نمی آورد ، بلکه دشمن را جهلی می دانست که به فراخور ویژگی جامعه ، روزی با تاج ظاهر می شود و روز دگر با عمّامه. و بسته به سوابق فرهنگی تاریخی هر ملّتی ،یکجا در پوشش شاه خود می نماید و جای دگر در خرقه شیخ و گاهی هر دو. آنچه مسلّم است هردو زائیده جهلند و بقای خود را نیز با ناآگاهی توده ها بیمه میکنند .ـ
شـــــریعتی : علت اصلی پریشانی ها نه استبداد است، نه استعمار و نه استثمار. اینها همه معلولند، علت دو تا ست : اول استحمار ، دوم هم استحمار «م آ 4 ص 309»
حماقت و کج فهمی ویژه ای لازم است تا شریعتی را حامی و هم فکر و موافق چنین انقلابی دانست که در زود رس بودنش جای هیچ بحثی نیست.
آنچه شاید لازم با شد در مورد شریعتی تکرار گردد و از درون آثارش قابل دستیابی نباشد، ویژگی مقام و موقعیّت ایشان است در بین اقشار حاضردرصحنه سیاسی مذهبی و روشنفکری آن زمان و پایگاه عظیم و بلا منازع ایشان در بین دانشگاهیان. و دیگراینکه در آن برهه، اکثر روشنفکران مذهبی و رو حانیون، ارتقاء خوددر جوّ روشنفکری و سیاسی موجود آنزمانرا ، پیرامون شریعتی جستجو می کردند.ـ
برای نشان دادن مو قعیّت شریعتی در آن دوران کا فی است یکبار به یکی از گفتگو های خصوصی او با آقایان مطهری ،حجازی و خامنه ای گوش کنید و ببینید که آقای خامنه ای رهبر معظم انقلاب چگونه در حضور شریعتی کرنش می کند و جمله و حرف خود را با «همانطور که آقای دکتر فرمودند» شروع می کند، و با وجود شریعتی ،حضور مطهری را آشکارا کمرنگ می بیند. بگذریم که پس از به قدرت رسیدن و در زمان ریاست جمهوریش و در جواب سئوال طلاب، او را به تاریخ می سپارد.و یا اینکه سازمان مجاهدین خلق گله مند بودند که چرا شریعتی مستقیما به تائید آنها نمی پردازدـ
با توجه به جایگاه شریعتی در بین نیروهای سیاسی مذهبی و جضور فراگیرش در فضای دانشجوئی آن دوران،هیچکس نمی توانست تصوری از یک جنبش سیاسی و اجتماعی بدون تأثیر و حضور مستقیم او راداشته باشد.حتی امروزخیلی ها او را نقد می کنند زیرا معتقدند او موتور محرک این به اصطلاح انقلاب بوده و نتیجه می گیرندکه گناه تمام بلائی که به سرمان آمده بر گردن شریعتی است.تا مدتها پس از رویدادی که انقلابش نامیدند نیز همه سعی در بهره برداری از پتانسیل های او را داشتند و در تمام این سالها علیرغم اینکه حکومت همواره شریعتی را خطری جدی برای سلطة استحماریش میدانسته، در مواقع حساس تلاش کرده است تا از شخصیت ایشان در تأئید و قوام حکومت خویش سوء استفاده کند.
همه اینها در این راستا مطرح می شود که بدانیم با حیات و حضور شریعتی در فضای سیاسی ایران آنزمان ، چنین واقعه ای ( انقلاب) و بخصوص علیرغم دیدگاه او هر گز امکان وقوع نمی یافت . اما حذف فیزیکی او به همان آسانی ای که اتفّاق افتاد ، چیزی نبود که اجازه دهند وجود او مانعی بر سر راه اجرای طرح ( واکسیناسیون) کودتا گران ایجاد کند.
آیا با فرض زنده بودن چنین فردی و مواضع روشنش در مورد انقلاب و جامعه می توان آنقدر بی انصاف بود که او را همراه و مؤید چنین به اصطلاح انقلابی قلمداد کرد؟
و آیا با حضور او در صحنه سیاسی، اجتماعی و مذهبی آن زمان ، و با توجه به پایگاه و موضع گیریهایش ، میتوان تصوّری از یگ انقلاب فراگیر داشت که او را در مقابل داشته باشد؟ مسلما نه .با اینکه شریعتی در قید حیات نبوده و حضور نداشته، بسیاری او را موتور محرکه و بانی این به اصطلاح انقلاب میدانند . حال چگونه می شدچنین انقلابی علیرغم مخالفت او صورت بگیرد ؟!؟
اگر ملاک و میزان تشخیص ما، سوء استفاده فرصت طلبان و دشمنان است ، باید دید از میان فلاسفه ، مصلحین ، پیامبران و انقلابیون، کدامیک را می شناسیم که مورد سوء استفاده قرار نگرفته باشند !؟ آیا مسیح، موسی و محمد ، پوشش و توجیه تمام جنایات تاریخ نبوده اند !؟ آیا مارکس باتئوریهایش ،ولنین با استراتژی و انقلابش می خواستند به آنجائی برسند که استالین رسید !؟ آیا آنهمه جنایت را باید به حساب مارکسیسم لنینیسم و کمونیسم نوشت !؟ آیا چه چیزی بیش از دموکراسی مورد سوء استفاده قرار گرفته !؟
درحقیقت شریعتی چون چوبی بود ،زیر چرخ این انقلاب. انقلابی که قرار بود کودتای بیست و هشت مرداد را در فاز جدیدش ادامه دهد ـ
شریعتی سدّی عظیم بود بر گرد آوری پتانسیل با ارزش و نیرومند جویبارهای زلالی که با حضوراو به بستر طبیعیشان رهبری می شدندـ
و شریعتی را شکستند تا آن چرخ ویران گر به حرکت در آید و استخوان آن خلق در حال جان گرفتن را بار دیگربا خاک یکسان کندـ
و سدّی بود که از میانش بر داشتند تا از حاصل تجمع آن جویبار های زلال، سیلی بنیان کن بر خانمان این خلق براه اندازند.
یک سال و نیم ، شایدحتّی برای تهیه یک فیلم سینمائی مدت کمی باشد، .
و حد اقل زمان ممکن برای صحنه سازی انقلابی که طبیعی جلوه کند.
یک سال و نیم پس از مرگ شریعتی همه چیز به خوبی پیشرفته بود.
شاه تعویض شده بود.
مردم وانقلابیون و روشنفکران راضی و خشنود که پیروز شده بودند.
و چنان مغرور از انقلاب سهل الحصولشان. که هوس کردند انقلاب تولید کرده و به همه جهان صادر کنند.
دقیقا ازفردای مرگ شریعتی بود که صدای قروچ قروچ چرخ انقلاب و هو هوی هجوم آن سیل بنیان کن بگوش می رسید. دیگر نه مانع و رادعی در پیش پای آن چرخ بود ونه سدّی در جلو سیل، که شریعتی حذف شده بود.
و همه حسرت می خوردند که :» کاش شریعتی زنده بود و می دید ، جایش خالی«.
و نمی دانستند جای خالی اوست، که رضایت دروغین آنها را به ارمغان آورده.
حتّی آنان که دست های کودتا گران و بر نامه ریزان گوادلوپ و… را از نزدیک دیده بودند ، فریب خوردند ویا تجاهل کردند.
و  شخصیّتی چون طالقانی که دستهای مأموران آمریکائی را از نزدیک دیده بود ، و از زد و بند ها و قول و قرار های ژنرال هایزر…و…با اعضای شورای باصطلاح انقلاب باخبر بود و خود ملاقات با هایزر را نپذیرفته بود ، بعد ها فریب خورد و یا بروی خود نیاورد که دستی در کار بوده وقرار گذاشت فکر کند که انقلابی در کار بوده ، مردمی و رهبری و اسلامی…. و از تمام سرمایه صداقت و درستی و محبوبیتی که در نزد توده ها داشت هزینه کرد و مایه گذاشت تا از خمینی امام امت و ملائکه بسازد .و با وجود اینکه صدای نعلین استبداد را می شنید و اعلام می کرد، خود به آن نعلین پینه می زد. در نماز جمعه به جوجه کمونیستها حمله می کرد و امام خمینی اش را پشت تانک می نشاند و می گفت :» من هم وقتی دلم تنگ می شود به پیش امام می روم«. اما شریعتی کسی نبود که چنین فریبی بخورد و هر گز چنین حرفهای خیانتبار از دهانش خارج نمی شد.
براستی آیا شریعتی اولین و تنها » ضــّد » چنین انقلابی نبود !؟
آیا حذف شریعتی شرط اول و لازم برای اجرای واکسیناسیون انقلاب نبود؟
آیا براستی می شود باورکرد که شاه و ساواک قاتل شریعتی باشند !؟
و آیا با فرض چنین احتمالی ، شاه مرگ محتوم خود و حکومتش را به جلو نینداخت!؟
دلایل منطقی آشکاری به ما می گوید که شریعتی نمی توانسته بدست و به خواست حکومت شاه کشته شده باشد و حتی فارغ از مسائل سیاسی و دریک تحقیق قضائی ساده، اول باید دید چه کسانی و چه جریانی از مرگ او بهره می بردند، همانطور که از به آتش کشیدن سینما رکس آبادان، این انقلاب سازان بودند که بهره مند شدند. در آن شرایط که همه جا در آتش می سوخت، حکومت شاه نمی توانست به آتشی دامن زده باشد که خود در آن می سوخت.ساده اندیشی است که فکر کنیم ساواک و حکومت شاه با بر افروختن آتشی دیگر قصد داشته اند انتقام بگیرند و با این کار می خواسته اند شورش را سر کوب کند، که این کار خود چیزی جز تشدید آشوب نمی بود و در آن برهه فقط آرامش و نظم بقای او را تضمین می کرد و بس.
این خمینی و جریان «واکسیناسیون انقلاب» و انقلاب سازان بودند که از آتش سوزیها و آشوبها بهره می بردند.و اینها بودند که به بلوا و آتش افروزی نیاز داشتند. شاهد کلام اینکه وقتی در پاریس به خمینی می گویند شاه قبول کرده اصلاحات و مطالبات سیاسی مورد نظرشمارا بپذیرد،در جواب می گوید : « اگر اوضاع آرام شد و مردم به خانه هایشان رفتند ،بعداً نمی توانیم آنها را دو باره به خیابانها بکشانیم«.بنا بر این حتی اگر جریان آتش سوزی سینما رکس بر ملا نشده بود، باز هم نمی شد پذیرفت که سینما رکس را شاه به آتش کشیده باشد.

قرار بود سکان این به اصطلاح انقلاب بدست کسانی سپرده شود که جریان کوتای بیست هشت مرداد را در فاز جدیدش به پیش ببرند و شاه دیگر کارائی لازم را نداشت و مهرة مطلوبی نبود.و در این راستا شریعتی مانع بزرگ و تعیین کننده ای بود و شواهد و قرائن منطقی فراوانی وجود دارد که اثبات می کند شریعتی بدست جریانی کشته شد که طرح واکسیناسیون انقلاب را پی می ریخت.
شریعتی بلحاظ ساواک و حکومت شاه با مخفیکاری تمام از ایران خارج شد.در حالیکه خطر از جانب دیگری او را نشانه گرفته بود.چراغ سبز خط سیر و آدرس شریعتی از جانب دیگری چشمک می زد.از جاییکه او فکر می کرد نیازی به پنهانکاری ندارد.از طرف دوستان(ظاهراً) بسیار نزدیکش که بیشترین میراث واکسیناسیون انقلاب نصیبشان شد.
البته با فرض تسلط کامل شاه بر ساواک و ارتش، باز هم باید در نظر داشت که او فردی دست نشانده بود و این نیروهای موازی و زیر مجموعه سازمان سیا در ساواک بودندکه حرف اول را می زدند و شاه به فرض تصمیم به تدبیر عاقلانه در جهت حفظ خویش ، باز گریزی نداشت که مبتنی بر گزارشات فیلتر شده و مصلحت اندیشی افراد به ظاهر تحت امرش عمل کند، چرا که حکام مستبد و دیکتاتور بدلیل فاصله گرفتن از توده مردم خود بنوعی اسیر و زندانی دربان و پرده دار و متملقین خویش می شوند،لذا اوامرشان در صورتی اجرا می شود که اطرافیانشان را خوش بیاید.این همان واقعیتی است که امروز در مورد آقای خامنه ای نیز صدق می کند و در مورد خمینی نیز چنین بود،کما اینکه معاون, فقیه عالیقدر و قائم مقامش یعنی حضرت آیت الناس منتظری نیز اذعان میدارد که مجبور بود به توصیه حاجب و دربان خمینی عمل کند و مطابق صلاحدید آنها با خمینی حرف بزند و به قول احمد خمینی « رعایت حال آقا را بکند». والا از دیدار و ملاقات محروم می شد.بنا براین اگر شاه حقیقتاً قول می داد و اراده می کردکه رعایت حقوق بشر را بکند،و حتی اگر قول می داد بدون اجازه حوزه علمیه قم و خمینی آب هم نخورد،و اگر قول می داد که خود را وقف اسلام و مسلمین بکند، باز قادر به انجام آن نبود چونکه نه ابزارش را داشت ونه قدرتش را.زیرا مشاورین و اطرافیان حکام مستبد فقط جهت آوردن«سر»بجای «کلاه» فرمانبردارند,و این تنها دلیل ورود شان به جرگه مریدان حکومتی است والا تاریخ نام افراد بسیاری را ثبت کرده است که چون حاضر نبودند مرتکب ظلم و بیدادی بشوند، حتی به قیمت آوارگیشان حاضر نشده اند با مستبدین زمانشان همکاری کنند.
  اگر واقعه بهمن  پنجاه و هفت را «انقلاب» بنامیم، شریعتی بزرگترین مانع و مخالف بالقوه و بالفعل چنین انقلابی بود که در صورت زنده ماندنش چنین واقعه ای هر گز امکان وقوع نمی یافت.آنان که گناه این شبه انقلاب(واکسیناسیون انقلاب) بر گردن شریعتی می اندازند باید بدانند و تجاهل نکنندکه شریعتی مانند پدری بود که پس از مرگ، ثروت و حاصل عمرش  را در جهت خلاف آرمان و خواست او هزینه کرده باشند.